۱۳۹۵ فروردین ۲۳, دوشنبه

آقای کروبی، شما ساده هستید اما بسیار نا صادق






آقای کروبی، شما ساده هستید اما بسیار نا صادق

نامه ی شما، خطاب به شیخ حسن اما در واقع خطاب به علی خامنه ای را خواندم. اما اعتراف می کنم بسیار بی ارزش تر از آن بود که وقتمان را برای خواندنش تلف کنیم. زیرا هیچ صداقتی در نوشتار شما هویدا نبود.
ولی به این باور دارم که شما انسانی ساده هستید مثل منتظری. اما چون منافع شما با منافع اسلام آن هم با مذهب شیعه گره خورده است، آدمهای ساده ای مثل شما را ناصادق تربیت می کند تا با حیله و ریاکاری در چشمان نا آگاهان خاک بپاشید و حاصل دست رنج و نان سفره شان را در شکم خود و فرزندان و عیال بریزید.
شما در آغاز نامه تان به کسی که خود، مثل شما در همه جنایت ها و خیانت های حکومت اسلامی در غارت دسترنج و ثروت ملی ملت ایران شریک هست، می نویسید:
" اینجانب بعد از ۴ دوره نمایندگی مردم در مجلس و ریاست مجالس سوم وششم، تاسیس و اداره نهادهایی نظیر کمیته امداد و بنیاد شهید، وکالت تام در کلیه اموال مربوط به بنیانگذار جمهوری اسلامی، سرپرست حجاج ایرانی و عضویت در شورای بازنگری قانون اساسی و نماینده امام در لرستان؛ در سال ۱۳۸۴ و ۱۳۸۸ به پیشنهاد جمعی از دوستان اصلاح‌طلب و تمایل خود، نامزد انتخابات ریاست جمهوری شدم."
از شما پرسش می کنم که آیا می توانید به ملت ایران پاسخ دهید که کارنامه ی شما در مدتی که در این مسئولیت ها، انجام وظیفه می کردید، برای ایران و ایرانی و منافعشان چی بوده است؟
چه کارکرد یا کارنامه ی بهتری از این جانوران حاکم بر آب و خاک ایران داشتید و دارید؟ اگر صادق و روراست با ملت ایران هستید، توضیح دهید تا سیاه روی شود هرکه در او غش باشد.
اما من به دو نمونه از کارکرد شما که در برج بالا بلند مسئولیت ها و ریاست قانونگذاری نشسته بودید و یا ریاست به قول خودتان بنیاد امامتان و نماینده تام الااختیار اموالش را به عهده داشتید، می گویم تا شاید گوش کَر شما شنوا شود.
مگر شما نبودید، وقتی که لایحه ی اصلاح قانون مطبوعات به امضا اکثریت نمایندگانی اسلامی ِ حافظ همین نظام رسید، در مقابل حکم حکومتی علی خامنه ای، دستتان را بالا بردید و گفتید حکم حکم حکومتی است و لازم الاجرا؟
می دانید با این کارتان چه ظلم و خیانتی به روح قوانین و ملت ایران کردید؟
آیا می دانید با این کارتان به ملت نشان داده اید، که مجلس و ریاستش فقط عمله ی خامنه ای است نه عمله ملت ایران؟
پس چرا امروز به علی خامنه ای اعتراض و او را مستبد خطاب می کنید؟
شما خودتان علی خامنه ای را بالا کشیدید و او سوار بر حمایت های بی چون و چرای شما ها هست که اینچنین هیچ خدایی را بنده نیست که هیچ حتا به هیچ احدی هم پاسخگو نیست.
چی شده است که امروز سرک کشیدید و از اعتدال و امید و تدبیر سخن می رانید؟
مگر در اسلام و مذهب و مرام شما، امیدی هم هست تا اعتدال و تدبیر باشد؟
ملت ایران طی این سی هفت یا سی و هشت سال چیزی جز کشتار و سرکوب و ویرانی و بیگانه سالاری و زجر و شکنجه و اعدام و توهین به زنان و حرمت حریم تاریخ و عرصه های هنر و موسیقی و آزادی و و و ندیده است.
از حسن روحانی انتظار دارید کاری کند کارستان؟
نمونه ی دیگر
شما از تلقب سخن می گویید. مگر در دوران ریاست و نمایندگی شما، تقلب نبوده است؟
نه نه آقای کروبی
مشکل شما و آقای رفسنجانی و خاتمی و موسوی و و و این است که چموشی بنام احمدی نژاد آمد و اسرار هویدا کرد. وگرنه شماها با تقلب زندگی می کنید و می کردید. یعنی به زبان دیگر، متقلب هستید.
من با اینکه هیچ سنخیتی در هیچ شکل از اسلام و دین حکومتی و نفراتش چه حاکمان تندرو چه میانه و چه به اصطلاح اصلاح طلب ندارم، اما این عملکرد احمدی نژاد را در راستای شناساندن خیانت و جنایت و خباثت و مال اندوزی و دروغ و ریای شما را به ایشان دستمریزاد می گویم.
مهم نیست چه کسی به او گفته یا خط داده است بلکه مهم تر این است که از دهان احمدی نژاد بیرون آمده است.
تازه شما چطور به شورای نگهبان و حاکمان کنونی، مقوله ی دروغ را می بندید و بعد از همین شورا و حاکمان می خواهید که صندوق رای را به خانه ی شما بیاورد تا رای بدهید؟
حالا فهمیدید بسیار ساده اما ناراست و ناصادق هستید؟
آقای کروبی
یکبار دیگر این افاضات فرموده ی خودتان را بخوانید تا به میزان نا راست ونا صادق بودن خودتان پی ببرید. شما می نویسید:
