ه‍.ش. ۱۳۹۵ آذر ۱۶, سه‌شنبه

شانزده آذر، روز توحش علیه آرامش و آغاز خودزنی دانشجویان نادان






شانزده آذر، روز توحش علیه آرامش و آغاز خودزنی دانشجویان نادان

اگر تا دیروز تشخیص اینکه حق با کدام طرف است، سخت و تیره و تار بود. امروز اما با افشای اسناد گذشته در این باره، دیگر جای هیچ اما و اگری نمی ماند که همه ی نیروهای به اصطلاح مخالف نظام گذشته، هیچ حسن نیتی به ارجمندی ملت ایران و فرهنگ و تاریخ ایران نداشتند. بلکه هدفشان این بود که نظام گذشته را سرنگون کنند.
و دردا که در این راه خودزنی تاریخی از هر بیگانه پرستی ای استقبال کردند و تا توانستند با همکاری رسانه های خارجی، دروغ را انتشار دادند و عاقبت همگی به زیر پای ابوالارتجاع زمان افتادند و او را بر سر شانه هاشان به ایران حمل کردند.
آری
روز شانزده آذر، روز تیغ کشیذن دانشجویان توده ای و به اصطلاح جبهه ملی بر روی تاریخ و فرهنگ و ملت ایران و همچنین روز توحش علیه آرامش و روز استقبال از جهل و از خودبیگانگی بود.

شانزده آذر روز توحش علیه ی آرامش و استقبال از جهل و از خودبیگانگی

وقتی که ملت ِ ایران و بویژه مردم تهران با قیام شکوهمندشان در 28 مرداد سال 32 یک تو دهنی به طرفداران بازگشت ایل و یا قبیله ی قاجار به سردمداری مصدق السلطنه زدند، بیگانه پرستانی چون توده ایها در همدستی با به اصطلاح ملیون، همه ی کوششان را کردند تا دوباره کشور ایران را با بلوا و آشوب به دوران قاجاریه عقب بکشانند.
اما با هوشیاری ملت و ارتش و سازمان امنیت این حرکت شوم در نطفه خفه شد.
و چنین است که از این پس این رجاله گان تاریخ در همدستی با پس مانده ترین قشر مذهبی به سردامداری خمینی، ایران سربلند و ملت سرفراز را در چنگال اسلامیون اسیر کردند و خود در همدستی با تمامی جنایات حکومت اسلامی شریک شدند و کماکان شریک هستند و هنوز هم برای به دندان گرفتن تکه استخوانی از سفره خون و جنون حکومت اسلامی، دُم تکان می دهند.
و چنین است که توده ایها و همچنین به اصطلاح ملیون مصدق السلطنه ای در همان زمانه ی منتهی به روزهای شوم بهمن با ابوالارتجاع زمان همدست شدند و یکی سراسیمه به سوی درخت سیب شتافت و با سربریدن یار و همرزمش به پشت دست خمینی بوسه ی مریدانه زد و ایران و ملت ایران را فدای اسلام و امت اسلامی کرد و دیگری اظهار لحیه کرد و گفت:
" سوسیالیزم با اسلام هیچ تفاوتی ندارد"
یعنی هر دو طیف نشان دادند که در تندپیچ تاریخی، ایران و ملت ایران را فدای از خودبیگانگی و بیگانگان می کنند.
پس عجب نیست که امروز نا ادیبی بنام برومند بخوانید بی مروت، چهار چوب ارضی ایران را مدیون تشیع می داند و اظهار لحیه می کند هر کس که به مذهب شیعه عقیده مند نباشد عضو به اصطلاح جبهه ی ملی نیست.
توده ایها هم نشان دادند که در تار و پود و خون و ریشه شان، ایران و ایرانی را دشمن هستند و همه ی تلاش خودشان را در ویرانی ایران بکار می گیرند.
پس با این تو ضیح کوتاه می توان با صراحت قلم و کلام شد که:
شانزده ی آذر سال 32 در واقع روز استقبال از کهنه پرستی و جهل و جنون اسلامی بود تا هرساله برایش کربلایی برگذار کنند و بر سر و کله خودشان بکوبند تا همین رجاله گان حاکم شوند.
ای تفو بر شما نا ایرانیان به ظاهر ایرانی تفو

برای مطالعه بیشتر از این موضوع می توانید به مقاله ی این قلم در لینک زیر مراجعه کنید
http://www.apanahan.blogspot.de/2013/12/blog-post.html

احمد پناهنده
www.apanahan.blogspot.com
www.apanahan.wordpress.com

ه‍.ش. ۱۳۹۵ آذر ۱۴, یکشنبه

کاسترو مُرد، چپ های ایرانی بی پدرتر شدند




کاسترو مُرد، چپ های ایرانی بی پدرتر شدند

وقتی تاریخ را ورق می زنم، می بینم کوبای قبل از شورش کور ِ سال هزار و نصد و پنجاه و نه، کوبایی بوده است که مردمانش کم و بیش زندگی شادی را تجربه می کردند و رونق نسبی ِاقتصادی، شادابی را دز زندگی مردمان ِ کوبا، جاری کرده بود.
هرچند آزادی های سیاسی که بشود در آن مبارزه ی تروریستی براه انداخت، به شدت سرکوب می شد و باید هم سرکوب می شد اما آزادی های اجتماعی و فردی بی هیچ مانعی، شور و نشاط را در جامعه حاکم کرده بود.
پدر همین فیدل کاسترو از صفر و بی چیزی در همان جامعه ی قبل از شورش کور، به یک زمیندار بزرگ، قد کشیده بود که در خانه شان نوکر و کارگر داشتند.
فیدل کاسترو هم در همان زمان به بهترین مدارس و دانشگاه کشور راه یافت و درس حقوق خواند.
ولی همین فرد تحت تاثیر خودزنی های روسها و چینی ها از روی شکم سیری، ماجرا جو شد و برای اینکه قهرمان بشود به پادگان مونکادا حمله کرد تا از آن طریق بتواند یک آدم کشی تروریستی، راه بیاندازد و قدرت را از راه خشونت به دست آورد.
و بعد وقتی که در یک عملیات خشونت آمیز به قدرت رسید، همان آزادی های موجود در جامعه و رونق اقتصادی را سر برید و خود بیش از چهل و هفت سال در قدرت، مستبدانه حکومت کرد و همه ی نحله های فکری و آزاد اندیشی را با بی رحمی قلع و قمع کرد و به تقلید از روسیه و چین یک حکومت تک حزبی و منفرد تشکیل داد.
و وقتی که به سن کهولت رسید و بیمار شد، قدرت را نه به ملت کوبا بلکه به برادرش داد و آن را مورثی کرد.
در یک کلام باید گفت:
کاسترو مستبدی بوده است از قماش همه کمونیستهای تک حربی که جر جنایت به مردمانش، برگ زرینی در در کارنامه اش ندارد.
کارنامه ی اصلی این مرد ستمگر تاریخ کوبا، فقط فقر بوده است و کشتار همه نحله های فکر و آزاداندیشی و بیکاری و فحشای همگانی که برای یک دلار منت کش توریستها می شدند و می شوند.
و دردا که چپ های وطنی بی هیچ عذاب وجدانی، از کسی به نیکی یاد می کنند که کارنامه اش جز تولید فقر و فحشا و بیکاری و سرکوب مطلق همه ی نحله های فکری و آزاد اندیشی، برگ ستایش انگیز دیگری ندارد.
پس با این نگاه به چپ های وطنی باید تسلیت گفت که یکی دیگر از پدران عقیدتی و مرامی ِ ستمگر ِ این جماعت مُرد.
و چون بی پدر بودند، بی پدرتر شدند.

