ه‍.ش. ۱۳۹۵ اسفند ۱۴, شنبه

دریای ِ من




دریای ِ من
از کجا آغاز کنم که گره ی دلتنگی ام در این غربت غمگین سرد و تلخ گشوده شود و نسیم جان دهنده ات مرا غم غربت بشُوید؟
می دانی و می دانم بیش از 37 سال است که در ساحل خیسابت قدم نزدم و در هوای داغ تابستان لنگرود، در آب زلالت، تنم را گرما نشُستم.
شب های پر شور ِ مستی را خودت می دانی که با چه امنیت بی نظیری و با چه دل شاد و شادمانی، رقصان و پایکوبان دست در دست یار و همراه دوستان، سکوت شب را می شکستیم و با سمفونی امواج ِ آبت ترانه می شدیم و آواز می خواندیم.
و اعتراف می کنم بیش از 37 سال است که هیچ ترانه وُ آوازی و یا رقص و دست افشانی از حنجره ام صدا و آوا نشد و پیکرم را تکانی نداد.
من تنها نیستم. همه ی آن دوستان و یاران و همپیمانان و همزبانان همین را می گویند و آن روزان و شبان ِ گذشته را آه می کشند.
می دانم، می دانم تنها شده ای
تنهای ِ تنها
می دانم فرزندانت را شادی کُشتند
و خنده را از لبانشان به سرقت بردند
شادی و شادمانی را به عزا و گریه تبدیل کردند
رقص و پایکوبی و دست افشانی را به ستم، شلاق زدند و خون در دل شادی سالاران جمع و از جسم و جان عاشقان جاری کردند.
می دانم دریای من
می دانم
برای همین دلم تنگ است وُ پر خون
دلم برای آن روز وُ شبان که در آغوش ِ هوای تو نسیم می نوشیدیم و تراوت دُرو می کردیم، تنگ است
دلم برای آوازت که شب ها ما را فرا می خواندی تا در آغوش تو در آب فرو رویم و خستگی را از تنمان بشوییم، تنگ است
دلم برای آسمانت که بی شمار ستاره داشت و ماه در چند قدمی ما بود و می توانستیم با نردبانی پله های شب را بالا برویم و نور و روشنایی بچینیم، تنگ است
دلم برای غروب های دهنه ات، آنجا که رودخانه ی عاشق ِ لنگرود در تو یکی می شد، تنگ است
دلم برای نوشیدن یک آبجو و نوشیدنی نشاط آور در عصر دل انگیز گوشه گوشه از ساحلت تنگ است
دلم برای عشق جوانی که دزدکی، یار را در ساحل خیسابت به قدر رفع تشنگی بو می کشیدم، تنگ است و خودت می دانی در دل شب چه غوغایی در دلمان داشتیم و چه آرزوهای نجیبی را در سر می پروراندیم
فکر نکن اینجایی که هستم دریا نیست
نه نه
اینجا هم دریا زیاد است و چه بسا بسیار زیبا و دلربا است
اما و باز اما وُ ولی
به یقین و با صراحت و جرات می گویم
که هیچ آبی
هیچ نسیمی
هیچ تراوتی
هیچ نشاط و شادی
هیچ ساحلی
هیچ آسمانی
هیچ هوایی
و حتا ستاره و ماهی
به قدر همه ی داشته های تو
اینجا دلم را نمی لرزاند
و مرا شیفته و عاشق نمی کند
و من شوراب گِل آلودت را که با امواج، تیره و تار می شود، بر هرچه آبی دریای اسپانیا و پرتغال و فرانسه و یونان ترجیح می دهم
زیرا
آبت
نسیمت
هوایت
بویت
ساحلت
مال من است
مال من و مثل من است
اما اینجا
سهمی ندارم
و اکسیژنی که نفس می کشم
مال من نیست
برای همین حس بدی دارم
و این حس زمانی بدتر می شود که به خود می آیم که از تو دورم
نه امروز
و نه دیروز وُ دیروزهای ِ دور
بلکه چند دهه از تو دورم
و اینجاست که سخت دلتنگت می شوم
آخر خودت می دانی که من سخت عاشقت بودم
عاشق شب هایت
عاشق آبت
عاشق ساحلت
نه فقط تو
بلکه لنگرودم
کوچه ام
محله ام
همشهری هایم
فرهنگم
لیلا کوهم
رودخانه ام
خشتی پُلم
جای جای باغات و جاده ها و روستاهایی که قدم زدم
ولی، ولی
زمانه با من سر ستیز داشت
و مرا که این همه عاشق لنگرود بودم
حتا عاشق تر از دیگران
مرا از آغوشت گرفت
تنهایم گذاشت
و تنهایت کرد
اینجاست که همیشه و هرگاه
سحرگاه بعد از خوابی چشمان بیدار می کنم، خودم را در طول جاده ای می بینم که به دریای چمخاله امتداد دارد
سرت سلامت دریای من
آسمان سرت مهتابی و پر ستاره باد
فرزند تو

احمد پناهنده ( الف. لبخند لنگرودی )
- خشتی پل همان پل خشتی معروف و بازوی استوار شهر لنگرود است
- ساحل و دریای چمخاله را دریای لنگرود هم می گویند

ه‍.ش. ۱۳۹۵ اسفند ۸, یکشنبه

حق با پرزیدنت ترامپ است





Bild könnte enthalten: 1 Person, Anzug

حق با پرزیدنت ترامپ است

بی هیچ گفتگو اگر من هم در جایگاه پرزیدنت ترامپ بودم، در جشن سالیانه ی خبرنگاران در کاخ سپید و یا سالن اجتماعات مشابه شرکت نمی کردم.
زیرا در جمع یک مشت شارلاتان و دروغگو شرکت کردن، بیشتر بر مشروعیتشان می افزاید و از ارزش خود کم می کند.
البته باید حساب خبرنگاران و رسانه های شرافتمند را از خبرنگاران جیره خوار و شارلاتان رسانه ای چون بی بی سی جدا کرد.
زیرا رسانه هایی چون بی بی سی، وجدان نداشته ی کاری شان بر دروغ و دغل متمرکز شده و هدفمند بر علیه منافع و مصالح ملت ها، به نفع عقب مانده های تاریخی و آدمکشان حرفه ای دروغ می گویند.
عملی که امروز به اصطلاح نیروهای مخالف در طیف های توده ای و اکثریتی و اتحاد جمهوریخواهی و کمونیست ها و ملی و مذهبی ها و به اصطلاح اصلاح طلبان رنگارنگ مثل مهاجرانی و سروش و عبدالعلی بازرگان و گنجی و بهنود و و و آن را حلوا حلوا می کنند و تمام وقت گوش به اخبار جعل و دروغ و دغل بی بی سی دوخته اند و بعضن از این دستگاه شارلاتان پرور، جیره خواری می کنند.
حق با پرزیدنت ترامپ است
زیرا ایشان بخوبی با تمامی هستی و جان و جهانشان درک کرده اند که چگونه این بیماران دروغ گو، اذهان مردم را با دروغ آلوده می کنند.
زیرا خودم شاهد این دروغ های شاخدار رسانه ای چون بی بی سی در روزهای منتهی به غائله ی شوم بهمن ماه پنجاه و هفت در ایران هستم.
و شاهد هستم نیروهای چپ و راست و میانه در آن زمان چقدر راحت و بی هیچ عذاب وجدانی دروغ می گفتند و با خودزنی خود ملت شرافتمند ایران را با تاریخ و فرهنگ درخشانش، به روزه سیاه افکندند و امروزه با تمام هستی شان کاسه لیسی برای حکومت جنایتکار اسلامی ایران می کنند تا تکه استخوانی برایشان پرتاب کنند.
حق با پریزیدنت ترامپ است
زیرا افرادی در این عرصه جمع شده اند که هیچ شرف رسانه ای ندارند که هیچ حتا وجدان و ذره ای انسانیت هم ندارند
آنچه برایشان مهم است خود فروشی به ازای دریافت پول است
همین
حق با پریزیدنت ترامپ است
من هم اگر جای ایشان بودم، در چنین مراسمی شرکت نمی کردم و به اندازه یک عطسه بز برایشان ارزش قائل نمی شدم.
درود بر پریزیدنت ترامپ و شرفش

