۱۳۸۹ اسفند ۲۷, جمعه

نوروز ِ دلفروز ِ پیروز خجسته باد



بهاران لاله زاران بر شما یاران مبارک
نسیم ِ جویباران برشما یاران مبارک
صدای ِ آبشار، رود ِ خروشان، باغ ِ میوه
درود ِ کوهساران بر شما یاران مبارک
پیام ِ چایکاران جنگل ِ سبز باغ ِ نارنج
هوای ِ شالیزاران بر شما یاران مبارک
سلام ِ برزگر در شالیزار عطر ِ گل ِ یاس
فضای دل نشین ِ شهر جانان بر شما یاران مبارک
پیام ِ کوه ِ لیلا عطر ِ چای خون ِ شقایق
درود ِ آب ِ دریا دشت ِ زیبا بر شما یاران مبارک
پیام سرخ ِ یاران ِ سفر کرده تو دلها
سلام ِ آتش ِ چهار شنبه سوری بر شما یاران مبارک
نگاه ِ شاد ِ دختر بچگان با رخت ِ تازه
درود ِ عیدی ِ نوروز ِ باستان بر شما یاران مبارک

در آغاز این جُستار برای اینکه دلهایمان از شادی لبریز بشود و صفای ِ عشق بی همتای وطن در تار و پودمان جاری گردد. با هم ترانه ی گیلکی " کاکولی " را با صدای بی نظیر خانم شیلا نهرور در گوش ِ هوشمان فرو می دهیم و از صدای دلنشینشان مدهوش می شویم.