احمد پناهنده

ه‍.ش. ۱۳۹۵ شهریور ۱۰, چهارشنبه

خانم امیرشاهی، هذیان گفتن هم حدی دارد






خانم امیرشاهی، هذیان گفتن هم حدی دارد

در روزهای اخیر به مناسبت سلاخی کردن آقای شاپور بختیار به دست آدمکشان اسلامی، در سایت رادیو فردا مصاحبه ای از خانم مهشید امیرشاهی خواندم، که باید بگویم مرا سخت در حیرت کرد.
نمی دانم و راستی هم نمی دانم این ضدیت کور این جماعت به اصطلاح روشنفکران دوران مدرن پادشاهی پهلوی که همه ی داشته ها و نام آوری هایشان را از سفره و و امکانات ایجاده شده در عرصه های گوناگون آن دوران، کسب کرده بودند، باز اینجا و آنجا برای اینکه از خودزنی های تاریخی شان در هنگامه ی بلوای منتهی به بهمن سال پنجاه و هفت را دور بزنند و یا طفره بروند، سنگی به طرف نظام پادشاهی می اندازند تا از این طریق عملکرد ضد ایرانی و ضد تاریخی خودشان را منزه جلوه دهند.
خانم امیرشاهی در این پیرانه سری به جای اینکه نوک قلمش را به نقد اساسی از عملکرد ویران ساز و ایران بر باد ده ِ طیف به اصطلاح روشنفکران دیروزی، به چرخش در آورد، باران هذیان گویی مفت و ارزان سزاوار خودشان را بر سر و روی دوران پادشاهی می بارند که دیگر در قدرت نیست.
بر من معلو نیست که نظام پادشاهی چه هیرم تری به ایشان فروخته است که هر بار پابرهنه بی آنکه بفهمد چی می گوید، وارد موضوعی می شود که نه صلاحیتش را دارد در این باره حرف بزند و نه خودش کوچکترین بی احترامی در نظام پادشاهی دیده است.
به معنای دیگر باید به ایشان با صراحت بالا تشر زد که، تو که در عرصه سیاسی نه به دار بودی و نه به بار
چرا حرف های صدمن یک غاز کسانی را قرقره می کنی که یا خیمه گاهشان در شوروی مدفون بود و یا در جبهه ی عقده ای های به اصطلاح ملی که در واقع ضد ملی هستند و با همین حکومت اسلامی عقد اخوت بستند و کماکان منتظر تکه استخوانی هستند تا آدمکشان اسلامی برایشان پرتاب کنند، هست؟
کمی منصف باشید
برای اینکه به ملت ایران نشان دهم شما ضدیت تان با نظام پادشاهی کور و کر است، قسمتی از گفته هایتان را برای طفره رفتن از بار مسئولیتی که بر دوش داشتید، برای ثبت در تاریخ می آورم و قضاوت را در این باره به وجدان های آگاه و بیدار واگذار می کنم.
شما می گویید:
"
برمی‌گردم به پرسش شما. عرض کردم نمی‌دانم چرا دیگران همراه من نماندند. اما یک عامل را در تصمیم‌گیری اکثریت آنها که به انقلاب دل بستند شخصا اساسی می‌دانم و آن فضای بی‌نهایت سنگین و خفقان‌آور و نفس‌بری است که در دوران سلطنت پهلوی بر جامعه ایران تحمیل شده بود. فضایی بود آلوده به فساد مالی فوق‌العاده شدید و آنها که سنشان اجازه می‌دهد یادشان بیاید می‌دانند، یادشان هست و سنگینی آن را حس می‌کنند؛ توام با خودکامگی دست اندرکاران. در آنجا مردم نه فقط اجازه فعالیت سیاسی نداشتند، اجازه فکر کردن سیاسی را نداشتند.

فکر سیاسی اجازه نداشتند داشته باشند. خیلی سنگین بود. بسیاری می‌خواستند خودشان را از شر بختکی که روی سینه‌شان افتاده بود، این دوالپایی که روی شانه شان بود نجات بدهند."
حال پرسش از شما این است که برای ملت ایران توضیح دهید که این " فضای بی نهایت سنگین و خفقان آور و نفس بر" چگونه بوده است که تو توانستی در سنین جوانی کتب هایی چندی را ترجمه کنی و چند داستان هم بنویسی؟
تازه در سن بیست و سه سالگی بعد از برگشت از انگلیس دبیر ریاضی و فیریک هم شدی و به قول خودت با نویسندگان و شعرای توده ای و غیر توده ای که همه شان آرام آرام در ویران کردن ایران قلم می زدند، نشست و برخاست داشتی؟
مادر شما هم البته با عبدالصمد کتمبخش جاسوس شوروی و نورالدین کیانوری و مریم فیروز فالوده می خورده است.
حال بگویید آیا با این سوابق و کارکرد، کسی برای شما مزاحمت ایجاد کرد که این چنین در این پیرانه سری هذیان می گویید؟
آیا بهتر نیست کمی فروتن و منصف باشیم؟
حتمن ملت ایران را خوشحال خواهید کرد که فقط اندکی از " فضای بی نهایت سنگین و خفقان آور و نفس بر" در نظام گذشته قلم بزنید.
یادتان باشد که شما دبیر فیزیک و ریاضی بودید. بنابراین سخن گفتن از بی نهایت، معانیی جز در حد مطلق بودن عرصه و یا فضایی را را تداعی نمی کند که به باور من شما، معنی اش را نفهمیدید. وگرنه چنین سخن ارزان سخن نمی گفتید.
احمد پناهنده
31 اوت دو هزار و شانزده