احمد پناهنده

بیست و ششم فوریه دوهزار و هفده

ه‍.ش. ۱۳۹۵ اسفند ۳, سه‌شنبه

سوم اسفند و بر آمدن رضا شاه بزرگ گرامی باد



Bild könnte enthalten: 1 Person, Text


سوم اسفند و بر آمدن رضا شاه بزرگ گرامی باد

دکتر احمد پناهنده

مقدمه

سوم اسفند دیگری از راه رسید و بار دیگر چشمان ِ عاشقان ِ یک ایران سربلند را شوق شادمانی لبریز کرد و صدای فرو ریختن دیوارهای کهنه ی جامعه ی عقب افتاده و فرو رفته در باتلاق فقر و جهل ِ قبیله ی قاجار، گوش ها را با نوای نوسازی در همه سویش ترانه خواند و ایران را در طی 57 سال تلاش ِ بی همتای دو پادشاه سربلند ِ پهلوی از خواب گران 1400 ساله بیگانه گان و بیگانه خویان بیرون آورد. طوری که تا هنگامه ی آن غائله ی شوم ِ بهمن ِ سیاه، الماس نوآوری اش در همه سویش، چشمان جهانیان را خیره کرده بود. آری نود و چهار سال پیش در چنین روزی تاریخ نوین ایران با دست ِ توانا و پایداری و پایمردی معمار آن رضاشاه ورق خورد و جوانه های ِ جهش ِ پرواز وار ِ سازندگی و مدرن شدن در همه سویش از دل یخبندان ِ زمستان ِ سیاه ِ عقب ماندگی ِ جامعه ی قبیله ای سَرَک کشیده بودند تا در بهار ِ در راه، گلی به لبخند شادمانی بازکنند.
اگر تا دیروز چشمان غبار گرفته ی ما از دیدن و تماشا کردن زیباییها، سازندگی ها، مدرن شدن ها و شادمانی ها نفرت داشت و عمد داشتیم بدون آگاهی، کورکورانه بر هر نوآوری یورش ببریم و در عوض با شتابی بی همتا در مأتحت سردمداران عقب گرایی چه از نوع ولایی و چه ازنوع کمونیستی ِ موجودش فرو برویم.
امروز اما تاریخ، با فروتنی ِ شکیبایش، آیینه ی زمان را در برابر ما گرفته است تا هر کدام افکار پوسیده و به غایت ارتجاعی و ضد ملی خود را در آن به تماشا بایستیم و ببینیم آنچه را که از روی شکم سیری و نادانی برآن تاختیم چه چیزی را جای آن بافتیم و یا ساختیم؟
فراموش نکنیم آنچه که اسکلت ایران امروزی را تشکیل میدهد همان ساختمانی است که به معماری رضاشاه ساخته شده و سپس بوسیله ی پسرش گسترش یافته است.
و جای اندوه و تأسف بسیار است که حتی امروز هم افرادی با عینک کبود به آن دوران می نگرند و با تلاشی مرگ آسا، سر ِ آن دارند که از واقعیت بگریزند.
بارها نوشتم و باز هم می نویسم، تا وقتیکه عینک ِ کبود ِایدئولوژیک بر چشمان داریم قادر نیستیم فراتر از محفل ِخود را ببنیم زیرا دیوار ضخیم ِ ایدئولوژیک، مانع از تماشای ِ آنچه که از خودی نیست و در پشت دیوار جلوه گری می کند، می شود.
اما با همه فرار و گریز های ِ واقعیت ستیز ِ این افراد، جهت ِ آگاه نشدن، این قلم سر آن دارد که با تاباندن پروژکتور آگاهی دهنده در جای جای جانشان، ذهن منجمد شده شان را بترکاند تا نور ِ آگاهی بخش در آن فرو رود.
زیرا نیک می دانم که چنین افرادی با تابش ِ الماس ِ آگاهی و تیزاب ِ روشتائی، زنگارهای تعصب و تیرگی ِ ذهن و خردشان را که حاصل و میوه ی از خود بیگانگی است، می تراشد و ذوب می کند و جایش را با ظرفیت های ِ بی همتای عشق به وطن، دوستی ، صلح و آشتی و همگرایی جایگزین می نماید. هرچند دیوارهای ذهنی اینگونه افراد به قدری سیمانی و گچین است که در نظر اول چنین استنباط می شود که نور را برای نفوذ در اندرون ذهن و اندیشه شان، شانسی نیست. اما طبق قانون فیزیکو – شیمیایی بنام قانون " تونل اِفکت " نور و در اینجا آگاهی، دیوارهای بتونی و سیمانی ذهن را با ایجاد تونل می شکافد و راه به درونگاه ذهن پیدا می کند و از آن خارج می شود. هر چند این الماس ِ آگاهی و تیزاب ِ روشنایی در چنین اذهانی به سختی عبور می کند، اما مطمئناً عبور می کند.
در این باره جای ِ هیچ شک و شبهه ای برایم موجود نیست که اینگونه افراد ِ" پرت " در هپروت ِ آرمان شهر ایدئولوژیک، با این نغمه های زندگی آفرین، گوش و جانشان به سمفونی آگاهی و روشنایی آشنا می شود و پس از این آشنایی دگرگون کننده ی زندگی ِ گذشته که سراسر تاریک بوده و با نور در ستیز، در ردیف اولین کسانی قرار می گیرند که برای خریدن بلیط کنسرت آگاهی دهنده و روشنایی بخش از دیگران سبقت می گیرند. صحت این گفتار را می توان در تغییرات ِ اذهان خانواده ی " چپ " دید که سالها عادت کرده بودند از نور گریزان باشند و بسان حشرات از نور گریزان با تاریکی، انس ویژه ای برقرار کنند. اما با فرو ریزی دیوار برلین و مردار شدن کمونیسم جهانی، بسیاری از این افراد ِ تاریک اندیش دیروزی، دیوار ذهنی شان فرو ریخت و از خود بیگانگی ِ تاریخی، به یگانگی ِ تاریخی روی آوردند و گذشته ی تاریکشان را نقد کردند.
این قلم سر آن دارد که با کسب ِ آگاهی ِ روشنایی آفرین و سوار بر تجربه تاریک ِ گذشته که خود معیاری برای ارزیابی درست دیدن است در حد توان و سواد خود، روشنایی و آگاهی و علم و معرفت را با دیگران تقسیم کند و در کنار آموختن از تاریخ و دیگران به همنوعان ِ خود بیاموزد. نیک می داند که مبارزه با جهل و خرافات و تیرگی و تاریکی بهایی سنگین را طلب می کند. اما چه باک برای فراهم آوردن آینده ای روشن، جان شیرینش را در طبق اخلاص به مردم با فرهنگ و زحمت کش و ستمدیده در طول و قرون اعصار هدیه کند.
تمامی تلاش زندگی و جوانی سوزش در این غربت غریب غرب در این راستا بوده است که بیاموزد و بعد بیاموزاند.
حال با این مقدمه، مراحل ِ رضاشاه شدن ِ رضاخان را به اجمال از نظر می گذرانیم:
رضاخان که بود و چگونه رضاشاه شد؟

