۱۳۸۹ خرداد ۳, دوشنبه

جشن ِ رسایی خردادگان شاد باد





در آغاز این جُستار برای اینکه دلهایمان از شادی لبریز بشود و صفای ِ عشق بی همتای وطن در تار و پودمان جاری گردد. با هم ترانه ی گیلکی " کاکولی " را با صدای بی نظیر خانم شیلا نهرور در گوش ِ هوشمان فرو می دهیم و از صدای دلنشینشان مدهوش می شویم.
و آنگاه آهسته آهسته با خواندن ِ این جُستار ِ شادی بخش، همه ی زیباییهایش را در خود گل افشان می کنیم.
بهار با همه ی زیباییهایش، با نشاطی بی همتا، نم نمک از ما عبور می کند و بر بستر ِ طبیعت، گل و گیاه را چون تنپوشی سراسر سبز با نگارهای رنگارنگین، در دیده و دل شناور می کند و آهسته آهسته نطفه ی تابستان را در خود به بلوغ می رساند و در اوج رنگارنگی ِ طبیعت و بار و بر ِ سبز، بر درختان و بوته ها، تابستان را می زاید.
خرداد ماه واپسین ماه بهار است
خود اوج است و در اوج بهار است
ماهی ست پر طراوت و نسیم
که نسیمش نوازشگر جان است
و چه درون زیبا بودند نیاکان ما
و برونی از نشاط و شاد، که در هرماه جشنی برگزار می کردند و شادی و شادمانی را در بی کران سرای ایرانزمین آواز می خواندند.
آغاز سال را با طبیعت ِ نوزاد، به شادی و سرور، سبز می شدند و جشنی بی همتا بر پا می داشتند و تداومش را در نوروز ِ بزرگتر در تولد ِ پیامبر ِ خرد، آشو زرتشت به اوج می رساندند و با پای سر در طبیعت ِ سبز ِ عریان، کنار جویباران با کبوتران و پرندگان، سیزده ی خود را بدری جانانه می کردند و آنگاه به یاد عزیزان از دست رفته شان با لباس سفید، شادمانی و سرور ِ فرو خفته ی آنها را  در فروردینگان ترانه می خواندند.
هنوز فروردین ماه را تمام نکرده، در اردیبهشت ماه، جشن  ماهانه اردیبهشتگان را با بی همتایی ِ سزاوار به شادمانی می نشستند و شاداب و شاداب تر می شدند و خود را نم نمک برای خردادگان آماده می کردند.
 گویی شادمانی از هر گوهری برایشان از هر اهمیتی برتر بود و برای دوری از هر آنچه که اندوه نام داشت به جشن می نشستند و اندوه را خوار می کردند و برای روشنی و دیده ودل، رنگ روشن را آغوش می گشودند و تیره  گی را زبون می داشتند.


از این جهت بود که بر هر روز از ماه، نامی گذاشته بودند و اگر نام چنین روزی با نام ماه یکی می شد، آن روز را جشن می گرفتند.
به عنوان نمونه ششم خرداد ماه ِ سالشمار نیاکان ما، خرداد روز نام داشت و چون این نام با نام ماه یکی می شد، پس این روز را بنام خردادگان جشن می گرفتند و امروز هم ادامه دهندگان ِ واقعی و حقیقی ِ نیاکانمان و بسیاری از ایرانیان، این روز را جشن می گیرند.
فراموش نکنیم که سالشمار نیاکانمان 12 ماه سی روزه داشته است و خردادگان در روز ششم خرداد ماه برگزار می شده است.
اما امروز چنین نیست:
زیرا سالشمار کهن، جایش را به سالشمار ِ جدید داده است که شش ماه اول سال، سی و یک روز و پنج ماه ِ پسین آن سی روز و آخرین ماهش بیست و نه روز و اگر سال کبیسه باشد، سی روز است.
چون سالشمار تغییر کرده است به تبع ِ این تغییر، دیگر جشن های ِ ماهانه،  در همان روز های ِ سالشمارِ  نیاکانمان برگزار نمی شود بلکه هماهنگ با تغییر، جلوتر از روزهای ِ سالشمار کهن برگزار می شود.
به عبارت دیگر، خردادگان دیگر نه در روز ششم بلکه در روز چهارم خرداد ماه برگزار می گردد.
زیرا به دلیل سی و یک روزه بودن ماه های فروردین و اردیبهشت این جشن مطابق با سالشمار قدیم، دو روز جلوتر یعنی چهارم خرداد ماه برگزار می شود.
به همین دلیل اردیبهشتگان یک روز جلوتر و تیرگان سه روز، امردادگان چهار روز، شهریورگان پنج روز و مهرگان و آبانگان و آذرگان و دیگان و بهمنگان و اسفندگان شش روز جلوتر بر گزار می گردد.
دلیل تأکید روی این موضوع این است که ادامه دهندگان راستین نیاکانمان در چنین روزهایی این جشن ها را برگزار می کنند.
حال اگر صاحب نظرانی در زمینه ی ایرانشناسی و متون کهن و همچنین دین زرتشتی برای برگزاری این جشن ها نظری دیگر دارند می بایستی با دلیل قانع کننده، نظراتشان را شفاف برای همگان روشن نمایند که چرا این جشن ها را بدون تغییر می خواهند در همان روز هایی که نیاکانمان در سالشمار کهن برگزار می کردند، امروز برگزار کنند؟
و این در حالی است که سالشمار قدیم به سالشمار جدید تغییر زمان داده است.
اگر ما تغییر ِ سالشمار از کهن به امروز را پذیرفتیم بنابراین منطق حکم می کند که تغییرات روزهای برگزاری جشن  های ماهانه، در روزگار کهن به امروز را هم بپذیریم.
نمی شود قسمتی را به دلخواه و بدون استدلال و منطق پذیرفت و قسمت دیگر را از نظر و پذیرفتن دور داشت.
از طرف دیگر در روزگار نیاکانمان، هر روز را نامی بود.
به عنوان نمونه روز ششم ِ هر ماه، خرداد روز بود. اما با تغییراتی که در سالشمار کهن  بوجود آمده است، امروز دیگر ششم خرداد ماه، خرداد روز نیست بلکه روز دی به آذر است که مطابق با سالشمار قدیم روز هشتم هر ماه است.
به این دلیل نمی شود، روز دی به آذر را امروز به نام خردادگان جشن گرفت.
با این توضیحات امروز اگر افرادی پیدا بشوند که بدون دلیل در برگزاری این جشن ها اختلاف بیاندازند، حتی اگر صاحب نظر باشند و بر کرسی دانشگاه تکیه داده باشند، بر طبل دگم می کوبند.
زیرا مفهوم واقعی دگم در عرصه ی سیاسی، یعنی ندیدن شرایط و پیاده کردن اصول
در این عرصه ی مورد بحث می شود، نادیده انگاشتن تغییرات سالشمار دیروز به امروز و پافشاری بی منطق  برای برگزاری این جشن ها در همان روزهایی که در گذشته برگزار می شده است و بدون اینکه تغییر را در نظر بگیریم.
امیدوارم افراد مخالف ِ این نظر، بدور از خود خواهی و عمل سکتاریستی در عرصه ی فرهنگ برای بیرون آمدن از میدان اشتباه ِ آگاهانه به رهروان راستین نیاکان زرتشتی مان رجوع کنند و از آنها بیاموزند که تاریخ دقیق برگزاری این جشن های ماهانه در چه روزی از ماه است.
فراموش نکنیم، آنزمانی که نه من بودم و نه شماها و حتی شما های ِ پیش و پیش از شماها، ادامه دهندگان راستین نیاکانمان در زیر تیغ و محرومیت از هر گونه امکانات اجتماعی، این جشن های ماهانه را در همین روزها در چهار دیواری خانه هایشان برگزار می کردند، نه در این روزهایی که شما می پندارید.
حال با این دیدگاه به پیشواز جشن خردادگان می رویم که در روز ششم خرداد ِ سالشمار نیاکانمان و چهارم خرداد ماه تقویم جدید برگزار می شود.
خردادگان، خرداد روز از ماه خرداد است و چون نام روز با نام ماه، همنام می گردد، نیاکانمان بنام خردادگان جشن می گرفتند.
خرداد در زبان اوستایی هَاُروتات به معنای رسایی، از پنجمين امشاسپندان و يکی از صفات اهورامزدا در گات ها است که دلالت بر رسایی و کمال اهورا مزدا دارد.
دکتر فرهنگ مهر در کتاب دیدی نو از دین کهن در صفحه ی 16 در مورد فروزه ی خرداد می نویسد:
" هَاُروتات ( خرداد ) که به معنای رسایی و کمال است. اهورا مزدا مظهر کمال است. او همه ی خوبی ها را در خود دارد و همه ی خوبی ها را از خود می دهد.
کمال نمادی از خودشناسی اهورا مزدا است. آدمیان می توانند با کوشش در راه رسیدن به کمال با به کار بردن خرد و کار کرد به راستی و مهرورزی، توان اهورایی بدست آورده در راستایی کمال راه پیموده، خود را شناخته و به اهورا مزدا برسند. ( زیرا ) هَاُروتات نماد رسایی و خودشناسی است."


امشاسپند ِ رسايی  و کمال ِ خرداد، همواره در کنار امشاسبند ِ جاودانگی و بی مرگی امرداد، نگهبان آب و گياه هستند.این دو امشاسبند همواره مکمل یکدیگر در مقابل دیو گرسنگی و تشنگی قرار می گیرند.
بطوریکه در گزارش دفتر پهلوی ی بندهشن، پيرامون نگهبانی امشاسپند خرداد و امرداد از آب و گياهان، چنين می خوانيم:
    " خورداد سرور سال­ها و ماه­ها و روزهاست ؛ [ و این ] از این روی است که او سرور همه است. او را آب مایملک دنیوی است. هستی، زایش و پرورش همه­ی موجودات جهان از آب است و زمین را نیز آبادانی از اوست. چون اندرسال، [ اگر ] نیک شاید زیستن، به سبب خرداد است ... او که آب را رامش بخشد یا بیازارد، آن گاه، خورداد [ از او ] آسوده یا آزرده بود. او را همکار، تیر و باد و فروردین است."
” امرداد ِ بی مرگی، سرور ِ گياهان ِ بی شما راست. زيرا او را به گيتی، گياه خويش است. گياهان را بروياند و رمه ی گوسفندان را افزايد. زيرا آفريدگان از او خورند و زيست کنند. به فرش کرت ( روز رستاخيز ) نيز انوش ( بی مرگی ) را از امرداد آرايند. کسی که گياه را آرامش بخشد يا بيازارد، آنگاه امرداد از او آسوده يا آزرده بود. او را همکار ر َشن ( ايزد عدالت ) اشتار ( ايزد بانوی راستی و درستی ) و زامياد ( ايزد زمين ) است.”
و در اين باره در زراتشت نامه چنين سروده شده است:
چو گفتار خردادش آمد به سر
همان گاه امرداد شد پيش تر
سخن گفت در باره رستنی
که زرتشت گويد ابا هر تنی
نبايد به بيداد کردن تباه
به بيهوده بر کندن از جايگاه
کزو راحت مردم و چار پاست
تبه کردن او، نه راه خداست