ه‍.ش. ۱۳۹۵ مرداد ۳۱, یکشنبه

خطری که تمامیت ایران را تهدید می کند





 
خطری که تمامیت ایران را تهدید می کند
خطری که امروز تمامیت ایران را تهدید می کند، این است که حکومت اسلامی برای بقای خود، پای بیگانه ای متجاوز و بی پرنسیب و بی رحم، روسیه را به ایران کشانده است تا به ادعای خودشان، جنگ در سوریه را برای بقای اسد در قدرت، ادمه دهند.
زیرا بر این باورند که اگر امروز در سوریه نجنگند، فردا در ایران، برای بقایشان با جهان آزاد خواهند جنکنید.
اما یادشان رفته است که همین روسیه بیش از یک سوم از خاک ایران پهناور را در جنگی که نیای ِ همین ملاهای اسلامی، در زمان فتعلی شاه بر کشور ایران تحمیل کردند، از تن ایران جدا کرد.
در زمان لنین و استالین هم می خواستند گیلان و مازندران و سپس آذربایجان و کردستان را از ایران جدا کنند.
بعد از فرو ریزی دیوار برلین و سقط شدن شوروی، پوتین دریای خزر را که ایران نیمی از آن را مشترکن با روسیه در مالکیت خود داشت، به پنج قسمت تبدیل کردند که سهم امروز ایران چیزی حدود سیزده درصد از دریای خزر است.
به عبارت دیگر باید گفت روسیه همیشه چشم طمع به اراضی و آبی و هوایی ایران داشته است و هربار با حیله و سیاستی خواسته است پایش، به آبهای گرم حوزه ی خلیج پارس برسد.
و چه دردناک است امروز بر کشورم، بیگانه گانی حکومت می کنند که این شرایط را برای متجاوز و دشمن تاریخی و اراضی ایران فراهم کردند و پایش را با اداوات و هواپیماهای نظامی مرگبار در پایگاه شاهرخی همدان باز کردند.
عملی که حاکمیت و استقلال ملت ایران را نقض کرده و آن را برای بقای ننگین خودشان، به حراج گذاشته اند.
هرچند امروز بهانه شان جنگ در سوریه برای بقای اسد است اما این حرکت و عمل ویران کننده ایران، بزودی دست و پای بیگانگان دیگر را باز خواهد کرد تا برای حفظ منافعشان جنگ را به خاک ایران بکشانند و بمب های مرگبار بر سر ملت ایران ببارند و ایران را تکه و پاره کنند.
با این توصیف و نگاه برای ثبت در تاریخ، به حکومت اسلامی در ایران و همه ی وجدانهای بیدار و تاریخی هشدار می دهم که فردا اگر هر بمبی در خاک ایران بیافتد و جنگ به خاک ایران کشیده شود، مسئولیش در وهله اول و آخر به عهده حکومت اسلامی و نیروهای به اصطلاح چپ ِ خواهان ماندگاری حکومت اسلامی و باز کردن پای روسیه در خاک ایران است.
زیرا تاکنون نشان داده اند در تندپیچ و طوفان تاریخی، همیشه در کنار حکومت اسلامی و روسیه متجاوز به عنوان ستون یا چرخ پنجم قرار می گیرند و ایران را به پای بیگانه گان قربانی می کنند.
در پایان از همه ی وجدانهای بیدار و دوطن دوست می خواهم که صدای اعتراضشان را نسبت به این عمل ننگین و خیانت بار و ایران برباد ده حکومت اسلامی و روسیه و نیروهای چپ بیگانه پرست و ضد ایران، بلند کنند تا گوش کَر ِ تاریخ و خواب رفتگان بترکد و چشمانشانشان را به بیداری باز کنند.
بزودی در این باره بیشتر خواهم نوشت
احمد پناهنده
www.apanahan.blogspot.com
www.apanahan.wordpress.com