" در این دوره‌ی نکبت‌بار، خسارت‌های سنگینی بر مردم و کشور تحمیل شد که اگر بتوان آثار زیان‌بار مادی آن شامل غارت اموال عمومی، هدر رفتن ۷۰۰ میلیارد دلار از درآمدهای نفتی و درآمدهای مالیاتی، بذل، بخشش و یا فروش زمین‌های مناطق تفریحی و مناطق آزاد از پارک پردیسان گرفته تا کیش و قشم، انتقال ۲۲ میلیارد دلار به دبی و ترکیه، گم کردن دکل‌ها نفتی و کشتی‌های ثبت نشده و … را در چند دهه آتی جبران کرد، لیکن بدون تردید نمی توان آثار زیان بار فرو ریختن اخلاق، شکاف و بی اعتمادی مردم به حکومت و روحانیت و مهم‌تر آسیب‌های وارده به تشیع و امام زمان (عج) را به این سادگی جبران کرد."
یعنی می خواهید بگویید که فساد و غارت فقط در دوره ی احمدی نژاد بوده است و در دوره ی شما و رفسنجانی و خاتمی و موسوی، منافع و دسترنج ایران غارت نشده است؟
زهی خیال باطل
اما به باور من شما با اینکه ساده اندیش هستید نا صادقانه این جملات را ردیف کردید تا ترس و وحشت خودتان را از بی اعتمادی ملت ایران به دین اسلام و روحانیت و تشیع و امام زمان موهوم فریاد کنید.
اما بدانید این فریاد شما محلی از اعراب ندارد و سالها است که ملت ایران می خواهند سر به تن شما حافظان اسلام و تشیع و امام زمان موهوم و اسلام و تشیعتان نباشد.
پس اگر آقای احمدی نژاد ناآگاهانه این مسیر بی اعتمادی ملت ایران را به شما و اسلام و تشیع و روحانیت و امام زمان موهوم، میسر کرد باز به ایشان دست مریزاد می گویم.
اما به شما هیچ وقت.
زیرا در همان خیزش به اصطلاح جنبش سبز، شما و موسوی، ترمز جنبش بودید و از ملت ایران خواستید به خانه هاشان برگردد و یا خواستار برگشت اسلام رحمانی و دوران طلایی امام دجالتان بودید.
یادتان باشد که شما همین شورای نگهبان را استصوابی کردید. پس حق ندارید امروز به دروغ بر این شورا بتازید.
همین شورا شما را هم، در سال هشتاد و چهار تایید صلاحیت کرد و هم در سال هشتاد و هشت
همین شورا بود روحانی را هم تایید صلاحیت کرد و در زمان شما و روحانی و دیگر جانوران اسلامی، بسیارانی را رد صلاحیت. اما شما هیچ اعتراضی نکردید.
چی شد امروز صدایتان بلند شده است؟
باور کنیم؟
نه نه کسی که هنوز دنبال برگرداندن حیثیت ناداشته ی روحانیت و اسلام و تشیع و امام زمان موهوم است، هیچ صداقتی ندارد.
در پایان از شما می خواهم یکبار دیگر به این قسمت از نوشته خودتان توجه کنید تا به میزان نا راستی و عدم صداقت خود پی ببرید. شما می نویسید:
"
اگر در رژیم فاسد گذشته از شعبان جعفری در ۲۸ مرداد سال ۱۳۳۲ و ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ استفاده گردید ولی در این حاکمیت هر روز در سرتاسر کشور از این دست اوباش‌ها برای حمله به بیوت مراجع تقلید، رجال منتقد مذهبی و سیاسی، سفارتخانه‌ها، مراکز علمی و هنری به نام ارزش‌ها استفاده می‌گردد، برای امیال سیاسی‌شان حرمت حرم و مسجد را هم می‌شکنند و حریم و مرزی در رفتارهای مذبوحانه‌شان قائل نیستند. به‌طوری‌که خودسانسوری را به برخی از بزرگان تحمیل کردند. یکی از مراجع بزرگ قم در قبال عدم انتشار نظراتش گفته بود: «حوصله ندارم شیشه منزلم را بشکنند."
چه خوب بود وقتی این خرعبلات بلاهت بار را ترشح می کردید، برای ملت ایران می نوشتید که اگر آن رژیم یا نظام پادشاهی فاسد بود، نظام اسلامی شما در چه ردیف و از چه جنسی است؟
شما به آقای شعبان جعفری می گویید بی مخ تا بتوانید او را به قد و قامت ارازل و اوباش و چاقوکشان و جانیان اسلامی پائین بکشید. اما شما خوب می دانید که آقای شعبان جعفری وقتی در خط مصدق و اسلام شما بود، انسانی شریف و مبارز بود اما همینکه نیرنگ مصدق و اسلام شما را دید و به طرف ایران و منزلت ایران برگشت، شد شعبان بی مخ
فراموش نکنید شما هیچ حقی ندارید به نظام گذشته بگویید، فاسد
زیرا شما خودتان می دانید که در زندان هیچ بی حرمتی به شما نکردند و از دلتان هم سپاس شاهنشاه گفتید و آمدید بیرون و در صدر نشستید و قدر درو کردید.
حتا چند سال پیش، هم خودتان و هم عیالتان در رسانه ها گفتید و گفتند، که در نظام پادشاهی هیچ بی حرمتی و ظلمی به شما نکردند.
حال به من و ملت ایران بگویید، آیا نظام پادشاهی فاسد بود یا حکومت اسلامی شما؟
سعی کنید در این پایانه ی عمرتان کمی با ملت ایران صادق باشید.
احمد پناهنده
10 آوریل دوهزار و شانزده