رسم بر این بوده است که نیاکان ما در روز خردادگان به کنار چشمه­سارها، رودها و دریاچه­ها رفته و همراه با نیایش اهورامزدا در این جشن سزاوار شادمانی، به پایکوبی ورقص مشغول می شدند و تن خود را نیز با آب می­شستند.ابوریحان بیرونی نیز در آثار الباقیه به مراسم شستشوی ویژه­ای که در این روز برگزار می­شده است، اشاره می­کند.
و چه زیبا منظری خواهد شد که ما بتوانیم در این روز با بکار گیری خرد ناب و راستی و داد و توانایی خشترا در کنار آرامش و مهر جهانی به رسایی و کمال دست یابیم و در امردادگان به بیمرگی و جاودانگی برسیم.
چنین باد


خردادگان بر همگان خجسته باد!
www.apanahan.blogspot.com
a_panahan@yahoo.de

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۵, شنبه

پیام ِ خون ِ پنج ایرانی ِ کُردزبان


 
اعدام جنایتکارانه پنج تن از فرزندان ایرانزمین باید بیش از هر موضوعی هشداری باشد به همه سازمانها و احزاب سیاسی ِ سراسر ایران که از واگرایی ِ خرد گریز بیرون بیایند و به همگرایی خرد گرا آغوش بگشایند.
فراموش نکنیم که همه ی ما در هر گوشه ی ایرانزمین که نیاخاکمان بوسیله ی ادامه دهندگان راه وُ روش ِ تازیان ِ بی فرهنگ و ضد انسان وُ کرامت انسانی اشغال شده است، قربانی همین تازی صفتان خونخواری هستیم که اکنون در جای جای ایرانزمین خون می ریزند.
زیرا کتمان نمی کنند که آمده اند، ایرانی بکشند وُ فرهنگ وُ تمدن وُ تاریخ ایرانی را نابود و نیاخاکمان را بر سر ِ ایرانیان خراب کنند. زیرا براین باورند که اگر قرار باشد بین اسلام و ایران یکی را انتخاب کنند، آنها ایران را به ارزانی وا می نهند و جانب اسلام را می گیرند.
امروز اگر با چنین کشتار فجیعی، حاکمان سبُع ِ حکومت اسلامی جان هموطنان کرد زبانمان را گرفته اند، مطمئن باشیم که در واگرایی و تفرقه ی نابود کننده بین ما،  فردا و فردا ها در تهران و ارومیه و زاهدن و تبریز و اهواز و رشت و شیراز و یا هر جای ایران قربانی می گیرند.
از یاد نبریم که دشمن همواره تا زمانی قوی است که بین ما تفرقه باشد و آنگاه می تواند با دست باز دست به کشتار ما ایرانیان از هر قوم و دین و مذهب و مسلکی بزند و ما در این نبرد نا برابر به جای حمله متحد به دشمن که آمده است گام به گام از همه ی ما قربانی بگیرد و خانه وُ وطنمان را بر سرمان خراب کند، هرباره زخم کهنه شده ی تاریخی را پیراهن عثمان می کنیم و به جان یکدیگر می افتیم.
عملی که تا امروز با بی خردی آیینه نما در همه سویش پی گرفتیم و بجای اینکه خودمان را از زیر ستم حکومت ددمنش اسلامی برهانیم، با بی خردی مان سبب شدیم که حکومت اسلامی بتناوب ما را به زنجیر بکشد و سپس به دار ِ مرگ بیاویزد.
گواه این سخنم عدم همکاری نیروها در همه شکلش تا امروز با هم است و هربار به بهانه ای به جای یک مبارزه تمام عیار علیه حکومت اسلامی گریبان نظامی را می گیریم که اکنون در قدرت نیست.
امروز مهم این نیست که من مشروطه خواه هستم و تو جمهوریخواه
مهم این نیست که من نظام پادشاهی می خواهم و تو حکومت دموکراتیک خلق
مهم این است که همه ی ما ایرانی هستیم که کشورمان را بیگانه خویان تازی صفت اشغال کردند.
معنی اش این است که ایران ِ همه ی جانان را هم از توی جمهوریخواه در هر شکلش و هم از من ِ مشروطه خواه نظام پادشاهی، در حال حاضر در همه سو دریغ کردند.
بنابراین منطق ِ راهنمای عمل حکم می کند که همه ی قربانیان این حکومت وحشی با هر عقیده و مرام و یا علاقه مندی به نظام دلخواه، اختلافات بین خود را که فقط در یک جامعه ی آزاد و دموکراتیک قابل حل است، برای به زمین زدن اشغال گران وطنمان ایران، موقتن کنار بگذارند تا در پس ِ این حکومت جنایتکار در یک فضای نسبی آزاد بتوانیم شالوده ی یک نظام مورد پسند ملت ایران را پس از تشکیل مجلس مؤسسان و تدوین قانون اساسی به رای عموی بگذاریم.
مطمئن باشیم در این راه سترگ ِ مرگ وُ زندگی هر گونه خودی و غیری خودی کردن ِ نیروها ی مخالف، نفعش فقط در جیب همین حکومت اسلامی می رود که در جای جای ایران خون می ریزد.
سی و یکسال زمان باید هر انسان نا بالغی را بالغ و یا به عبارت دیگر گروه های سیاسی را متمدن تر و با ظرفیت تر و همه جانبه تر و مهم تر از همه خردگرا تر کرده باشد تا از خودی و غیر خودی کردن بپرهیزند و بپذیرند که فرای عقیده و مرامشان، عقاید و مرام هایی هستند که برای صاحبان آنها بسیار عزیز است.
 این را هم مایل هستم برای چندمین بار برای ثبت در تاریخ بنویسم که نیروهای جمهوریخواه و یا مشروطه خواه به تنهایی قادر نیستند این رژیم را سرنگون کنند بلکه سرنگونی حکومت اسلامی تنها از اتحاد این دو طیف از نیرو ها ممکن خواهد بود.
همچنین باید بیفزایم که هر گونه تفره رفتن از اتحاد بین این دوطیف، حال از جانب هر طیفی باشد گناهی است نا بخشودنی که دودش فقط در چشمان خودشان می رود و دست حکومت اسلامی را برای کشتار ایرانیان و نابودی ایران بیشتر باز می کند.
با اینکه این کشتار سبُعانه ی حکومت اسلامی یک همبستگی  و همدردی بین ایرانیان ِ سراسر جهان را سبب شد اما با کمال تاسف دیده می شود باز نیروهای به اصطلاح جمهوریخواه در همه رنگش با خودی و غیر خودی کردن نیروها همان راهی را ادامه می دهند که سی و یکسال آن را امتحان کردند.
امیوارم این نیروها در این شرایط حساس چشمانشان را باز کنند و تابوها را بشکنند و در چهارچوب ارضی و آبی ایران، برای بزمین زدن حکومت اسلامی دست نیروهای مشروطه خواه پادشاهی را بفشارند.
نیروهایی که به گواهی تاریخ بیش از هر نیرویی از آغاز حمله ی اعراب به ایران و بویژه در این سی و یکسال حکومت ننگین اسلامی، قربانی تازیان و تازی صفتان شده اند.
نیروهایی که به حق بیش از هر نیرویی به چهار چوب ارضی و آبی ایران، به ایرانی و فرهنگ و تاریخ و تمدن ایرانی وفادار هستند و در این راه از همه ی هستی خودشان مایه گذاشتند.
بدانیم که پیام خون کمانگرها این نیست که چون انسان تب کرده ای، سریع عرق بکنیم و سپس سرد شویم.
پیام خون کمانگرها این نیست که در فقدانش دسته های سینه زنی راه بیاندازیم و بر سر بکوبیم و گریه سر دهیم.
پیام خون کمانگرها این نیست دوباره علم فرقه ای بلند کنیم و نیروهای مخالف حکومت اسلامی را خودی و غیر خودی صف بندی کنیم.
پیام خون کمانگرها هشداری است که از واگرایی خرد گریز بیرون بیاییم و به اتحاد خرد گرا آغوش بگشاییم.
معنی اش این است که همیشه منتظر نمانیم تا دژخیمان حکومت اسلامی از ما در جای جای ایرانزمین قربانی بگیرد و سپس فریادهایمان را بلند کنیم، شور و فتوری راه بیاندازیم، گریبان بدریم و ناله ها سر دهیم.
معنی اش این است که چنین های هوی ابن الوقتی هیچ کمکی به وضعیت ما در این دوران پر رنج و شکنج نمی کند و ای چه بسا نا دانسته مبلغ و ترویج دهنده فرهنگی می شویم که از آن سوی ایران از هزار و چهارصد و اندی سال پیش به این سو آمده است.
باید بدانیم فرهنگ عزا و سینه زنی و جِر دادن تن و پیکر خود با فرهنگ ایرانی هیچ سنخیتی ندارد. ایرانی در درازی تاریخی وجودیش همیشه مردمانی با فرهنگ بودند که به کرامت انسانی بیشتر بها را می دادند.
برای همین در سراسر تاریخ و فرهنگشان شادی و نشاط همیشه حرف اول را می زده است.
طوری که داریوش بزرگ در کتیبه ی خود از اهورامزدا می خواهد ایران را از خشکسالی نجات دهد و برای مردمان ایرانزمین شادی طلب می کند.
پس اگر می خواهیم خون و زندگی کمانگرها را زنده نگاه داریم باید بدون هیچ اما و اگری کنار هم قرار بگیریم تا این غده ی سرطانی را که در جای جای وطن زندگی ایرانی را می گیرد از اریکه قدرت بزیر بکشیم و بر خاکروبه هایش حکومتی ایرانی بنا کنیم.
به امید آ نروز
www.apanahan.blogspot.com
a_panahan@yahoo.de