رضاخان بیش از کودتای سوم اسفندماه 1299 یک فرد گمنام بوده است.
او در روستای آلاشت از توابع سوادکوه در استان مازندران دیده به جهان گشود.
پدربزرگ رضاخان، مرادعلی خان نام داشت که افسر ارتش بود که در محاصره هرات به سال 1227 به قتل رسید.
مراد علی خان هفت پسر داشت. پسر اول او چراغعلی خان بود که درتهران زندگی می کرد و دارای مقامی در ارتش بود.
پسر دوم مرادعلی خان، نصرت الله خان است که یاور فوج ِ سوادکوه بوده و رضاشاه در دوران سربازی مدتی زیر دست او خدمت کرده است.
پسر سوم مرادعلی خان، فضل الله خان است که دو دختر به نام های کوکب خانم و نونوش خانم داشت.
پسر چهارم، عباسقلی خان نام داشته است.
نام فرزندان پنجم و ششم مرادعلی خان معلوم نیست. پسر هفتم مرادعلی خان عباسعلی خان، پدر رضاشاه است.
عباسعلی خان مشهور به داداش بیک در سال 1193 خورشیدی در آلاشت متولد شد و پس از گذراندن دوران جوانی به تهران رفت و مانند اجداد خود در فوج سوادکوه به حرفه سپاهیگری مشغول شد. او با درجه نایبی در سال 1235 در جنگ سوم افغان شرکت کرد.
عباسعلی خان دو بار ازدواج کرد. بار اول با یکی از منسوبین خود در آلاشت و بار دوم با نوش آفرین، مادر رضاشاه بود که ثمره این ازدواجها، چهار فرزند بود که سالم ماندند. از این چهار فرزند سه دختر از ازدواج اول و یک پسر از ازدواج دوم بود.
دختران عباسعلی خان به ترتیب خورشید خانم، دُدُر خانم و نبات خانم بودند که نبات خانم را حُسنی خانم هم صدا می کردند.
عباسعلی خان در سال 1255 با نوش آفرین ازدواج می کند که حاصل این ازدواج فرزندی ذکور بنام رضا است. عباسعلی خان پس از شش ماه از تولد رضا فوت می کند.
رضاخان به تشویق دایی اش ابوالقاسم بیگ در سن پانزده سالگی به قزاقخانه پیوست. از چگونگی خدمت رضاخان در قزاقخانه پیش از 1290 اطلاع چندانی در دست نیست.
سال 1277 خورشیدی ابوالقاسم بیگ به فوج سوادکوه منتقل شد و رضاخان را هم با خود به فوج سوادکوه می برد. اما دیری نمی پاید که رضاخان به دلیل اختلاف و ناسازگاری با نصرالله خان یاور فوج سوادکوه از آنجا خارج شد و مجدداً نزد کاظم آقا در قزاقخانه رفت و تا کودتای سوم اسفند ماه 1299 در آنجا مشغول خدمت شد.
رضاخان در سال 1290 تحت فرماندهی فرمانفرما، در نبردهایی علیه سالارالدوله شرکت جست. زیرا سالارالدوله می خواست حکومت تهران را ساقط کند و برادرش محمد علی شاه را به تخت شاهی برگرداند.
- رضاشاه شدن رضاخان آهسته ولی بی وقفه بود. وی در اسفند ماه 1299 با عنوان جدید سردار سپه وارد کابینه شد و در اردیبهشت 1300 با کنار زدن سید ضیاء، وزارت جنگ را در اختیار گرفت.
- نه ماه بعد ژاندارمری را از وزارت داخله به وزارت جنگ انتقال داد و افسران ایرانی را که در دیویزیون قزاق خدمت می کردند به جای افسران سوئدی و انگلیسی در مصدر کار لشکری قرار داد.
- شورش سرگرد لاهوتی را که گرایش بیگانه پرستی داشت، در نطفه خفه کرد و لاهوتی به شوروی فرار کرد و تا آخر عمر در تاجیگستان زندگی کرد .
- در مشهد، کلنل محمد تقی خان پسیان پس از قهر کردن با احمد قوام سر به طغیان می گذارد و با نیروهای امنیه تحت فرمانش خراسان را به اشغال خود در می آورد و پس از تأسیس حکومت ایالتی خراسان در آنجا حکومت نظامی اعلام می کند و بعد در صدد برمی آید اسکناس جدید در خراسان چاپ کند و تهدید کرد با 4000 سپاه و شاید به کمک میرزاکوچک خان به تهران حمله کند. همچنین او با بلشویک های آسیای میانه هم مذاکراتی کرد و از آنها یاری خواست و قصد داشت به سمت تهران پیشروی کند که در یک درگیری در قوچان شکست می خورد. بعد در 9 مهر 1300 در تپه جعفر آباد کشته می شود و یا به قولی خودکشی می کند و قزاقها بلافاصله مشهد را به تصرف درآوردند.
- رضاخان با از بین بردن شورش جدایی طلب جنگلیان ِ گیلان که با حمایت ارتش سرخ و نیروهای بلشویکی روسیه، جمهوری سوسیالیستی شوروی گیلان و مازندران را تأسیس کرده بودند، قدرت نظامی خود را مستحکم تر کرد.
حیدرخان در یک نزاع داخلی بوسیله جنگلیان کشته می شود. زیرا نمازگزاران ِ رو به قبله کرملین، برای بدست آوردن تمامی قدرت و خلاص شدن از جنگجویان جنگلی و جدا کردن گیلان و مازندران و سپس خراسان، قصد جان میرزا کوچک خان را کرده بودند.
احسان الله خان با ارتش سرخ به شوروی فرار می کند.
این شورش جنگلیان پس از کشته شدن میرزا کوچک خان خاتمه پیدا می کند.
- در چهار سال بعدی موقعیت نظامی – سیاسی رضاخان مستحکمتر می شود. وی پس از ادغام 7000 قزاق و 12000 ژاندارم یک ارتش 40000 هزار نفری مرکب از پنج لشکر تشکیل می دهد.
وی با این ارتش جدید یک رشته عملیات پاکسازی و خواباندن هرج و مرج که در سراسر ایران بیداد می کرد، علیه قبایل و طوایف شورشی و هرج و مرج طلب و غارتگر انجام داد.
در همین راستا فتنه ها، غارتگریها و آشوبهای نا امن کننده امنیت ِ مردم و ملت ایران را با رشادت هر چه تمامتر به ترتیب زیر:
در سال 1301 علیه کردهای آذربایجان غربی، شاهسون های آذربایجان شرقی و کهکیلویه ای های فارس.
در سال 1302 علیه کردهای سنجابی کرمانشاه، در سال 1303 علیه بلوچ های جنوب شرقی و لرهای جنوب غربی. در سال 1304 علیه ترکمن های مازندران، کردهای خراسان و اعراب طرفدار شیخ خزعل در خرمشهر که استان خوزستان را از مام وطن جدا کرده بودند، با موفقیت سرکوب و خاموش کرد و امنیت را به کشور برگرداند.
رضاخان در همین اوضاع و احوال ِ برگرداندن امنیت به کشور، در سال 1302 به نخست وزیری رسید.
در سال 1304 به دلیل رشادت بی همتایی که از خود نشان داده بود از طرف مجلس شورای ملی، فرماندهی کل قوا، در کنار پست نخست وزیری به مسئولیت او اضافه شد.
سرانجام در آذر ماه 1304 مجلس مؤسسان برای خلع قاجاریان از سلطنت و به تخت نشاندن سردار سپه تشکیل جلسه داد.
در اردیبهشت سال بعد سردار سپه با پوشیدن لباس نظامی مزین به جواهرات سلطنتی به عنوان رضاشاه، شاهنشاه ایران تاجگذاری کرد.
نگاهی گذرا به دوران رضاشاه