مقدمه
بی گفتگو فرهنگ گوهر آفرین و سنن ِ سالار ِ ملی ِ ملت ِ ایران، سرشار است از جشن و سرور و شادمانی و شاد خواری و شاد گویی و شاد رقصی. و فرهنگ عزا و ماتم و مصیبت و گریه و سینه زنی و قمه زنی را در آن، جایگاهی نبوده و نیست.
زیرا ایرانیان در هرماه، یک روز را به مناسبت هم نام شدن با ماه، جشن می گرفتند و شادی و شادمانی می کردند.
نام این جشن ها، در تاریخ ایرانیان فروردینگان، اردیبهشتگان، خردادگان، تیرگان، امردادگان، شهریورگان، مهرگان، آبانگان، آذرگان، دیگان، بهمنگان و اسفندگان ثبت شده است. بنابراین با برگزاری ِ این جشن های ماهانه و در کنارشان جشن های با شکوه و دلفروز ِ نوروز و سده و یلدا و چهار شنبه سوری و . . . دیگر جایی برای ناله و ماتم ِ فرهنگ بیابان گردان نبود که امروز در جای جای ِ جان ِ جامعه، بوسیله مشتی مرتجع و عقب گرا جار زده می شود تا تمامی سال را زانوی غم و ماتم، بغل بگیرند و بر نادانی و بدبختی خود گریه و زاری کنند.
وقتیکه نور و روشنایی و آتش، مظهر و نماد ِ عشق ِ شورانگیز ِ شادمانی در شب ِ شراب ِ ارغوانی در باور های فرهنگ ِ گوهرآفرین نیاکانمان در کهن دیار ِ جانان نقش بسته بود، بر تاریکی وتیرگی و سیاهی و ظلمت بوده است که دریده شوند و از جای جای ِ جان ِ جامعه ی جانان، گور خود را گم کنند.
 و بر خورشید روشنایی گستر بود که سفره ی نور و گرما را در دلها، طبق طبق عشق و شادابی و شادمانی پهن کند.
یادمان باشد که در کنار این جشن های ماهانه – اما -  روز تولد زرتشت، پیامبر ِ خرد، در روز ِ خرداد فروردین ماه یعنی روز ششم فروردین برگزار می شد و ابوریحان بیرونی از آن به عنوان نوروز بزرگ  نام برده است و نیاکان زرتشتی ما و امروز زرتشتیان، این روز را با شکوه هر چه تمامتر جشن می گرفتند و می گیرند.
بد نیست بدانیم که در میان سی و یک جشن سالیانه، جشن های ملی و فرا ملی نوروز، سده، مهرگان، چهارشنبه سوری و یلدا، جایگاه ویژه ای در فرهنگ ِ گوهر آفرین ِ ایرانی داشته و هم اکنون دارد و ایرانیان در هر نقطه از گیتی این اعیاد را در اوج شکوهمندی ِ خیره کننده، در مداری بالا بلند و با غروری بی همتا برگزار می کنند.
همچنین باید دانست که در بین این جشن های باشکوه و دلفروز که جان می بخشند و دلها را از شادمانی، شاداب و چهره ها را از شراب ارغوانی بی تاب می کنند، اگر جشن های نوروز و تیرگان و مهرگان و دیگان که به مناسبت تغییرات طبیعی گردش زمین به دور خورشید صورت می پذیرد و با طبیعت همساز و خوش تر است.
اما جشن های سده، آذرگان، اردیبهشت گان و چهارشنبه سوری را با آتش دمسازتر است زیرا این جشن ها به پاس و احترام آتش برگزار می شدند و می شوند.
بی گمان آتش در نگاه و باور نیاکانمان همواره مظهر ِ پاکی، روشنایی، انرژی، صداقت، راستی و در رأس آنها دریدن تاریکی و تیره گی و تیره روزی بوده است. به همین منظور این عنصر اهورایی را که نمادی از چیرگی بر تیره گی در زندگانی بشر خود را تثبیت کرده است، گرامی می داشتند و آن را نگهبانی و نگهداری می کردند. زیرا با کشف آتش، ارابه تکامل ِ اجتماعی در عرصه های مختلف زندگانی ِ بشر، شتابی در خور فهم انسان و زمان پیدا کرد و پاره های جگر زمین را برای پروراندن ابزار و آلات، جهت رونق و رفاه اجتماع ِ انسانی، تغییر حالت داد.
از این رو است که نیاکانمان جشن هایی به پاس و احترام و قدسیت آتش برپا می کردند که تا امروز در جان و تن و خرد هر ایرانی زبانه می کشد و آن را گرامی و عزیز می دارند.
***
نوروز اما بی گفنگو، از زیباترین و شور انگیزترین جشن بشریت است که هماهنگ با جشن طبیعت و به تعادل رسیدن روز و شب در یک حرکت دورانی زمین به دور خورشید، با شادمانی و سُروری بی همتا، در پهندشت ایران زمین و بیرون از ایران زمین اما در گستره ی فرهنگی ایران برگزار می شود.
به همین مناسبت ایرانیان برای بزرگداشت نوروز ِ نوآور و نورباور با سور ِ چهارشنبه سوری به پیش باز آن می روند و با آتش سوری، ناپاکیها و کدورتها و دشمنی ها را می سوزانند و با یگانگی و صافی و دوستی و آشتی پا به منزل جوان کننده دیده و دل ِ نوروز می گذارند و روزی نو از سال را در عرصه زندگی آغاز می کنند.
نگاهی به پیدایش " نوروز " و فلسفه آن:
فردوسی نامدار و پاسدار سخن  پارسی در اثر جاودانه و یگانه اش شاهنامه می فرماید:
جمشید شاه از پادشاهان کیانی ِ ایرانی، پس از کیومرث شاه، هوشنگ شاه و تهمورث شاه است که برای سر و سامان و سازمان دادن به کشور و بر قرار کردن نظم و نظام در جامعه و تربیت مردم، کوشش های ِ جانانه و خردمندانه ی فراوان کرد.
هم او بود که با هوش و هنگ ِ خرد مندانه اش، مردمان ِ سرزمین ایران را به چهار طبقه تقسیم کرد:
ا – آموزان ( آموزگاران )
2 – نیساران ( لشکریان )
3 – نسودیان ( کشاورزان ) و
4 –اهنو خویشان ( پیشه وران )
جمشید شاه نخستین کسی بود که تقسیم کار را در جامعه باب کرد تا تحت آن، هر کسی متناسب با توانایی و استعدادش بتواند باری از ارابه تکامل ِ جامعه را بدوش بکشد.
نخست آلت جنگ را دست برد
در نام جستن به گردان سپرد
به فرّ کیی نرم کرد آهنا
چو خُود و زره کرد و چون جوشنا
الی آخر
آری، این جمشید شاه بود که کشاورزی و ساختن آلات و ابزار جنگی و خانگی را به مردم آموزش داد. از معادن ِ کانی، فلزات را جهت ساختن ابزار استخراج کرد. از گیاهان دارویی، دارو ساخت و در امر پزشکی برای مداوای بیماران از این داروها سود جست.
از برکت این نوآوری و پیشرفت، رفاه و سلامتی را در جای جای  جان ِِ جامعه گسترش داد و امنیت اجتماعی را در مدار ِ بالا بلند ِ زندگانی ِ مردم تثبیت کرد.
پس از فراغت از این نوآوری و رفاه و امنیت اجتماعی بود که خود را برای جشنی فراگیر و شادی آفرین آماده کرد:
همه کردنی ها چو آمد به جای
ز جای مهی برتر آورد پای
به فرّ کیانی یکی تخت ساخت
چه مایه بدو گوهر اندر نشاخت
که چون خواستی دیو بر داشتی
ز هامون به گردون برافراشتی 
چو خورشید تابان میان هوا
نشسته برو شاه فرمانروا 
جهان انجمن شد بر آن تخت او
شگفتی فرو مانده از بخت او 
به جمشید بر گوهر افشاندند
مر آن روز را روز نو خواندند
سر سال نو هرمز فرودین
بر آسوده از رنج روی زمین
بزرگان به شادی بیاراستند
می و جام و رامشگران خواستند
چنین جشن فرّخ از آن روزگار
به ما ماند از آن خسروان یادگار
همانطوریکه ملاحظه می کنیم این یادگار ِ خجسته و میمون، از روزگار ِ جمشید شاه به ما به ارث رسیده است. و تا امروز- نوروز- این سنت دیرینه و دیرپای علی رغم هجوم و شبیخون ِ بیگانگان و بیابان گردان در کشتار ملت و ویرانی ایران و سوزاندن کتابها و کتاب خانه ها و آثار ذیقیمت فرهنگی نتوانسته اند نام و نشان این مردم را با سنت های پایدارشان از صفحه روزگار بزدایند.
کف آلوده دهننان در طول تاریخ ِ اشغال گری شان، نعره های شوم ِ محو ِ سنن ِ زندگی ساز و شادی آفرین ایران را، چون چهارشنبه سوری و نوروز و سده و مهرگان، نفیر کشیدند. اما به کوری چشم این ضد سُرور و سورچرانی و شادی و شادمانی و شادخواری و شادکامی، این سنن باستانی و ملی هر بار سمندروار از خاکستر ِ آتش برخاسته و آتش به هستی جانوران ِ دد منش ِ به ظاهر ایرانی ِ آدم نما زدند.
و آنانیکه نتوانستند بر این سنت های دیرپای و دیرزی و شادمانی آفرین ظفر آیند، آنها را به مرام چرکین و ننگین خود آلودند تا آن را از محتوی تهی کنند.
پرچمدار این رجاله گان تاریخ ملا محمد باقر مجلسی است که در کتاب " سماء و العالم " نوشت:
" به روایت امام جعفر صادق در این روز حضرت محمد در دشت غدیر خم برای حضرت علی از مردم بیعت گرفت و در همین روز حضرت علی به مردم نهروان غالب شد. و در همین روز امام دوازدهم که فعلاً از دیده ها پنهان است، مجدداً ظاهر می شود".

