۱۳۹۶ مهر ۳, دوشنبه

من هم با گلپای آواز و موسیقی ایرانی موافقم








Bild könnte enthalten: 1 Person, Nahaufnahme

من هم با گلپای آواز و موسیقی ایرانی موافقم

این روزها در ایران گلپای آواز ِ جاودان ایرانزمین لب به گلایه باز کرده است و از کسانی که به ازای خانه نشین شدن ایشان و امثال ایشان، بساط مارگیری ِ توده ای را باز کردند و در حلقه ی شخصیت های پوسیده و توده ای، چون امیر هوشنگ ابتهاج و لطفی و من اضافه می کنم شفعیی کدکنی، به آلاف و الوفی رسیدند، به حق انتقاد کرده است که چرا در حکومت هنرمند کش اسلامیون، لال دانه خورده اند و لال شدند؟
چرا صدایی از آنها برای دادخواهی از استاتید موسیقی ایرانی که بر همه این کسان حق استادی دارند، به ازای مصلحت روزانه خود، بیرون نیامده است و لب به اعتراض نگشودند؟
حتمن باید تیغ برهنه ی اسلامیون هنر کش، گردن آنها را نشانه رود تا داد و قال راه بیاندازند؟
چگونه باید به گوش کر شما رسانید، که شخصیت های پوسیذه ای چون لطفی و هوشنگ ابتهاج توده ای هستند و دست شان در تمام جنایت و خیانت این ایرانی کشان اسلامی، چفت است؟

دیروز همین لطفی توده ای که از اِرق ملی و ایرانی تهی بود، در جشن و هنر شیراز، به جای اینکه لباس متداول ِ ایرانی بپوشد، لباس سران جنایتکار چینی چون مائو و و و را پوشیده بود تا نشان دهد بویی از ایرانیت ندارد که هیچ بلکه بیگانه پرست است..
اما همین فرد در کنار شخصیت پوسیده ای چون سایه، در ازای خانه نشین شدن استاید بزرگی چون گلپا و. ایرج، برای حکومت اسلامی ضد ایرانی، عنتر بازی کرد . لباس درویشی به قامت خود آراست
ریشی بلند کرد
که بعله با اسلامیون آیرانی کش، مشکلی ندارد و به قول رئیسشان کیانوری، سوسالیسم روسی با اسلام هیچ تفاوتی ندارد
آیا ننگ نیست که هنرمندی خوش صدا، که محصول نظام پادشاهی است با افرادی کار بکند که بوی بیگانه پرستی شان تمامی هوای ایرانزمین را آلوده کرده است؟
در ضد ایرانی بودن مردکی چون ابتهاج یا سایه همین بس که در نظام پادشاهی در صدر نشسته بود اما بیشترین خیانت و بدگویی را در کلام به آن نظام روا داشتند.
ولی وقتی که در نظام ایده آلش یک هفته در مستراح حبس شد، باز کاسیه لیسی این نظام را کرد و اینجا و آنجا مثل آن مردک بی مقدار، محمود اعتماد زاده یا به آذین، تا آخرین لحظه عمر ننگینش، از همین ایرانی کشان اسلامی در ایران حمایت کرد و می کند.
آری من با گلپای آواز ایران موافقم که صدایش را همین به اصطلاح هنرمندان جیره خوار همراه با حکومت هنر کش اسلامیون، در گلو خفه کردند.
کاری که دیروز و دیروزها با پور رضای عزیز گیلان کردند

احمد پناهنده
براین
بیست و پنجم سپتامبر دو هزار و هفده

۱۳۹۶ شهریور ۲۸, سه‌شنبه

همه ی حکومت گران ِفاشیست ِ اسلامی و ضد ایرانی در ایران، دروغ می گویند





Bild könnte enthalten: 1 Person
همه ی حکومت گران ِفاشیست ِ اسلامی و ضد ایرانی در ایران، دروغ می گویند

عالی جناب پریزیدنت ترامپ گرامی رئیس جمهور ملت بزرگ آمریکا
درود بر شما و خسته نباشید
به عنوان یک ایرانی که نزدیک به چهل سال از همه ی هستی خود برای رهایی ایرانزمین از دست متجاوزین به خاک و فرهنگ و تاریخ و تمدن کورش بزرگ، مایه گذاشته ام، به اطلاع شما می رسانم که حاکمین فاشیست-اسلامی در ایران در همه ی عرصه ها فقط دروغ می گویند و امروز هم شیخ حسن ابله، این آخوند بی مقدار که بازیچه ی دست شیخ خامنه ای و یک مشت پیر و پاتال های به اصطلاح خبرگان است، به دروغ می گوید که:
" اگر آمریکایی ها به این توافق عمل کنند، می توانیم بعدن در باره ی موضوعات دیگر هم با آمریکا صحبت کنیم."
حرفی بغایت مفت و بی مالیات است و او به عنوان بازیچه ی خامنه ای می خواهد برای ساختن و پیشرفت در فناوری اتمی، وقت بخرد تا مثل کره شمالی نه تنها فقط آمریکا بلکه تمامی جهان را تهدید کند که به فرقه ی فاشیستی ِ شیعه سر تعظیم فرود آورند.
آگاه باشید که کوچکترین غفلت در این باره، مرگ تمدن جهانی و انسانی را تهدید خواهد کرد.
یادتان باشد کره شمالی بهانه است بلکه سر مار نا امنی در جهان، در ایران است که با تجاوز به تخت دارا، ایرانیان را به اسارت گرفته است.
بنابراین برای رهایی از نا امنی جهانی باید بر سر مار کوبید.
و بدانید که ملت ایران با کوچکترین حمایت از شما و جهان آزاد، طومار و دودمان این جرثومه های فاشیستی-اسلامی را از جای جای ایرانزمین بر خواهند کند و آنان را به همان جایی خواهند فرستاد که پدران ضد انسانی و عقیدتی شان از آنجا به ملک کورش تجاوز کرده اند.
پیروز باشید
احمد پناهنده
نوزده هم سپتامبر دو هزار و هفده

۱۳۹۶ شهریور ۲۴, جمعه

وقتی یک توده ای " تاریخ نگار" می شود





Bild könnte enthalten: 1 Person, Bart und Nahaufnahme


وقتی یک توده ای " تاریخ نگار" می شود



بی هیچ گفتگو سرشت و ذات حزب توده و توده ای ها با بیگانه پرستی و وطن فروشی و خیانت به تاریخ و فرهنگ و ملت ایران، عجین و همساز شده و بند بند شخصیتشان با خیانت به ایران در تمامیتش گره خورده است.

به عبارت ساده تر، این جماعت ضد ایرانی از تاریخ تولدشان تا امروز، کارنامه ای جز خیانت به ایران و ملت ایران، اندوخته ای در خورجین شان ندارند.

حال تصورش را بکنید که یک نفر از این جماعت ضد ایرانی، بخواهد برای ایران تاریخ بنویسد.

آری

یرواند آبراهامیان را می گویم

این فرد بی آنکه از شرم و خجالت بگوید که توده ای است، اما همه ی نوشته هایش در ستایش از حزب توده و توده ای های موج می زند.

گویی از انقلاب مشروطه تا امروز فقط توده ای ها بودند به که به ایران و ایرانی و تاریخش خدمت کردند.

به معنای دیگر این یارو امر بر ایشان مشتبه شده است و فکر می کند، هر خیانتی که حزب توده و توده ای از بدو تولدشان به عنوان یک نیروی سیاسی تا امروز، به ایران و ملت ایران کردند، عین " خدمت " به ایران و ایرانی است.