ابتدا اشاره کنم، که هیچ شخصیتی در تاریخ بشری پیدا نمی شود که عاری از خطا باشد. بویژه شخصیتهایی که در مصدر کاری سترگ قرار می گیرند. اگر چنین نیاندیشیم، در واقع مطلق گرا هستیم. یعنی از شخصیتهای تاریخی فقط انتظار اعمال درست را به چشم منتظریم که با نظرگاهمان هماهنگ باشد. در حالی که بایستی بدانیم که ما در یک جهان مادی زندگی می کنیم و طبق تئوری نسبیت انشتاین، تمامی پدیده های موجود در این جهان مادی نسبی هستند و در این دیدگاه اساسأ مطلق جزء، همین جهانی که در آن زندگی می کنیم، وجود ندارد. هم چنین لازم و ضروری است که هر پدیده یا عنصر اجتماعی را درشرایط زمانی و مکانی آن تجزیه و تحلیل کنیم. به عبارت دیگر امروز نمی توانیم و اجازه نداریم، که با دیدگاه امروزی، مثلأ شرایط زمان انوشیروان عادل از پادشاهان ساسانی را در رابطه با برخوردش با مزدکیان به تحلیل بنشینیم و با نگاه امروزی آن را مجازات کنیم. خیر، فاصله زمانی انوشیروان تا امروز زمانی حدود 1500 سال می گذرد و طی این مدت، تغیرات تدریجی روی هم انباشته شده و ما را به امروز و جهان امروزی رسانده، که سیستم- سرمایه داری نوین یکه تاز ومیداندار جهان بشریت است و کمونیسم و سوسیالیسم خیالی در برابر آن یا تسلیم شدند و یا قادر به ادامه حیات اقتصادی نبودند و نیستند، چون حداقل شرایطش آماده نیست. با این توضیحات ِ واضحات می خواهم به عرض برسانم که بررسی دوران رضاشاه بایستی با چنین نگاهی انجام گیرد وگرنه هر کس در گوشه ای می تواند از زاویه دید تنگش و بدون رجوع به اسناد تاریخی، شرایط اقلیمی و زمانه ومکانه تحلیل های صدمن یک غاز از خود بر جای بگذارد که فقط می تواند سبب گمراهی و تعصب افراد نا آگاه و... شود. کافی است بی غرضانه نگاهی بر آنچه که بر ما ایرانیان در فاصله 1320-1299 گذشت به تاریخ بنگریم و در هر صفحات آن درنگ کرده و با تمامی هوش و خرد و وجدان سالم، رویدادهای آن دوره را از نظر بگذرانیم و شرایط اجتماعی آن دوره را در تمامی زوایای آن بررسی کنیم و ببینیم که شروع آن تاریخ چه بودیم و طی 20 سال، بویژه 16 سال پادشاهی رضا شاه چه شدیم. اینجاست که تیزاب پیشرفت و ترقّی هر حائل سنگی و آهنی جلوی دیده گان انسان را در خود حل می کند وآینه کبود را با الماس نوآوری و تجّدد در هم می شکند و آن چه را که عیان است بر ما می نمایاند. لازم به یادآوری نیست که تا مرحله «انقلاب شکوهمند» و حتی دهه ای پس از آن، آنچه را که از تاریخ سلسله پهلوی بویژه دوران رضاشاه به ما گفته بودند، تراوشات ِ ذهن بیمار ِ گروها، احزاب و شخصیتهایی بود که آگاهانه جهت تخریب شخصیت رضاساه و بویژه تاریک جلوه دادن دوره ی دوران ساز او گام بر می داشتند. و من و تو و ما نخوانده مّلا شدیم و رگ گردن برجسته می کردیم که بلی، رضاشاه ِاله است وبِله. در حالی که نه کتابی و حتی جزوه ای که بشود، دوران رضاشاه را بررسی کرد، نخوانده بودیم وفقط در صحبت هایمان، نجواهای بیمارگونه ی افراد مغرض را که به شکل لالایی در گوشمان، طنین اندازبود، بلغور می کردیم. و در این زمینه چقدر به خودمان حق میدادیم، از اینکه دهان باز کنیم و مثلا به رضاشاه بگوییم رضا کچل یا رضاخان قلدر و... و فکر می کردیم با این جملات یا عبارات و انگها وپریدن به سروروی این شخصیت تاریخی مترّقی هستیم. و بعد این ترّقی خواهی خود را هر چه بیشتر در صفوف مراسم عزاداری محرم و با کوفتن به سینه و پشت ویا شکافتن سر بوسیله قمه به نمایش می گذاشتیم.
تأسّفم در این نیست که چرا آن روزها چنین می اندیشیدیم بلکه تأسّفم در این است که امروز هم چنین می اندیشیم و هنوز در کوچه پس کوچه های 40 سال پیش قدم می زنیم و همان حرف و حدیث را بر زبان می آوریم، بدون اینکه اندیشه ای پشت آن خوابیده باشد، بلکه لجوجانه و قهر کردن بهانه تراشی میکنیم. و راستی آیا میدانیم که لجاجت و قهر یکی از ویژه گی های دوران کودکی است که اندیشه ای بر پشت آن سوار نیست؟ اگر تا دیروز فضای آسمان ایران تیره و تار و جلوی چشمان ما حائلی قطور ِ ضد ملی کشیده شده بود و در یک چهارچوب فرقه ای تنگ زندگی می کردیم ودوست داشتیم آن چه را که زیبا است، زشت ببینیم و سوزن به احساس خودمان میزدیم تا نسبت به هر زیبایی تنّفر داشته باشیم و با پوشاک چریکی یا به اصطلاح خلقی، خود را مترقّی میدیدیم وحرف های صدمن یک غاز به خورد خود و پیرامون تحویل می دادیم، درس دانشگاه را به درس تنّفر از هر چه زیبایی و انسانی است، تقلیل میدادیم، خرافات روشنفکری را دامن می زدیم و در کنارمرتجعین واپسگرا به خود می بالیدیم و با یک جزوه چریکی چریک می شدیم و پس از آن همرزم خودمان را بدلیل اخلاقی که نداشته ایم می کشتیم و با شنیدن نام مارکس مارکسیست می شدیم و زیر بیرق تنها "سوسیالیسم موجود" سینه می زدیم و تئوری می بافتیم که شمال ایران، نفتش پیش کش رفیق استالین شود و... امروز اما دیوار چنین باورهایی فرو ریخت، آری دیوار برلین فرو ریخت و نمایان کرد آنچه را که تا دیروز برای ما مقدّس بودند. این فروریزی دیوار، فروریزی ذهنی آنانی که چنین دیواری داشتند، را سبب شد و واقعیت تاریخی و اجتماعی بر همگان عیان شد و من و تو و ما دیدیم، چه ها می گذشت که به من و تو و ما « بهشت زحمتکشان » لقب داده بودند. آیا فقط همین کافی نیست که خودمان هم تکانی بخوریم و یک خانه تکانی ذهنی انجام دهیم یا می خواهیم باز هم لجاجت و قهر کنیم و در آن دنیای کودکی بسرببریم؟ دنیا از حالت بچگی در آمده وجوان شده است، آیا بهتر نیست ما هم جوان شویم و آن جامه فرقه ای وتنگ را دور بریزیم و در این دنیای جوان، شادابی و طراوت بچینیم و درس جوانی بخوانیم؟ مطمئن باشیم اولین درس جوانی و جوان شدن، خواندن و یا یادگرفتن تاریخ خودمان است و ملتّی که تاریخ خود را نداند مجبور به تکرار آن است و امیدوارم که ما دیگر چنین نباشیم که تاریخ خودمان را تکرار کنیم. بلکه آنچه که هستیم ره به جلو بگشائیم نه عقب. برای یادگیری تاریخ بهتر است که از بدو پیدایش ایران و اینکه چگونه همین ایران فعلی بوجود آمده را شروع کنیم. ولی بدلیل وقت کم لازم است که هر ایرانی حداقل تاریخ خود را از مشروطیت به بعد، خوب مطالعه کند. در پس این مطالعه است که می فهمیم چقدر به ما ظلم شده و ظلم کردند و واقعیت های تاریخی را وارونه جلوه دادند. و این که من این نوشته را با دوره دوران ساز رضاشاه شروع می کنم به این دلیل است که معتقد هستم، ایران نوین، یعنی ایران قرن بیستم را مدیون تلاش خستگی نا پذیراین فرزند ایران دوست و وطن پرست می دانم.