 باز از
" امام جعفر صادق" و سلمان فارسی نقل شده است که " آدم در آغاز فروردین آفریده شده و آن روز فرخنده ای است برای طلب ِ حاجات و برآورده شدن آرزوها و زناشویی و مسافرت ".
همه این ترفندها جهت فراهم آوردن شرایطی بود که با نهادینه کردن تاریخی دروغین از اسلام وارداتی و چسباندن آن  به نوروز، این روز همیشه ایرانی را رفته رفته به نام کسانی کنند که ذاتاً با نوروز بیگانه و ضد آن بودند و هستند.
اگر تا دیروز تشخیص و صحت این سخن، سخت و دشوار بود، امروز اما با به قدرت رسیدن رجاله گان ِ تاریک خانه تاریخ، آنها پروایی ندارند که بگویند این روز ملی را حذف کنید و جای آن تولد جعفر بن محمد و یا ام کلثوم را بگذارید. بطوریکه روزنامه وابسته به بیت رهبر" معظم " در این باره نوشت:

اين ارگان خبري متعلق به خامنه اي ، كه گويي مرگ رژيم اسلامي را در نوروز و مراسم نوروزي از جمله چهارشنبه سوري ، مي بيند از جمله نوشت "اگر تعطيلات نوروز حذف شوند ، هم به اقتصاد كشور كمك مي شود ، هم از افت تحصيلي دانش آموزان كاسته مي شود و هم خانواده ها و مردم از سرسام گرفتن و مصيبت نجات مي يابند."
ياد آوري مي شود که همين روزنامه حكومتي ، ضمن انتشار خبري ، از حذف تعطيلات نوروزي توسط نمايندگان مجلس آخوندي خبر داد و ضمن ابراز خشنودي از آن " از جايگزين شدن تعطيلات مذهبي همچون ” ميلاد امام جعفر صادق “ بنيان گذار مذهب شيعه و ” شهادت ام كلثوم “ به جان تعطيلات ملي حمايت کرده بود. "       
***
میزان ویرانگری و تخریب هویت و فرهنگ و سنن ایران و ایرانی به حدی بود که نیاکانمان را وا داشت برای حفظ آثار باقی مانده از دوران مجد و شکوه ایران و ایرانی از تعرض بیانگردان و راهزنان ضد آبادی و شادمانی، آنها را با نامهای دین وارداتی ِ سامی بیامیزند.
چنانکه تاریخ گواهی می دهد، سعدابن ابی وقاص پس از وارد شدن به تیسفون
" فرمان داد تا در شهر مسجدی بسازند و از آن پس به جای آتشگاه و باژ و برسم و زمزمه در این شهر بزرگ که سالها مرکز موبدان و مغان بود، جزء بانگ اذان و تهلیل و تسبیح چیزی شنیده نشود ".
هر چند چنین تصمیمی سبب ساز حفاظت از میراث فرهنگی گشت اما چنین رنگ و لعابی به این ارزشها در درازمدت باعث شد که جدا سازی بسیاری از سنن ملی ایرانی از سنن بیگانگان دچار مشکل شود.
مثلاً برای حفظ آرامگاه کورش آن را قبر ِ ام النسا و یا مقبره مادر سلیمان خواندند و یا آتشکده آذرگشسب و تحت جمشید را تخت سلیمان نامیدند. بطوریکه در تغییر این نام ها به قدری افراط شد که در قرن چهارم نویسندگانی چون ابن حوقل در کتاب صورت الارض و استخری در مسالک و الممالک و در قرن پنجم ابوریحان بیرونی در آثارالباقیه عن القرون الخالیه و ابن بلخی در فارسنامه و محمد بن محمود بن احمد طوسی در کتاب عجایب المخلوقات و غرائب الموجود خود را مجبور دیدند که انتساب تخت جمشید را به سلیمان تکذیب کنند.
توضیح
یکی کردن جمشید  و سلیمان پس از حمله اعراب بی علت نبوده است. زیرا جمشید و سلیمان هر دو شاه و پیغمبر بودند. هر دو تخت جواهر نشان ساختند. هر دو کارهای خارق العاده انجام دادند. هر دو به آسمان رفتند. منتها تخت جمشید را دیوان به دوش کشیدند و قالیچه سلیمان را باد به حرکت در آورد. هر دو از قدرتی که منشاء خدایی داشت، بهره مند بودند. هر دو بعداً از لطف خدا دور شدند.
یکی به سبب غرور و خوردن گوشت و دیگری به سبب ازدواج با دختران غیر سامی و بی عدالتی.
بنابر آنچه در بالا آمد، ایرانیان با نبوغ فکری برای حفظ آثار باستانی و ملی و پاسداری از میراث فرهنگی با چنین شگردهایی توانستند آنها را حفظ کنند.
***
همانطور که در بالا آمده است، نوروز بیگمان منطقی ترین و دل انگیز ترین جشن ها، برای اثبات آغار سال است. زیرا با عید طبیعت و جوان شدن دشت و دمن و کوه و کوهسار و آبشار و جویبار و برابری شب و روز همزمان وهماهنگ است.
همچنین نوروز و آغاز تحویل سال با اعتدال ربیعی همراه است و آن هنگامی است که خورشید روی مدار استوا قرار می گیرد  و روز و شب با هم برابر می شوند.
نوروز عید ِ طبیعت است که پس از خواب زمستانی بیدار می شود و لباس کهنه را به دور می افکند و جامه نو می پوشد.
نوروز همچنین، عید تعادل ِ طبیعت در مدار منظومه شمسی است و به پاس چنین تعادلی، طبیعت ِ گل افشان و سبزپوشان، لاله ها را در لاله زاران، آبشاران را در کوهساران و جویباران را در چمن زاران زندگی می بخشد.