برای همین هرازگاهی برای تسلای دل داغدیده ی چپ های یتیم شده، دستی به قلم می برد و تراوشات ذهن توده ای اش را به عنوان تاریخ به این ره گم کردگان می فروشد.

این یارو البته به خوبی می داند که در عرصه ی تاریخ و تاریخ نویسی، صاحب نظران در این عرصه تره هم برایش خرد نمی کنند که هیچ حتا فقط پهن بارش می کنند.

زیرا تاریخ را باید آنچه که گذشت بر مردم باز شناساند نه اینکه به دلخواه، خیانت ها را خدمت و خدمات را خیانت گزارش کرد.

این یارو چون خودش از طیف خیانتکاران است، پس ابایی ندارد که به دروغ خیانت را خدمت نشان دهد و خدمت را خیانت

کافی است شما کتاب بی ارزش این یارو که با عنوان " ایران بین دو انقلاب " انتشار داده است، بی آنکه بخوانید فقط ورق بزنید.

آنوقت خواید دید که این یارو از انقلاب مشروطه تا امروز، فقط توده ای ها را برجسته کرده است.

گویی معمار اصلی ایران نوین، رضا شاه بزرگ نبوده است

محمد رضا شاه ایرانساز موجود نبوده است

و ده ها پدیده دیگر وجود نداشته اند

این یارو با بی پرنسیبی شگفت آور، در این کتابش از دوران ایرانساز رضا شاه  بزرگ، فقط هشتاد صفحه نوشته است.

در حالی که برای حزب توده و توده ای که فقط خیانت کردند، صد و هفتاد صفحه قلمی کرده است.

این روزها این یارو برای اینکه بتواند خیانت های حزب توده را سرپوش بگذارد، به بهانه بیست و هشت مرداد ماه سال سی دو، به دروغ خودش را پشت مصدق السلطنه مخفی کرده است و طوری وانمود می کند که گویی حزب توده همیشه یار و غار مصدق السلطنه بوده است.

در حالی که همین یارو و حزبش، بیشتر توهین را نثار مصدق السلطنه کردند و حتا خواستند از طریق او ابتدا پادشاهی را در ایران منحل و بعد با یک کودتای خزنده با همکاری شوروی مرحوم، ایران را ایرانستان کنند.

اما در روز تاریخی بیست و هشت مرداد ماه، مردم تهران با قیام ملی شان چنان درسی به این خیاتکاران و حتا مصدق السلطنه و جبهه ی نا ملی اش دادند، که به عنوان یکی از درخشان ترین برگ و خدمت مردم تهران و ملت ایران در تاریخ ثت است.

حال بگذارید این یارو و یارو هایی از این دست، بیشتر خودشان را رسوای خاص و عام کنند.



احد پناهنده

پانزده سپتامبر دو هزار و هفده

۱۳۹۶ شهریور ۲۲, چهارشنبه

چند کلمه ای با اسماعیل خان خویی



چند کلمه ای با اسماعیل خان خویی
نمی دانم و راستش نمی دانم چرا باید افرادی مثل شما چون عابرین پیاده ی تاریخ به پدیده ها و موضوعات تاریخی و سیاسی برخورد گنند؟
البته چند سالی است که رفتار و کردار و گفتار شما را پی می گیرم. بی هیچ مبالغه و یا قصد توهینی باید بگویم که شما بی آنکه کمی اندیشه کنید، خودتان را نخود هر آشی می کنید که برازنده ی شخصیت شما نیست.
شما درس فلسفه خوانده اید و شاعر هم هستید.
آیا بهتر نیست در این دو عرصه یعنی در زمینه فلسفی و شعر قلم بزنید و اندیشه تولید کنید؟
و مثلن در عرصه شعر، واقعن شعر بسرایید نه اینکه در حالت مستی مرتکب به اصطلاح شعر بشوید که هیچ ارزشی ندارد جز اینکه شخصیت شما را به تدریج ضایع کند؟
یک روز پای اطلاعیه تروریست های مجاهدین امضا می گذارید، یک روز هم زیر بیانه های اکثریتی و توده ای و حتا زیر اطلاعیه ای امضا می گذارید که ملتمسانه از حکومت ضد ایرانی آخوندهای اسلامی می خواهد که شورای نگهبان حکومت اسلای ِ ضد ایرانی ، نظارت استصوابی را بردارد.
یعنی هنوز نفهمیده اید که حتا اگر شورای نگهبان حکومت اسلامی ضد ایرانی این نظارت را به درخواست شما بردارد، ده ها نظارت دیگر در آستین دارد؟
هنوز متوجه نشده اید که این حکومت ضد ایرانی باید در تمایتش سرنگون شود؟
دیروز از شخصیت پوسیده ای بنام ابراهیم گلستان شمشیر از نیام کشیدید و بر منتقدین این یاروی خود شیفته حمله بردید که ابراهیم خان چنین است و چنان و حق ندارید به این مردک خودشیفته انتقاد کنید که الیته در سایت همان نماز گزارن کمونیسم روسی، پاسخش را گرفتید
هنوز جوهر آن دلجویی شما از این مردک خود شیفته خشک نشده بود که در حالت مستی مرتکب به اضطلاح شعری شدید که یکی از دوبیتی هایش به قرار زیر است.

" گفتا که: - «رضا شاه به ما شادی داد.
حتا به زنانِ ما هم آزادی داد.»
گفتم که: - «دُرُست گویی امّا ای کاش
خود هیچ نمی کرد به مردُم بیداد!»"

از شما به عنوان یک فیلسوف و شاعر پرسش می کنم که:
آیا می توانید به من و امثال من که بی شمارند، پاسخ دهید که در چه زمانی و یا تاریخی رضا شاه بزرگ بر مردم بیداد کرد؟
آیا اینکه برای شما و امثال شما دانشگاه درست کرد و پدران شما و خودتان را از مکتب خانه به مدرسه عرفی فرستاد، این عمل نیکش، بیداد بر مردم و شما و پدران شما است؟
آیا اینکه یک تنه در مقابل همین آخوندهای اسلامی که شما روشنفکران دیروزی بر ملت ایران و همین مردم تحمیل کردید، ایستاد و زنان را از پستوی خانه ها بیرون آورد و به آنها شخصیت و هویت داد، بیداد بر مردم است؟
آیا خوزستان ایران را که شیخ خزعل با پشتیبانی انگلیس از ایران جدا کرده بود و آنجا امیری می کرد، به ایران برگرداند و شیخ را کد بسته به تهران آورد، بیداد به مردم بود؟
آیا شما که امروز با نام و نام خانوادگی اسماعیل خویی شناخته شدید و هویت پیدا کردید، حتمن می دانید که رضا شاه بزرگ ثبت احوالی تاسیس نمود و برای فرد فرد ایرانی شناسنامه درست کرد و به آنها هویت داد. آیا این عمل نیک رضا شاه بزرگ بیداد به مردم است؟
آیا همین شخصیت امروزی و این لباسی که امروز می پوشید، اگر رضا شاه بزرگ نبود، شما و امثال شما در خوشبیانه ترین شکلی باید لباس افغانی های امروز را می پوشیدید و با کلاه نمدی قاجاری و یک ویریس بر دور کمر ظاهر می شدید و آیا این عمل نیکوی رضا شاه بزرگ، بیداد بر مردم بود؟
آیا مدرن کردن و شخصیت دادن به امثال شما در پوشش و شخصیت و مدارج علمی، بیداد بر شما و مردم است؟
کمی انصاف داشته باشید اسماعیل خان
بقیه خدمات رضا شاه بزرگ را بر عهده خوانندگان و وجدان بیدار می گذارم تا درسی شود که دیگر در حالت مستی مرتکب شعر نشوید.