حال شما را به فرازهایی از عملکرد ِ این سرباز ِ ایران ساز رجوع می دهم و قضاوت را به وجدان شما واگذار می کنم. بر گرفته از پژوهشی از این قلم در باره عملکرد خیانت کارانه پیشه وری:
برای بیدار کردن وجدان خفته و رطوبت کشیده در جهل و ذوب شده در ولایت « انترناسیونالیسم » کافی است اشاره کنم که زنان ما در آن شرایط یعنی سال 1300 به بعد علی رغم پوشش اجباری در چادر و چاقچور فقط ساعاتی در روز اجازه داشتند بیرون بیایند و از تمامی حقوق اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و....محروم بودند و از ترس واپس گرایان قادر به هیچ کاری نبودند. موسیقی، این وسیله نوازش روح انسانی، تا آن زمان، فقیهان آن را صدای شیطان می نامیدند و هر کس به آن می پرداخت و یا حتی آن را گوش میداد، مرتکب گناهی کبیره می شد. ولی می بینیم در همین دوران، موسیقی فاخر و سرزنده دوره ساسانی با باربد و نکیسایش که این چنین خوار و ذلیل شده بود، به همت علینقی خان وزیری و حمایت رضاشاه ووزیرمعارفش علی اصغرحکمت مبتکرطرح دانشگاه واولین رئیس آن، دوباره نسیم نوازش بخش خودش را در روح افسرده ایرانی دمید و از این طریق پای زنان را از پستوها واندرون ها بیرون کشید و شور و حال و جلوه ای تازه به موسیقی در حال شگفتن بخشیدند که در صدر فهرست این زنان هنرمند می توان قمرالملوک وزیری را نام برد که نه تنها برای همگان (مرد و زن) می خواند بلکه بی حجاب ونقاب برروی صحنه ظاهرمی شد. و برای نخستین باردر سال 1303 یعنی یازده سال پیش از کشف حجاب در تالار گراند هتل تهران در خیابان لاله زار بر روی صحنه رفت و در برابرزنان ومردان شگفت زده به آوازخوانی پرداخت. حال ببینیم قمر در این باره چه می گوید « آن روزها هر کس بدون چادر بود، به کلانتری جلب می شد، با این همه وقتی به من پیشنهاد شد، بدون چادردرنمایش گراندهتل ظاهر شوم، قبول کردم و پیه ی کشته شدن را به تن خود مالیدم و روی صحنه رفتم.هیچ اتفاقی هم نیافتاد..حتی مورد استقبال هم قرار گرفتم » هم چنین در رابطه با موفقیت واستقبال عمومی و بسلا مت گذشتن از دست قداره بندان و واپسگرایان، چنین شرح می دهد « رژیم مملکت تغییرکرده.و پس از یک بحران بزرگ، دوره آرامش فرا رسیده بود. حدس می زنم فکر برداشتن حجاب از همان موقع پیش آمده بود...». قرار است روی هر صفحه از تاریخ درنگ کنیم و جوانب اوضاع را مورد بررسی قرار دهیم. پس قدری دراینجا درنگ می کنیم. اولین سئوالی که به ذهن هر خواننده بی طرف و بی غرض می رسد این است که چه اتفاقی افتاده است؟ فردی مثل قمر که تا دیروز اجازه نداشته، پا از خانه بیرون بگذارد ومی بایستی حتی در خانه توی چادر و چاقچور زندانی باشد، ولی در سال 1303 بی چادر وبی نقاب در جلوی زنان ومردان روی سَن برنامه می رود وبرای مردم می خواند. مگر تا دیروز این صداها شیطانی نبودند و هر کس که به آن می پرداخت یا می شنید گناه کبیره مرتکب نمی شدند؟ پس چطور شد که یک زن بدون چادر و نقاب به خود جرأت داد، در مقابل واپسگرایان و قداره بندان بایستد و هنرنمایی کند و راه را برای زنان دیگر مثل قمرالملوک ضرابی، پروانه، روح انگیز و... باز کند. اینجاست که با نگاه به تاریخ این معمّا حل می شود. بر آمدن رضاشاه و حمایت او از زنان و موسیقی سبب میشود که این زنان قوی دل شوند و هنرهای نهفته سالیان وحتی قرن ها را در خود بیرون بریزند. و دیدیم که پس از آن چگونه شد و چه ستاره هایی در آسمان موسیقی ایران زمین درخشیدند که من و تو وما در دوران خودمان به نیکی شاهدش بودیم.
ازطرف دیگراهمیت این موضوع و بر آمدن رضاشاه در این است که بخواهیم یک مقایسه بین دوران رضاشاه با این دورانی که در آن هستیم، انجام دهیم. آنوقت می فهمیم که رضاشاه چه کار سترگی انجام داده است. آیا این ننگ نیست که امروز پس از 83 سال از آن تاریخ، زنان ما دوباره توی چادر و چاقچورمی روند وصدای دل نشین و نواش گر آنها در سینه می ماند.
پس چطور شد که اینطور شد؟
آیا تخریب این شخصّیت تاریخی کمک نکرده که این هیولاهای ما قبل تاریخ بر جان ومال و ناموس و فرهنگ ما سوار شوند وتمامی دستاوردهای اجتماعی- فرهنگی را به نابودی بکشانند؟ آیا فقط همین یک نمونه در مورد موسیقی و زنان کافی نیست، تکانی بخوریم وحایل جلوی چشمان مان را برداریم ونگاهی منصفانه به تاریخ کنیم؟ به که باید گفت در حالی که در سال 1319 جنگ جهانی دوّم در اوج خود بود و آلمانیها تا قفقاز جلو آمده بودند و آمریکاییها در حال ساختن بمب اتم و آزمایش آن بودند ما فرستنده رادیوئی نداشتیم تا خبرهای جنگ را به اطلاع مردم برسانیم واولین بار فرستنده رادیوئی در سال 1319 تأسیس شد تا قمرها بتوانند صدایشان را به گوش مردم برسانند.