۱۳۹۴ اسفند ۲۸, جمعه

آقای عزت الله انتظامی، خجالت بکشید






آقای عزت الله انتظامی، خجالت بکشید
هرچند شما به عنوان هنرمند و هنرآفرین ِ نظام گذشته که در آن بالیدید و به شهرت رسیدید. اما شوربخانه باید بگویم که شما و امثال شما به جای آنکه در راه ترقی و پیشرفت ایران در همه عرصه ها و بویژه هنر و سینما و تاتر، پیشتاز و دلسوز باشید، با خودزنی تاریخی روزهای شوم منهی به بهمن سال 57 خیمه خود را در دامن عقب مانده ترین نیروی تاریخی زمان، که دشمنی اش با هنر و هنرآفرینان بر همه ی جهانیان آشکار است، پهن کردید و تاتر اسلامی اجرا کردید.
حال که شما را از صدرنشنینی در هنر و تاتر در قعر چاه و فلاکت و بی حرمتی فرو نشاندند، بهتر این بود که یا ساکت بنشینید تا مرگ آرام به سراغتان آید یا اگر قصد قلم گرفتن داشتید، باید بدون هیچ هراس و ترسی، این ننگ آفرینی همکاری با حکومت اسلامی را، با کلامی پوزش طلبانه برای ایرانی و ایرانی و درخواست کمک از تک تک ایرانیان، پاک می کردید
نه اینکه در این پیرانه سری قلم به دست بگیرید و برای کسی نامه بنویسید که خود، هیچ قدرتی ندارد که هیچ حتا خودش هم همطراز با دیگر جانوران حکومت اسلامی، این روزهای نکبت بار و ایران برباد ده را برای ایرانیان رقم زد.
پرسشم از شما این است
آیا باید در این پیرانه سری دلتان فقط برای کروبی و رهنورد و موسوی می سوخت که شما را وادار کند دست به قلم بشوید و برای یک امنیتی جانی بنام شیخ حس روحانی نامه بنویسد؟
کارنامه این سه تن، هیچ برگ زرینی ندارد آقای انتظامی
آیا بهتر نبود، خواستار آزادی جوانانی شوید که فقط برای سربلندی و آزادی ایران، جان وجهان جوانشان را دز سیاهچالهای حکومت اسلامی، می پوسانند یا به وحشیانه ترین شکلی، زندگی شان را اعدام می کنند؟
آیا بهتر نبود برای یکبار هم شده اعتراضی به اعدام های هر روزه و قتل عام سال سال 67 می پرداختید؟
در خواست آزادی بی پیکرد، برای بازگشت ایرانیان در سراسر جهان پیشکش شما
آری
شما قدر نشناختید
شما ناسپاسانه، دستاوردهای ملی و میهنی مان را با لگد ِ جهالت کوبیدید
شما بر روشنایی و سپیده سحر تاختیم و شب را به استقبال شتافتید
شما زیبایی و رعنایی را در چنگال ِ جنون دریدید و کهنه پرستی و زشتی و نکبت را بی صبرانه به انتظار نشستید
شما چهرهای شادمان و آفتاب گون را به نفرت آمیختید و عبوس سالاری و افسردگی مذمن را سلام کردید
شما جامعه تاریک اندیشی ِ عصر قبیله ای را به جامعه باز روشن اندیشی ِ انسان سروری، ترجیح دادید
شما قدر و اندازه نشناختید
با نکبت و جهل ساختید
بر خود تاختید
هر آنچه داشتید، باختید
و افسار گسیخته به سوی مرگ شتافتید

خجالت بکشید
احمد پناهنده
18 مارس 2016
لینک نامه ی انتظامی به شیخ حسن روحانی
http://asre-nou.net/php/view.php?objnr=37763

۱۳۹۴ بهمن ۲۳, جمعه

به مناسبت خودزنی تاریخی ملت نا آگاه و روشنفکران ِ نا آگاه تر در بهمن ِ شوم سال 57





به مناسبت خودزنی تاریخی ملت نا آگاه و روشنفکران ِ نا آگاه تر در بهمن ِ شوم سال 57

ما قدر نشناختیم

ما قدر نشناختیم

ما ناسپاسانه، دستاوردهای ملی و میهنی مان را با لگد ِ جهالت کوبیدیم

ما بر روشنایی و سپیده سحر تاختیم و شب را به استقبال شتافتیم

ما زیبایی و رعنایی را در چنگال ِ جنون دریدیم و کهنه پرستی و زشتی و نکبت را بی صبرانه به انتظار نشستیم

ما چهرهای شادمان و آفتاب گون را به نفرت آمیختیم و عبوس سالاری و افسردگی مذمن را سلام کردیم

ما جامعه تاریک اندیشی ِ عصر قبیله ای آخوند سالاری را به جامعه باز روشن اندیشی ِ انسان سروری، ترجیح دادیم

ما قدر و اندازه نشناختیم

با دیو جماران ساختیم

بر خود تاختیم

هر آنچه داشتیم، باختیم

و افسار گسیخته به سوی مرگ شتافتیم

ما

آه

افسوس ما

قدر نشناختیم

احمد پناهنده ( الف. لبخند لنگرودی )

حکایتی برای عبرت








حکایتی برای عبرت


به یاد دارم
که صبحروزی
به سوی ِ کار ِ هر روزم
روان بودم
تو خود بودم
و با خود
فکر می کردم
چگونه
از پس ِ امروز
برون آیم
و فردا را
و فرداهای ِ فردا را
چگونه سازمش بهتر
بناگاه دیده ام
مردم
ز پیش وُ از پَسَم
گاهی بغل
با بار یا بی بار
دوان هستند
نمی دانم کجا؟
اما
به سمت ِ پیش ِ رو بوده
نگاه کردم
به پُشت ِ سر
هر آنکس را
که می دیدم
همه
جز من
شتابان
می دویدند
راه
تو گویی
پنجره
ماشین
و یا
دار وُ همه بوته
روان هستند
در این هنگام
فقط
من بودم وُ
آهسته راه رفتن
ولی
اما
در یک
آهی
گُسست فکرم
به خود بودن
همه فکرم
به آنها شد
تو فکر رفتم
بیابم
سرّ ِ این راز را
چرا مردم
شتابان
اینچنین
سویی دوان هستند؟
***
همین اندیشه بودم
دیده ام
پیر زنی
با جفت ِ پیرش
دست در دست
با شتابی
مورچه وار
از من عبور کردند
تو گویی
جاده وُ کوچه
خیابان
می دویدند
راه
در این هنگام
سیاهی رفت چشمانم
و چرخید آسمان ِ سر
نفهمیدم
دیگر من
در کجا هستم
همین در یاد ِ من مانده
که من هم
می دویدم
راه
کجا؟
هیچ چیز یادم نیست
بناگاه
دیده ام
جمعی از این افراد
که تا چند لحظه پیش
چون باد
دوان بودند
در یک نقطه
همه زیر ِ لبی
فحشی و یا دشنام
به خود می داده اند وُ
آن جلویی را
در این هنگام
من هم با جفت پیران
آمدیم آنجا
که آن
آزرده گان
شرمندگان بودند
نگاه کردم
به اطرافم
به خود
آن جمع
و آن پیران
ندیدم من
به جزء
آزردگی
شرمندگی
یا که
کنفتی
در میان ِ جمع
چنین بود
حال ِ من
چون جمع
کنفت از خود
و در خود
در میان ِ چشم ِ
آن جمعی
که چشم بودند
به چشمانم
پس از چندی
چنین شد فهم بر من
جملگی
سوی قطاری می دویدند
راه
که ایستگاهش
در آن گوشه
که با چشمان
نمی شد دید
در این اوقات
خیابانی
که چهارصد متر
طولش است
و هر روز
مردمی
از بهر ِ کار
با این قطار
می کرده اند
طی ِ طریق
هر بار
حال
کافی بود
در آن صبحروز
فقط یک تکنفر
در آن جلوتر
از همه
با هر دلیلی
می دوید
آن راه
بناگاه
نا خود آگاه
جملگی
هر کس
در آن لحظه
به راه خود
همی می رفت
دوان می شد
شتاب
آن راه
برای چی؟
نمی دانست
و شاید فکر می کرده
قطار آمد
و باید
با شتابی باد وار
این راه بپیماید