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۶, پنجشنبه

کو انصاف؟


به تازگی گزارشی از دویچه وله ( صدای آلمان ) خواندم که در آن به معرفی کتابی به قلم فریدون وهمن در باره ی سرگذشت جامعه ی بهایی و دیانتشان پرداخته بود.
این گزارش به قدری مغرضانه تنظیم شده بود و ضدیت کورکورانه را با دوران ایران ساز پهلوی حکایت می کرد که انسان در شگفت می ماند از اینکه حتا با روشن شدن تاریخ سرفراز دوران پهلوی علی رغم کاستی ها در همه ی عرصه ها و  بویژه حمایت بی دریغ پادشاهان پهلوی از اقلیت های مذهبی و خصوصن بهائیت امروز هم کسانی پیدا شوند که به عمد چشمان خودشان را از تاریخ بر گیرند و درونمایه ی لجن آلود درونشان را که بیش از همه خود سزاوارشان هستند، فرافکنانه به سمت نظام پادشاهی ببارانند.
البته بر گزارشگرانی که این گزارش را تهیه کردند و همگی چه به لحاظ ژنی و چه به لحاظ سیاسی یک ضدیت کور با دودمان پهلوی رادر گذشته حمل می کردند و حال حمل می کنند، بر آنها حرجی نیست.
زیرا این افراد در قبیله ی حزب توده و فرزند نامشروعش"  اکثریت " شیر خوردند و قرار نیست به ایران و سرفرازی ایرانی فکر کنند. اما اگر این گزارش، مورد تایید نویسنده ی کتاب و جامعه ی بهاییان هم باشد، باید گفت وا اسفا.
برای روشن شدن اذهان ملت ایران به شیوه ی  مغرضانه ی چنین گزارشی ابتدا قسمتی از آن را با هم می خوانیم و آنگاه گام به گام این گزارش و نیات پلید چنین گزارشگرانی را با چشمانی باز و خردی بیدار، در اوج انصاف مورد باز بینی قرار می دهیم.
" همنوایی حکومت‌های پهلوی در سرکوب بهائیان"
" تجددخواهی جنبش بابی در دیانت بهائی به حیات خود ادامه داد، همان گونه که خشونت و سرکوب نیز علیه آیین بهائیت به حکومت‌های پهلوی پدر و پسر و جمهوری اسلامی راه گشود. کتاب وهمن به شرح دقیق سرکوب و کشتارهای بابیان و بهائیان می‌پردازد، که از جمله می‌توان نام برد از: فاجعه ‌بهائی‌کشی در یزد سال ۱۲۸۲ به تحریک یک امام جمعه سی‌ساله که در پی بابی‌کشی اصفهان در پی شهرت و محبوبیت در یزد بود؛ بهائی‌کشی در خراسان (تربت حیدریه)، کشتار بهائیان و غارت خانه و اموال آنها در شاهرود در سال ۱۳۲۴، قتل دکتر سلیمان برجیس، رئیس محفل روحانی کاشان به دست مسلمانان افراطی و تبرئه قاتلان در دادگاه؛ اشغال نظامی و تخریب مرکز اداری بهائیان ایران (حظیرةالقدس) در تهران به تحریک حجت‌الاسلام فلسفی با حمایت شهربانی؛ آزار و پیگرد بهائیان و تاراندان آنها از خانه و زندگی در شهرهای آباده، اردستان، نی‌ریز، ده بید، نجف‌آباد، منشاد، نطنز، کاشان، بیرجند، رشت، کرج ماه‌فروزک، مشهد، حصار خراسان در دهه‌ی ۱۳۳۰.
از نظر فریدون وهمن، تمامی رژیم‌های سیاسی معاصر، چه در دوره‌ی قاجار و چه در دوره‌ی پهلوی، هرگاه که حکومت به بحران درغلتیده و خود را در شرف تحول، دگرگونی و فروپاشی دیده، جامعه بهائی را به زیر ضرب برده‌است. هدف از این شگردی که با همکاری درباریان و روحانیان عملی می‌شده، منحرف کردن مردم از ستیز با حاکمیت و راه‌انداختن جنگ‌های مذهبی بوده است. در واپسین ماه‌های حیات رژیم پهلوی یک رشته یورش‌ها علیه جامعه بهائیت توسط ساواک با همکاری برخی روحانیان آغاز شد که دنباله‌ی آن به سال‌های پس از انقلاب کشیده شد. در کشتار و آتش‌‌سوزی که در قریه سعدیه شیراز در آذر ۵۷ صورت گرفت، صدها مغازه و خانه‌ی بهائیان غارت شد و شماری کشته شدند. یورش بر بهائیان بویراحمدی در دی‌ماه ۵۷ و اشغال مرکز بهائیان اصفهان (حظیرة‌القدس) در اردبیهشت ۵۸ آغازگر موج جدید بهائی‌ستیزی در ایران اسلامی پس از انقلاب بود.
از آن پس رهبران جامعه بهائی ایران در شهرهای مختلف یا ربوده و سربه نیست شدند و یا آنها را به جرم جاسوسی برای اسرائیل به جوخه‌های اعدام سپردند، بی‌آنکه جرم آنها اثبات شده باشد. وهمن شرح موج دستگیری‌ها و اعدام‌ها را به همراه عکس قربانیان در پاره‌ی دوم کتاب به تفصیل آورده است.
ویران ساختن اماکن مذهبی و تاریخی بهائی، ضبط اموال موروثی بهائیان، اخراج بهائیان از مشاغل دولتی و خصوصی و محرومیت از تحصیل از جمله مواردی است که فریدون وهمن به آن می‌پردازد".
همانطوریکه ملاحظه می کنیم در همین آغاز، گزارشگر نیت پلید خود را در تیتر همین گزارش می ریزد تا ذهن خواننده را با عقده هایش همراه نماید. به عبارت دیگر با این تیتر چنین القا می کند که پادشاهان پهلوی در کشتار بهاییان همنوایی کردند.
اما اگر نیک بنگریم و تاریخ پادشاهان پهلوی را منصفانه ورق بزنیم، خواهیم دید که بهائیان در دوران پادشاهان پهلوی از بیشترین حرمت نسبت به اقلیت های دینی و یا مرامی دیگر برخوردار بودند و نسبت به جان و مال و ناموس آنها بیشترین حافظت در برایر آدمخواران انجمن حجتیه و آخوندهای امامیه می شده است.
اما چون گزارشگر و یا نویسنده ی چنین کتابی را قصد بر این نیست که تاریخ را آنچنان که گذشت، در نگاه ملت ایران بگشاید، پس باید آسمان و ریسمان کند تا  جنایت نکرده ی پادشاهان پهلوی  علیه بهایان را هر چه پر رنگتر نشان دهد.
چگونه؟
پیوند زدن دوران جهل و جنایت قبایل قاجار با دوران ایرانساز دودمان پهلوی.
یعنی گزارشگر این گزارش، تاریخ دوران پر از جهل و جنون و راهزنی  قبیله ی قاجار را به تاریخ پر افتخار و ایران ساز دوران پهلوی گره می زند تا نتیجه دلخواه که همانا کدر کردن اذهان توده های ناآگاه و تاریخ نخوانده می باشد، را کسب کند.
باید در همین آغاز از نویسنده ی کتاب و گزارشرگر پرسید که اصلن چه پیوندی بین تاریخ سال های منتهی به سال 1282 با تاریخ دوران پادشاهی پهلوی وجود دارد، که گزارشگر با چنین تیتری می خواهد عقده های کثیف درونی خودش را بر بستر دورانی بریزد که تاریخ از آن به نیکویی یاد می کند و از زمان ساسانیان تا پایان دوران نکبت آلود قاجاریان هیچگاه ایرانیان چنین دوران ایرانسازی را نه در هیچ کتابی خوانده و نه به چشم خود دیده بودند.
حال اگر حوصله ی خوانندگان اجازه دهد، می پردازیم به تواریخ 1324، دهه ی 1330 و آذر و دی ماه 1357 .
در سال 1324 که گزارشگر مایل است به نقل از کتاب قلمرسایی کند و کینه ی درونی خود را بر سر و روی دودمان پهلوی بریزد، از حقیقت و واقعیت و انصاف گرایی تهی است. زیرا اگر چنین فشاری و یا آزاری بر جامعه ی بهائیت اعمال شده باشد، ربطی به پادشاهی محمد رضا شاه ندارد که گزارشگر سعی کرده است موذیانه حمایت نهادهای پادشاهی را از این عمل نشان دهد.
زیرا در همین سال ایران در بدترین شرایط نا امنی بسر می برد که ارتش سرخ بعد از پایان جنگ دوم جهانی هنوز در نوارهای مرزی ایران لنگر انداخته بودند و آذربایجان و کردستان را با همکاری بیگانه پرستان خیانتکاری چون پیشه وری و قاضی محمد که از همریشان و هم مسلکان تاریخی و ایدئولوژیک گزارشگر بودند و هستند، از پیکر ایران جدا کرده بودند.
به عبارت روشن تر اگر هم آخوندهای اثنا عشری در این تاریخ مورد بحث مرتکب چنین جنایتی شدند، باید آن را در  چهارچوب همان شرایط نا امنی ارزیابی کرد و اجازه نداریم که پای دودمان پهلوی را به این موضوع بکشانیم.
وگرنه از وقتی که نظام پادشاهی بعد از این بحران ها تثبیت شد، تمامی این راهزنی ها و آدمکشی های اسلامی و کمونیستی در سراسر ایران موقوف شد.
فراموش نکنیم که این دوران نا امنی حتا تا سال 1332 ادامه یافت که نمونه ی بارز این نا امنی سو قصد به جان  محمد رضا شاه در 15 بهمن 1327 است.
سالهای 1330 تا 1332 سالهایی هستند که هم توده ایها و هم به اصطلاح ملیون همراه روحانیت مرتجع و آدمکشان اسلامی از سنخ فدائیان اسلام، کشور ایران را به ورطه ی نا امنی و سقوط کشانده بودند که حتا نخست وزیر ایران مثل حاجیعلی رزم آرا به جانش ایمن نبود چه رسد به اقلیت های مذهبی در برابر آدمخواران امامیه ی اثنا عشری که به جانشان ایمن باشند.
گواه این سخن تبرئه قاتل نخست وزیر ایران حاجیعلی رزم آرا بوسیله حکومت مصدق و مجلس تحت فرمان او بود.
می گویید نه؟
می گویم به این سند بنگرید و بخوانید.