  به همین منظور ابوریحان بیرونی در " التفهیم لاوایل صناعه التقویم " در باره  رسوم پارسیان، اینکه نوروز چیست؟ می فرماید:
" نوروز نخستین روز از فروردین ماه...و پیشانی سال نو است و ششم فروردین ماه نوروز بزرگ باشد.
زیرا که خسروان بدآن پنج روز، حق های حشم ( خویشان و چاکران ) و گروهان بگذاردندی و حاجت ها روا کردندی و آن گاه بدآن روز ششم خلوت کردندی، خاصگان را و اعتقاد پارسیان اندر نوروز نخستین است که اول روزی است از زمانه و بدو ملک آغازید گردیدن ".
و ادامه می دهد " به باور پارسیان در این روز، جهان هستی یافت و آفرینش آغاز گردید ".
خیام در نوروزنامه می نویسد.
 " و گویند چون ایزد تبارک و تعالی بدآن هنگام که فرمان فرستاد که ثبات گیرد تا تابش و منفعت او به همه چیزها برسد، آفتاب از سر حمل برفت و آسمان او را برگردانید و تاریکی از روشنایی جدا گشت و شب و روز پدیدار شد و آن آغازی شد بر تاریخ جهان را ".

" از دیدگاه دینی، مراسم جشن نوروز همیشه با خواندن جَشَن آغاز می شود و زرتشتیان پیش از دید و بازدید ِ نوروزی به " در مهر " و پرستشگاه های خود می روند و ستایش خداوند را به جای می آورند.
شاهان هخامنشی در این روز در تالار آپادانا بار عام می دادند، نمایندگان کشورهای خارجی، استادان، گروه های مختلف به پیشگاه شاه بار می یافتند، هدیه می دادند و هدیه می گرفتند.
داریوش کبیر در نوروز هر سال به معبد بابل می رفت و دست رب النوع بابل را می گرفت.
شاهان ساسانی با شکوه فراوان، نوروز را جشن می گرفتند. پادشاه با جامه ابریشمی در بارگاه می نشست و موبدان ِ موبد با سینی بزرگی که در آن، نان و سبزی و شراب و انگشتر و شمشیر و دوات و قلم و... بود با اسب و باز به پیش شاه می رفت و شادباشی به این عبارت می گفت:
" شاها!
 به جشن فروردین به ماه فروردین، آزادی گزین بر داد و دین کیان!
 سروش آورد ترا دانایی و بینایی و کاردانی!
 و دیر زیوی با خوی هژبر!
 شادباش به تخت زرین!
 انوشه خور به جام جمشید و آئین نیاکان!
 در همت بلند باش!
 نیکو کاری و داد و راستی نگاهدار!
 سرت سبز و جوانی چون خوید!
 اسب کامکار و پیروز به جنگ!
 تیغت روشن و کاری به دشمن!
 بازت گیرا و خجسته به شکار!
 کارت راست چون تیر!
سرایت آباد و زندگی بسیار باد! "

پس از چیرگی تازیان، در زمان بعضی از خلفای اموی و عباسی، جشن نوروز با شکوه برگزار می شده است. مثلاً آمده است که عمربن عبدالعزیز خلیفه اموی و معتضد خلیفه عباسی با تقلید از سنت ساسانیان، لباس زربفت می پوشیدند، روی تخت می نشستند و سپس یک تن خوش صدا و خوش قدم به نام " امیر نوروزی " یا " میمنت " پروای ورود می خواست و شادباش می گفت.
در زمان دیلمیان، غزنویان و سلجوقیان هم جشن نوروز برگزار می شد.
از زمان ساسانیان رسم بود که 25 روز پیش از نوروز بر روی هفت ستون گلی، غلات یا حبوبات می کاشتند و هرکدام محصولش خوب می شد، باور داشتند که آن محصول در آن سال خوب می شود. خانه تکانی، لباس نو پوشیدن، دید و بازدید و تبادل هدایا از سنتهای این عید است.
سفره هفت سین یا هفت شین ( گویا درست تر است ) که اشاره  به هفت امشاسپندان است...آتش، آیینه، اوستا، گلاب پاشی و نقل سفید، ظرف آب، آویشن، شاخه های سرو و مورد، پلوماهی، انار و آجیل همه مفاهیم نمادین ( سمبلیک ) داشتند.
جشن نوروز به بسیاری از کشورهای اسلامی، تا مغولستان در آسیا و مصر و زنگبار در افریقا رفت. اکبر شاه در هندوستان در سال 1584 نه تنها جشن نوروز و مهرگان را با شکوه هر چه بیشتر جشن می گرفت بلکه گاهنامه ایرانی زرتشتی با نام های فروردین، اردیبهشت را جانشین نام های تقویم اسلامی کرد. پادشاهان عثمانی نیز نوروز را جشن می گرفتند."
***
در غربت غریب غرب و شرق ایرانیان باورمند و عاشق به آداب و رسوم زندگی بخش نیاکانمان که سراسر شاد خواری و شاد خوانی و شاد رقصی و شاد گویی بوده است با جمع شدن در هیئت یک کنسرت و یا محفل َ رقص و آواز، شب های چهارشنبه سوری و نوروز را تا صبح به پایکوبی مشغول می شوند و با نوشیدن خون رگ  ِ تاک، گونه ها را ارغوانی ِ عاشقانه نقش می زنند. با هم این بیت شعر را که از دل بر آمده است، بخوانیم:
امشب ز شراب َ شهر َ یاران، مستم
با یار نشستم و به او، دل بستم
ای! می، تو گواه باش که من از دل و جان
از شوق وصال َ رخ َ یار سر مستم