***

سپس فهمیده شد
آن فرد
که در پیش ِ همه
چون باد
می تاخت
جاده را
بی باک
نه از بهر ِ قطار
بلکه
برای ِ بچه اش بوده
که سگ
او را
به دندان
حمله ای می برد
ولی
در پشت ِ او
آن دیگران
این را ندانستند
و بی هیچ فکر
یا اندیشه ای
با سر
همی رفتند
به جایی که
فقط هیچ بود

***

در اینجا بود
به یادم آمد آن
یادی
یا آن روزی
در آن بهمن
که ویران کرد
ایران را
در آن روزان
همه
حتی بزرگان
شاعران
استاد ِ دانشگاه
وکیل
سرمایه داران
در پی ِ عامی
به سوی ِ مرگ
روان بودند
به سوی آنچه که داشتند
تو چاه ِ ویل
تباه سازند
چه آسان
قدر نشناختند
بر آن بوده
که افزون
بر فزون داشتند
به ارزانی
همه با ختند
به جای ِ آن
نبوده را
به استقبال
بشتافتند
به خود گویم
که آن عامی
که پیشتاز ِ " بزرگان " بود
در آن بهمن
نمی دانست
چرا با این شتاب
نابود می کرد
خویشتن ِ خویش را
ولی
آیا
بزرگان
شاعران
استاد دانشگاه
وکیل
سرمایه داران
نیز
ندانستند؟

احمد پناهنده ( الف. لبخند لنگرودی )

۱۳۹۴ بهمن ۵, دوشنبه

ستاره ی فروزان ِ هنر ِ سینمای ِ ایرانزمین خاموش شد








ستاره ی فروزان ِ هنر ِ سینمای ِ ایرانزمین خاموش شد

بی هیچ گفتگو، فروزان در آسمان هنر ِ ایران یکی از درخشنده ترین هنر آفرینان زن، در عرصه ی سینما بود.
زنی که با همه ی زیبایی ها و هنر بی بدیلش فقط شادی و رقص را در دل و جان و جهان جوانان و پیران، جاری کرد و نشاط و شادمانی را بر چهره ها، شادابی بارید.
زنی که با همه ی ظرفیت های زنانگی، لطافت را نسیم جاری کرد و مخمل گون، ظرافت هنر ِ شاد بودن را در ارجمندی انسان پیچید.
زنی که بی هیچ هراسی از چشمان هیز ِ هرزه نگاهان ِ دین سالار، بر حجاب بندگی زنان اسیر در فرهنگ دین خویان یورش برد و با حمایت همه جانبه ی نظام گذشته، شیک پوشی و پاکیزه اندیشی را با عطر و گلاب در آمیخت و زنان ایران را خوشبو کرد.
زنی که در عرصه ی سینما پرچمدار زیبایی زنانه بود و با هنرش به زنان یاد داد که باید زیبا زندگی کرد و زیبا و پاکیزه اندیشید.
اما دریغا و دردا که طوفان ِ ایران و ایرانی سوز بهمن، هنر زیبای زنانه و حتا مردانه را در رسوبات جاهلی مدفون و در آسمان هنر ایران، ابرهای غم پراکنده کرد.
جا دارد که برای شادی روح و یادش، هیچگاه گریه نکنیم بلکه برای شاد بودن او و روحش مثل خودش شاد باشیم، برقصیم، روشن بپوشیم و پاکیزه بیاندیشیم تا بداند که ما از او گوهر شاد بودن و رقصیدن و روشن پوشیدن و پاکیزه اندیشیدن را یاد گرفتیم و حتا در این تندپیچ زمانه ی درد، زانوی غم در بغل نمی گیریم.
چرا که ایرانی هستیم
زیرا
زندگی نیاکان ما ایرانیان، بر بستر شادخواری و شادخوانی و شادگویی و شاد رقصی، سفره ی شادمانی پهن کرده بود و غم را در زندگی شادشان هیچ مکانی نبوده است و حتا در مرگ و از دست رفتن عزیزانشان لباس سپید می پوشیدند و باور داشتند که شادی فروخفته در عزیز از دست رفته را باید در زندگان شکوفا کرد.
پس چنین و ایدون باد این شادخواری و شادخوانی و شادگویی و شاد رقصی
درود بر فروزان ِ هنر ِ سینمای ایران که فقط زیبایی و شادی و رقص را در جای جای ایرانزمین جاری کرد
احمد پناهنده
25 ژانویه 2016

انقلاب ِ سپید ِ شاه و ملت ( رفرم ارضی ) خجسته باد





انقلاب ِ سپید ِ شاه و ملت ( رفرم ارضی ) خجسته باد

ششم بهمن ماه سال هزار و سیصد و چهل و یک ِ خورشیدی، در تاریخ ِ جهشوار ِ ایران، از دنیای کهنگی و عقب ماندگی به جهان ِ نو و مدرن، جایگاه ِ ویژه ای دارد.