" جبهه ی ملی در آزاد سازی خلیل طهماسبی قاتل حاجیعلی رزم آرا نخست وزیر که مورد نفرت مصدق و کاشانی بود از هیچ کوششی دریغ نورزید و در شانزدهم امرداد 1331 با طرح ماده واحده ای به قید سه فوریت! در مجلس خواستار آزادی قاتل رزم آرا از زندان شد. بر طبق این ماده واحده " چون جنایت حاجیعلی رزم آرا و حمایت او از جانب اجانب بر ملت ایران ثابت است، بر فرض آنکه قاتل او استاد خلیل طهماسبی باشد از نظر ملت ایران بیگناه شناخته و تبرئه شاخته می شود. همچنین کاشانی در مصاحبه ای با روزنامه " دیلی اکسپرس " چاپ لندن علنن از قتل رزم آرا حمایت و عنوان داشت: " این عمل به نفع ملت ایران بود و این گلوله و ضربه عالیقدرترین و مفیدترین ضربه ای بود که به پیکر استعمار و دشمنان ملت ایران فرود آمد . . . قاتل رزم آرا باید آزاد شود. زیرا این اقدام در راه خدمت به ملت ایران و برادران مسلمان عملی شده است . . . خلیل طهماسبی مجری ارداه قاطبه ملت ایران است و این در حالی است که در همین زمان مصدق نخست وزیر و کاشانی رئیس مجلس شورای ملی است ."
 بناراین ملاحظه می شود که در این سالها و حتا سالهای بعد که کتاب و گزارشگر آن مایل هستند پای محمد رضا شاه را به این موضوع بکشانند، محلی از اعراب ندارد.
زیرا مصدق قصد آن داشت که پادشاهی دودمان پهلوی را در ایران برچیند و در این راه حتا دست آدمخوارانی چون فدائیان اسلام را باز گذاشته بود تا نخست وزیر ایران را ترور و بعد در مجلس دست ساخت خود قاتل را با همدستی سنتی خود کاشانی، تبرئه کند.
  در این سالها به دلیل بی ثبات شدن کشور ایران و پر وبال گرفتن آدمکشان حتا سو قصد دیگری هم به جان محمد رضا شاه  در تاریخ 21 فروردین ماه 1344 در تاریخ ثبت شده است
معنی اش این است که اینگونه هرج و مرج در اثر بی ثباتی و همکاری و همدستی به اصطلاح ملیون و شیوخ مرتجع شیعه ی اثنا عشری با همه ی نیروهای چپ موجود در آن زمان بوده است.
از این جهت می توان با صراحت عنوان کرد که هم نویسنده کتاب و هم گزارشگر غیر منصفانه به قاضی رفته اند و راضی برگشته اند.
حال می پردازیم به تاریخ آذرو دی ماه 1357
بی گفتگو سال 57 بطور عام و خصوصن ماههای آذر و دی همین سال، سال و ماههای ِ سقوط ارزشها و اخلاق در همه ی عرصه ها است که همه ی نیروهای چپ و نیز جبهه ی به اصطلاح ملی همراه و همگام با مذهبی ها در همه رنگش برای ویران کردن ایران در تمامیت تمدنی و فرهنگی اش دست در دست هم داده بودند تا نه از تاک نشان بگذارند نه از تاک نشان.
بنا براین چُس ناله هایی از این دست که به فرقه ی بهائئت اجحاف شد نشان از خود پرستی و دیدن منافع اندک فرقه ی اما بی توجه بودن به منافع عموم ملت ایران در تمامیتش است.
زیر در این سال و ماههای مورد بحث، ایران در سراسر موجودیتش می سوخت و حق این بود همین فرقه ی بهائیت اگر به ایران و به اخلاق پای بند بود در کنار ایرانخواهان علیه آدمخواران اسلامی و چپ و به اصطلاح ملیون در همه رنگش قلمی و یا قدمی همراهی می کرد. نه اینکه امروز برای دلجویی و گرفتن اندک امتیازی از حکومت اسلامی  یقه ی نظام پادشاهی پهلوی را بگیرد که چرا آدمخواران در همه رنگش را سر کوب نکردند.
فراموش نکنیم در همین سال 57 و ماههای منتهی به آذر و دی ماه، در شامگاه 28 مرداد ماه سینما رکس آبادان بوسیله آدمخواران اسلامی آتش زده شد و ده ها نفر از مردم بی گناه آبادان در آتش قهر کور اسلامی و پشتیبانی بی دریغ به اصطلاح ملیون و چپ در همه رنگش سوختند و خاکستر شدند و در کنار این وحشی گری قرون وسطایی در جای جای خاک ایران باران خون از چشمان ایراندوستان جاری می شد و هر نقطه در آتش خشم انقلابیون می سوخت.
خوب توجه کنید که سینما رکس در روز 28 مرداد ماه سال 57 با همه ی انسانهایی که برای تماشای فیلم گوزنها در سالن سینما حضور داشتند، به آتش کشیده شد.
آیا در تمامی تاریخ ایران چنین همبستگی بی همتایی بین آدمخواران اسلامی با به اصطلاح ملیون می توان یافت؟
می گویم آری. این همبستگی اینبار توسط به اصطلاح ملیون با آدمخواران اسلامی بود که در روندش دوست و همراه و همریشش را برای کسب قدرت یا متاع اندگی چون " گندم ری " پای اسلامیون قربانی کردند و برای جبران آن همبستگی مرگ بار اسلامیون در 28 مرداد ماه سال 57 برای آخرین ضربه بر پیکر ایرانخواهان با پای برهنه به زیر درخت سیب در پاریس شتافتند و بوسه ای مریدانه بر دست و پای ارتجاعمرد قرن خمینی زدند.
نگویید چنین نمی خواستید. زیرا شما آنروز نه اینکه اسلامیون را در  به آتش کشیدن سینما رکس محکوم نکردید بلکه این جنایت ضد بشری را به نظام پادشاهی نسبت دادید و اذهان ساده مردم و ملت ایران به نفرت علیه پادشاه ایران آلوده کردید.
 اما گویا این همه جنایت علیه تمامیت ایران و ملت ایران فرقه ی بهائیت را وجدان بیدار نکرد و چشمانشان را باز نکرد تا ببینند و بیدار شوند که چگونه ایران را ویران کردند.
آیا حق نداریم با صراحت اعلام کنیم که این فرقه با چنین مواضعی نه در فکر ایران بلکه به منافع اندکش است؟
حال با این توصیف از آن روزهای شوم و ایران بر باده فرقه ی بهایی زبان باز کرده و ناله سر می دهند که چرا یک چک به بناگوششان نواخته شد؟
حقا که بسیار و بسی فزون تر از بسیار بی انصاف هستید.
***

چه شده است که دیروز نمک خوردید و امروز نمکدان می شکنید؟
امروز به جای اینکه تمامی فریادها را بر سر همین حکومت اسلامی ببارانید که بر هر نماد ایرانی و ایران خواهی چنگال دریده و بر همه ی مرام ها و مسلکها هجوم وحشیانه وار می برد، به نظامی سنگ می پرانید که هم اکنون وجود ندارد و هوا خواهانشان نیز اولین قربانی همین حکومت اسلامی بوده و هست.
مگر شما با این مرامتان کم مورد حمایت قوانین نظام گذشته قرار گرفتید؟
به گواهی همه ی زنده گان ِ آن دوران که هم اکنون سنشان بالای 50 است، شما در آن نظام در صدر نشسته بودید و قدر درو می کردید.
چگونه است امروز بعد از سالیان دراز یاد ِ دوران کربلای 28 مرداد افتادید و بی مالیات به نظامی حمله ور می شوید که شماها را از هر گونه گزندی تا آنجا که در کنترلش بود در مقابل آدمخواران اسلامی حفظ کرد؟
و گرنه همان انجمن حجتیه شما را خام خام می خوردند.
انصاف هم بد نیست که آن را قدری و یا اندکی در خود پرورش بدهید.
دکتر ِ شخص اول مملکت بهایی بود، آنوقت شما از کشتار بهایی ها در نظام گذشته و آن پدر و پسر نفیر می کشید؟
اقتصاد و بازار کلان و حتی تلویزیون در دست بهایی ها بود اما امروز شما به جای سپاسگزازی، جهت دلجویی و نزدیکی با حکومت اسلامی برای آن نظام سنگ پرتاب می کنید.
شما اگر کمی انصاف و صداقت داشتید می بایستی قبل از هر کسی در مقابل نوشته کسی که نه بهرام است و نه چوبینه- که چندی پیش منتشر شد- موضع می گرفتید و این خزعبلات بلاهت بار او را محکوم می کردید.
نه اینکه از آشیانه ی فرقه ای تان بیرون می آمدید و امروز در کتاب مجعول و با تاریخی مجعول تر بر چهره ی نظام گذشته که جان و مالتان را باید مدیون آن پدر و پسر باشید چنگال می دریدید.
شما اگر می خواهید حق از دست رفته ی خود را در این نظام اسلامی به دست آورید باید آستین ها را بالا بزنید و مثل همه ی شهروندان ایرانی وارد صحنه ی مبارزه شوید تا این نظام برچیده شود، نه اینکه به نظامی سنگ پرانی کنید که الان در قدرت نیست.
طوری از کشتار بهایی ها در نظام گذشته سخن می رود که انسان در شگفت می ماند.
حداقل بگذارید نسل های باقی مانده آن دوران بمیرند تا شاهید و یا گواهی دهنده ای بر این بلاهت گفتاری شما وجود نداشته باشد که اسرار هویدا کنند و شما را مضحکه ی تاریخ نمایند.
من خود در دوران جوانسالاریم نه سیاسی بودم و نه مذهبی، یک هفته به خاطر حمایت ِ قوانین نظام گذشته از جامعه ی بهایی، در زندان دژبان لشکر 28 سنندج بازداشت شدم.
با اینکه در دوران خدمت ِ سربازی ام در پادگان سنندج در سال 54 بین همه ی افسران و درجه داران وظیفه در امتحان پیکار با بی سوادی نفر اول شده بودم.
با اینکه در رشته ی فوتبال و والیبال برای گردانمان مقام اول آورده بودم.
و با اینکه فرمانده ی گروهان ما ستوان یکم جعفر کوهی با من دوست بود، اما نتوانست مرا از بازداشت شدن برهاند.
آری:
داستان چین بود که ما درجه داران و افسران وظیفه در اوقات بیکاری دور هم می نشستیم و با یکدیگر شوخی و مزاح می کردیم.
در یکی از این روزها در جمع ما دو برادر بنام صمیمی که هر دو بهایی و از شهر شاهی بودند و تازه وارد گروهان ما شده بودند، حضور داشتند.
در بین صحبت و شوخی کردن یکی از درجه داران که اهل مریوان بود به من گفت سرکار پناهنده!
آیا درست است که می گویند، شیعیان دُم دارند؟
من با اینکه مذهبی به معنی واقعی نبودم اما در برابر چنین سئوال بلاهت باری عکس العمل نشان دادم و شلوارم را پایین کشیدم و گفتم ببین آیا من دُم دارم؟
در حالی که همگی می خندیدیم و آن دو برادر هم می خندیدند، رو کردم به آنها گفتم راستی داستان شب دوشنبه ی بهاییان چیست؟
گفتند منظورت از این سئوال چه است؟
گفتم کتابی خواندم تحت عنوان " امشی علیه حشرات " که در آن از شب ِ دوشنبه بهاییان نوشته بود.
آنها سرشان را پایین انداختند و شروع به گریه کردند.
محفل ما با این گریه به هم خورد تا اینکه فرمانده ی آنها که یک افسر وظیفه بود و او هم بهایی بود مرا صدا کرد.
و از من خواست از آنها معذرت بخواهم و تهدیم کرد که اگر معذرتخواهی نکنم به فرمانده هان بالای پادگان گزارش می کند.
من هم در جوابش گفتم هر غلطی که می خواهی بکن.
چند روز بعد فرمانده گروهان مرا صدا کرد و گفت برای تو یک هفته بازداشت صادر کردند که فرمان از مافوق است و من هم نمی توانم کاری برایت انجام دهم.
در حالی که ناراحت بود و ناراحت بودم، یک هفته در بازداشتگاه دژبانی ماندم.
می خواهم از این واقعه نتیجه بگیرم که آن نظام تا این حد از بهایی ها حمایت می کرد.
حال چه شد که امروز به جای سپاسگزاری از آن نظام، چنگال در صورتش می درید؟
درود بر انصاف که امروز متاعی کمیاب است.
www.apanahan.blogspot.com
a_panahan@yahoo.de



۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۰, جمعه

مشتی خرافات و جنون


                                          
فلسفه انتظار موضوعی نیست که مربوط به اسلام، آن هم از نوع مذهب شیعه ی اثناعشری اش باشد. آنطوری که امروز خرافه پرستان و جهالت پروران به قدرت رسیده در بوق و کرنا می دمند، چنین القاء می شود که امام زمان، مهدی موعود و یا منجی نهایی همان مهدی پسر حسن عسگری است. در حالی که چنین نیست و حتی به داشتن پسری تحت این نام از حسن عسگری باید شک کرد. زیرا همین افرادی که امروز چنین خرافات و جهلی را رواج می دهند، ابتدا بایستی به مردم بخت برگشته و بویژه به همان کسانی که با قلبی صاف اما در اوج ناآگاهی و ذهنی بیمار و خرافات زده، افسار گسیخته به سمت چاه جمکران سرازیر می شوند و نامه در آن باتلاق ویل و جنون می ریزند و یا به ستونهای مستراح مسجدش دخیل می بندند تا شاید از این بدبختی و هیولای فرود آمده بر فراز خانه و کاشانه شان رها شوند، توضیح دهند که چرا در تاریخ اسلام مورد قبول همین از گورگریختگان تاریخ، به عموی همین مهدی موعود ِ موهوم و مجهول ِ شیعیان می گویند " جعفر کذاب "؟
لازم است برای پاسخ به این سئوال تاریخی به یک بدعتی اشاره کنیم که از طریق فرهنگ ایران به اسلام از نوع ِ مذهب شیعه ی اثناعشری اش وارد شد. این بدعت سلطنت موروثی در بین امامان شیعه بود که از پدر به پسر به ارث می رسید.
یعنی تا مرگ علی امام اول شیعیان چنین بدعتی وجود نداشته است. و همانطوریکه تاریخ گواهی می دهد، محمد رهبر اسلام پس از خود جانشینی تعیین نکرد. و اینکه شیعیان معتقد هستند که پیغمبر اسلام در بازگشت از آخرین حج در محلی بنام غدیر خم گفته است " مَن کُنتُ مولاه فهذا علی مولاه "، جانشین خود را علی معرفی کرده است، مورد قبول اهل سنت نیست. بلکه آنها معتقد هستند که این گفته محمد، ستایشی است از خدمات علی در راه پیشرفت اسلام. و برای اثبات دلایلشان قرینه تاریخی دیگر را شاهد می گیرند. مثلاً می گویند اگر این گفته شیعیان درست باشد، بنابراین، این عمل پیغمبر هم باید درست باشد که ابوبکر را به جانشینی خود اننخاب کرد و آن موقعی بود که ایشان مریض بودند و ابوبکر را برای پیشنمازی به مسجد فرستاد تا مردم پشت او نماز بگذارند.
***
واقعیتش این است که پس از مرگ رهبر اسلام، همانطور که تاریخ گواهی می دهد تا امام یازدهم مشکل جانشینی برای شیعیان پیدا نشده بود. اما همینکه حسن عسکری فوت می کند، تاریخ شیعه دستخوش تغییراتی می شود که تا امروز در پرده ابهام است. زیرا بنا به گفته " جعفر کذاب "، چون  برادرش حسن عسگری، پسری نداشته است، طبق رسوم قبیله ای خودشان می بایستی، امامت به جعفر می رسید. به همین منظور ردای امامت را به تن کرد و از شیعیان خواست که با او بیعت کنند.
اما این مرد نادان و ساده دل در شور و فتور ِ رسیدن به امامت ِ امت غافل از کسانی بود که سودای قدرت را داشتند و در خفا برای رسیدن به آلاف و الوف، فرزندی مجهول از حسن عسکری در میان مردم انتشار می دادند که او به دلیل دشمنی ها از دیده پنهان شده و غیبت صغری کرده است.
این گروه که رهبرشان عثمان بن سعید نام داشت، مدعی شد که " امام را فرزندی پنجساله هست که پنهان است و در سرداب زندگی می کند و مرا میان خود و شما میانجی گردانیده است و شما هر سخنی دارید بگویید تا به او برسانم و پاسخ ایشان را به شما برسانم و یا پولهایی که می خواهید کمک کنید، بدهید تا به ایشان  تحویل دهم."
در مقابل این گروه، گروه طرفدار " جعفر کذاب " برادر حسن عسکری، منکر داشتن چنین  پسری از حسن عسکری می شدند و می گفتند: آخر چطور ممکن است حسن عسگری پسری داشته باشد و حتی پنج بهار را سپری کرده باشد و ما ندیده باشیم؟ آخر چطور ممکن است عموی این پسر نادیده و مجهول تا پنج سالگی برادر زاده اش را ندیده باشد؟
فراموش نکنیم سامره در آن زمان و حتا این زمان یکی از شهرهای نه چندان بزرگ عراق بود و هست و شیعیان در آن موقع در اقلیت و تحت فشار بودند. بنابراین منطقی است که گفته " جعفر کذاب " درست باشد که برادرش فرزند ذکور نداشته باشد. زیرا زندگی اعراب در این تاریخ مورد بحث به صورت قبیله ای بوده است و همه از یکدیگر با خبر بوده اند. اما همانطوریکه تاریخ گواهی می دهد گروه مدعیان امام زمان، گروه " جعفر کذاب " را با کشیدن شکل مار به جای نوشتن مار شکست دادند و لقب " کذاب " را در تاریخ بر پیشانی او حک کردند. از آن تاریخ تا امروز دنباله روندگان عثمان بن سعید این خرافات را در ابعاد نجومی به خورد خلق الناس دادند و می دهند. و دریغا که در کمال تاسف به دلیل غفلت تاریخی ِ ما امروز هم ادامه دهندگان جاهل و جنون پرور صدر اسلام در کشور ایران  به قدرت رسیدند و جلوی چشمان ما چاهی حفر کندند و تحت نام " امام زمان " مردم خرافات زده را در دهان ویل آن مجنون می کنند.
***
داستان چیست که شیعیان اینگونه در مقوله مهدی گرایی می دمند و آن را در انحصار خود می پندارند؟
پر واضح است که بشر از وقتی که خود را شناخت برای رهایی از رنج و شکنج ظالمان زور و زر به دستاویزی آویزان می شدند که تسلی بخش روح و روان شان باشد. از جمله معتقد شدن به منجی نهایی که آخرین ضربه را بر پیکر ِ ظلم و بیداد بزند. به عنوان مثال زرتشتیان معتقد به سوشیانت بودند و هستند که به زبان امروزی همین ناجی نهایی است. همچنین این مقوله منجی نهایی را در ادیان دیگر می توان جستجو کرد. مثلاً دین یهود معتقد به یک منجی یا مسیحی و یا پادشاهی هستند که آنها را از آوارگی نجات بدهد. زیرا تاریخ قوم یهود با آوارگی و دربدری و بی خانمانی نوشته و سرشته شده است و هر پادشاه بی خرد و بیماری بر این قوم تاخته، خانه شان را ویران کرده ، معبد و پرستشگاهاشان را در آتش جهالت سوزانده و عاقبت این قوم پر تحرک و با استعداد را آواره کرده است. همین طور ادیان و یا مسلک های دیگر هریک به گونه ای با این مقوله ی آخرین ناجی درگیر هستند.
بنابراین این مقوله یک امر جدید در تاریخ بشریت نیست که شیعیان آن را در انحصار خود گرفته اند.
بد نیست بدانیم که تا وقتی که بنیان گذار اسلام زنده بود، صحبتی از این مقوله نبود. همینکه بانی اسلام فوت می کند، مسئله جانشینی محمد، اختلافات قبیله ای پنهان را حول تصاحب قدرت بین گرویدگان به اسلام را بارز می کند و هریک سعی می کند دیگری را از هرم قدرت دور نگه دارد.
داستان سقیفه بنی ساعده اوج این اختلافات و ضدیت قبیله ای گرویدگان به اسلام را نشان می دهد. زیرا در این مکان که هنوز جنازه محمد روی زمین قرار داشت و کفن و دفن نشده بود، در آنجا هر یک از مهاجرین و انصار در جهت مطرح کردن خود به مقام رهبری " امت همیشه در صحنه " به جدال می پرداختند.
بد نیست بدانیم که در این ماجرای سقیفه بنی ساعده هیج یک از افراد قبیله بنی هاشم از جمله علی و عباس، پسرعمو و عموی محمد حضور نداشتند. به عبارت دیگر آنانیکه در پی جاه و مقام و مرتبه بودند، حرص قدرت چشمانشان را کور و گوششان را کر و هوششان را مدهوش کرده بود. به همین منظور ترجیح دادند که افراد قبیله بنی هاشم را به بازی نگیریند.
***
مدت زمان خلافت سه خلیفه اول پس از فراز و نشیبی چند سپری شد تا اینکه نوبت به خلافت علی رسید. از این تاریخ است که تضادها و اختلافات قبیله ای در بین اعراب شبه جزیره عرب به اوج خود می رسد و خون وخونریزی در ابعاد وحشت برانگیزی شروع می شود. زیرا علی حاضر نبود کسی را در قدرت خود شریک کند و یا او علاقه مند نبود  کسی را که نمی پسندید در مقام وزارت و صدارت و یا حاکم ِ دیاری از فتوحات اسلام ببیند، حتی اگر این فرد سالها در آن دیار و یا مقام انجام وظیفه کرده باشد. به همین منظور ابتدا سراغ معاویه می رود که سالها در شامات حکمرانی می کرد. و برای خود کاخی سبز بنا کرده بود و خود را کاتب وحی لقب داده بود.
***
دوراندیشی یک خلیفه خردمند حکم می کرد که نسبت به چنین جانورانی از در مسالمت برخورد کند و زمینه سقوط آنها را از روی زمینه سازی و آگاه کردن مردم فراهم کند. اما همانطوریکه تاریخ گواهی می دهد به جای این دور اندیشی و خردمندی، علی وسیله زور را بکار گرفت و متوسل به شمشیر شد. و پیش و پس از جنگهای جمل و نهروان به میدان صفین شتافت تا معاویه را از هرم قدرت خارج کند.
اما علی نتوانست معاویه را از میدان بدر کند بلکه خود در یک سؤقصدی از میدان خارج شد. از این پس است که شیعیان در تاریخ شکل گرفته می شود و تا امروز یک جدال خونین را بین خود و سایر فرق اسلام ادامه می دهند.