توضیح: ویریس در واقع طنابی است که از ساقه برنج درست می کنند و گیله مردان زمان قاجار و رعیت های ارباب به دور کمرشان می بستند تا شلوارشان پایین نیاید. ویریس یک واژه کیلکی است
احمد پناهنده.
سیزده سپتامبر دو هزار و هفده

۱۳۹۶ شهریور ۱, چهارشنبه

پیام ِ قتل ِ عام ِتابستان ِ 67






پیام ِ قتل ِ عام ِتابستان ِ 67

احمد پناهنده

پیش درآمد

این روزها در میانه ی ماه امرداد و همچنین شهریور ماه، سالگرد ِ قتل ِ عام ِ جوانان از دختر و پسر و میانسالان از زن و مرد ِ ایرانزمین به دست ِ دژخیمان ِ حاکم است که چونان اعراب ِ خونریز ِ دوره ی جاهیلیت، غنچه ها و شاخه های جوان ِ سبز ِ درخت ِ پر طراوت ِ ایران را بریدند و پرپر کردند.
و داغ ِ جگر سوز و زندگی ِ سراسر درد را بر دل ِ مادران و پدران و خویشان گذاشتند.
و راستی چرا؟
چرا باید زندگی را می کشتند و همچنان بکشند؟
آیا آنانی که کشته شدند، به زندگی باور داشتند و یا احترام می گذاشتند؟
و یا آنانی که زندگی را کشتند، زندگی را ارج می نهادند و می نهند؟
با یک نگاه ِ عمیق به عملکرد ِ هر دو سو، چه آنانیکه زندگی را کشتند و چه آنانیکه زندگی از آنان سلب شد به لحاظ عقیده و مرام از هیچگونه حقانیتی برخوردار نبودند و نیستند.
زیرا این هر دو سوی عدم ِ حقانیت در غوغای ِ غائله ی منتهی به بهمن ِ سیاه و پیش از آن نه به زنده بودن خود اهمیت می دادند و نه به زندگی دیگران احترام می گذاشتند.
هر دو سو عقیده و مرامشان نیهیلیست بود و می کشتند تا کشته شوند.
امروز هم، چه آنانیکه در قدرت هستند، زندگی را می کشند و چه آنانیکه دستشان از قدرت کوتاه است، برای زندگی پشیزی ارزش قائل هستند.
تابستان سیاه سال 67 انتقامی کور و جنون آسا از کسانی بود که بی دفاع و بی پناه در سیاه چالهای قرون وسطایی محکومیت خودشان را می گذراندند.
و اگر در این ماجرا، قربانی دست برتر می داشت، همان می کرد که برسرش آمد.
زیرا مرامشان و وجودشان ضد مرام دیگری و نفی وجودی یکدیگر بود.
اگر نیک بنگریم، جدالشان با یکدیگر هیچ نفعی به حال ایران و مردم ایران نداشت. کما اینکه دیروز هم جدالشان با نظام گذشته جزء زیان، نفعی به حال ایران و مردم ایران نداشت و همچنان ندارد.
یکی تعرض می کرد تا سوار قدرت شود و خود دمار از روزگار مخالفین در آورد و در این تعرض برایش فرقی نمی کرد که چه تعداد کشته شوند و یا در یک جنگ داخلی هست و نیست مملکت بر باد رود.
در این میان نیروهای ِ تروریستِ دیروزی از نوع ِ کمونیستی در کنار رفقای ایدئولوژیکشان که سر در دامن بیگانه داشتند، برای ضربه فنی کردن رقیب خود ( بخوان مجاهدین )، در کنار آخوندهای حاکم قرار گرفتند و هر آنچه در توان داشتند، بکار گرفتند تا هر چه بیشتر از رقیب تلف کنند و یا با معرفی و لو دادن جوانان ِ نشریه و یا اعلامیه خوان، آنان را به بند بکشند تا پس از نابودی رقیب، خود میدان ِ تعرض ِ گشادتری پیدا کنند و حکومت آخوندها را چون شبیخون بلشویکها در روسیه، ساقط کنند و سپس در آغاز، سران آخوندی را گردن بزنند و بعد هر آنکه با مرامشان همخوانی نداشت به اردوگاه مرگ بفرستند.
فراموش نکنیم که اکثریت زندانیانی که در تابستان 67 قتل عام شدند زندانیانی بودند که به کمک همین نیروهای ِ نماز گزار به سمت کرملین، به حکومت اسلامی معرفی شدند و یا خود در گرفتار کردن آنها فعالانه دست داشتند.

***
فرو کشیدن کشتار جوانان و مردم ایران فقط به قتل عام تابستان 67 به همان میزان جنایت است که حکومت اسلامی در قتل عام سال 67 مرتکب شد.
به عبارت دیگر سنگر گرفتن در پشت جنایت کشتار سال 67 و ندیده انگاشتن ِ کشتار حکومت اسلامی از آغاز تا تابستان سال 67 و پس از آن فرار از عملکرد جنایتکارانه و خیانتکارانه ی خود و همچنین تبرئه ی خویش است.
باید برای ثبت در تاریخ نوشت و فریاد کرد که کشتار امیران و پایوران نظام پادشاهی در هیاهوی انقلاب و قهقهه ی آدمکشان در همه رنگش به همان میزان جنایت و خیانت بود که این جنایت در تابستان 67 اتفاق افتاد.
باید فریاد زد که کشتار جنایتکارانه ی جوانان از خرداد 60 به این سو و همکاری در این قتل و کشتار به همان میزان جنایت و خیانت بود که این جنایت در تابستان سال 67 اتفاق افتاد.
و طنز روزگار امروز در این است که همکاران ِ دیروزی و حتی امروزی ِ حکومت اسلامی در کشتار فرزندان ایرانزمین، امروز مراسم یاد بود برای قتل عام زندانیان تابستان سال 67 برگزار می کنند.
ایکاش ذره ای وجدان و انصاف می داشتند و در همان آغاز مراسم در پیشگاه مردم ایران، زانو می زدند و از عملکرد جنایتکارانه ی خودشان از آنان عذرخواهی می کردند.

مقدمه

از آن شهریور سال 1367 تا این شهریور بیست وپنج سال می گذرد و ما هر ساله یادی از رفتگان این فاجعه سیاه و ضد بشری می کنیم و شقاوت حیوانی رژیم را بار دیگر برای دیگران رونویسی می کنیم.
اما کمتر دیده شده است که عزاداران و یا یادآوران، به پیام این فاجعه سنگین وسیاه اشاره ای کرده باشند.
سراسر مطلب، پیام و حرف و حدیثشان شور و فتور بی مایه ومظلوم نمایی بی پایه است. چنین افراد و یا گروههایی برای فرار از بار مسئولیتی که خود در بر کشیدن این رژیم سفّاک سهیم بودند و بعد تیغ بدستشان دادند تا سر شوریده دلان و وطندوستان را ببرند، امروز مصیبتی دلخراش و خرد آزار را آواز می دهند اما نمی اندیشند که اگر خود به قدرت می رسیدند چه ها که نمی کردند.
بی گفتگو زمان آن لحظه رسیده است که این افراد و یا نیروهها در کمال خضوع در پیشگاه ملت بزرگ ایران زانو بزنند و زمین ادب را ببوسند و انتقادی از سر خیرخواهی از خود و از عملکرد خود به لب تر کنند و از گذشته ناشاد و نا شکیبای خود درس عبرت بگیرند.