پیمانه به دست، یار بغل، جرعه ای در کام
مستانه، نگاهی به ماه، لب به لب یار، به دست جام
بر بستر ِ شب، سفره دل را بگشائیم
شاداب برقصیم، بر این بام ِ سیه فام
بطوریکه تاریخ باستان ایرانیان گواهی می دهد، سراسر زندگی مردم پهن دشت ایرانزمین بر بستر شاد خوانی و شاد خواری و شاد گویی و شاد رقصی، سفره شادمانی پهن کرده بود و غم را در سرسرای کاشانه نیاکانمان مکانی نبوده است و حتی در مرگ عزیزان خود لباس سفید می پوشیدند و باور داشتند که شادمانی فروخفته در عزیز از دست رفته را باید در زندگان شکوفا کرد. به همین مناسبت سراسر ایام سال را با جشن و سرور بدرقه می کردند.
اما افسوس و صد افسوس با حمله تازیان به ایران، اعراب مهاجم ِ ضد فرهنگ ِ شادی و شادمانی، این فرهنگ غنی شاد را به ماتم و ناله و لابه و عزا تبدیل کردند. بطوریکه سکان دار این فرهنگ عزا از طایفه تازی شده، امام محمد غزالی در کیمیای سعادت سفارش می کند که:
" ایرانیان جشن نوروز و سده را نگیرند! چراغانی نکنند! لباس نو نپوشند! بر عکس عزاداری کنند تا مجوس از بین برود!"
و اما امروز رهرو راستین آن ابله مرد خرافه پرست و جنون نگر، آخوندی مرتجع بنام خزعلی اظهار لحیه می کند.
" روزی به آیت الله جنتی که از رفقای خوب من است گفتم که چرا مردم جوانه زدن درختان را در بهار جشن می گیرند ولی روزی را که پیامبر اکرم دستان علی را به عنوان جانشین خود به آسمان بلند می کند، همچون نوروز جشن نمی گیرند..." و افاضات خود را چنین ادامه می دهد " علی اگر پرسید جوانه درخت عید اول بود و من عید دوم چه خواهیم گفت... به واقع آیا صحیح است که جوانه زدن درختان را جشن بگیریم ولی روز عید غدیر را به عنوان عیدی بزرگ قلمداد نکنیم...شماها باید زمینه را برای اعلام کردن غدیر به عنوان عید بزرگ شیعیان فراهم آورید. اگر در نوروز به فرزندان خود 100 تومان عیدی می دهید در غدیر 500 تومان بدهید. اگر در نوروز برای خانواده خود و همسرتان لباس هشت هزار تومانی می خرید برای عید غدیر لباس پانزده هزار تومانی تهیه کنید. در این صورت بچه ها و خانواده ها شجاع می شوند و تبدیل به امثال رجایی و باهنر خواهند شد و درعین عظمت همچون رجایی سوار اتوبوس خواهند شد".
اما بر خلاف خواست این از گورگریختگان تاریخ، مردم ِ با فرهنگ ایران، این جشن ها را به کوری چشمان ِ ذلت پرست و عزا دوست، زنده نگاه داشتند و امروز هم با شکوهی بی همتا آن را پاس و عزیز می دارند.
بویژه از جشن های ملی، سه جشن نوروز، مهرگان و سده، امروز هم با شکوه هر چه تمامتر در پهن دشت ِ بی کران سرای ایران زمین برگزار می شود و در کنارشان جشن های سوری و یلدا با جلوه های خیره کنندهء چشمان، در هر سرا و مکانی از ایرانیان، با شادی و شادمانی و شادخواری برگزار می شود.