معاویه می میرد و پسرش یزید جانشین او می شود. حسن پسر بزرگ علی، جانشین پدر ِ بی تاج و تخت می شود. معاویه به قدرتی که پس از مرگ علی به هم زده بود، حسن را وادار به تمکین و اطاعت از خلافت خود می کند و حسن با امضای صلح با معاویه می پذیرد که معاویه در رأس حاندان اموی خلافت کند.
یزید جای در پای پدر می گذارد و می خواهد حسین را به تمکین از قدرت و خلافت خود بکشاند. اما شیعیان تحت رهبری حسین در سودای قدرت از دست رفته بودند و زیر بار صلح با یزید نمی روند که عاقبت آن جنگ خونین کربلا را می آفرینند و همگی کشته می شوند.
 نتیجه:
تا اینجا با بررسی تاریخی مشخص می شود که تمامی این جنگها و خونریزها هیچ گونه مشروعیت قدسی نداشته است که امروز رهروان آنها در اقصی نقاط جهان هرساله خودشان را جِر می دهند و سرو کله و تن خودشان را می کوبند و پاره می کنند بلکه برای کسب قدرت و جاه و مقام بوده است.
***
ولی تاریخ را خیال استراحت و درنگ نیست. پس از واقعه کربلا شیعیان برای بدست آوردن قدرت دست به هر ترفتدی می زنند تا رقیب را از میدان بدر کنند. از این پس است که مقوله مهدیگرایی به میان می آید که در روند خود به امام دوازدهم شیعیان خاتمه پیدا می کند که آن را دربست درانحصار خود می گیرند.
اما به گواهی تاریخ، وقتی که یزید می میرد. محمدبن حنیفه پسر علی از همسر دیگرش که برادر ناتنی حسن و حسین است، در مدینه برای کسب قدرت ِ خلیفه گری شورش می کند اما کاری از پیش نمی برد که عاقبت در کهولت سن در بستر بیماری می میرد. اما هواداران او مرگ اورا باور نمی کنند بلکه می گویند محمدبن حنیفه زنده است و در کوی رضوی در نزدیک مدینه مخفی شده است و در شرایط مناسب بیرون خواهد آمد و با ظالمان جنگ خواهد کرد و داد را بر بیداد حاکم خواهد نمود.
از این جهت پیروان او که به " کیسانیان " معروف هستند اور را مهدی ِ موعود و یا ناجی می گفتند. البته در این شورش مختار ثقفی هم همزمان در کوفه ایرانیان را دور خود جمع کرد و به پشتیبانی از محمدبن حنیفه قیام می کند. و به گواهی تاریخ بیشتر هواداران این قیام ایرانی بودند. و این نشان دهنده آن است که ایرانیان بعد از شکست از اعراب، همواره در جهت رهایی از سلطه توحش عربی به دنبال ناجی ای میگشتند تا آنها را از وحشی گری اعراب نجات دهد.
بیگمان ایرانیان در آن شرایط که جان و جهان و مُلک و سرزمین خود را از دست داده بودند، برای بدست آوردن عظمت و مجد و سرزمین خود در مصاف با بیگانگان ِ متجاوز و اشغالگر با نیروهایی که به لحاظ تاکتیکی در یک جبهه قرار می گرفتند، همکاری می کردند. و دلیل فزونی شیعیان در ایران و همچنین فرار و گریز سران و خانواده آنها به ایران از این همکاری تاریخی صورت گرفته است. اما تداوم چنین حرکتی هر چند در ابتدا راه گشا بوده است اما در ادامه به عنوان به بند کشیده شدن و به خرافات و جنون و بیمار کردن ِ ایرانیان، ارمغان دیگری نداشته است. بطوریکه امروز رهروان این کیش فرقه ای برتمامی مال و جان و جهان و جای جای جامعه ایران زمین حاکم هستند و در هر خانه ای مرگ جاری و در هر سرایی خون ساری می کنند.
امروز هم همانطوریکه ملاحظه می کنیم ابله مردی از طایفه جهل و از کیش چنین آئینی، چاه جمکران خرافه پرستی، جنون پروری و جهالت سروری را در پهن دشت بی کران سرای ایران حفر کنده و همگی را برای فرو رفتن در لجن جنون و جهالت و خرافات زوزه می کشد.
***
اما داستان مهدیگرایی ادامه یافت و پس از مرگ محمدبن حنیفه نوبت به زیدبن علی از نوه های حسین رسید. این فرد به طمع رسیدن به جاه و مقام و خلیفه گری به کوفه آمد و پیروانی دور خود جمع کرد. گویند چهل هزار نفر با او هم پیمان شدند تا در کنار او با خلیفه اموی بجنگند. اما در روز واقعه حامیانش برای نجات جانشان فرار را بر قرار ترجیح دادند و " زید " در نهایت تنهایی بدست امویان کشته می شود. در حالی که پیروان او برای رهایی از ستم امویان او را مهدی موعود لقب داده بودند و امیدهای فراوانی به او بسته بودند. بطوریکه طبق حدیثی در این مورد، چنین بیان می شود:
" ان مهدینا سیظهرفی ظهر الکوفه ":
" معنی آن چنین است: مهدی ما در پشت کوفه پدید خواهد آمد "
***
عباسیان در چهره ابومسلم خراسانی برای کسب قدرت و شکست امویان، مهدی موعود را می دیدند تا بوسیله آن به خلافت برسند.
پس از آن محمد نفس زکیه به مهدیگرایی برخاست. این فرد نوه پسری حسن و نوه دختری حسین است و چون در میان دو کتف خود خال بزرگی داشت، علویان در سیمای او " محمد " دیگری می دیدند تا از طریق او به قدرت برسند.
زیرا محمد هم بین دو کتف خود چنین خالی داشت. از اینرو شیعیان در سیمای او مهدی موعود را می دیدند و امیدها به اوبسته بودند. اما در جدال قدرت بین عباسیان و علویان با امویان، عباسیان توانستند بوسیله ابومسلم خراسانی امویان راشکست دهند و دست علویان را از قدرت ساقط کنند.
بدین سان است که شیعیان برای کسب قدرت و به انحصار در آوردن آن به ترفند دیگری دست زدند که تا امروز در پرده ابهام است و هزاران نفر را تا امروز گمراه نگه داشتند.
امروز با قدرت گرفتن حکومت اسلامی این مقوله در ابعاد نجومی سبب ساز خرافه گرایی، خواب  و غفلت گرایی، جنون ِ بیمارگونه گرایی و جهالت ِ خُمار گرایی شده است. هر چند داستان مهدیگرایی بسیار گسترده تر از این اندک یادآوری تاریخی است.
 اما این سئوال به قوت خود باقی است که چرا به عموی امام دوازدهم نامعلوم می گویند " جعفر کذاب "؟
آیا واقعاً حسن عسکری را پسری بوده است؟
آیا طبق روایت عثمان بن سعید که ادعا می کرد حسن عسگری را پسری پنجساله است، چنین کودکی می توانست رهبر و پیشوای شیعیان بالغ باشد؟ زیرا به خوبی می دانیم که کودک پنجساله را توان آن نیست که دماغش را پاک کند و چپ و راستش را تشخیص دهد. بویژه چنین فرد موهوم و مجهولی که طبق گفته آنانیکه او را علم کرده بودند و از دیده و ملاء اجتماعی بدور بوده است، چگونه می توانسته است از علم اجتماع آگاهی داشته باشد تا رهبری جامعه خود را به عهده بگیرد؟
اگر قرار بوده است این فرد موهوم و مجهول از دیده پنهان شود، چرا اینقدر به دراز کشید و چرا در همان آغاز شیعه گری چنین پدیده ای رخ نداد تا خیال همگی را راحت کنند. مگر ظلم و ستم به پیروان شیعه در این زمان مورد بحث به حد اعلا نرسیده بود تا ایشان ظهور مبارکشان را اعلام کنند تا با این ظهور، امت همیشه در صحنه شیعه طی این قرون متمادی متحمل این همه رنج و شکنج نشوند؟
فراموش نکنیم که ما در یک جهان آنتروپیک زندگی می کنیم و هر موجود زنده را طول عمری است و پس از سر آمدن آن طول عمر جای خود را به دیگری می دهد تا ارابه تکامل در شکل عالی تری ادامه پیدا کند. بنابراین اینکه شیعیان هنوز باور دارند که امام ناپیدایشان هنوز موجود است و هم اکنون در چاه جمکران به شب نشینی خود برای خواندن عریضه امت بیمار و جن و جنون و جهالت زده خود ادامه می دهد باید به آنها شک کرد که در جمجمه شان مغزی است.
چرا امروز ایشان بایستی در خرابه های اطراف قم رفت و آمد داشته باشد و درچاه جمکران منزل کند؟ مگر جایی در سرزمین اعراب پیدا نکرده بود و یا مکان در جای دیگر برایش تنگ بوده است که به اطراف قم، جایی که جایگاه از گورگریختگان تاریخ شده است، آمده است؟
آخر چرا به ایران آمده است؟ مگر ایرانیان عرب هستند که ایشان تصمیم گرفته اند به ایران بیایند؟ در حالی که می دانیم ایرانیان با زبان پارسی صحبت می کنند و زبان ایشان بر حسب زبان پیشینیانشان باید عربی باشد. بنا براین چگونه با ایرانیان صحبت می کنند؟
ملاحظه می کنیم که چنین بازیهای عوام فریب، دامی بیش نیست تا از این طریق مردم بخت برگشته ایران را در جهل و جنون و جهالت و خرافه گرایی نگه دارند و از طریق انتشار چنین جهالتی از مردم سواری بگیرند.
این است سیمای امروزی این رجاله ها که بوسیله روشنفکران بی خرد ما در آستاته سال 57 بر مردم ایران تحمیل شد.
ای کاش با این همه جنایت و  کشتار و جنون و جهالت از طرف این رجاله های حاکم بر مردم شریف ایران،  چشمان " روشنفکران " ما قدری بیدار و وجدانشان اندکی تبدار شده باشد. تا از عملکرد ناشاد خود درس عبرت بگیرند و در پیشگاه مردم با فرهنگ ایران زمین ادب ببوسند و یک عذرخواهی تاریخی انجام دهند.
به مردم و کشور ایران فکر کنند و برای رهایی کشور و مردم ایران از چنگال دیوان حاکم بر نیاخاکمان دست در دست ایران خواهان دهند و ایران اسیر و در بند را رهایی بخشند.
www.apanahan.blogspot.com
a_panahan@yahoo.de