ه‍.ش. ۱۳۹۵ تیر ۹, چهارشنبه

تابوها شکسته می شوند






تابوها شکسته می شوند

در آغاز مایل هستم که شادمانی خودم را کتمان نکنم، وقتی که در اوج مخالفت های هستیریک نیروهای به اصطلاح چپ و راست موجود در محیط روشنفکری، قلم در خون جگر بردم و برای اولین بار بعد از مصاحبه ی روشنگرانه ی آقای پرویز ثابتی رئیس امنیت داخلی سازمان اطلاعات و امنیت کشور، از ایشان تقدیر کردم و عملکرد ِ ایشان را در دوران فعالیتشان در سازمان امنیت کشور، برای ایجاد نظم و امنیت در کشور ایران، ستودم.
اعتراف می کنم که پس از آن نوشته کوتاه در قدردانی از مدیریت و زحمات آقای ثابتی، بسیاری در همین صفحات مجازی بر من حمله کردند و توهین های سزاوار به خودشان را بر من باریدند، که هیچ. حتا در این میذان هیستریک و بیمارگونه و ناآگاهانه، از زخم و زبان دوستان تنگاتنگم بی بهره نماندم.
اما چون به خودم قول داده بودم از هیچ انگی و یا توهین و تهدیدی، هراسی نداشته باشم و فقط به خاطر ثبت در تاریخ و بیدار کردن وجدان های خفته و گزارش کردن برای نسل جوان، بنویسم، به وظیفه خودم اقدام کردم.
اعتراف می کنم که تاثیر مصاحبه ی آقای پرویز ثابتی به قدری زیاد بود، که می شود به جرئت گفت:
خفتگان ِ خفته ی تاریخ را به بیداری باز کرد، چشمان
و بیماران ِ ِ بی مقدار تاریخ را اندکی شفا داد، وجدان
اما چون هنوز فرهنگ انتقاد پذیری را فهم نکرده ایم، از شجاعت در اقرار اشتباه و خطای خود با هر توجیه یا بهانه ای شانه خالی می کنیم و کماکان سعی می کنیم با پاشیدن گِرد ناآگاهی و خرافه وجهل،خود را قهرمان بی عیب و خطای ِ میدان دیروز و امروز و تاریخ تعریف کنیم.
در این رابطه در روزهای اخیر مصاحبه ای انتشار یافته است که در آن ایرج مصداقی با یکی از مامورین سازمان اطلاعات و امنیت نظام گذشته بنام پرویز معتمد به مصاحبه نشسته است.
هرچند این مصاحبه در سال 2013 انجام شده است. اما انتشار آن بعد از تقریبن سه سال، با هر دلیلی خوشحال کننده است.
به باور من چنین مصاحبه هایی برای روشن شدن حقایق، بسیار ضروری و مفید است و دلشادم که ایرج مصداقی علی رغم راهمنا زدن های بی پایه در مخالفت با نظام گذشته و بویژه سازمان اطلاعات و امنیت آن، و در عین حال سینه چاک دادن برای تروریست هایی چون جزنی و حمید اشرف و حنیف نژاد و و و، در مقابل واقعیت و حقیقت سر فرود آورد و تسلیم شد و شجاعانه پای مصاحبه ایی رفت که می دانست، دیگرانی از قماش چپ و لوچ و راست و مرتجع بر او خرده خواهند گرفت که هیچ حتا برایش پرونده سازی هم می کنند.
البته به باور من، ایشان با توجه به مواضعی که دارد برای انتشار این مصاحبه، سه سال این پا و آن پا کرد و بعد با خود کلنجار همی رفت که آیا این مصاحبه را انتشار دهد یا نه؟
زیرا در سال گذشته وقتی مطلبی نقدگونه بر گزارشش در مورد کشته شدن گروه تروریستی جزنی و مجاهدین، برای انتشار در سایت پژواک به مدیریت خودش فرستاده بودم، در اوج بی پرنسیبی مطلبم را انتشار نداد و وقتی که از او در این باره، علت عدم انتشار مطلبم را جویا شدم، با بی مسئولیتی و بی اخلاقی ِ حیرت آوری برایم نوشت:
" آقای پناهنده سلام
من مطلب شما را خواندم. به خاطر تکرار جعلیات ساواک انتشار ندادم. من در نقد اسناد انتشار یافته ساواک و تضادهای آن‌ها با هم مطلب نوشتم. جهت اطلاع شما حتی بالاترین عناصر ساواک که درگیر همان قتل بودند هم بطور خصوصی از مطلب من حمایت کردند. ایرج مصداقی"
این پاسخ غیر اخلاقی و غیر فرهنگی او. سبب شد تا در نوشته ای خطاب به او، برای نسل جوان و ملت ایران گزارش کنم و از او بخواهم که جایگاه خودش را در مختصات سیاسی ِ امروز ِ ایران تعریف کند.
مطلب را می توانید در لینک زیر بخوانید.
https://apanahan.wordpress.com/2015/04/30/سخنی-با-ایرج-مصداقی-و-گزارش-به-تاریخ-و-م/
اما با همه ی این بی اخلاقی ها و بی فرهنگی ها، انتشار این مصاحبه ی ایشان را با آقای پرویز معتمد به فال نیک می گیرم. زیرا باور دارم او حتمن به این نتیجه رسیده است که گزارش و واگویی های افراد سازمان اطلاعات و امنیت کشور ، چه آنانانی که در قید حیات نیستند و چه آنهایی که در قید حیات هستند، جعلیات نیست. بلکه منابع دست اولی است که باید به عنوان سند ِ پایه ای در امر تحقیق، مورد ارزیابی قرار داد.
البته می شود در هر گزارشی از این دست، کنکاش کرد و تناقص ها را نشان داد اما اجازه نداریم بی هیچ سند محکمه پسندی، آنها را فقط با کلمه ی جعلیات دور بریزیم.
یادمان باشد که نیروهای سیاسی دیروز و امروز چه آنهاییکه سیاسی مبارزه می کردند و چه آنهاییئگه با عمل تروریستی، می کشتند تا کشته شوند، نشان دادند که هیچ حسن نیتی برای سرفرازی ایران و ملت ایران در اطلاع رسانی نداشتند که هیچ حتا هیچ مشروعیتی هم نداشتند و ندارند.
بلکه مبنای کارشان فقط دروغ بود و انتشار دروغ و باز هم دروغ
حتمن غرق شدن صمد بهرنگی یادمان هست که چگونه به دروغ، به سازمان اطلاعات و امنیت کشور نسبت داده بودند.
همین طورمرگ تختی و شریعتی و و و حتا سینما رکس
و یا آنچنان از شکنجه شدن صحبت کردند که گویی کار سازمان امنیت و اطلاعات کشور فقط شکنجه بود.
اما وقتی که مصاحبه ی آقای پرویز ثابتی به صورت کتاب در دسترس همگان قرار گرفت و بعد داریوش کریمی در برنامه ی پرگار بی بی سی از آقای فراستی دعوت کرد که در این باره، یعنی شکنجه صحبت کند، مدنی و شاهسوندی به نمایندگی از دو جریان تروریستی، حرفی برای گفتن نداشتند تا اینکه ناچار شدند در پیشگاه حقیقت، اقرار کنند که فقط شلاق خوردند.
نوش جانشان