۱۳۸۹ اسفند ۲۲, یکشنبه

زاد روز ِ رضا شاه بزرگ خجسته باد




بیست و چهارم اسفند ماه در تاریخ پر فراز و نشیب ایران، روزی است که آسمان ایران از تیرگی ِ ابرهای سیاهی که چادر ِ شب را در دل و دیده و تن ملت ایران گسترده بود، با طلوع ستاره ای آغاز شد که در درخشش آن، آسمان ایران لاجوردی گشت.
خرافات و جهل پروری ِ دوران ِ دراز ِ قاجاریه، ایران نیمه جان را پس از دیندارن سفله ی صفویه در تمامیتش به قهقرا و نابودی کشانده بود.
هر چند در واپسین روزان ِ حکومت ِ جهل و جنون ِ پسران و دنبالچه های حسن خان اشاقه باش، انقلاب مشروطیت به همت ِ مردان ِ ایران دوست به وقوع پیوست. اما خواست ها و برنامه های انقلاب در اثر کارشکنی و بی کفایتی ملایان و رهبران انقلاب عقیم ماند.
در آن آشفته بازار ِ هرج و مرج ِ سیاسی و اجتماعی، راهزنان و کردنکشان و باج بگیران بر طبل پاره پاره کردن کشور ایران دم گرفته و هر یک گوشه ای از ایران را جدا کرده بودند.
امنیت در تمامی کشور رخت بر بسته بود و هیچ کس بر جانش ایمن نبود.
در این اوضاع نابسمان، نیروهای چپ و راست آن دوران به تنها چیزی که فکر نمی کردند، چهارچوب ارضی ایران بود.
آنانیکه کرملین را قبله ی خود کرده بودند تا توان داشتند می خواستند صفحات شمال کشور را در دهان ِ ویل ِ کشور جدید کمونیستی فرو کنند و آنانیکه به طرف انگلیس دولا و راست می شدند، بی پروا صفحات جنوبی را از تن ایران جدا کرده بودند.
در سراسر ِ ایران ترس و وحشت و راهزنی و کردنکشی بی داد می کرد.
به نظر می رسید دیگر هیچ امیدی برای بر پا نگه داشتن ایران نمی رود.
روزها، تیره و تار، در دیدگان ِ وطنپرستان، سیاهی نشانده بود
شب ها از همیشه بیشتر ظلمت می بارید
جهل و نادانی و فقر و گرسنگی بیداد می کرد
کشور در تمامیتش به انتهای عقب ماندگی، عقب کشیده شده بود
زنان به شدید ترین وجه ممکن اسیر و در خانه فقط کنیز شده بودند
هیچ آینده ای که بشود ایران را از آن فاجعه ی مرگبار رهانید، در تصور نمی آمد
آری:
24 اسفند ماه تولد قهرمانی است که در گذار ِ زندگی ِ پر تلاش و مهرش به ایران و ایرانی، توانست این فاجعه ی فرود آمده بر جان و تن ایران را، از آسمان ایرانزمین دور کند و کشور را به جایی برساند که تاریخ معاصر ایران به ایشان مدیون شود.
قهرمانی که در طی 16 سال همه ی عقب ماندگی و در ماندگی ایران و ایرانی را از بعد از سقوط ساسانیان با سازندگی و شکوفا کردن ایران در همه سویش جبران و به ایرانی شخصیت بخشید.
اما در مقابل این فدا کاری ِ بی همتا و عشق بی دریغ رضا شاه به ایران و ایرانی، نا ایرانیانی در طیف های مختلف چپ کمونیستی و مذهبی های مرتجع صف کشیده بودند تا این هویت ایرانی ِ بدست آمده با خون ِ جگر را در دهان انترناسیونالیسم کمونیستی و یا اسلامی بی رنگ و ایرانی را از ایرانیت تهی کنند و سپس آنها را به " خلق و یا امت " فرو کشتند. زیرا جملگی در خشش ِ چنین حرکت غرور آفرین ملی و ایرانی را خاری در چشمانشان می دیدند و از این بابت با تمامی توان در جهت تخریب این شخصیت بزرگ و سازنده ی ایران نوین دست یکدیگر را فشردند تا با خاک پاشیدن به چشمان ِ وجدان و جوانان و آیندگان ِ ملت ایران، کشور سر بلند کرده ی ایران از قرون اعصار ِ عقب ماندگی را تقدیم از گور گریختگان تاریخ کنند.
و شکفتا این به ظاهر ایرانیان اما در واقع ضد ایران و ایرانی هنوز هم برای کسی دل می سوزانند که در پرونده اش  چیزی جزء کینه پروری و تخم دو زرده گذاشتن و حمایت از مرتحع ترین بخش روحانیت در ترویج تروریسیت از خود باقی نگذاشته است و نمونه ی اخیر این حرکت ِ بغایت ضد ایرانی و ارتجاعی که به تازگی  افشا شده است کمک به آخوندهای ارتجاعی برای چاپ و نشر رایگان کتاب تروریستی فلسطین است که تو سط اکرم زعیتر نوشته شده و رفسنجانی آن را ترجمه کرده است.
و این در حالی است که این رجالگان تاریخ به صورت شخصیتی چنگال جنون آمیرشان را فرو می کنند که اگر همین قهرمان و شخصیت قرن بیستم  در تاریخ ایران ظهور نمی کرد، نفتی نبود که آنها برای به اصطلاح ملی کردن آن بازار گرمی کنند.
و دردا که هنوز هم از خواب غفلت بیدار نشدند و کماکان در جهت تخریب هر چه بیشتر ایران و تاریخ بی دریغ به نفع آخوندهای حاکم و اسلام سُفله پرور حمالی می کنند.
به عنوان یک ایرانی که به کشورم مهر می ورزم و عشقش در دلم فروزان است در مقابل این قهرمان ِ سر فراز ِ ایران ِ نوین کلاه از سر بر می دارم و در مقابلش در کمال ادب خم می شوم و به روان پاکش درود می فرستم.

زاد روز قهرمان ایران ِ نوین رضا شاه بزرگ بر تمامی ملت ایران خجسته باد!

www.apanahan.blogspot.com
a_panahan@yahoo.de


غزلی برای چهارشنبه سوری



شاد شادا آمد از راه جشن سوری وُ سرور
آتش افروزیم کهندشت ِ وطن را پُر غرور

گو به ساقی تا همه پیمانه ها را پر کند
جام ها بر هم زنیم در گرد آتش، رقص و شور

پایکوبان، پیکر خود را پچرخانیم به رقص
دست افشان دور کنیم غم را ز دلها دور ِ دور

پر زنان، پروانه وار، بر گرد ِ آتش چرخ زنان
ز آتش ِ سوری، شب تیره بسوزانیم به نور

وقت ِ آن است با شرابی گونه ها  گلگون کنیم
تا شود کور چشم ِ جهل ِ چشم خرافات کور ِ کور

حال با هم ترانه ی زیبای گیلکی ِ کاکولی را با صدای بی نظیر خانم شیلا نهرور در گوش جانمان عسل باران می کنیم
http://www.youtube.com/watch?v=2VPHVxlI3Rs