عبور از آن منجلاب تیرگی و خشم و کینه کور ِ بی غرور و بی فروغ گذشته که انبانی از جنون و جهالت را در ذهن و جان خود تلنبار کرده بودند می تواند آنان را کمی پالایش کند تا از پس این پالودگی آغوش بگشایند و به سمت نیروهای وفادار به چهارچوب ارضی ایران و خواهان به زیر کشیدن رژیم حکومت اسلامی در یک مبارزه مسالمت آمیز تحت عنوان نافرمانی مدنی در جنبش فراگیر رفراندم ملی پر بگشایند و در حد قد و قامت خود متوقّع باشند.

پیام ِ شهریور ِ سال 1367

در یک کلام کشتار وحشیانه و ضد بشری جنایتکاران حاکم بر مرز و بوم ایران زمین، تقاص اتودینامیکی و یا درون جوش گروهایی است که بر طبل کینه و نفرت کوبیدند و عاقبت، آتش این کینه و نفرت بر خرمن هستی شان شعله ور شد و نسلی از انسانهای نا آگاه امّا پر غرور را در کام خود کشید.
و این منطقی است که از دل انقلاب در می آید و به عبارت دیگر انقلاب فرزندان خود را می بلعد. انقلابی که کور است وُ کر و فقط ویرانی و خرابی را طالب است، از آن چه انتظار می رود که پیام آور صلح و دوستی و یگانگی و چند صدایی باشد. کافی است در این باره به کشورهایی که انقلاب کردند، بنگریم که چگونه فرزندان انقلاب را سر بریدند. روسیه شوروی پیش چشم ما است و در تاریخ و گزارشهای پس از فروپاشی کمونیسم خواندیم که با چه قساوتی نزدیکترین یاران و بعضاً رهبران انقلاب را شقه شقه نمودند و میلیون ها انسان پاکدل ولی ناآگاه و ایده آلیست را در یخبتدان جهنم سیبری تلف کردند.

تاریخ گواهی می دهد که بعضی از نا ایرانیان ِ به ظاهر ایرانی که سرسپردگی خودشان را به پیشگاه رفیق استالین جنایتکار به نحو شایسته ای انجام داده بودند، با این وجود مورد خشم وغضب استالین جانی قرار گرفتند و به فجیع ترین شکلی کشته شدند. نمونه اش احسان الله خان دوستدار، سلطان زاده، نیک بین، بی ریا، پیشه وری و... است که ازعاقبت وطنفروشی چیزی جزء حرمان و سرگشتگی و استغاثه به درگاه استالین، نصیبشان نگشت.

چین مائو را بنگرید که چگونه تحت نام انقلاب فرهنگی میلیونها نفر از یاران انقلاب را بدون کوچکترین ناراحتی وجدان نیست و نابود کرد و هر گونه صدایی را در گلو خفه کرد.
پُل پوت کامبوج را ببینید که هزاران نفر را به جرم زندگی کردن و زیر بار ایدئولوژی تکصدایی نرفتن، جمجمه شان را متلاشی کرد.
کوبا، کره شمالی، عراق صدام حسین، سوریه آل اسد و...از همین مسیر عبور کردند و می کنند. ایران انقلابی ما جزء این نمی توانست باشد و پر واضح است که درجریان " انقلاب شکوهمند اسلامی " هر نیرویی که قدرت را کسب می کرد، همین می کرد که جنایت کاران حکومت اسلامی می کنند. زیرا همواره در یک جنگ خونین عقیدتی آن نیرویی که غالب می شود، نیروهای مغلوب را یا به تمکین وامیدارد و یا با تیغ آنان را از میدان بدر می کند. بنابراین جا دارد که هر نیرویی پیام ِ رهایی بخش را از کشتار سال 67 کسب کنند و به جای ناله و شیون، کینه را از دل خود بیرون کنند و جای آن عشق بنشانند، عشق به زندگی، عشق به انسان، عشق به شور وشیدایی و عشق به رسوایی ِ عشق سالاری.

پیام شهریور ماه سال 1367 ، پیام مصیبت و ناله نیست بلکه پیام تَرَک برداشتن دیوار گچ گرفته ذهنی است که درآن گرفتار هستیم. پیام هشداری است که به خود آییم و از کینه و نفرت نسبت به یکدیگر دوری گزینیم و عشق و مهر را در دلمان بکاریم. آیا گزافه است که بگوییم، در سیستم پادشاهی گذشته ما کینه کاشتیم و سپس ظلم درو کردیم؟ جامعه ای که در آن علی رغم محدودیت در بعضی از عرصه ها، با جوامع جهان آزاد هماهنگ بود و شادی و شور نشاط انگیز ِ بی همتا به زندگی در جای جای جان جهان ِ ایران زمین جلوه ای از حیات ِ باورمند به آینده ای درخشان را در چهره ها نوید میداد. امّا ما با الهام از " بهشت بَرَین زحمتکشان " داس و چکش و تَبَر برداشتیم و سلاح در دست گرفتیم و کینه و نفرت در دلها کاشتیم و بنای زندگی و عشق به ایران را که با خون ِ جگر ایراندوستان ساخته شده بود، ویران کردیم. دولتمردان را کُشتیم و بر اجسادشان شادی و پایکوبی کردیم و تشویق کردیم که خون جاری کنند و بعد در دشتی از خون، ارتجاع سیاه دل را از قرون اعصار بیرون کشیدیم و بر سرمان نشاندیم و تیغ بر دستش دادیم که هر گونه عشق کاشته شده و زندگی بنا شده در سال های شکوفایی ایران را درو کند و جایش نفرت بکارد. و این است عاقبت همان نفرت که هستی یاران دیروز انقلاب را سوزاند. و مطمئن باشیم که اگر ما در این جنگ قدرت، دست بالا را می داشتیم، همان می کردیم که جانوران وحوش حکومت اسلامی انجام می دهند.

حال برای روشن شدن افکار روشنفکران ِ دوران پادشاهی که زندگی را می کشتند تا نفرت در دلشان زبانه بکشد چند نقل ِ قول را با هم می خوانیم تا عمق چنین تفکراتی بر همگان روشن گردد و بعد به این درک قاطع برسیم که آنها در صورت گرفتن قدرت سیاسی همان می کردند که امروز جمهوری اسلامی می کند.

" ما از قبل از شروع فعالیت تشکیلاتی مان، بتدریج در فکر تقویت روحیه مقاومت و سخت کوشی و تسلیم نشدن در برابر ناملایمات و غیره بودیم. بعد از عضویت در گروه، این روحیه بیشتر در ما تقویت شد. به عنوان مثال من برای تقویت تحمل در برابر سختی های احتمالی تصمیم گرفتم که بدون هیچ گونه بالش و یا متکائی بخوابم. تا آنجا که ممکن است از تشک استفاده نکنم. می کوشیدم مقاومتم را در برابر گرسنگی و تشنگی بالا ببرم. ما تلاش می کردیم وسوسه های زندگی و اندیشه به خود را هر چه بیشتر ازخود دور کنیم...