قرار هم نبود برایشان حلوا پخش کنند. زیرا وقتی می خواستند انسانهای بی گناه و زحمت کش کشور را بکشند، باید در مقابلشان شدت عمل به خرج می دادند و با فشار هر چه تمامتر، قرار بعدی آدم کشی شان را کشف و سپس خنثی می کردند.
بگذریم
هرچند این واگویی در مورد کشته شدن پدرخوانده ی تروریست های آدمکش یعنی حمید اشرف، حرف تازه ای در خود نداشت اما آقای معتمد در این مصاحبه برای اینکه ولیمه ای به دست آقای مصداقی بدهد تا به قول خودش، خاطراتی از این دست را برایش کتاب کند، آگاهانه یا ناآگاهانه که صد البته به باور من آگاهانه، کوشش کرد، حمید اشرف را قهرمان و اسطوره جلوه دهد و از میزان و عملکرد ضد انسانی اش فرو بکاهد.
از این جهت است وقتی که به شرح ماجرای کشته شدن حمید اشرف و دیگر تروریست ها می پردازد، در خیمه گاه دروغ پردازی فرود می آید و به عمد سعی می کند برای خود شیرینی در نزد طایفه ی بی مایه و دروغپرداز نیروهای چپ، بار جنایت حمید اشرف را از پر رنگی، کم رنگ یا بیرنگ کند.
زیرا وقتی مصاحبه کننده که خود از سینه چاکان تروریست هایی بنام حمید اشرف و جزنی و احمد زاده و حنیف نژاد است، برای بی رنگ کردن جنایت حمید اشرف در کشتن دو کودک بی گناه، این پرسش را مطرح می کند که:
آیا حمید اشرف آن دو کودک را کشت؟
در اینجا آقای معتمد به باور من، ابلهانه ترین پاسخ را می دهد و می گوید:
من ندیدم. چون صدای تک تیر را نشنیدم
چنین پاسخی آن هم از دهان یکی از مامورین سازمان اطلاعات و امنیت کشور، بقدری سخیف و ابلهانه است که فقط خنده ی مسخره وار تاریخ را نصیبش می کند.
زیرا هرکسی که اندکی با درگیری های نظامی و دستگیری تروریست ها، آشنایی داشته باشد، به سادگی متوجه می شود که در این درگیری ها به علت سر و صدا و تیر اندازی ها از هر دو سو و اضافه بر آن، انفجار نارنجک و بمب از طرف تروریست ها برای کشتن مامورین و باز کردن حلقه ی محاصره، آنچه که می توان شنید، فقط  ازدحام صدای تیراندازی و انفجار نارنجک و بمب است نه صدای تک تیر
به معنی دیگر کسی می تواند در این مواقع، صدای تک تیر را بشنود که صدایی جز صدای تک تیر به گوش نرسد.
بنابراین این پاسخ آقای معتمد، پاسخی غیر حرفه ای و غیر مسئولانه است.
از طرف دیگر، آقای معتمد با این پاسخ غیر مسئولانه و می شود گفت ابلهانه، آگاهانه یا ناآگاهانه به خوانندگانش چنین القا می کند که آن دو کودک در خانه ی تیمی تروریست ها در تهران نو، توسط مامورین امنیت کشته شده است.
در حالی که به گواهی اسناد و عملکرد سازمان امنیت و اطلاعات کشور، ما نمونه ای از این دست در اختیار نداریم که هیچ حتا مامورین همه ی تلاششان را می کردند که تروریست ها، زنده دستگیر شوند.
همچنین، مامورین وقتی خانه ای تیمی را محاصره می کردند، هیچکاه مبادرت به تیراندازی نمی کردند بلکه ابتدا از ساکنین خانه می خواستند که تسلیم قانون و عدالت شوند و بعد وقتی که تروریست ها بر روی مامورین امنیت آتش می گشودند، همه ی کوششان را می کردند تا کسی کشته نشود چه رسد که بخواهند آن دو کودک را بعد از تصرف خانه، بکشند.
بنابراین القا کردن چنین ارتکاب جرمی به مامورین امنیت جانی و اجتماعی ملت ایران، نه اینکه دور از انصاف است بلکه عملی ضد انسانی و غیر اخلاقی است. زیرا مامورین هیچ دلیل و نیازی نداشتند که بخواهند آن دو کودک را بکشند.
اما اگر نیک بنگریم، تروریست هایی چون حمید اشرف و بهرام ارام و تقی شهرام، از این جنایات و رفیق کشی و انسان کشی در کارنامه شان زیاد دارند و بی هیچ کتمانی هم اقرار کردند که وظیفه ی چریکی شان را انجام دادند.
نمونه وقتی شیرین معاضد تیر به پایش می خورد و نمی تواند به راحتی فرار کند، حمید اشرف به او می گوید رفیق
می توانی فرار کنی یا نه؟
اگر نمی توانی، من وظیفه ی چریکی ام را انجام دهم
یعنی کشتن او
همچنین طبق گفته های اعضای باقی مانده از تروریست ها، حمید اشرف همیشه برای فرار و نجات دادن جان خود، از جان دیگر رفقای خودش مایه می گذاشت تا برایش دیوار گوشتی درست کنند و بعد با پرتاب نارنجک و بمب و تیر اندازی با مسلسل، فرار می کرد.
بنابراین فهم این موضوع سخت نخواهد بود که او وقتی حاضر می شود برای نجات جانش، از زندگی رفقای تنگاتنگش عبور کند، گرفتن جان دو کودک برایش چون آب خوردن ساده باشد. هرچند مدرکی در این باره موجود نباشد.
در پایان مایل هستم به افرادی چون ایرج مصداقی بگویم که یک عذر خواهی به آقای عرفان قانعی فرد و آقای پرویز ثابتی بدهکارند. زیرا وقتی که آقای قانعی فرد با آقای پرویز ثابتی مصاحبه کرده بود، افرادی چون مصداقی هر انگ و برچسب چسبان و ناچسب را به ایشان زده بودند که چرا با آقای ثابتی مصاحبه کرده است؟
امروز می بینم همین افراد برای مصاحبه گرفتن از افراد دسته دوم و سوم سازمان امنیت و اطلاعات کشور از یکدیگر سبقت می گیرند و به آن افتخار هم می کنند.
بنابراین اگر وجدانی دارند و یا به راستی ها اعتقاد دارند باید از عرفان قانعی فرد پوزش بخواهند. زیرا او راه چنین مصاحبه های بعدی را باز کرده و تابوها را شکسته است.
اما با همه این انتقاد وارده بر آقای مصداقی در کارکرد و مواضعش، باید به او دست مریزاد داد که در زمانه ی بی شهامتی، شهامت نشان داد و سخن یک مامور سازمان اطلاعت و امنیت نظام گذشته را شنید و آن را با دیگران تقسیم کرد.
باشد که چنین شهامتی، درسی شود تا دیگران از هرزه گویی های بی مالیات عبور کنند و در مقابل حقیقت زانو بزنند.
همچنین از آقای معتمد می خواهم که در واگویی واقیعات هیچ هراسی نداشته باشد و حقیقت را به پای ضدیت و دعوا با دوستان قدیمی اش، قربانی نکند.
احمد پناهنده
بیست و نه ژوئن دوهزار و شانزده