از پس این روز و رویداد است که جامعه ی کهنه ی ایران فرو می ریزد و بر خاکروبه های آن، ایران ِ مدرن بنا می شود.

در بسیاری از عرصه ها نیروهایی که سالها از فعالیت اجتماعی محروم بودند، دیوار جهالت را شکستند و با انرژی بی همتا وارد اجتماع شدند که در رأس این عرصه ها باید از عرصه ی زنان یاد کرد که بر کاکُل همگی می درخشد.

اما در برابر این حرکت ِ روشنایی آفرین ِ فردا و فردا ها، نیروهای ِ ایست تاریخی قرار داشتند که با تمامی قوا در مقابلش صف آرایی کردند و در این صف آرایی بدون کوچکترین شرمی در پشت ِ عقب مانده ترین قشر تاریخ قرار گرفتند و غائله ی پانزدهم خرداد ِ سال چهل و دو را آفریدند.

از این پس بود که این نیروها برای به بن بست کشاندن دریای ِ خروشان ِ رویداد ِ ششم بهمن، همراه با مرتجعین ِ واپس مانده و نیرو هایی که با حمایت بیگانگان، سلاح ِ جهل بدست گرفته بودند تا با تخریب و ترور، جامعه ی رو به رشد را بر سر مردم خراب کنند، دست در دست هم، فاجعه ی بیست و دو بهمن ماه ِ پنجاه و هفت را سبب شدند.

آری

پنجاه و سه سال پیش، بادی فرح بخش بر پهن دشت ایران زمین وزیدن گرفت که چهره ایران را در تمامیتش، جوان کرد.

جوانه های سبز ِ زندگی ِ مدرن، در باغ ِ بزرگ ِ پر درخت ِایران، سَرَک کشیده بودند تا به غنچه تبدیل شوند و در بهار ِ شکوفه باران ِ شکفته گی ِ ایران زمین، لبخندی به لب باز کنند.

عطر ِ دل انگیز ِ جوان کننده و زندگی آفرین ِ نوآوری، شرایط ِ کهنه ی فضای ِ سراسر ِ ایران را معطر کرده بود و گلاب ِ گلهای ِ گلستان ِ ایرانزمین، کهن دیار ِ یاران را رایحه ای از بوی خوش نوسازی، در شامه ها نوازش می داد.

گلهای یاس دهان باز کرده بودند تا عصاره ی معطر خود را به جشنی در هوای شادمان و شادی گستر ِ سراسر ایران، عطر افشان کنند.

قناریها و پرندگان ِ عاشق، همآواز با آواز ِ شاداب و شوق آفرین مردمان پهن دشت ِ بی کران سرای ِ ایرانزمین، سروده های ِ بهاری خود را در چهچه ای به لب ترنم می کردند.

کبوتران، گردن فرازتر از همیشه، در فضای ِ جشن گون ِ مردمان، جهت شوق رسیدن به یار، معشوق ِ جگرسوزشان را چرخشی مستانه تر می زدند و در غریو شادی ِ ازدحام ِ شهرها و محله ها، یکدیگر را آغوشی عاشقانه و منقار بوسه ای دلربایانه، مهمان می کردند.

جویبارها را غلغله ی شادمانی، از شرشر آب ِ زلال، آرام نبود و تن خود را عاشقانه به قلوه سنگها می ساییدند تا در لذت هماغوشی با آن، لحظات ِ شور انگیز خود را فریاد کنند.

آبشارها، در شریان های کوههای مغرور و استوار، در همیاری این جشن ِ ایران گستر، بی قرار می دویدند تا سقوط ِ عاشقانه خود را جهت پیوند خوردن با جشن بزرگ به نمایش بگذارند.

چهره ی شهرها و روستاها با آرایشی متین جلوه گری می کردند.

گل ِ لبخند، بر لبان ِ سالیان ِ خاموش ِ روستائیان، نشسته بود و بذر ِ زندگی ِ نوین را در زمین ِ متعلق به خود می پاشیدند تا در جشن ِ برداشت ِ مهرگان، مهر را در سرسرای ِ کاشانه شان جاری کنند.

کودکان مدرسه رو، با الوانی از لباس نو وپرچم سه رنگ بدست، در ازدحام خیابانها و کوچه ها دست افشانی می کردند.

دختران، این سالارزنان ِ آینده، با موهای افشان به آفتاب سلام می کردند و لطافت ورعنایی را خرامان خرامان بر چهره شهر می پاشیدند.

همه جا آواز بود
همه جا رقص بود

همه جا شادی و شادمانی بود

همه جا شور بود
همه جا سرور بود

همه جا صفا بود

همه جا عشق بود

همه جا خنده بود

در کلاس سوم ابتدایی، خانم معلم ما، یکپارچه ذوق بود و با لباس ِ مدرنش، افکار کهنه را در ذهن ما بچه های ِ در حال رشد می شست تا به زیبایی و عطر ِ معطر ِ گلاب ِ زندگی ِ مدرن، آغوش باز کنیم و جامه ی کهنگی و زشتی و عقب ماندگی را از دل و جان و تن بیرون آوریم.

تکان ِ اجتماعی، در تمامی ِ کالبد جامعه، حرکتی در همه سو برای سازندگی ایجاد کرده بود.

جاده های خاکی یکی بعد از دیگری قیر اندود شده و در کوتاه زمان به جادهء اسفالته تبدیل می شدند.

لباسهای ژنده و وصله دارمحو می شدند و جای آن، جامه ی نو بر اندام جلوه می فروخت.

رونق اقتصادی در چهره ی بازار، فزونی ِ کالا و قدرت ِ خرید ِ مردم را افزون کرده بود.