نکته دیگر در مورد کشف حجاب است که در 17 دی ماه 1314 بوسیله رضاشاه صورت گرفت و نیمی از جمیعت کشورمان دیگر مجبور نبودند در چادر و چاقجور زندانی باشند. به نظر من این عملکرد رضاشاه بر تارک تاریخ نوین کشور ما که در جهت رفع ستم و آزادساختن زنها از پستوها و اندرون ها بود، چون الماس می درخشد وتاریخ گواهی داد و می دهد که زنان ما نه اینکه به گذشته رجحت نکردند بلکه خودشان را حتی با شرایط جهانی منطبق کردند وجلوه هایی از زیبایی و مدرنیسم را با لباسهای آراسته و با آرایشی متین و دل انگیزوارد جامعه کردند. پای زنان درمجالس و میهمانیها، تأتر و سینما و حتّی در سطح مقامات اداری- سیاسی باز شد. در حالی که تا قبل از بر آمدن رضاشاه زنان اساسأ از هیچ حقوق اجتماعی برخوردار نبودند. حتی مردان هم با آن لباسهای عهد قاجاری که عمدتأ لباسهای گل و گشاد، لباده، شلوار پهن و بند تنبان و کلاه نمدی بود، به مرور از تن آنها خارج کرد و کت و شلوار وکراوات امروزی را بر تن مردان جامعه ایران پوشاند. آیا می شود به این عملکرد ترّقی خواهانه وتجدّد طلبانه رضاشاه ایرادی وارد کرد؟
کافی است بدانیم که اگر چنین شخصیتی در آن روزگار ظهور نمی کرد الان معلوم نبود سرنوشت ما چگونه می بود؟ و شک نداشته باشیم که اگر رضاخانی ظهور نمی کرد قرارداد 1921 بین انگلیس و شوروی بسته نمی شد، تا طبق آن قرارداد، شوروی ملزم شود خاک ایران را ترک کند و انگلیس از نقشه بلند پروازانه خود مبنی بر حفظ ایران به عنوان یک کلنی دست بردارد و مطمئن شود که با آمدن رضاخان سردارسپه، سدّی کارساز در برابر توسعه طلبی حکومت بلشویکی در ایران ایجاد می شود و این قرارداد درست چهارروزبعد از کودتای سوم اسفند 1299 که برابر با 26 فوریه 1921 است بوسیله مشاورالممالک فرستاده ویژه ایران به روسیه امضاء می شود. و می دانیم علم سیاست، علم شناخت و فرصت ها است و هم چنین علم ممکنات. اگر سیاستمدارو یا دولتمردی، در شرایط تاریخی و تعین کننده نتواند منافع ملی کشورش را در یک شرایط بسیار پیچیده ی تضادها که در آن چند کشور دخیل هستند، تشخیص بدهد و شهامت واقتدار در جهت کسب منافع ملی و استقلال کشورش را نداشته باشد، آن سیاستمدار و دولتمرد، مرگ تاریخی اش بسر آمده و بایستی از گردونه تاریخ حذف شود و اینجاست که رضاخان سردارسپه از اوضاع وشرایط ایجادشده با دیویزیون قزاق خود در قزوین به سمت تهران حرکت می کند و تهران را تحت کنترل خود در می آورد. واینجاست که نقطه عطفی در زندگی سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و هنری کشورمان ایجاد می شود. واز این تاریخ است که کشور ما ایران از قهقرای تاریخ به دنیای نوین بشریت پرتاب می شود و حرکتی نو آغاز می گردد.
حال بیاییم، صورت مسئله را طوردیگرطرح کنیم و در این طرح از علم ریاضیات کمک بگیریم. که در آن فصلی است بنام احتمالات یا حساب احتمالات که قوانین کوانتم بر همین علم احتمالات استوار است. والا در عالم منطق و خاصّیت ماده نمی شود ذرّه را در حرکت خطی، دورانی و موجی ثابت فرض کرد بلکه نقش احتمال را در این تئوری در نظر می گیرند و با معادله شرویدینگرموقعیت ذرّه را در حرکات نوری- کوانتمی حساب می کنند.
حال با وام گرفتن از این تئوری فرض می کنیم در آن مقطع مورد بحث، رضاخان در معادله ما وجود نمی داشت و بخواهیم امروز با علم احتمالات آن موقعیت را تجزیه و تحلیل کنیم. چه نتیجه ای می توان از آن بدست آورد؟
و نیک می دانیم بعد از انقلاب مشروطیت در سال 1285، هر چند نطفه اش با ایده آل های ترّقی خواهانه بسته شده بود ولی در مسیر حرکتش به موانع گوناگون بر خورد کرد که از توان سردمداران انقلاب خارج بود. و به همین جهت شیرازه مملکت دست خوش هرج و مرج شد و هر کس در هر گوشه ای بیرق جدایی بر افراشته بود و شعار می دادند« منم منم بزبزها» .
در همین دوران، که در اوج درگیری محمد علی شاه با مشروطه خواهان بود، قرارداد 1907 بین انگلیس و روسیه بدون حضور و یا بدون بازی گرفتن ایران بسته شد وایران به دو منطقه نفوذ تقسیم گردید. و از پس ِ این قرارداد بود که روسیه به خود اجازه می داد، برای حفظ محمد علی شاه و سرکوب انقلابیون، مجلس شورای مّلی را به توپ ببندد و انگلیس هم در این شرایط در فکر چپاول مناطق جنوب ایران بود و هیچ گونه اعتراضی به این عمل قانون شکنانه ی بین المللی ِ روسیه انجام نداد.