احمد پناهنده
الف. لبخند

آتش ِ جشن ِ سوری فروزان باد


در آغاز ِ این جُستار مایل هستم ترانه ی بی همتای گل ِ پامچال را به همه ی عاشقان فرهنگ ایرانزمین و بویژه گیلان عزیزم تقدیم کنم.
پس با هم این ترانه ی زیبا و دل انگیز را در جان و دل عاشقانه فرو می دهیم و سپس جُستار سوری را در لذتی کامروا در خود عشق افشان به جشن می نشینیم و سپس پروانه وار از روی شراره های آتش پرواز رهایی می کنیم.
***
از سی و یک جشن سالیانه که نیاکان ما در هفتاد و سه روز برگزار می کردند، افزون بر سه جشن سده، آذرگان و اردیبهشتگان، جشن چهارشنبه سوری است که به پاس و بزرگداشت آتش آن را گرامی می داشتند و جشن می گرفتند.
در میان این جشن ها که به مناسبت و گرامیداشت آتش برگزار می شد ومی شود، جشن چهارشنبه سوری به دلیل نزدیکی و گاهاً همزمانی با جشن بزرگ و سالار ِ نوروز از و یژه گی، جنب و جوش و شور و شیدایی والایی برخوردار است. بطوری که در سراسر ِ پهن دشت ِ بی کرانسرای ِ ایرانزمین، در شب چهارشنبه سوری، فروغی از شراره های آتش، دل و جان ِ شب قیرگون را می درد و سرخی شفق گون را بر چهره شب می افروزد.
در این شب ِ نشاط  و گرما بخش ِ شراره های ِ آتش، همواره فریاد شادی و شادمانی ِ پیر و جوان در جای جای ِ جامعه، آهنگی گوشنواز و رقص وُ پایکوبی ِ چشم نواز را در هیئت ِ کنسرتی به وسعت ایران چه در گذشته آواز می داده است و هم اکنون نیز فزون تر آواز می دهد.
شب چهارشنبه سوری شب ِ عاشقان دلباخته ای است که می توانند در این شب ِ بی همتای شادمانی، معشوق را به سیری دل و جان نظاره کنند و حتی در سرور و شادی ِ فضای ِ دلکش ِ دود ِ اسپند، دست یار را به قدر فرو نشاندن عطش، بفشارند.
از دیر باز تا جایی که در خاطره ام ضبط و ثبت شده است، ما کودکان و نوجوانان ِ بی قرار ِ آن روزهای خوش و سرمست و آفتابی و شادمانی، هرساله برای استقبال از نوروز ِ جوان کننده ی طبیعت ِ سبز و دیده و دل، کودکانه و سپس جوانانه اما عاشقانه ابتدا به پیش باز " جشن سرخ ِ آتش " در آخرین شب ِ چهارشنبه ِ سال می رفتیم.
میدان شهر " لنگرود " ولوله ای از شادی و سرور ِ جمعیت در فضایی از یگانگی بی همتا موج می زد.
دود ِ اسپند در شعاع نورانی لامپ و چراغ ِ زنبوری، حلقه ای از مستان شب را جار می زد و عطر دل انگیزش، مستی شب عاشقان را در تن ما فرو می داد.
دست فروشان، دانه های اسپند را همراه با براده چوب با الوانی از رنگها می آمیختند و آن را در طبق های جداگانه بر روی بستر گاری ِ دستی عرضه می کردند.
منقلی کوچک در مرکز گاریها ی دستی با زغال سرخ وُ بور، دانه های اسپند را در داغی جانش می ترکاند و عصاره معطرش را به ازدحام شب چهارشنبه سوری می پاشاند و عشق رنگین را به عاشقان فرهنگ ایرانی هدیه می داد.
سوزن و سنجاق و جوراب و روسری و دستمال و کفش و پیراهن بر روی هر بساطی جلوه ای از فراوانی و فزونی کالای زندگی را در دیده نوازش می کرد.
جار وُ هوار ِ دست فروشان ِ شب، با آوازی خوش و آهنگین، گوشها را نوازشی دلپذیر می داد.
حلقه های جمعیت از زن ومرد، دختر و پسر بر دورا دور ِ هر بساطی رونق آن را بر رخ می کشیدند.
جوانان اما در سودای دیگری بسر می بردند.
زیرا این شب، شب عاشقان بود.
شب دیدار ِ یار از رخ ِ دلدار و بوسه بر لب ِ تبدار.
شب گشایش نگاه ِ معشوق به عاشق و خنده ی عسلین و ناز و عشوه از هر دو دلدار.
منتظران، چنین شبی را با سرمستی، هر لحظه اش را غنیمتی قیمتی می دانستند و با نوش، هوش را مدهوش اما شب را با شور و شیدایی، جلوه ای عاشقانه می بخشیدند.
دخترکان برای دیدن یار، عیارترین پوشاک را بر تن می آراییدند و با خوشبوترین عطر ِ دل انگیز، خود را معطر می کردند و با آرایشی متین به عشق دیدار ِ یار با خواهر و مادر از خانه، خروجی عاشقانه می زدند.
عاشق در انتظار دیدار ِ معشوق سرو مویش را آب شانه کرده، در گوشه ای، چشم به مسیری دوخته بود تا آمدن یار را در جان و دلش جشن بگیرد.
مادران می دانستند اما چشم فرو می بستند که دخترانشان به هوای دیدن یار، شب ِ بی قرار را به انتظار نشسته اند.
اما چه باک!
بگذار این شب ِ سرفراز و شادمان ِ سالانه را خوش باشند. زیرا مادران هم  در این شب ِ عاشقان، شادمان  بودند. و حسرت و محرومیت ِ جوانی خودشان را در عشق و دلدادگی دخترکان و پسرکان ِ شب ِ عاشق، جبران می کردند و به ثمره خودشان، جان و توان ِ سالار زیستن می دادند.
بچه های بازیگوش دور از غوغای جوانان ِ به بلوغ رسیده در فضایی از شیطنت، چادرهای دو زن را از پشت به هم سنجاق می کردند و در گوشه ای به تماشای ِ رسوایی ِ افتادن چادرهای زنان، به انتظار می نشستند و خنده های شکرین ِ کودکانه را که از دل و جانشان بر چهره شان ظاهر می شد، سر می دادند.
شهر در غوغای شادی ِ ازدحام غرق بود و شب را آرام و قرار نبود.
در کوچه ها و پس کوچه های خلوت ِ شهر، دلداده گان، فضای دلتنگی خلوتکدهء کوچه ها را با سرگذاشتن بر شانه های یکدیگر و نجواهای بی قراری و اشک عطش عشق، روشنی عاشقانه می بخشیدند.
شب بیدار و آسمان با چراغک های چشمک زنش ماه را به میهمانی عاشقان سور ِ سوری دعوت کرده بود.
هوای دلپذیر ِ بهاری، گونه های شفق گون مستان شب را نوازشی فرح بخش و جانانه و جوان کننده می داد.
در غروب ِ آفتاب، جلوه های جشن ِ سوری با کوپه کردن خار و خاشاک و ساقه های خشک شده ی برنج در هفت تل جدا از هم با نام هفت امشاسپندان آغاز می شد.
آتش ِ کوپه ها در سراسر شهر، شب را از هویت ِ ظلمت گون ِ خویش تهی کرده بود و پرواز پروانه وار پیر و جوان از روی کوپه های آتش، جشن سوری را با آوای " سرخی تو از من، زردی من از تو " طنین افکنده بود.
همه جا آتش بود و شراره های آتش زبانه می کشید.
اهل دلان و شب زنده داران با نوشیدن خون ِ رگ ِ تاک چهره های خود را در همبستگی با آتش ِ سوری، آتش گون و ارغوان نقش می زدند.
عطر دل انگیز ماهی پلو از هر خانه ای فضای شب ِ سوری را معطر کرده بود و سبزیهای تازه روی سفره شب ِ چهارشنبه سوری باغچه سبز را در کنار سفره دامن گستر کرده بود.
در هر خانه ای، شادی و سرور موج می زد و کودکان هدیه خود را از پدر و مادر در ازدحام شادمانی خانواده، دریافت می کردند.
البته مراسم این شب در جای جای جامعه زیاد و متنوع است و تاکنون بوسیله عاشقان سنن ایرانی در این باره قلم زده شد و این قلم برای طولانی تر نشدن مطلب از آنها صرف نظر کرده است.
*** 
باور کنید وقتی که این سطور را می نویسم، خود را درشب چهار شنبه سوری سالهای پر شور و شر ِ جوانی ام احساس می کنم و آن لحظات شیرین زنده گانی را که با رسوایی و شیدایی همراه بوده است،در جلوی دیده گانم چون فیلمی برروی پرده سینما به نمایش در می آید و احساس می کنم، آنجا هستم. و چه خوشحالم که آنجا هستم و در روزهای آفتابی بسر می برم و دنیا را زیر نگین جوانیم دارم.
اما افسوس که قدر نشناختیم و با لگد جهالت، هر آنچه را که داشتیم، جفتک انداختیم و بر سرمان خراب و آوار کردیم و جامه سیاه پوشیدیم و فرهنگ عزا و ناله و مرگ و سینه زنی و قمه زنی را به استقبال شتافتیم.
آری:
ما قدر  نشناختیم
ما ناسپاسانه دستاوردهای ملی و میهنی مان را با لگد جهالت کوبیدیم
ما بر روشنایی و سپیده سحر تاختیم و شب را به استقبال شتافتیم
ما زیبایی و رعنایی را در چنگال دریدیم و کهنه پرستی و زشتی و نکبت را بی صبرانه به انتظار نشستیم
ما چهرهای شادمان و آفتاب گون را به نفرت آمیختیم و عبوس سالاری و افسردگی مذمن را سلام کردیم
ما قدر و اندازه نشناختیم، با دیو جماران ساختیم، بر خود تاختیم، هر آنچه داشتیم، باختیم، و افسار گسیخته به سوی مرگ شتافتیم
ما . . .
آه
ما . . .
قدر نشناختیم
در پایان مایل هستم شما را به گیلان ِ جانم ببرم  و ببینیم که مردم ساده دل شهر لنگرود این جش آتش ِ شادمان را چگونه بر گزار می کردند و به چه رسوماتی باور داشتند.