خانه های گلی یکی پس از دیگری جای خود را با ساختمانهای بلوکی و آجری عوض می کردند.

جوانان ِ شهر، چه دختر وچه پسر، جوانه های عشق سالاری را در کوچه ها و خیابانها رشد می دادند تا به غنچه تبدیل شوند و در بهار ِ بلوغ، پس از گره خوردن با جویبار ِ عشق، باران ِ عاشقانه ها را در دلها بباراند.

نو آوری ونوسازی در همه سو، سو سو می زد.

دهقانان پس از سالها زجر و بیگاری برای ارباب، صاحب زمین شده بودند و بذر شوق را در زمین خود می کاشتند تا سفره مردم را شوق افشان کنند.

داس ِ برزگر، ساقه گندمی را درو می کرد که خود بذرش را کاشته بود و اینک آن را به خانه می برد بدون اینکه اربابی بالای سر داشته باشد.

جنگلها از دست چپاول گران ِ طبیعت ِ سبز، بیرون کشیده شد ه بود تا اکسیژنش را هر چه بیشتر در" دمی "، درون ِ سینه ی شهروندان ایران فرو دهد و طراوت و گوارایی ِ گلاب گون ِ نسیم ِ جان بخش و روح نواز را در چهره ها نوازش دهد.

دیگردست غارت گران ِ درختان ِ حیات بخش ِ طبیعت، در هرشکلی کوتاه شده بود و جنگل و مرتع در تمامیتش به ملت تعلق گرفته بود.

زنان، این سالارانهمسران و آزاده دختران برای نخستین بار پس از تازش ِ تازیان به ایران ِ جان ِ همه ی جانان، از حق انتخاب کردن و انتخاب شدن به سزاوار برخوردار می شدند و سرنوشت زندگی ِ اجتماعی خود را رقمی به قدم، قلم می زدند.

باز شدن ِ پای ِ زنان در عرصه های اجتماعی و عرضه کردن صلاحیتهای بی همتای انسانی، چهره ی شهرها و حتی روستاها را دگرگون کرده و زیبایی و لطافت را در چشمان ِ جامعه، به فزونی افزون بخشیده بود.

شتاب ِ شوق آفرین ِ زنان، انرژی مردان را از قید جهل و جهالت و خرافات و تنگ نظری، آزاد کرد و در کنا زنان ِ سالار ِ جامعه، جهشی پروانه وار، به عشق ِ انداختن طرحی نو در آسمان ِ ایرانزمین به پرواز در آمدند.

ازدحام ِ شگفتگی در غوغای ِ شهرها افزون شده بود و جامعه ی شادمان، از شادی ِ دریدن کهنگی و باز کردن قفل جامعه ی بسته، شاداب شده بود.

همه جا رقص بود و پایکوبی

همه جا شوق بود و ذوق ِ زندگی

همه جا شاداب بود و شادی و شادمانی

همه جا آواز بود و ترانه های بهاری

همه جا صدای خوش بود و چهچه ی قناری

همه جا زیبا بود و روشن و آفتابی

همه جا خنده بود و خرسندی و خوشحالی

همه جا شکوفه بود و شکوه بود و شکوفایی

همه جا صفا بود و صدا بود و سالاری

کارگران در سهام ِ کارخانه ها سهیم شده بودند و آینده ای درخشان را برای خود و فرزندانشان ذخیره می کردند.

چکش ِ سازندگی شان هرروزه بر سندان ِ جهالت وعقب ماندگی فرود می آمد و فزونی ِ تولید، در همه سویش، بازارها را انباشته بود.

کار برای سازندگی ِ ایران، جهت نیل به سمت ِ رفاه اجتماعی، کارگران را انرژی آزاد کرد ه بود تا حاصل ِ کارشان را در رونق ِ اجتماعی رویت کنند و خود از این رونق کامیاب.

بیکاری مقوله ای غریب شده بود و جامعه، همه ی نیروهای ِ راکد مانده را جذب کرده بود و دست مردم به حدی پر شده بود که توان خرید آنها را افزون کرده بود.

پیشرفت را مانعی متوقف نمی کرد وسر ِ آن داشت که در عقب افتاده ترین نقاط کشور، فرزندان محروم را از جهل ِ بیسوادی و تعصب ودگم خرافات سالاران، بیرون کشیده و چشم آنها را به آینده ی روشن باز کند.

به همین منظور بخشی از مشمولین خدمت وظیفه ی اجباری به دور ترین ومحروم ترین آبادیهای کشور تحت نام سپاه دانش اعزام شدند و پرده جهل و بیسوادی را با همتی طاقت فرسا دریدند ونور ِ دیدگان ِ محرومان از سواد را فزونی بخشیدند.

برای ریشه کن کردن بیماریها وجلوگیری از هلاک شدن محرومان از امراض و نبودن بهداشت، سپاه بهداشت شکل گرفت تا در حد توان، بتوانند مناطق محروم از بهداشت را با بهداشت آشنا کنند.

این اختصار نوشتاری که در بالا آمد همگی شروع یک حرکت ظرفیت آفرین بود به سوی آینده ای روشن و شکوفا.

ششم بهمن ماه 1341، سحرآغاز کرده بود و پادشاه ایران در یک نطق رادیویی شش اصل اولیه ی رفرم ارضی و... را اعلام کردند تا دست مایه ای شود برای یک حرکت شورانگیز، جهت واژگونی ِ سیستم کهنه و بسته ی اجتماعی و پرواز ِ پروانه وار به سمت دنیای نوین.

وقتی که دیپلم متوسطه را گرفتم 10 سال از شروع رفرم ارضی و...می گذشت و به عینه می دیدم که طی این 10 سال چهره ی کشور در همه عرصه ها تغییری آینده ساز کرده است.

دهه پنجاه خورشیدی دهه شکوفایی و گل دادن نهال فرو رفته ی رفرم در جان ِ جامعه بود وما هرکدام به تناسب از باغ پیشرفت گلی می چیدیم.