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱, چهارشنبه

جشن ِ شاداب ِ اردیبهشتگان شاد باد


 اردیبهشت ِ شیراز













در آغاز ِ این جُستار مایل هستم ترانه ی بی همتای گل ِ پامچال، با  


صدای دلنشین بانوی ارجمند خانم شیلا نهرور را به همه ی 


عاشقان فرهنگ ایرانزمین و بویژه گیلان عزیزم تقدیم کنم.

آنگاه پس از شنیدن این ترانه ی دل انگیر بهاری، جُستار


 اردیبهشتگان ِ شاداب را در لذتی کامروا در خود گل افشان به


 جشن می نشینیم و سپس نسیم نفس ِ بهار شیراز را با تمامی عطر


 گلهایش با نشاطی شور انگیر در جان و دلمان گلاب باران می


 کنیم.


"به خشنودی اهورا مزدا، راستی بهترین نیکی است، خرسندی است."
" منش یا اندیشه ی نیک ( وهومن )، راستی، داد و قانون اشا رشته های ناگسستنی هستند که بخش های گات ها را به هم پیوند می دهند.
اندیشه ی نیک و خرد ( وهومن یا بهمن )، راستی، و داد و قانون ( اشا وهیشتا یا اردیبهشت )، نیروی پسندیده اهورایی ( خشترا یا شهریور )، مهر و مدارایی افزاینده ( سپنتا آرمیتی یا سپندار مزد ) پایه های دین زرتشتی است که انسان را به خود شناسی و رسایی ( ه-اُروتات یا خرداد ) و جاودانی ( امرتات یا امرداد ) می رساند."(1)
نیاکان ِ باستانی و زرتشتی مان، افزون بر جشن های ِ سالاری چون نوروز، سیزده بدر، یلدا ( شب ِ چله )، سده و چهارشنبه سوری، در هرماه آن روزی که با نام ِ ماه همنام می شد، جشن می گرفتند و به شادی و شادمانی در سروری بی همتا مشغول می شدند. و جشن ِ اردیبهشتگان، دومین جشن ِ ماهانه ی نیاکانمان است، که در روز سوم ِ اردیبهشت ماه ِ زرتشتی برگزار می شده است.
ولی امروز این جشن نه در سوم، بلکه در دوم اردیبهشت ماه برگزار می گردد. دلیل این اختلاف ِ زمان ِ برگزاری ِ دیروز با امروز، تغییر سال شمار نیاکانمان در امروز است. زیرا در دوره باستان سال به دوازده ماه و هر ماه به سی روز تقسیم می شد. اما امروز شش ماه اول سال به سی و یک روز و پنج ماه بعدی به سی روز و ماه آخر سال به بیست و نه روز واگر سال کبیسه باشد به سی روز تقسیم می گردد. به همین دلیل جشن اردیبهشتگان، نسبت به سال شمار دیروز، یک روز جلوتر، یعنی دوم* اردیبهشت ماه برگزار می شود که این روز منطق با روز سوم اردیبهشت ماه، در دوران ِ نیاکانمان است.
دیروز اولین جشن ماهانه را با نام فروردینگان در 19 فروردین جشن گرفتیم و امروز به پیشواز جشن اردیبهشتگان می رویم که ماهی است سراسر شاداب و پر تراوت.

ماه نشاط طبیعت سبز در آینه ی چشمان ِ بی قرار
ماه شُر شُر ِ رقص ِ بی تاب ِ جویبار
ماه لبخند گل در لاله زار
ماه شقایق ِ بی تاب در چمنزار
ماه خروش جریان ِ آب ِ چشمه سار
ماه آواز ِ پر غرور آبشار
ماه نغمه ی دلنشین ِ بلبل  در گلزار
ماه عطر و نسیم ِ جنگل در کوهسار
ماه ِ شبنم ِ زلال ِ نشسته بر برگ ِ شاخسار
ماه ِ ماهتاب در شب های پر ستاره ی بیدار
ماه دیدار یار در باغ پر درخت انار
ماه عید گل و بلبل و سنبل بر بستر ِ سبزه زار
ماه ِ  پر عطر وُ گل ِ شهر ِ شور و شعر و شراب ِ شیراز ِ شکر بار


عکس از وبلاگ میرا !


در اوستا سومین یشت به نام امشاسبند اردیبهشت است.
امشاسبند اردیبهشت نماینده ی قانون و داد و راستی و درستی در جهان و همچنین ایزد آتش و نور است.
از این جهت این امشاسبند نماد پاکی و راستی و درستی است.
ابوریحان می نویسد:
" ارديبهشت ماه؛روز سوم آن اردیبهشت است و آن عيدی است که ارديبهشتگان نام دارد برای اينکه هر دو نام با هم متفق شده.اردیبهشت به معنی بهترين راستی است ؛بعضی گفته اند بمعنای منتهای خير و خوبی است . ارديبهشت فرشته آتش و نور است و اين دو با او مناسبت دارد و خداوند او را به اين کار موکل کرده و نيز ماموريت داده است علل و امراض را بياری ادويه و اغذيه زائل کندو صدق را از کذب و حق را از باطل تميز دهد ."
آتش، در پندار ِ نیاکان ِ زرتشتی مان، نماد ِ روشنایی، نور و انرژی در میان ِ عناصر ِ چهادگانه، از ویژگی و احترام ِ خاصی برخودار بوده است. بطوریکه چنین ویژگی و احترام، نسبت به عنصر ِ آتش سبب شد که غرض ورزان و تنگ نظران، نیاکان ِ زرتشتی مان را آتش پرست بین عوام نمایش دهند.
در حالی که چنین نیست بلکه عنصر ِ آتش، سرچشمه ی نور و روشنایی است و نور از صفات ِ ویژه ی اهورامزدا است و چون نور در همه جا هست، در آنجا اهورامزدا حضور دارد و به همین مناسبت نیاکان ِ زرتشتی ِ ما، نسبت به نور و آتش، احترامی  ویژه، ادا می کردند و آن را گرامی می داشتند. بطوریکه این آتش ِ اهورایی را آنچنان پاسبانی می کردند که هر گز خاموش نگردد.
در اردیبهشتگان نیاکانمان و امروز زرتشتیان، لباس سفید که مظهر پاکی است به تن می کردند و می کنند و به آتشکده می رفتند و می روند و اهورا مزدا را نیایش می کردند و می کنند و سرود آتش را می خواندند و می خوانند.
 نیایش آتش:
درود بر تو ای آتش!
ای برترین آفریدهء سزاوار ستایش اهورا مزدا!
به خشنودی اهورا مزدا، راستی بهترین نیکی است، خرسندی است.
خرسندی برای کسی که راستی را برای بهترین راستی بخواهد (3 بار)
بر می گزینم که مزدا پرست زرتشتی باشم و خدایان پنداری را زدوده، تنها به اهورا باور داشته باشم.
به تو ای آتش! ای پرتو اهورامزدا! خشنودی و ستایش آفریدگار و آفریدگانش برساد!
افروخته باش در این خانه!
پیوسته افروخته باش در این خانه! فروزان باش در این خانه! تا دیر زمان افزاینده باش در این خانه!
به من ارزانی ده ای آتش! ای پرتو اهورامزدا! آسایش آسان! پناه آسان! آسایش فراوان!
فرزانگی، افزونی، شیوایی زبان و هوشیاری روان و پس از آن خرد بزرگ و نیک و بی زیان و پس از آن دلیری مردانه، استواری، هوشیاری و بیداری، فرزندان برومند و کاردان، کشورداری و انجمن آرا، بالنده، نیک کردار، آزادی بخش و جوانمرد، که خانه مراوده مرا و شهر مرا و کشور مرا آباد سازند و انجمن برادری کشورها و همبستگی جهانی را فروغ بخشند.
راستی بهترین نیکی است، خرسندی است.
خرسندی برای کسی که راستی را برای بهترین راستی بخواهد (3 بار)
(2)
خلف تبریزی در برهان قاطع می نویسد:
فصل بها" در این روز نیک است به معبد و آتشکده رفتن و از پادشاهان حاجت خود خواستن وبه جنگ و کارزار شدن، و معنی ترکیبی این لغت مانند بهشت باشد (این معنی درست نیست و مفهوم و واژه را در آغاز آورده است)، چه ارد به معنی شبیه و مانند آمده است و چوناین ماه وسط ر است و نباتات در غایت نشو و نما و گل­ها و ریاحین تمام شکفته و هوا در نهایت اعتدال، بنابراین اردیبهشت خوانند."
* دلیل اینکه جشن اردیبهشتگان را در دوم اردیبهشت سالشمار امروز ذکر کردم این است که ادامه دهندگان راستین نیاکانمان این جشن را در همین روز برگزار می کنند.
امروز آن دسته از صاحب نظران و اندیشمندان و محققان که همان روز برگزاری جشن ها در سالشمار باستانی را بدون تغییر در سالشمار کنونی می پذیرند، لازم است پاسخ دهند چطور ممکن است تغییر سالشمار باستانی به امروزی را بپذیرند. اما تغییر روزهای جشن باستانی به امروز را نه؟
فراموش نکنیم که در گذشته هر روز از ماه در نزد نیاکانمان، نامی داشت. بنابراین با تغییر سال شمار باستانی به امروزی، دیگر اردیبهشت روز از ماه اردیبهشت در زمان باستان که در روز سوم اریبهشت بود، امروز دیگر سوم نیست بلکه دوم است.
از طرف دیگر معیار حقانیت و حقیقت برگزاری این جشن ها را باید در نزد کسانی جست که به حق پاسدار میراث کهن و نگهبان راستین دین زرتشتی هستند.

شادی و شادابی و راستی و درستی در جشن اردیبهشتگان، بر همه ی ملت ایران خجسته باد


(1)  برگرفته از کتاب دیدی نو از دین کهن اثر دکتر فرهنگ مهر صفحه ی 206
(2)  بر گرفته از مقاله " جشن آتش ِ" دوست ارجمند و دانشمندم آقای دکتر تورج پارسی
www.apanahan.blogspot.com
a_panahan@yahoo.de

۱۳۸۹ فروردین ۲۴, سه‌شنبه

ملت سازان چه می گویند؟


جنایت ملت سازان در تبریز
مقدمه

گزافه نیست که بگوییم در هر زمان که شمارش معکوس پایان حکومت اسلامی به صدا در می آید، دو طیف به موازات هم سراسیمه، بی تاب و بی طاقت به میدان می آیند و فضای صمیمی ایران باوران و وطندوستان را که قبل از هر موضوعی به ایران بدون حکومت اسلامی در تمامیت ارضی اش می اندیشند، با مواضع و عملکرد ضد ایرانی و ایران، غبار می پاشانند و سبب ساز تفرقه در درون نیروهای مخالف می شوند.
یکی از این دو طیف پنهان نمی کند که مبارزه می کنند تا همین حکومت اسلامی در قدرت بماند. زیرا غائله ی سال 57 و تمامی ِ جنایات ِ همین حکومت اسلامی را در سر بریدن پایوران نظام پادشاهی و همکاری و لو دادن به اصطلاح خودشان ضد انقلابیون در سالهای 60 تا 64 را از افتخارات خود می دانند و این دوره ی سیاه ِ پر از خون و جنون را جزء برگهای زرین کارنامه ی سراسر نگین خود می شمارند.
آن دومی فقط در برکه و یا برکه ها مانده تا در یک خلاء قدرت در ایران پس از حکومت اسلامی، دورشان را دیوار بکشند و گوشه ای از تن ایران را جراحی کنند.
برای این مقصود شوم پنهان نمی کنند که حاضرند حتی پای بیگانه را بر نیا خاکمان باز کنند و پرچم مستقل ( بخوان بیگانگی ) بر بام هایشان بر افرازند.
نا گفته پیدا است هم اولی و هم این آخری هر چند در عمل دو موضع جداگانه دارند امادر یک نقطه به هم می رسند و آن ابقای و نجات همین حکومت اسلامی از سقوط است.
حال با این مقدمه عملکرد این دو نیرو را در ابقای همین حکومت اسلامی در جلوی آینه ی چشمان می گیریم و قضاوت را در این باره به عهده ی وجدان آگاه و بیدار که ایران را فرای هر ارزشی ارزیابی می کنند،می گذاریم.
اما قبل از خواندن این نوشته مایل هستم از شما بخواهم ابتدا ترانه ی باز سازی شده ی " سرزمین من " از لهجه ی فارسی - افغانی به زبان فارسی خودمان را با صدای بانویی ژاپنی که فرهنگ و سر زمین ایران را دوست دارد با هم در گوش ِ جان فرو دهیم و در پایان این نوشته ترانه ی اصلی ِ افغانی " سرزمین من " را گوش کنیم.