استبداد صغیرحاکم می شود، بعد از چندی محمد علی شاه بوسیله مجاهدان تبریزو مشروطه خواهان گیلان و ایل بختیاری سقوط می کند. احمدشاه 12 ساله به تخت سلظنت می نشیند و در همین اوضاع است که جنگ جهانی اول بوقوع می پیوندد(1914). ایران اعلام بی طرفی می کند ولی کشور ایران بوسیله انگلیس و روسیه اشغال می شود،امپراتوری عثمانی متلاشی می شود و نقشه جغرافیای منطقه تغییر می کند وکشورهای جدیدالتأسیسی مثل سوریه، عراق، عربستان سعودی، اردن، اسرائیل( فلسطین)، کشورهای عربی حوزه خلیج فارس وهمچنین لبنان و ترکیه فعلی بوجود می آید. اینجا است که پس از شکست امپراتوری اتریش- مجارستان و آلمان و عثمانی، غنایم بین کشورهای پیروز تقسیم می شود. فرانسه ، سوریه ولبنان را دریافت می کند، فلسطین که شامل اسرائیل، اردن، عراق و نوار غزه می شود به انگلیس تعلق می گیرد. قسطنطنیه یعنی همین استامبول فعلی، تنگه های بسفروداردانل هم که در جنگ به روسیه قول داده شده بود، منطقه بی طرف اعلام شد و سراسر ایران هم به جزء منطقه نفوذ روسیه زیر پوشش قدرت انگلیس قرار گرفت. و مجموعه این تقسیمات بنام قرارداد 1915 در تاریخ ثبت شد و دست ایران را در تعیین سرنوشت خود هر چه کوتاه ترکرد. وهمین امر سبب شد که در زمان وثوق الدوله قرارداد 1919 بسته شود که تمامی ایران را تقدیم انگلیس می کرد. با این توضیحات می خواهم بگویم که اگر رضاخانی ظهور نمی کرد، بدلیل ضعف حکومت مرکزی ایران و هرج و مرجی که سراسر ایران را فرا گرفته بود، نه اینکه کشور دچار چند پاره گی می شد، بلکه در کنار چند پاره گی، ایران یا کلنی انگلیس می شد و یا یکی از اقمار شوروی بلشویکی.
و باز طبق همان حساب احتمالات نام تو ومن و ما امروز می شد امیراف، احمداف و رمضان اف. و یا به بیمارستان می گفتیم « هاسپیتال » و دوچرخه را « بای سی کل ».
یعنی دیگر هویتی نداشتیم وحتی زبانمان هم دست خوش تغییر می شد. برای استدلال این سخنم به جمله آخر نقل و قول از قمرالملوک درهمین نوشته در سطور بالا اشاره می کنم و توضیحات مختصری در موردش می دهم تا آن شرایط مورد بحث بیشتر روشن وآشکار شود. قمر می گوید « رژیم مملکت تغییر کرده....و پس از یک بحران بزرگ دوره آرامش فرا رسیده بود ». آری این همان قمری است که در سال 1303 اولین کنسرت را در گراند هتل لاله زاربدون حجاب وسر و روی ِ برهنه در مقابل زنان ومردان، بدون ترس از عمله و اکره ارتجاع اجرا کرد. وراستی چرا قمر می گوید پس از یک بحران بزرگ، دوران آرامش فرا رسید؟ پر واضح است که قمر پنج سال قبل را با چشم و دل و جان نظاره کرده ودر بطن جامعه دیده است چه هرج و مرجی در گوشه و کنار و حتی مرکزحاکم است. چون می دیده که هیچ گونه امنیتی در کشور وجود ندارد. راهزنی، دزدی، هتک ناموس، چپاول و زمزمه جدایی در گوشه و کنار مملکت بیداد می کرد. اینجا است که پس از برقراری امنیت وکوتاه کردن دست سارقین وگردنکشان داخلی وآزادی مملکت از دست بیگانه پرستان، قمر احساس آرامش می کند. نه قمر بلکه تمامی مردم ایران چنین احساسی دارند. حال بیائیم با هم صفحات تاریخ این دوره هرج و مرج راورق بزنیم و در هر صفحه اش کمی درنگ کنیم. و خودمان را در آن شرایط قرار دهیم و عملکردها را متناسب با آن شرایط تحلیل کنیم.
هرچند این نوشته قطره ای است از تاریخ دوران رضاشاه. اما لازم بود که به قدر تشنگی چشیده شود.
اکنون مایل هستم برای بستن این بخش از برداشت تاریخی به فزازهایی از خدمات این معمار تاریخ نوین ایران به نقل از کتاب 55 اثر علی دشتی داشته باشم که فهرست وار به قرار زیر است.
1- از سوم اسفند 1299 تا آخر 1300، غائله جنگل و مشهد خاتمه یافت و پاره ای از سرکشیهای آذربایجان و مازندران از بین رفت.
2- متحدالشکل شدن سپاه ایران در سال 1300
3- قانون خدمت سربازی درسال 1303
4- پایان دادن به حکومت خود ساخته شیخ خزعل در سال 1303
5- طرح راه آهن سرتاسری در بهمن 1304
6- الغای کاپیتولاسیون وانجام حق قضاوت سفارت بیگانه در سال 1306
7- تأسیس بانک ملی ایران در سال 1307
8- تشکیل نیروی دریایی در سال 1308
9- الغای امتیاز نشر اسکناس توسط بانک شاهنشاهی و اختصاص آن به بانک ملی در سال 1309
10- وضع کردن تعرفه مستقل برای واردات در سال 1309
11- الغای امتیاز نامه دارسی و بستن قرارداد جدید با شرکت نفت ایران و انگلیس در سال 1311
12- کار گذاشتن نخستین سنگ بنای دانشگاه تهران در سال 1312 و تأسیس آن در سال 1313
13- تأسیس بانک کشاورزی در سال 1313
14- آزادی زن و الغای رسم حجاب در سال 1314
15- گشایش کارخانجات دخانیات در سال 1316
16- تأسیس بانک رهنی در سال 1316