این رویداد ِ تاریخی، نقطه ی عطفی بود جهت گزار از جامعه فئودالی به سمت جامعه باز سرمایه داری که در بطن و ضمیر و ذهن خود ترقی خواهانه بود و حمایت همه جانبه از این حرکت آینده دار و آینده ساز از وظایف نیروهای ترقی خواه در همه رنگش محسوب می شد.

صرف ِ مخالف بودن با شخص پادشاه هیچ مشروعیتی را در مخالفت با طرح رفرم ارضی و.... برای آنها مجاز نمی کرد. و هر گونه مخالفت با این طرح ِ ترقی خواهانه و پیشرفت آفرین در واقع آنها را همسو با کهنه اندیشان و همکاری با جهالت سالاران می کرد.

پس عجیب نیست که همه ی این به اصطلاع آزادیخواهان ونیروهای ِ مترقی از طیف ی ملی گرفته تا تیره مذهبی با روبان ِ ملی و یا نیروهای نمازگزار به سمت کرملین گرفته تا نیروهای دیگر در همین طیف ها در مخالفت با طرح رفرم ارضی و ... پشت غائله ی خمینی در 15 خرداد 1342 علم برافراشتند و سینه ها را با مشت و زنجیرها را بر پشت خود کوبیدند تا بر آزادی ِ زنان برای انتخاب کردن و انتخاب شدن، بسان تازیان، تازش کنند.

و کردند آن تازش را

به پا کردند آن غائله را

کُرنش کردند آن دیو را
دریدند آن آزادی را

هجوم بردند آن نوآوری را

مسخره کردند شور مردم را
و عاقبت در یک ماراتن ِ نفس گیر ِ ضد ملی، ضد ترقی، ضد روشنایی، ضد سازندگی و ضد آزادی با مرتجع زمان همدست شدند و ملتی شریف را به قربانگاه فرستادند و کشور ایران را دو دستی تقدیم دیو سیرتان کردند و خود به شدیدترین شکل ممکن سیاست شدند.

می گویند و چه عبث هم می گویند که محمد رضاشاه نمی خواست آن رفرم را انجام دهد بلکه با زور ِ کندی و با تحمیل دکتر علی امینی وادار شد آن رفرم را انجام دهد.

می گوییم بسیار خوب ولی این رفرم انجام شد حال چه امینی می کرد و چه شخص پادشاه، در صورت مسئله هیچ تغییری ایجاد نمی کند.

مهم، نفس رفرم بود که انجام پذیرفت و جامعه را از حالت بسته باز کرد و انرژی ها آزاد نمود.

می گویند بانی طرح اصلاحات ارضی، آقای حسن ارسنجانی بوده که پادشاه به نام خود ثبت کرده است.

می گوییم آن طرح در واقع برای اصلاحات ارضی ایران تدوین شده بود و دیدیم که در جهت نو کردن ایران خرج شد حال چه به نام پادشاه ایران باشد و چه بنام حسن ارسنجانی.

مطرح کردن چنین اشکالاتی در واقع بهانه ای بیش نیست که نشان از ذات ویرانگر دارد. به همین سبب است که تمامی حرکت های غرورآفرین ِ آینده ساز ِ آن پدر و پسر را به سخره گرفتند و بر آنها تاختند، هر آنچه داشتند باختند و با سر در اندرون مآتحت ِ دیو جماران فرو افتادند.

کوته بینی، تنگ نظری و ضدیت کور، منطق و علم ِ عمل اجتماعی را در ذهن هاشان بیرنگ کرده بود و جای آن کپک، در خانه مغزشان لانه ساخته بود.

این حضرات نمی دانستند که هر عمل ِ اجتماعی را علمی است و منطق و یا حسابی است و کتاب.

به این معنا:

که اگر جریان ویا فردی به عناصر ترقی خواهی در یک حرکت شکوهمند، به هر بهانه ای تازش کند، از محدوده و طیف ِ ترقی خواهی خارج می شود و به کهنه گرایی سلام می کند.

به همین سبب است که چنین نیروهای به ظاهر ترقی خواه در آن سالهای آغازش ِ پرش ِ پروانه وار به سمت دنیای نوین با تازش بر سازندگی و نوآوری، در اندرون ِ چاه ِ جهالتسالاران و حجرهای تنیده شده از تار ِ عنکبوت ِ کهنه پرستان فرو رفتند.

پنجاه و سه سال از آن حرکت شکوهمند و غرور آفرین می گذرد و افسوس ودریغ که تا به امروز ندیده ام عناصر ویا جریانی از طیف چپ گرفته تا ملیون و مذهبیون با روبان ملی و و و از آن رویداد، یادی بکنند و یا از آن تاریخ، قدمی به قلم آشنا کنند.

همچنین ندیده ام که از رویداد ِ آزاد ساز ِ زنان، از پرده حجاب ِ بندگی و بردگی، نیروهای ترقی خواه بویژه زنان در طیف ِ چپ، قلمی روی کاغذ بچرخانند.

این انتقاد را بیش از هر کس و یا جریانی به زنانی می کنم که ادعا دارند آزادیخواه هستند و مدعی برابری با مردان. اما روزی را که تاریخ ِ زمان، آنها را از چادر و چاقچور بیرون کشید، جشن نمی گیرند که هیچ، حتی یادی از آن نمی کنند.

شهامت در این نیست که اسلحه در دست بگیریم و پاسبان ِ سر محل را تیرباران کنیم و یا رگ گردن برجسته کنیم و شعارهای بی شکوه و بی غرور بدهیم.

شهامت در این نیست که ژست ترقی خواهی به خود بگیریم و حرف های بی مالیات را بلغور کنیم.

بلکه شهامت در این است که تاریخ خود را بخوانیم و از رویدادهای آن، بدون هیچ واهمه ای، آن چه را که گذشت حال چه خوب و یا چه بد، پاسش بداریم و یا معایبش را بگشاییم و راه نوین تری را نشان دهیم نه اینکه سکوت کنیم و از کنار تاریخ بگذریم.