این روزها که مارش به زیر کشیده شدن حکومت اسلامی در تمامیتش، به صدا در آمده است و از آهنگ ِ خوشش، گوشها را به رقص ِ رهایی نوازش می دهد و قلوب ِ بی شمار ستمدیدگان ایران را شاد می گرداند،
مشاهده میشود دو طیف بطور موازی اما با خواست های متفاوت، با هم در جهت پایداری و بقای حکومت اسلامی و تضعیف اپوزیسیون واقعی گام بر می دارند.
یکی از این دو طیف از همان آغاز ِ به قدرت رسیدن حکومت اسلامی، سرنوشتشان را با آنها گره زده اند و اینروزها خواب و آرام ندارند و چهار نعل می دوند تا در بغل رژیم جای بگیرند و اگر رفتنی هستند با هم بروند و اگر ماندنی، با هم بمانند.
این طیف پنهان نمی کند که می خواهد با حکومت اسلامی بماند و مانع شود که سقوط کند اما تلاش می کند هر چه بیشتر از طیف ِ اپوزیسیون واقعی یارگیری کند و کفه تعادل را به نفع جمهوری اسلامی سنگین تر نگه دارد.
برای این کار هر بار با علم کردن برنامه ای به میدان می آیند و با کارزار تبلیغاتی ِ نیرو مند، که بیشترشان از داخل حمایت مالی می شوند، در کرنا می دمند و در باره اندر مزایای اصلاحات در داخل ِ همین حکومت اسلامی داد سخن سر می دهند که چاره کار ابقای همین رژیم است. اما بهتر است به جای ناطق نوری و احمدی نژاد، خاتمی، رفسنجانی و یا کروبی و موسوی بیایند. زیرا این چهار نفر آخری به آزادی معتقد هستند و حاضرند حتی روسری خانمها را قدری عقب بکشند و یا روی باسن دخترها عکس رفسنجانی را بچسابانند و حمل کنند.
در این کارزار، کار را به جایی می کشانند که مردم خسته ایران، بین " بد وبدتر " و یا " بدتر و بدترین " یکی را انتخاب کنند.
تا امروز این معرکه گیری ها به شکل وقیحی انجام شد و فرداها هم اگر حکومت اسلامی درقدرت بماند این معرکه ها تکرار می گردد .
به نظر می رسد تا امروز بر همگان روشن شده باشد که این طیف جزیی از حکومت اسلامی است بنابراین راه مبارزه با این طیف در همان مبارزه با حکومت اسلامی نهفته است.
و مطمئن باشیم که این طیف در هیچ شرایطی، اپوزیسیون را بر حکومت اسلامی ترجیح نخواهند داد و حاضر هستند حتی اپوزیسیون را پای حکومت اسلامی قربانی کنند.

تکلیف ما با این طیف چیست؟

این قلم شکی ندارد که این طیف در سقوط ِ حکومت اسلامی، از بین می رود. به عبارت دیگر مبارزه با حکومت اسلامی از مبارزه با این طیف جدا نیست. و وقتی که حکومت اسلامی را هدف قرار می دهیم این طیف هم در کنارش از نظر پنهان نیست اما هدف اصلی مبارزه تنها با این طیف نیست و احتیاج نیست که انرژی خودمان را تنها صرف مبارزه با این طیف کنیم. بلکه هدف در کانون ِ مبارزه، حکومت اسلامی است و وقتی که کانون مورد حمله قرار می گیرد، جوانبش هم صدمه خواهند دید.
هر چند در محیط دموکراتیک ِ خارج از کشور می توان با آنها بحث تئوریک کرد تا شاید افرادی از آنها قانع بشوند و به سمت اپوزیسیون واقعی بیایند اما نباید انتظار داشت که با آنها بتوان یک اتحاد تشکیل داد.
در کنار این طیف، طیف دیگری بطور موازی اما با هدف متفاوت، با عملکرد خود نه تنها در بقای رژیم خدمت می کند و اپوزیسیون را ضعیف و از خود می راند، بلکه با دشمنان ایران ِ یکپارچه در چهارچوب ارضی، در جهت بریدن گوشه های تن میهن همکاری می کنند تا در این شرایط بحرانی با چنگال خونینشان از تن ِ زخمی ایران تکه ی جدایی، جدا کنند.
این طیف از زمان تشکیل ِ " کشور شوراها " و ملت تراشی های مبتذل برای اقوام کشورهای همسایه، در خدمت بیگانه قرار گرفتند. بطوریکه هنوز سربریدنها در سرزمین روسیه و جمهوریهای به اجبار پیوسته به آن بیدا می کرد و خیابانها از خون آغشته بود، لنین در صدد بر آمد که با کمک ایادیش در ایران در جنبش جنگل نفوذ کند و تحت نام " جمهوری سوسیالیستی شوروی گیلان "، گیلان و مازندران را از تن ایران جدا کند.
و عجیب اینکه در آن زمان هم با ترفند ملی گرایی می خواستند نیات شومشان را پیاده کنند.
اما رضاخانی ظهور کرد و پوزه همه ی آن بی وطنان و خائنین به استقلال در چهار چوب ارضی ایران را به خاک مالید.
اما تصور نکنید که چنین غائله هایی خفه خون گرفتند ومحو شدند، خیر.
این بی وطنان همینکه دیدند جنگ جهانی دوم علی رغم اعلام بی طرفی ایران، به داخل خاک ایران کشیده شد از لانه خود بیرون جستند و غائله آذربایجان و کردستان را به کمک استالین آفریدند تا آذربایجان وکردستان این تاج ِ سر ِ ایران را جدا کنند. اما مردم در کنار ارتش دلاور ایران درسی به آنها دادند که هرگز فراموش نمی شود و نخواهد شد.
امروز هم که ناقوس ناتوانی و فروپاشی حکومت اسلامی در ازدحام بحرانهای داخلی و خارجی به صدا در آمده است و خطر یک جنگ خارجی روی سر ایران در پرواز است، بار دیگر این جرثومه های بیگانه خویی و ضد میهنی با زوزه های گوشخراش، از حق تعیین سرنوشت، فدرالیسم، ملل ایران و حقوق سیاسی اقوام که همه ی این خزعبلات نام دیگر جدا کردن گوشه های ایران است، " ژگله "* می کشند.
تو گویی اینها قبلأ کشور و ملت مستقلی بودند و ایران آنها را به زور به خود ملحق کرد.
اما نمی اندیشند و یا به دلیل چرکین بودن مغز نمی توانند زلال فکر کنند که همین کشور ایران حداقل از 2500 سال به این سو با همین ترکیب فعلی باضافه اقوام دیگری که به زور و یا بی لیاقتی حاکمان ِ وقت، از تن ایران جدا کردند، در کنار هم در صلح و آرامش زندگی می کردند.
تا دیروز از خودمختاری صحبت می کردند همینکه عراق سقوط کرد، فدرالیسم را بر جسته کردند. حال که بو کشیدند سایه یک جنگ خارجی آسمان ایران را کدر کرده است و عنقریب حکومت اسلامی سقوط می کند از حق تعیین سرنوشت صحبت می کنند و برای خودشان ملت سازی کردند و از هم اکنون حدود و ثغور خودشان را مشخص نمودند تا در فردای خلاء قدرت، دورشان را دیوار بکشند.
کافی است تراوشات ذهن بیمارگونه اینگونه افراد را در این چند ماهه اینجا و آنجا مورد ارزیابی قرار دهیم.
" شوینسم فارس " مثل نقل و نبات در دهانشان جویده می شود. مثل اینکه فارس ها ارث پدرشان را خوردند که از بامداد تا شباهنگام هر چه فحش و ناسزا است به فارس زبانها می دهند.
گویی دشمن بزرگ ایران و ایرانی فراموش شده است و امروز حق ناداشته خود را از اپوزیسیونی طلب می کنند که خود خونین بال و زخمی پیکر است و در یک کارزار سراسری با حکومت اسلامی درگیر است.
سراسر موجودیت و فعالیتشان در همان برکه ی قومی ِ خویش است و قصد ندارند به دریای ایران بپوندند و در کارزار سراسری شرکت کنند.
دانشجویان، زنان، معلمین، کارگران و سایر اقشار ملت بزرگ ایران در تکاپو هستند تا جمهوری اسلامی را از قدرت خلع کنند اما این طیف به جای پیوستن به مبارزه سراسری در فکر جدا شدن از ایران است.
و چه بیهوده تلاش می کنند که به عمل ِ ضد استقلال خود در چهارچوب ارضی ایران، پیراهن یکپارچگی ایران بپوشانند و بر این باورند که ما این خزعبلاتشان را باور کنیم.
اما باید به اینها پیام داد که اگر حسن نیتی دارند و برای چهارچوب ارضی ایران دل می سوزانند بدون اما و اگر بایستی به جنبش سراسری بپوندند و به عنوان " شهروند ایران نه شهروند قوم " از حقوق شهروندی برخوردار شوند.
بدانند که چهارچوب ارضی ایران هیچ معامله ای را بر نمی تابد و ملت بزرگ ایران در این بازی های خطرناک خود را شریک نمی کند و با تمامی جان و جهانشان از ایران ِ جان ِ همه جانان پاسداری می کنند.
باید به اینها پیام داد که یکپارچگی تنها کافی نیست بلکه یکپارچگی در چهارچوب ارضی ایران باید در گفتار و نوشتار و کردارشان منعکس شود. وگرنه می توانند فردا نغمه جدایی سر دهند و بگویند چون یک وصله ناچسب بودیم، جدا شدیم تا شما یکپارچه بمانید.
و در پایان برای ثبت در تاریخ می نویسم که اگر قرار باشد گوشه هایی از ایران، جراحی شود تا به " آزادی و دموکراسی " برسیم، این قلم چنین آزادی و دموکراسی را به پشیزی قدر نمی شناسد.
گواه این اعتقادم این است که 31 سال جان وجهانم را در این غربت گذاشتم و ذره ذره آب شدم تا ایران بر جا و بر پا بماند نه اینکه هرکس و ناکس، کرکس وار چنگال خونین خودشان را در تن زخمی ایران فرو ببرند و از آن تکه جدایی، جدا کنند.

* ژگله در گویش گیلکی به صدا و شیون های ناهنجاری گفته می شود که گوشها را می آزارد
a_panahan@yahoo.de