تابوها شکسته می شوند






تابوها شکسته می شوند

در آغاز مایل هستم که شادمانی خودم را کتمان نکنم، وقتی که در اوج مخالفت های هستیریک نیروهای به اصطلاح چپ و راست موجود در محیط روشنفکری، قلم در خون جگر بردم و برای اولین بار بعد از مصاحبه ی روشنگرانه ی آقای پرویز ثابتی رئیس امنیت داخلی سازمان اطلاعات و امنیت کشور، از ایشان تقدیر کردم و عملکرد ِ ایشان را در دوران فعالیتشان در سازمان امنیت کشور، برای ایجاد نظم و امنیت در کشور ایران، ستودم.
اعتراف می کنم که پس از آن نوشته کوتاه در قدردانی از مدیریت و زحمات آقای ثابتی، بسیاری در همین صفحات مجازی بر من حمله کردند و توهین های سزاوار به خودشان را بر من باریدند، که هیچ. حتا در این میذان هیستریک و بیمارگونه و ناآگاهانه، از زخم و زبان دوستان تنگاتنگم بی بهره نماندم.
اما چون به خودم قول داده بودم از هیچ انگی و یا توهین و تهدیدی، هراسی نداشته باشم و فقط به خاطر ثبت در تاریخ و بیدار کردن وجدان های خفته و گزارش کردن برای نسل جوان، بنویسم، به وظیفه خودم اقدام کردم.
اعتراف می کنم که تاثیر مصاحبه ی آقای پرویز ثابتی به قدری زیاد بود، که می شود به جرئت گفت:
خفتگان ِ خفته ی تاریخ را به بیداری باز کرد، چشمان
و بیماران ِ ِ بی مقدار تاریخ را اندکی شفا داد، وجدان
اما چون هنوز فرهنگ انتقاد پذیری را فهم نکرده ایم، از شجاعت در اقرار اشتباه و خطای خود با هر توجیه یا بهانه ای شانه خالی می کنیم و کماکان سعی می کنیم با پاشیدن گِرد ناآگاهی و خرافه وجهل،خود را قهرمان بی عیب و خطای ِ میدان دیروز و امروز و تاریخ تعریف کنیم.
در این رابطه در روزهای اخیر مصاحبه ای انتشار یافته است که در آن ایرج مصداقی با یکی از مامورین سازمان اطلاعات و امنیت نظام گذشته بنام پرویز معتمد به مصاحبه نشسته است.
هرچند این مصاحبه در سال 2013 انجام شده است. اما انتشار آن بعد از تقریبن سه سال، با هر دلیلی خوشحال کننده است.
به باور من چنین مصاحبه هایی برای روشن شدن حقایق، بسیار ضروری و مفید است و دلشادم که ایرج مصداقی علی رغم راهمنا زدن های بی پایه در مخالفت با نظام گذشته و بویژه سازمان اطلاعات و امنیت آن، و در عین حال سینه چاک دادن برای تروریست هایی چون جزنی و حمید اشرف و حنیف نژاد و و و، در مقابل واقعیت و حقیقت سر فرود آورد و تسلیم شد و شجاعانه پای مصاحبه ایی رفت که می دانست، دیگرانی از قماش چپ و لوچ و راست و مرتجع بر او خرده خواهند گرفت که هیچ حتا برایش پرونده سازی هم می کنند.
البته به باور من، ایشان با توجه به مواضعی که دارد برای انتشار این مصاحبه، سه سال این پا و آن پا کرد و بعد با خود کلنجار همی رفت که آیا این مصاحبه را انتشار دهد یا نه؟
زیرا در سال گذشته وقتی مطلبی نقدگونه بر گزارشش در مورد کشته شدن گروه تروریستی جزنی و مجاهدین، برای انتشار در سایت پژواک به مدیریت خودش فرستاده بودم، در اوج بی پرنسیبی مطلبم را انتشار نداد و وقتی که از او در این باره، علت عدم انتشار مطلبم را جویا شدم، با بی مسئولیتی و بی اخلاقی ِ حیرت آوری برایم نوشت:
" آقای پناهنده سلام
من مطلب شما را خواندم. به خاطر تکرار جعلیات ساواک انتشار ندادم. من در نقد اسناد انتشار یافته ساواک و تضادهای آن‌ها با هم مطلب نوشتم. جهت اطلاع شما حتی بالاترین عناصر ساواک که درگیر همان قتل بودند هم بطور خصوصی از مطلب من حمایت کردند. ایرج مصداقی"
این پاسخ غیر اخلاقی و غیر فرهنگی او. سبب شد تا در نوشته ای خطاب به او، برای نسل جوان و ملت ایران گزارش کنم و از او بخواهم که جایگاه خودش را در مختصات سیاسی ِ امروز ِ ایران تعریف کند.
مطلب را می توانید در لینک زیر بخوانید.
https://apanahan.wordpress.com/2015/04/30/سخنی-با-ایرج-مصداقی-و-گزارش-به-تاریخ-و-م/
اما با همه ی این بی اخلاقی ها و بی فرهنگی ها، انتشار این مصاحبه ی ایشان را با آقای پرویز معتمد به فال نیک می گیرم. زیرا باور دارم او حتمن به این نتیجه رسیده است که گزارش و واگویی های افراد سازمان اطلاعات و امنیت کشور ، چه آنانانی که در قید حیات نیستند و چه آنهایی که در قید حیات هستند، جعلیات نیست. بلکه منابع دست اولی است که باید به عنوان سند ِ پایه ای در امر تحقیق، مورد ارزیابی قرار داد.
البته می شود در هر گزارشی از این دست، کنکاش کرد و تناقص ها را نشان داد اما اجازه نداریم بی هیچ سند محکمه پسندی، آنها را فقط با کلمه ی جعلیات دور بریزیم.
یادمان باشد که نیروهای سیاسی دیروز و امروز چه آنهاییکه سیاسی مبارزه می کردند و چه آنهاییئگه با عمل تروریستی، می کشتند تا کشته شوند، نشان دادند که هیچ حسن نیتی برای سرفرازی ایران و ملت ایران در اطلاع رسانی نداشتند که هیچ حتا هیچ مشروعیتی هم نداشتند و ندارند.
بلکه مبنای کارشان فقط دروغ بود و انتشار دروغ و باز هم دروغ
حتمن غرق شدن صمد بهرنگی یادمان هست که چگونه به دروغ، به سازمان اطلاعات و امنیت کشور نسبت داده بودند.
همین طورمرگ تختی و شریعتی و و و حتا سینما رکس
و یا آنچنان از شکنجه شدن صحبت کردند که گویی کار سازمان امنیت و اطلاعات کشور فقط شکنجه بود.
اما وقتی که مصاحبه ی آقای پرویز ثابتی به صورت کتاب در دسترس همگان قرار گرفت و بعد داریوش کریمی در برنامه ی پرگار بی بی سی از آقای فراستی دعوت کرد که در این باره، یعنی شکنجه صحبت کند، مدنی و شاهسوندی به نمایندگی از دو جریان تروریستی، حرفی برای گفتن نداشتند تا اینکه ناچار شدند در پیشگاه حقیقت، اقرار کنند که فقط شلاق خوردند.
نوش جانشان