در سال 45 احمد به دختر جوانی علاقه مند شد. این علا قه مندی به تدریج تا سر حد یک عشق دیوانه وار پیش رفت. او طبع شعر هم داشت و گاهی با مضامین سیاسی شعرهای پر احساسی می سرود. قضیه عشق احمد برای مان دردسری شده بود. به خصوص دختر هیچ زمینه سیاسی نداشت و بدتر از آن هیچ تمایلی به احمد نشان نمی داد. من با او با نرمش و مدارا برخورد می کردم. اما این قضیه هیچ راه حلی نداشت...احمد به خاطر اهداف سیاسی و مبارزاتی اش که البته هنوز شکل مشخصی هم به خود نگرفته بود، خود را از این عمیق ترین، رقیق ترین و عاطفی ترین حالت جوانی، رفته رفته کنار کشید. هر چند که هرگز از قلبش بیرون نرفت..."
مورد دیگر:
" در پائیز سال 46 عباس و رحیم و من بعد از کوه نوردی در ارتفاعات توچال در میدان تجریش منتظر اتوبوس بودیم. تازه هوا تاریک شده بود. خسته در گوشه پیاده رو به کوله هایمان تکیه زدیم و به رفت و آمد مردم که بیشتر دختران و پسران جوان بودند به طور عادی می نگریستیم. گویا طرز نگاهم به عابران طوری بود که نظر عباس را جلب کرد و یا او مستمسکی یافت تا ما را محک بزند و یا نکته ای به ما بیاموزد. به ناگهان پرسید " نقی! نظرت نسبت به این دخترها چیست؟ " من یکه خوردم. پیش خود گمان کردم که شاید نگاه من به دختران نگاهی خریدارانه و غیر معمول بوده که مورد این سئوال قرار گرفتم. البته در آن سالها ما به ظاهر خود، به نفع شخصی و جمع کردن پول و یا ثروت توجه ای نداشتیم. حتی با این که هیچ کار غیر عادی نمی کردیم، به امر ازدواج با یک نوع بی اعتنائی و حتی تحقیر برخورد می کردیم.... این روحیات به خصوص در حال و هوای شیفتگی نسبت به آرمانهای سیاسی مان تشدید شده بود. به هر حال در مقابل سئوال عباس غافل گیر شدم. اگر بدون حضور او میان ما چنین مسائلی مطرح می شد مشکلی نبود. اما عباس به سمبل ما تبدیل شده بود. رفتار و کردار، عقاید و نظریات او برای ما ملاک و معیار بود. او با این که سالهای آخر دانشگاه را می گذرانید، تمام هوش و انرژی خویش را صرف آرمانها و افکار سیاسی و عقیدتی و تشکیلاتی کرده بود. از این لحاظ به تمایلات و دلبستگی ها و نفع شخصی خود میدان نمی داد که هیچ، بلکه بوضوح به ستیز با هر چه که اندک مانعی در راه آرمان هایش ایجاد می کرد بر می خاست.

در پاسخ سئوال عباس با مکث کوتاهی که ناشی از غافل گیرشدنم بود، با عبارتی دو پهلو گفتم نظر من به این دخترها چیزی خاصی نیست همانطوری که انسان از نگاه کردن به گل های زیبا لذت می برد، من هم به آن ها نگاه می کنم. او بدون معطلی رویش را به طرف دخترانی که در حال رفتن بودند کرد و گفت " من از اینها متنفرم!! و هیچ گاه دوست ندارم به اینها نگاه کنم. من از هر چه که مانع راه هدف ها و عقایدمان باشد متنفرم!"
تأکید از من است. بر گرفته از کتاب " سفر با بالهای آرزو نوشته نقی حمیدیان "

حال طبق قانون احتمالات اگر چنین افرادی در جریان " انقلاب شکوهمند اسلامی " قدرت را در دست می گرفتند، همین اعمال را در شکلی دیگری انجام نمی دادند که امروز آخوندهای جنایت کار انجام می دهند؟ نگوئید نه! زیرا کسی که از هر چه زیبائی متنفر است و نسبت به دختران زیبا که جلوه های لطافت و شیرینی زندگی را عسل وار در کام مردان می ریختند و آنان را به عشق و شور و شیدایی و رسوایی دعوت می کردند، تنفر داشته باشد، دیگر چه انتظاری است که نفرت نکارد و ظلم درو نکند و بر هر کسی که به زندگی عشق می ورزد، زندگی اش را خاموش نکند؟ کسی که برای جانش ارزش قائل نشود، چه انتظار می رود که برای جان دیگری ارزش قائل شود؟ فراموش نکنیم که تیم لنین با چنین تفکراتی به قدرت رسید و در همان آغاز خاندان رومانف را سر برید و سپس ادامه دهنده اش آن جنایت تاریخ بشری را مرتکب شد و به هیتلر گفت " زکی ".
مائو و فیدل و پل پت و... هم با چنین ایده هایی قدرت را در دست گرفتند و زندگی را کشتند و می کشند.

علی میهن دوست از اعضای مرکزیت سازمان مجاهدین خلق در دادگاه نظامی نظام گذشته در جواب دادستان که گفته بود از خودت دفاع کن که چرا سلاح بدست گرفتی و دولتمردان را ترود می کنی. گقته بود " دفاعی ندارم ولی اگر در اینجا سلاح داشتم، سینه دادستان را سوراخ سوراخ می کردم " عین همین گقته را مجاهدین و چریکهای چندی چون قاسم ارض پیما تکرار کرده بودند.

بنا براین چنین آدم هایی اگر به قدرت می رسیدند، سینه مردم و همه آنانی که با نظراتشان مخالف بودند، سوراخ سوراخ نمی کردند؟ وقتی که عناصر نوجوان مجاهدین با شستشوی مغری و گرفتار شدن در زندان تنگ ذهنی و ایدئولوژی، کمر بند انفجاری به خود می بندد و امروز یک یا چند جانی را با خود پودر می کنند. چه انتظاری است که فردا با نیروی مخالف خود نکنند. فراموش نکنیم تروریستهای امروزی که با پودر کردن جانشان، جان هزاران انسان بی گناه را به خاکستر تبدیل می کنند،اگر قدرت را بدست بگیرند، مطمئن باشیم که رحم به صغیر و کبیر نمی کنند. زیرا صدام حسین را دیدیم و حکومت اسلامی هم پیش چشم ما است.

اکنون به این نقل ِ قول توجه کنید تا روشن شود که انسان کینه ورز چقدر کور است و چگونه می تواند وقتی قدرت را کسب کرد مثل آب خوردن آدم بکشد و آن را مظهر پاکیزگی انقلاب قلمداد کند. بویژه اینکه بفهمیم که چنین فردی هنوز خود در قدرت نیست ولی چون کینه و نفرت در دلش می جوشد حاضر می شود از طریق بیعت کردن با ارتجاع زمان، آنان را نسبت به کشتار صاحب منصبان و دولتمردان و امیران نظام گذشته تشویق کند تا بتواند با دیدن خون آنان قدری تسکین پیدا کند.

حال ببینیم این فرد کینه جو در فردای پیروزی « انقلاب شکوهمند اسلامی » در مورد کشتاربی رحمانه ی امیران ارتش وبزرگان رژیم پادشاهی از جمله خانم دکتر فرّخ روی پارسا چه می گوید:

« محیط انقلاب باید با سرعت و شدت پاکیزه شود، یعنی همه دشمنان انقلاب، همه میکروب ها و سمومات موّلد عناد و ظلم باید بلافاصله و بدون کمترین درنگ، نابود شوند. انقلاب، عدالت خاص خود را دارد و عدالت انقلابی یعنی، شدت عمل هر چه بیشتر...».
آقای حاج سید جوادی! ملاحظه می کنید با این خوش رقصی برای خمینی ها و خلخالی ها نتوانستید از " گندم ری " بخورید وعاقبتِ کینه توزی و کینه خویی، دامن خود شما را گرفته و شدّت عمل عدالت انقلابی، امروز شما را پاریس گیر کرده است. در حالی که به گواهی تاریخ شما در رژیم گذشته، صدر نشسته بودید و قدر درو میکردید. آیا پاکیزه شدن محیط انقلاب با این همه کشتار و ویرانی جهت تسّلای دل داغدیده تان در سوگ کربلای 28 امرداد بوسیله احمد مختار زمان، خمینی و دنباله هایش کافی نیست و یا باز هم می خواهید به خون خواهی کربلای 28 امرداد دنبال خون خواری دیگر، بگردید تا انتقام کربلای 28 امرداد را بگیرد؟