www.apanahan.blogspot.com
www.apanahan.wordpress.com

ه‍.ش. ۱۳۹۵ اسفند ۲, دوشنبه

مادرم پیر است





مادرم پیر است

برای مادرم که این روزها سخت بیمار و رنجور و بیش از سی و هفت سال چشم به راه فرزندش است و همچنین همه ی مادرانی که چشمانشان به در دوخته است تا روزی سفرکرده هاشان به خانه و آشیانه برگردند
مادرم پیر است
زمینگیر است
چشم به راه وُ
ذلگیر است
زمانه را بَرَم این شکایت
که چرا
پای ِ من زنجیر است
و حسرت ِ یک نگاه ِ جگر سوز ِ مادر را
سخت دلگیر وُ
پیگیر است

احمد پناهنده ( الف. لبخند لنگرودی )
تصویر مادرم را با یکی از نتیجه هایش نشان می دهد

ه‍.ش. ۱۳۹۵ بهمن ۲۵, دوشنبه

نجوای ِ دل




نجوای ِ دل
تقدیم به همه ی عاشقان ایرانزمین
به مناسبت ِ روز ِ عشق که درتاریخ غیر ایرانی، بیست و پنجم بهمن ماه است و در تاریخ و فرهنگ ِ ایرانی، روز بیست و نهم بهمن ماه کنونی و برابر با پنجم اسپند ماه سالشمار نیاکانمان که روز سپندارمذ یا روز عشق به زمین و زن است.
همیشه شاد و شادمان و سرشار از عشق به زندگی و زیبایی و رعنایی و شیدایی و رسوایی باشید
سر به بالینم بذار تا بو کشم بوی تو را
بوسه بر لبهای تو دستی کشم موی تو را

در کنار ِ تو بیارامم سخن گویم ز دل
بنگرم سیمای ِ تو آن چشم وُ ابروی تو را

احمد پناهنده ( الف. لبخند لنگرودی )

ه‍.ش. ۱۳۹۵ بهمن ۱۹, سه‌شنبه

نوزده ی بهمن سالروز ترور و ژاندارم کشی در تاریخ ایران




Bild könnte enthalten: 13 Personen, Text

19 بهمن سالروز ترور و ژاندارم کشی در تاریخ ایران

19 بهمن روزی است که مشتی تروریست که هیچ ارج و منزلتی برای جان انسانها قائل نبودند، با خودکشی خود، ترور را زایمان کردند تا دنباله هاشون اینجا و آنجا پاسبانان امنیت اجتماعی را زندگی بکشند.
و عاقبت در ترور و انسان کشی در گوشه و کناره ها و بدور از مردم، درس انسان کشی را بی هیچ عذاب وجدانی پی گرفتند و کشتند تا کشته شوند.
و دریغا که امروز همه ی باقی مانده ها از دوران ترور و رهروان این آدمکشان در حلقه
اسلامیون گرد آمدند و با هیچ عذاب وجدانی در تمامی جنایت حکومت اسلامی شریک شدند و شریک هستند.
آیا حق نداریم با این پیشنیه از این تروریست های دیروز و همکار حکومت اسلامی در تمامی جنایت و خیانتشان در امروز، با صراحت فریاد بزنیم و بگوییم که شماها هیچ منزلت و فضیلتی برای جان انسانها که هیچ حتا برای جان خودتان قائل نبودید و نیستید و امروز با پلیدترین حکومت در تاریخ ایران همدست هستید تا بیشتر ایرانی بکشند و ایران را ویران کنند؟
ای تفو بر شما بیگانه پرستان و انسان کشان دیروزی و همدست ایرانی کشان امروزی
تفو
احمد پناهنده

ه‍.ش. ۱۳۹۵ بهمن ۲, شنبه

فاجعه ای که یادآور فاجعه ی سینما رکس شد


Bild könnte enthalten: Himmel, Wolken und im Freien

فاجعه ای که یادآور فاجعه ی سینما رکس شد
یکی ساخت و دیگری آتشش زد
یکی ایرانی و وطندوست بود، دیگر ضد ایرانی و بیگانه پرست
یکی فقط برای سربلندی ایران و ملتش، زندگی و رفاه تولید کرد و دیگر برای ویرانی ایران و کشتار ایرانی و بیگانه پرستی، مرگ و فقر را
یکی شادی و شادمانی و شادابی را در چهره ها، نسیم عشق بارید و دیگری گریه و ماتم و ناله را، چون کفتاران زوزه کشید و می کشد
یکی هنر دوست و هنر پرور بود و دیگر ضد هنر و هر آنچه که هنر ِ هنرمندان را بازتاب دهد، مخالف است
فاجعه ی ساختمان پلاسکو که به قیمت جان حداقل سی تن از زحمت کشان ایرانی در آتش نشانی تمام شد، یادآور فاجعه سینما رکس آبادن است که همین اسلامیون ضد ایرانی حاکم بر ایران، انسان های ارجمند ایرانی را زنده زنده در آتش سوزانیدند و امروز هم به دلایل مختلف نه اینکه یک ساختمان نسبتن قدیمی را از نظر ایمنی، باز سازی و مرمت نکردند بلکه حداقل های ِ تجهیزات پایه ای، در آتش نشانی را هم به شکل استاندارد فراهم ننمودند.
به عبارت رساتر می شودد گفت، آنچه که برای اسلامیون ِ ضد ایرانی اهمیت ندارد، ایران و ایرانی و جان های ارجمند ایرانی است.
ضمن همدردی با خانواده های زحمت کشان آتش نشانی که در اثر بی تدبیری و سیاست جاهلانه اسلامیون حاکم، جان و جهانشان را زندگی سوختند و در زیر آوار جهل و نادانی حاکمان مدفون شدند،مایل هستم به عنوان یک ایرانی این پیام را به ملت ایران برسانم که همه ی فریاد ها و شیئون و گریه ها را بر سر حاکمان ضد ایرانی فوران کنید که هر لحظه ماندنشان بر اریکه قدرت، فاجعه ی اندازه ناگرفتنی در همه ی عرصه های زندگی ملت ایران، مثل سینما رکس، چوبه ها دار و زندان و همین سوختن پلاسکو و پرپر شدن انسانها، تولید می شود.
فراموش نکنیم که مسئول این فاجعه و ایرانی کشی، فقط اسلامیون حاکم و همه دم و دنباله هایشان در بی بی سی و همچنین در به اصطلاح اپوزیسیون است که برای بزک کردن این حاکمان ضد ایرانی، توهم ایجاد می کنند
ای تفو بر شما ضد ایرانیان و ضد انسان های شریف و زحمت کش، تفو

احمد پناهنده
21 ژانویه دو هزارو هفده

www.apanahan.blogspot.com