قرار هم نبود برایشان حلوا پخش کنند. زیرا وقتی می خواستند انسانهای بی گناه و زحمت کش کشور را بکشند، باید در مقابلشان شدت عمل به خرج می دادند و با فشار هر چه تمامتر، قرار بعدی آدم کشی شان را کشف و سپس خنثی می کردند.
بگذریم
هرچند این واگویی در مورد کشته شدن پدرخوانده ی تروریست های آدمکش یعنی حمید اشرف، حرف تازه ای در خود نداشت اما آقای معتمد در این مصاحبه برای اینکه ولیمه ای به دست آقای مصداقی بدهد تا به قول خودش، خاطراتی از این دست را برایش کتاب کند، آگاهانه یا ناآگاهانه که صد البته به باور من آگاهانه، کوشش کرد، حمید اشرف را قهرمان و اسطوره جلوه دهد و از میزان و عملکرد ضد انسانی اش فرو بکاهد.
از این جهت است وقتی که به شرح ماجرای کشته شدن حمید اشرف و دیگر تروریست ها می پردازد، در خیمه گاه دروغ پردازی فرود می آید و به عمد سعی می کند برای خود شیرینی در نزد طایفه ی بی مایه و دروغپرداز نیروهای چپ، بار جنایت حمید اشرف را از پر رنگی، کم رنگ یا بیرنگ کند.
زیرا وقتی مصاحبه کننده که خود از سینه چاکان تروریست هایی بنام حمید اشرف و جزنی و احمد زاده و حنیف نژاد است، برای بی رنگ کردن جنایت حمید اشرف در کشتن دو کودک بی گناه، این پرسش را مطرح می کند که:
آیا حمید اشرف آن دو کودک را کشت؟
در اینجا آقای معتمد به باور من، ابلهانه ترین پاسخ را می دهد و می گوید:
من ندیدم. چون صدای تک تیر را نشنیدم
چنین پاسخی آن هم از دهان یکی از مامورین سازمان اطلاعات و امنیت کشور، بقدری سخیف و ابلهانه است که فقط خنده ی مسخره وار تاریخ را نصیبش می کند.
زیرا هرکسی که اندکی با درگیری های نظامی و دستگیری تروریست ها، آشنایی داشته باشد، به سادگی متوجه می شود که در این درگیری ها به علت سر و صدا و تیر اندازی ها از هر دو سو و اضافه بر آن، انفجار نارنجک و بمب از طرف تروریست ها برای کشتن مامورین و باز کردن حلقه ی محاصره، آنچه که می توان شنید، فقط  ازدحام صدای تیراندازی و انفجار نارنجک و بمب است نه صدای تک تیر
به معنی دیگر کسی می تواند در این مواقع، صدای تک تیر را بشنود که صدایی جز صدای تک تیر به گوش نرسد.
بنابراین این پاسخ آقای معتمد، پاسخی غیر حرفه ای و غیر مسئولانه است.
از طرف دیگر، آقای معتمد با این پاسخ غیر مسئولانه و می شود گفت ابلهانه، آگاهانه یا ناآگاهانه به خوانندگانش چنین القا می کند که آن دو کودک در خانه ی تیمی تروریست ها در تهران نو، توسط مامورین امنیت کشته شده است.
در حالی که به گواهی اسناد و عملکرد سازمان امنیت و اطلاعات کشور، ما نمونه ای از این دست در اختیار نداریم که هیچ حتا مامورین همه ی تلاششان را می کردند که تروریست ها، زنده دستگیر شوند.
همچنین، مامورین وقتی خانه ای تیمی را محاصره می کردند، هیچکاه مبادرت به تیراندازی نمی کردند بلکه ابتدا از ساکنین خانه می خواستند که تسلیم قانون و عدالت شوند و بعد وقتی که تروریست ها بر روی مامورین امنیت آتش می گشودند، همه ی کوششان را می کردند تا کسی کشته نشود چه رسد که بخواهند آن دو کودک را بعد از تصرف خانه، بکشند.
بنابراین القا کردن چنین ارتکاب جرمی به مامورین امنیت جانی و اجتماعی ملت ایران، نه اینکه دور از انصاف است بلکه عملی ضد انسانی و غیر اخلاقی است. زیرا مامورین هیچ دلیل و نیازی نداشتند که بخواهند آن دو کودک را بکشند.
اما اگر نیک بنگریم، تروریست هایی چون حمید اشرف و بهرام ارام و تقی شهرام، از این جنایات و رفیق کشی و انسان کشی در کارنامه شان زیاد دارند و بی هیچ کتمانی هم اقرار کردند که وظیفه ی چریکی شان را انجام دادند.
نمونه وقتی شیرین معاضد تیر به پایش می خورد و نمی تواند به راحتی فرار کند، حمید اشرف به او می گوید رفیق
می توانی فرار کنی یا نه؟
اگر نمی توانی، من وظیفه ی چریکی ام را انجام دهم
یعنی کشتن او
همچنین طبق گفته های اعضای باقی مانده از تروریست ها، حمید اشرف همیشه برای فرار و نجات دادن جان خود، از جان دیگر رفقای خودش مایه می گذاشت تا برایش دیوار گوشتی درست کنند و بعد با پرتاب نارنجک و بمب و تیر اندازی با مسلسل، فرار می کرد.
بنابراین فهم این موضوع سخت نخواهد بود که او وقتی حاضر می شود برای نجات جانش، از زندگی رفقای تنگاتنگش عبور کند، گرفتن جان دو کودک برایش چون آب خوردن ساده باشد. هرچند مدرکی در این باره موجود نباشد.
در پایان مایل هستم به افرادی چون ایرج مصداقی بگویم که یک عذر خواهی به آقای عرفان قانعی فرد و آقای پرویز ثابتی بدهکارند. زیرا وقتی که آقای قانعی فرد با آقای پرویز ثابتی مصاحبه کرده بود، افرادی چون مصداقی هر انگ و برچسب چسبان و ناچسب را به ایشان زده بودند که چرا با آقای ثابتی مصاحبه کرده است؟
امروز می بینم همین افراد برای مصاحبه گرفتن از افراد دسته دوم و سوم سازمان امنیت و اطلاعات کشور از یکدیگر سبقت می گیرند و به آن افتخار هم می کنند.
بنابراین اگر وجدانی دارند و یا به راستی ها اعتقاد دارند باید از عرفان قانعی فرد پوزش بخواهند. زیرا او راه چنین مصاحبه های بعدی را باز کرده و تابوها را شکسته است.
اما با همه این انتقاد وارده بر آقای مصداقی در کارکرد و مواضعش، باید به او دست مریزاد داد که در زمانه ی بی شهامتی، شهامت نشان داد و سخن یک مامور سازمان اطلاعت و امنیت نظام گذشته را شنید و آن را با دیگران تقسیم کرد.
باشد که چنین شهامتی، درسی شود تا دیگران از هرزه گویی های بی مالیات عبور کنند و در مقابل حقیقت زانو بزنند.
همچنین از آقای معتمد می خواهم که در واگویی واقیعات هیچ هراسی نداشته باشد و حقیقت را به پای ضدیت و دعوا با دوستان قدیمی اش، قربانی نکند.
احمد پناهنده
بیست و نه ژوئن دوهزار و شانزده