یادم می آید که چند سال پیش به همین مناسبت آقای دکتر داریوش همایون مطلبی نوشته بودند که در آن مأموریت دژخیم و قربانی را توضیح داده بودند. امّا مهار شد گان، در چهارچوب گجین ذهنی و ایدئولوژی ِ تک صدایی بدون درک و هضم موضوع و پیام آن، هر آنچه فحش و ناسزا و انگ و بر چسب سزاوار خودشان با به ایشان دادند و زدند. بدون اینکه بفهمند که ایشان چه می گویند. زیرا باب طبع آنها نبود و معلوم نیست فرقشان با حزب اللهی ها چیست؟ و یا معلوم نیست که اگر آنها با چنین تفکرات و منشی فردا به قدرت برسند، اجازه می دهند که امثال داریوش همایونها نظرات خودشان را منعکس کنند؟ به عقیده نگارنده با این وصف حال از آنها، مطمئناً اجازه نمی دهند داریوش همایونها در خاک وطن نفس بکشند، چه رسد به اینکه نظرات خودشان را بگویند. زیرا حاملان چنین تفکراتی برایم آشنا هستند و من از نزدیک با آنها کار کردم و سالهایی از بهترین دوران جوانی ام را در میان آنها گذراندم. بنابراین کسی نیستم که ذهنی و یا به عبارت عامیانه بی مالیات حرف بزنم و مطمئن باشید که معنی این حرفها را خوب می فهمم و با تمامی وجودم درک می کنم.

خوب توجّه کنید به سرمقاله ماهنامه ای از همین تفکرات، که بعد از مقاله دکتر داریوش همایون در رابطه با کشتارشهریورسال 1367 به فرمان خمینی، نوشته شده است و وقیحانه در این نوشته آقای داریوش همایون را " داماد کودتا " لقب داده است. به این می گویند کینه شتری و کور و ضّدیت هیستریک که هیچ مرزی نمی شناسد، بدون اینکه دلیل محکمه پسندی داشته باشند. فقط تعرّض می کنند، چون منطق ندارند.

زیرا تهی از آگاهی اجتماعی هستند. چون خودشان را در مقابل منطق و اندیشه ایشان، ذلیل و ناتوان می بینند. از این جهت است که سنگ پرتاب می کنند، چون حریفش نمی شوند، گازش می گیرند، چنگول به سر و صورتش می کشند. اگر چاقو بدستشان برسد، در شکمش فرو می کنند، چون انقلابی هستند. اینگار شیخ اجل، سعدی برای این افراد سروده است « ترا که خانه نیین است، بازی نه این است » یعنی بروید کشک خودتان را بسابید! شما را چه به اندیشه و اندیشه ورزی، یعنی بهتر است بروید ماست بند بشوید.

آری دکتر داریوش همایون در رابطه با کشتار تابستان سال 1367 نوشته است « شهریور 67 حقیقت انقلاب 57 بوده است و هزاران جوان در خون تعمید یافته را از دم شمشیر انقلاب خونین کشته شده اند........در شهریور 67 زورآزمائی نا برابر نیروهای سیاسی بود که اگر چه مأموریتشان متفاوت بود، در خصلت انقلابی خود تفاوتی با هم نداشتند، دژخیم و قربانی توانستند جای خود را با هم عوض کنند، اگر یکی دست بالا تر گرفته بود، دیگری به پیشدستی همان را می کرد ».

چرا از این بیان نوشتاری بر خود می پیچید؟ مگر حرفی بی ربط زده و یا سخنی بی منطق گفته است؟ در حالی که این اظهار نظر، عین واقعیت و بیانی منطقی است. مگر شک دارید که اگر بر فرض محال که محال نیست، جای رژیم خمینی، انقلابیونی از قماش مجاهدین، چریکهای فدائی، توده ایها، راه کارگریها و...قدرت را در دست می گرفتند، با مخالفین خود، غیر از این که خمینی کرد، می کردند؟ مگر همین حزب توده اگر قدرت را در دست می گرفتند، یک سیبری دیگری درست نمی کردند و استالین وار میلیونها نفر را به نابودی نمی کشاندند؟ قبول ندارید، عکسش را نشان دهید! که در کدام کشوری با چنین تفکّری مثل حزب توده و یا سازمانهایی از این دست که قدرت را در دست گرفتند، چنین نکردند؟
پل پوت کامبوج مگر یادمان رفته است؟ چین مائو مگر یادمان رفته است؟ کوبای کاسترو مگر یادمان رفته است؟ قاسم عراق مگر یادمان رفته است؟ هوشی مین ویتنام مگر یادمان رفته است؟ کیم ایل سونگ کره شمالی مگر یادمان رفته است؟ حزب بحث عراق و سوریه مگر یادمان رفته است؟ ناصر مصر مگر یادمان رفته است؟ استالینِ « بهشت برین و تنها سوسیالیسم موجود » مگر یادمان رفته است؟ چرا راه دور می رویم، همین سازمان مجاهدین هنوز قدرت را در دست نگرفته با غیر خودیها تعیین تکلیف کرده است و یا آنانیکه از همکاری با آنها سرباز می زنند زندانی می کنند. و یا چریکهای فدائی خلق را بنگرید، در قصبه گاپیلون، چطور بر روی همدیگر سلاح کشیدند و یکدیگر را قتل و عام کردند و الان رهبرشان اینجا باد دموکراسی میخورند و کف دموکراسی را پس می دهند و از همایون ها طلبکار می شوند.
احمد غلامیان از رهبران چریکهای فدایی خلق در نظام گذشته، مگر یادمان رفته است که چگونه همرزم خودش را به خاطر عاطفه عاشقانه کشته است، چون ضد عشق بود و نفرت از هر چه زیبائی داشت و یا توده ایها در قتل روزنامه نگار، احمد مسعود، دهقان و لنکرانی.

یعنی می خواهم بگویم، منطق آقای داریوش همایون درست است. اگر قدرت در دست مخالفینی از قماش انقلابیون می افتاد، همان می کردند که خمینی کرد. یعنی آنکه به انقلاب می اندیشد و انقلابی است، چنین عملی را انجام می دهد. پس نوشته آقای داریوش همایون غیر متعارف و عجیب نیست، چون عین واقعیت و منطق است. و مطمئن باشیم که آقای داریوش همایون نسبت به قربانیان شهریور سال 1367 بی احترامی و بی حرمتی نکرده است، بلکه می خواسته مأموریتشان را در خصلت انقلابیگری شان نشان دهد. بهتر این است قبل از اینکه فکر کنیم از کوره در نرویم و خرد و اندیشه خود را راهنمای عملکردمان قرار دهیم و نسبت به این موضوعات عمیقاً اندیشه کنیم. چون به نفع ما است.