با این دیدگاه به سالروز ِ رویداد ِ خجسته ی ششم بهمن 1341 سلام می کنم و آن روز نوین و آینده ساز را که نقطه عطفی جهت گذار از جامعه ارباب رعیتی به جامعه باز ِ سرمایه داری و جهان آزاد بود، در دل و جان و خرد خود گرامی می دارم.

نویسنده: احمد پناهنده

۱۳۹۴ دی ۱۸, جمعه

خاموشی ِ شمع ِ زندگی افروز ِ اشرف ِ سربلندی زنان ِ ایران






خاموشی ِ شمع ِ زندگی افروز ِ اشرف ِ سربلندی زنان ِ ایران

بی گمان اگر نام و یاد رضا شاه بزرگ، به عنوان معمار ایران ِ نوین در تاریخ ایران ثبت و ضبط شد و نام و یادگار محمد رضا شاه ایرانساز، چون نگینی بر کاکل ایران و تاریخ ِ مدرن ِ زمانه ی ما می درخشد، نام شاهدخت اشرف پهلوی، باید به حق و سزاوار به عنوان شرف و سربلندی زنان ایران، جایگاه ممتازی را در تاریخ ایران، در کنار پدر و برادرشان به یادگار ثبت کند.
و دریغا و دردا که ملت ایران در یک خودزنی تاریخی از روی ناآگاهی دنبال مشتی ضد وطن و سربلندی ایران، تحت عناوین گروه های رنگارنگین تروریستی، عقده ای های مصدقی و اسلامیون ضد کرامت انسانی و بویژه ضد فضیلت ِ زنان و ملت و کشور ایران، به ناسپاسی روی آوردند و با مرگ بر خاندان پهلوی دادن، مرگ تدریجی خودشان را فریاد کردند که هنوز هم در گرداب مرگ و نیستی، هست و نیست خودشان را تلف می کنند.
و این در حالی بود که ایران و ملت ایران بعد از جنگ خانمان وُ زندگی سوز جهانی ِ دوم، با درایت، مدیریت و حس ایراندوستی محمد رضا شاه جوان و مدرن، از خاکروبه های ویرانی، قامت راست کرده بود و با شتاب از مدار عقب ماندگی به سوی پیشرفت خیره کننده در همه ی عرصه های زندگی و اجتماعی گام بر می داشت و والا حضرت شاهدخت اشرف پهلوی در کنار برادر تاجدارش، پرچم شرف و شرافت زنان ایران را در دست گرفته بود و نام و نشانشان را در جای جای جهان، بلند آوازه می کرد.
اما این همه خدمت به ملت و تاریخ ایران و بویژه زنان سربلندش، ناکسان تاریخ را از توده ای های خائن به ملت و کشور ایران گرفته تا گروه های تروریستی مثل چریکهای فدایی و مجاهدین، از عقده ای های مصدقی گرفته تا اسلامیون ضد انسان و عقب مانده، خوش نیامد و تا توانستند به خانواده ی ایرانساز پهلوی دروغ بستند و لجن ِ درون ذهن و جانشان را در اذهان ِ مردمان ناآگاه، آلوده و سرگین پاشیدند.
و دردا و دریغا زنان ِ ناسپاس ِ دوران مسخ شدگی از همه ی حقوقی که تحت درایت و مدیریت محمدرضا شاه و والاحضرت شاهدخت اشرف پهلوی، کسب کرده بودند، همه را در چشم بر همزدنی در چاه ویرانی اسلام عزیزشان دفن کردند و ذلیل وار روسری را با تو سری بر سر و رویشان سنجاق کردند.
البته این نگاه شامل همه ی زنان ِ شریف ملت ایران نمی شود بلکه شامل زنانی است که سر در آخور گروه های ضد وطن و ضد ارجمندی و کرامت زنان از همه رنگش داشتند.
به پاس خدمت بی نظیر شاهدخت اشرف پهلوی به ایران در عرصه های مختلف و بویژه در عرصه ی زنان، کلاه را به احترام در مقابل جسم بی جان و روح پر فتوحش بر می دارم و زانوی ادب به زمین می سایم و از همه ی زحمات و خدمتش به ایران و ملت ایران، قدردانی می کنم.
و در این لحظات درد و شکنج با خانواده ی بزرگ و ایرانساز پهلوی و بویژه شاهزاده رضا پهلوی و علیا حضرت فرح پهلوی شهبانوی ایرانزمین همدردی می کنم.
احمد پناهنده
18 دی 1394
شاهدخت اشرف پهلوی در چهارم آبان ۱۲۹۸ درست پنج ساعت بعد از تولد محمد رضا شاه چشم به جهان گشودند. شش ساله بودند که پدرشان، رضاشاه بزرگ به سلطنت رسید.
والاحضرت شاهدخت اشرف پهلوی در دوران پادشاهی محمد رضا شاه، عهده‌‌دار پست‌هایی چون ریاست سازمان شاهنشاهی خدمات اجتماعی، نایب رئیسی کمیته ملی پیکار با بیسوادی، ریاست سازمان زنان ایران، ریاست کمیته ایرانی حقوق بشر و نماینده ایران در کمیسیون حقوق بشر سازمان ملل متحد بود.
شاهدخت اشرف پهلوی در سال سیاه ویرانی ایران یعنی سال 57 با دلی آکنده از درد، از کشور خارج شد و عاقبت در سن 96 سالگی در مونت کارلو دور از وطن و ملت محبوش، چشم از جهان فروبست.

شاهزاده رضا پهلوی، در ‌صفحه ی رسمی خود در فیسبوک، خبر مرگ شاهدخت اشرف پهلوی را چنین انعکاس داد:

" از درگذشت عمه عزیزم، شاهدخت اشرف پهلوی، بسیار متاثر و متالم شدم. خاطرات بسیاری از دوران کودکی تا به امروز از ایشان برایم به یادگار مانده است. به ویژه دل‌نگرانی‌هایش برای از دست رفتن جایگاه ایران پس از انقلاب اسلامی و نور امیدی که همیشه در قلبش برای آزادی و سربلندی ایران داشت."
روحش شاد و نام و یادگارش یاد باد
احمد پناهنده