ه‍.ش. ۱۳۹۵ خرداد ۳, دوشنبه

آقای دولت آبادی، خجالت بکشید




آقای دولت آبادی، خجالت بکشید
تا کی باید مجیز گوی آخوندان ضد ایرانی باشید؟

بی هیچ گفتگو کسانی مثل شما، باید عرق شرم بر پیشانی تر کنید و از ملت ایران بابت جفایی که کردید، و در تائید جنایت ها و خیانت های اسلامیون حاکم دست داشتید، پوزش بخواهید.
تا کی باید خودتان را آلت دست آخوندهایی قرار دهید که پشیزی برای شما و امثال شما قایل نیست.
کافی نیست که این همه دم تکان دادید تا تکه استخوانی برایتان پرتاب کند اما نه اینکه پرتاب نکردند بلک تُف بر روی تو و امثال تو انداختند.
خجالت بکشید
خجالت بکشید که برای چاپ کتاب سراسر، بی محتوا و چرت و پرت و البته با نگاه غلیظ ضد تاریخی و ضد ایرانی، دریوزگی آخوندهای ضد ایران را می کنید.
تا کی باید خودتان را خوار کنید و در چشم مردمان ناآگاه خاک بپاشید و این روزهای رنجبار را به ملت ایران تحمیل کنید؟
مگر قرار بود شیخ حسن کبوتر بزاید؟
چه انتظاری از یک فرد امنیتی و ضد ایرانی دارید که از او التماس می کنید که کتابتان را چاپ کند؟
آخر تا کی باید گردن و کمر را در مقابل آخوندها خم کنید و پس گردنی و اُردنگی بخورید؟
ببینید امروز چقدر سقوط کرده اید که حاضر شدید به پایشان بیافتید تا دستی به سرتان بکشد اما نه اینکه نکشیندند بلکه شما را مثل تکه کاغذی، فقط دماغ و کونشان را پاک کردند و بدور انداختند.
این جمله ی دیروزتان است که سال هشتاد و هشت نوشید:

"مایی که همیشه و همواره و بویژه در زمان صدارت میرحسین سیاست دولتی کردن اقتصاد کشور فریادها کردیم و به تقلید از کشور " شوراها " در زمان جنگ اقتصاد را جیره بندی و کپنی کردیم.
با این همه خدمت باز می خواهید ما را " بمیرانید"؟

در حالی که تاریخ گواهی می دهد که من برای بقای همین جمهوری اسلامی حتی به دفعات سخن از این بیرون دادم و شاید هم اولین کسی بودم که کشف کردم بعد از حمله ی اعراب به ایران تا کنون دو حکومت مردمی و ایرانی بر ایران حکم راندند که اولی سامانیان بودند و دومی همین جمهوری اسلامی."

این هم جمله ی امروزتان:

"چرا چوب لای چرخ می‌گذارند؟ به چه حقی پای سپاه پاسداران را وسط کشیدند؟ آن هم در شرایطی که من تنها نویسنده‌ای هستم که همیشه و با صراحت از نیروهای نظامی کشورم دفاع کرده‌ام. حالیا چه شد که سپاه را مجبور به عکس‌العمل علیه من کردند؟"

می بینید با این همه دم تکان دادن ها، استخوانی برایت پرت نکردند؟
پس دنبال چی هستی آدم ناحسابی؟
آیا بهتر نیست در این پایانه ی عمر، به ملت ایران و ایران بیاندیشید؟
واقعن در حیرتم از اینکه هر روزه خودزنی می کنید و ملتی را به مسلخ می فرستید و بعد با افتخار از جنایات آنها تقدیر و حمایت می کنید.
ای تفو بر شما نابخردان تاریخ ایران، تفو
در شش و اندی سال پیش مطلبی در باره این کلیدر نویس توده ای نوشته بودم که لینکش را برای عللاقه مندان می گذارم تا اگر خواستند، آن را با دقت بخوانند.
http://www.ettelaat.info/09-maj/news.asp?id=37766
با سپاس از ملت ایران
احمد پناهنده
بیس و سه ماه مه دو هزار و شانزده