نتیجه:

امروز باید هر فرد و یا نیرویی خود را در برابر آینه حقیقت بگذارد و افکار و اعمال خود را نسبت به گذشته و حال مورد ارزیابی قرار دهد و با رجوع به تاریخ و بررسی عقایدشان که نمود عملی شان در گوشه و کنار جوامع جهانی حکومت می کند، به این نتیجه برسند که زندگی را دوست بدارند و به زیبایی عشق بورزند. کینه و نفرت را از دل خارج کنند و جای آن عشق و مهر بنشانند. دست همدیگر را بگیرند و برای ساختن یک ایرانی آزاد و آباد و دموکراتیک از هیچ کوششی فروگزار نکنند. فراموش نکنیم که همه ما قربانی این رژیم ستمگر هستیم که بر جان و مال و ناموس و مُلک و ملت ما سوار است. بنا براین جا دارد که ما قربانیان با هر عقیده و مرامی، کینه و عداوت را بین خود به دور بریزیم و با مهر آشتی در کنار هم با یک نا فرمانی مدنی بدور از خشونت موجب شویم که مردم این پیام عشق و دوستی را در میان خودشان نهادینه کنند تا با اعتراضات مسالمت آمیز و اعتصابات سراسری و تظاهرات میلیونی رژیم حکومت اسلامی را در همه عرصه های اجتماعی فلج کنند و سبب شوند حکومت اسلامی سقوط کند.
احمد پناهنده
وبلاگهای زیر را به دوستان خود معرفی کنید

www.apanahan.logspot.com
www.apanahan.wordpress.com

۱۳۹۶ مرداد ۲۹, یکشنبه

چند نکته ی درس آموز از بیست و هشت مرداد





چند نکته ی درس آموز از بیست و هشت مرداد

نکته ی اول
دوستی از محفل و قیبله ی چپ در دیالوگی که با من داشت، پرسش کرد که چرا هر ساله و در این روزها پرونده ی مصدق السلطنه را باز می کنم و عملکردش را به داوری مخاطبین می گذارم؟
پاسخ دادم که هدف من از باز گشایی پرونده ی مصدق السلطنه این است که جلوی بد آموزی تاریخی را بگیرم که پدران ایدئولوژیک شما و جبهه ی به اصطلاح ملی طی سالیان گذشته و حتا امروز این بد آموزی را رواج می دهند.
بطوریکه در اثر این بد آموزی، ملت ایران را به سمتی بردند که عکس خمینی را در ماه ببینند و خودشان به عنوان پیشقراوان ملت ایران برای به دست اوردن تکه استخوانی به زیر پای خمینی بیافتند و بوسه بر پایش بزنند.
و این در حالی است که کارنانه ی مصدق السلطنه با وجود برگه های ملی، سراسر تاریک و و تخریب ِ شیرازه ایران است.
و حتا همین ملاها و اسلامیون را حامی را بوده است و در تندپیچ های تاریخ ایران، ایرانیت را فدای اسلامیت کرد.
پرسید چگونه؟
پاسخ دادم که همین مصدق السلطنه وقتی در دهات شخصی خودش در احمد آباد بود، در سال 42 به رفسنجانی کمک شایانی در نشر کتابی نمود که ترویج تروریزم فلسطینی را در ایران می کرد. و این در زمانی بود که ناصر در مصر به قدرت رسیده بود و با شعار پان عربیسم، هر جایی از جهان را که مردمانش عربی صحبت می کردند، آن را جز کشور عربستان می دانست.
بطوریکه در این حرکت جنون آمیزش، خوزستان ایران را عربستان عرعر کرد و قصد آن داشت که این استان ایران را جدا کند. که البته محمد رضا شاه در کنار ملت ایران سیلی محکمی به گوشش زد و او را خفه کرد.
در بیست وشش و بیست هفت مرداد سال 32 دستور داد که مجسمه های رضا شاه را پایین بیاورند و بعد در دادگاه وقتی از او پرسش کردند که چرا دستور دادید مجسمه ها را پایین بیاورند، گفت:
" شخص بنده به هیچ وجه عقیده به مجسمه نداشته ام و مجسمه در قانون شرع ما حرام است... صاف و صریح عرض کنم که من با مجسمه نه فقط از این نظر که خلاف مذهب است و من فرد مسلمانی هستم که باید تبعیت از مذهب خود بکنم بلکه شخص خودم به هیچ وجه من الوجوه به مجسمه عقیده نداشتم..."
پاسخی بغایت ارزان و خود گول زنک. گویی ایشان باید در جزیی ترین مسائل ایران بتنهایی تصمیم می گرفتند.
گویی شرع انور ایشان راهنمای ملت ایران بوده است
اینجاست که می شود به صراحت قضاوت کرد که مصدق السلطنه اسلام را برتر از ایران می پنداشت وگرنه چنین اظهار لیحه نمی کرد.
دوستم در پرسش دیگری پرسید به هر حال مصدق السلطنه یک نیمه ملی که بوده است؟
پاسخ دادم که شما با این نگاهتان به ایران و جهان نمی توانید چنین قضاوتی بکنید. زیرا شما و همه ی نگاههایی از جنس شما معتقد به لیبرالیسم و ملی گرایی نیستید.
زیرا دشمن سرمایه داری و لیبرالیسم و دموکراسی و آزادی فردی و ملی گرایی هستید. برای همین پدران عقیدتی شما به مصدق السلطنه می گفتند، پیر کفتار خون آشام و پایگاه امپریالیسم در ایران
و در جایی هم که کنار مصدق السلطنه قرار گرفتند برای این منظور بوده است که از طریق او ایران را در حلقوم کمونیسم شوروی روسه فرو ببرند.
نکته ی دوم
این روزها بعضی از دوستان از جمله دوست و همشهری فرزانه ام آقای علی میرفطروس در نوشته هایشان چنین توجه می دهند که مصدق السلطنه در روزهای بحرانی منتهی به بیست و هشت مرداد، با سپردن ریاست شهربانی و فرماندار نظامی تهران، به تیمسار متین دفتری، ایران را از سقوط به دامن کمونیسم روسیه نجات داد.
آقای میرفطروس در واقع به این پرسش دکتر جلال متینی در کتاب نگاهی به کارنامه ی سیاسی دکتر مصدق پاسخ می دهد که پرسیده بودند:
" موضوع مهم آن است که سرتیب ریاحی و چند تن از اطرافیان مصدق، سرتیب دفتری را از یاران شاه و انتصابش را به ریاست شهربانی نادرست می دانستند. ولی دکتر مصدق ظاهرن با اطلاع از این وابستگی او را به ریاست شهربانی منصوب کرده بوده بوده است. چرا؟"
به باور من پاسخ محمد علی موحد از یاران مصدق السلطنه به واقعیت نزدیکتر است تا پاسخ آقای علی میرفطروس.
محمد علی موحد می گوید:
" به گمان ما مصدق گول نخورده بود. او بخوبی می دانست که پسر عموی او، دفتری فرمانده ی گارد مسلح گمرک با کودتاگران همدست بوده است. او دفتری را از سوی خود درست به همان کاری که کودتاگران نامزدش کرده بودند گماشت تا نوعی احساس اخلاقی در او ایجاد کند. با اظهار اعتماد به او در حقیقت می خواست بگوید شما قوم و خویش نزدیک من هستید، منصوب خود من هستید و باید هوای مرا داشته باشید. این کوششی بود که مصدق برای حفظ جان خود و حفظ جان دوستانی که تا اخرین لحظات او را ترک نکرده بودند می کرد..."
موحد جلد دوم کتاب خواب آشفته ی نفت صفحه ی هشتصد و پنجاه و نه
هر چند در این جملات موحد چنین هم می شود استنباط کرد که اگر مصدق السلطنه در کودتایش شکست بخورد، سرتیپ متین دفتری بتواند جان آنها را حفظ کند.
اما به باور من مصدق با این کار می خواست، پسر عمویش را از جبهه ی ایرانخواهان به سمت خودش که در فکر کودتا بر علیه خاندان پهلوی بود، بکشاند تا متین دفتری از قدرت خودش به نفع ماندگاری مصدق السلطنه در جهت اهدافش کمک کند.
و این ترفندی است اسلامی و ضد اخلاقی که به بهانه ی خویشی به کسی اول ولیمه می دهند و بعد هم او را در راه اهدافش قربانی می کنند.
تاریخ مشحون است از این نا اخلاقی های و نا انسانی دینی و اسلامی
نکته ی شوم
می گویند در روز بیست و هشت مرداد، اجامر و اوباش به سرکردگی شعبان جعفری، دولت مصدق السلطنه را واژگون کردند.
به باور من چنین سخنی بسیار ارزان و در واقع فرار از حقیقت است.
روز بیست و هشت مرداد مردم سراسر تهران و حتا شهرهای بزرگ برای بازگشت شاه و تنبیه مصدق السلطنه به خیابان آمدند و آن رستاخیز شکوهمند ملی را در تاریخ ثبت کردند. بقیه ی حرفها بهانه ای بیش نیست.
تازه اگر قرار باشد اوباشانی چند یک حکومت به اصطلاح ملی که ارتش و همه ی سازمانهای اداری و پلیس و فرماندار نظامی در دستش است، واژگون کند. همان بهتر که واژگون شود چون صلاحیت ماندن را ندارد.
از طرف دیگر شعبان جعفری از روز نهم اسفند ماه سال 1331 تا بعد از ظهر بیست و هشت مرداد ماه سال 1332 در زندان بوده است. و قیام یا رستاخیز ملی ایران در همین بعد از ظهر بیست و هست مرداد ماه پیروز شده بود.
بنابراین گفتن اینکه اجامر و اوباش به سرکردگی شعبان جعفری حکومت کودتایی مصدق السلطنه را واژگون کردند، تهی از کوچکترین حقیقت است.
حال با هم سخنان شعبان جعفری را در روز بیست و هشت مرداد بخوانیم.
" او می گوید روز بیست و هشت مرداد در زندان بودم که سخنان ملکه اعتضادی و میراشراقی و سر لشکر زاهدی را از رادیو شنیدم. بعد افسری آمد و گفت:
زاهدی جعفری رو می خواد.
منو ورداشتن بردن بالای شهربانی تو اون اتاق بالا. دیدم زاهدی و اینا همه تو اتاق جمعن و شلوغ و پلوغ، بیا و برو...مام رفتیم اونجا و یهو تا رسیدیم زاهدی بغل وا کرد. مام رفتیم تو بغل تیمسار و اونم ما رو یه ماچ کرد و گفت برو فوری مادر تو ببین.
گفتم نه ما صبر می کنیم تا اعلیحضرت شاه بیاد.
گفت همین الان برو، مملکت آروم نشده."
بعد به تقاضا و اصرار شعبان جعفری، سرلشکر زاهدی دستور می دهد دوستان شعبان نیز از زندان آزاد شوند.
شعبان جعفری در این باره می گوید:
" خلاصه رفتم سراغ حسین رمضون یخی و احمد عشقی و حاجی محرر و امیر موبور و اونایی که بهشون قول داده بودم که اگه من برم بیرون، شمارو با خودم می برم. حسین رمضون یخی همون کسیه که طیب را با چاقو زد و هیجده ماه زندان براش بریده بودن. طیب به خاطر همین با من مخالف شد که چرا من حسین رمضون یخی را آوردم بیرون، نذاشتم هیجده ماه زندانیشو بکشه. یه همچی چیزی".
شعبان جعفری در پاسخ این سئوال خانم هما سرشار که در کتاب کودتاسازان در فصل بازیگران بیست و هشت مرداد در باره ی حرکت دارو دسته ی مصطفی زاغی، رمضان یخی، طیب و اینها صحبت می کند. این نوشته با حرفهای شما مغایریت دارد. چه جوابی برای این نوشته دارید؟
شعبان جعفری پاسخ می دهد:
" مزخرف گفته. همه ش چرت و پرته... همان روزی که نوشته، دار و دسته ی حسین رمضون یخی از اونجا راه افتادن، حسین تا همون ظهر بیست و هشت مرداد تو زندان بود. چندتا از اینارو که اسم برده اینا زندان بودن که همینا به من گفتن آقا اگه بری بیرون ما رُم می بری؟
گفتم صد در صد".
باشد که با خواندن حقیقت تاریخی از بدآموزی های تاریخی فاصله بگیریم و خادمین و خائنین ملت ایران را با چشمان باز و وجدانی بیدار تشخیص دهیم.
چنین باد
احمد پناهنده
www.apanahan.blogspot.com
www.apanahan.wordpress.com

۱۳۹۶ مرداد ۲۸, شنبه

شصت و چهارمین سالگشت قیام ِ ملی ِ ملت ایران شاد و شادمان باد


شصت و چهارمین سالگشت قیام ِ ملی ِ ملت ایران شاد و شادمان باد

شصت و چهار پیش در چنین روزی ملت غیور و ارجمند ایران برای جلوگیری از فروپاشی کشور ایران، درسی فراموش ناشدنی به تتمه ی ایل عقب مانده قاجار دادند و در تاریخ ایران برگ زرینی را یه یادگار، ماندگار کردند.
در چنین روزی که تبهکاران به اصطلاح ملی می رفتند تمامی هستی ِ تاریخی ملتی با فرهنگ را در دهان روسیه ی شوروی فرو کنند، ملت ایران از زن و مرد و کودک از خانه ها بیرون آمدند و با قیام ماندگار و تاریخی خود، جرثومه های قجری را با بیجامه به زیرزمین های خانه های مردم فراری دادند.
آری
ملت با شعور ایران در این روز نشان دادند که شاهنشاه ایران را دوست دارند و به پاس برگشت ایشان به میهن، قیامی فراموش ناشدنی را در تاریخ ثبت کردند.
بنابراین من به عنوان یک ایرانی که نزدیک به چهل سال با اهریمن اسلامی در همه شکلش و همه ی نیروهای چپ کمونیستی که یک ایران سربلند را خاری در چشمان می پندارند و قبیله ی تبهکار به اصطلاح ملیون، با قلم و قدم و جان و سرمایه و جوانی و زندگی ام در ستیزم، این روز را با همه ی دل و جانم دست افشان و پایکوبان، رقصی در اندام می چرخانم و شادی می کنم.
با شد که ایراندوستانی که در هر کجای این گیتی بسر می برند، امروز را به کوری چشم تبکهاران به اصطلاح ملی و اسلامیون ضد انسان و ضد ایران، چه همین آخوندهای حاکم و چه مجاهدین ضد کرامت انسانی و آزادی و ضد ایران و ایرانی و چپ های دروغگو در همه شکلش، که امروز را ماتم گرفتند، شادی و شادمانی کنند و از دل برقصند.

چنین باد
شصت و چهارمین سالگشت قیام ِ ملی ِ ملت ایران بر تاریخ و ملت بزرگ ایران شاد و شادمان باد
احمد پناهنده
نوزده هم اوت دو هزار و هفده
برلین
در پایان سروده ی درود بر شادی را تقدیم همه ی شما ایراندوستان می کنم
درود بر شادی
درود بر شادی
فردا را دوست دارم
اما
امروز را
عاشقانه عاشقم
دیروز
هر چه بود
گذشت
و من
لحظات ِ درد و دلتنگی خودم را
با یاد آوری شادی هایش می شویم
غم را بیگانه ام
زیرا
ازتبار نیاکانمان هستم
آمدم
شادی را
و فقط شادمانی را
باران ببارم
چون می دانم
همه شادی را دوست دارند
و غم
ما را بیگانه بود
اما دریغ و دردا
که آمدند
شادی را کشتند
و غم را برما
طوفان فرو ریختند
درود بر شادی
سرودم شادمانی
احمد پناهنده ( الف. لبخند لنگرودی )