کول کوله چار شمبه *

در آخرین سه شنبه شب سال ِ کهنه، مردم شهر لنگرود هیجان بیشتری پیدا می کنند. پیر و جوان، زن و مرد، در کوچه ها و محله ها وحتی خیابانها ساقه های خشک شده برنج ( کولوش )، همچنین چوب های نازک ِ خشک شده و کئونه جارو ( جاروی کهنه ) را آتش می زنند و بَل بَل َ آتیش (  آتش ِ شعله ور ) روشن می کنند و از روی آن می پرند و می خوانند:
کول کوله چارشمبه بَدَر
سال بَدَر ( کهنه سال بیرون! )
ماه بَدَر   ( ماه بیرون! )
سینزه بَدَر  ( سیزده بیرون! نحوست بیرون! )
بعد از آتش افروزی و پریدن از رو آنها به کارهای زیر می پردازند:
* حتمأ یک چیز نو می خرند
* ( ساتور تخته ) تخته ساتور را ( تخته ای که سبزی و پیاز را با ساتور بر روی آن خُرد می کنند ) حتمأ به صدا در می آورند زیرا معتقد هستند که شگون دارد.
* صبح زود ِ بعد از آئین کول کوله چهارشنبه بدر، زنهای خانه دار، اطاق ها را با جاروی تازه ای تمیز می کنند. آت آشغالها را در بیرون اطاق گرد می آورند و روی ِ لت پاره (  تکه ای از تخته ) یا بَشکَسَه گَمج ( دیگ سفالین ِشکسته ) می ریزند و آن را کنار " راشی " ( گذرگاه ) می گذارند و پشت ِ سر خود را نگاه نمی کنند و به خانه باز می گردند.
به هنگام بردن آشغال به خارج از خانه، کسی نباید آنها را ببیند زیرا عقیده دارند که این کار شگون و میمنت دارد.
* در روز چهارشنبه سوری هیچکس به خانه کسی مهمانی نمی رود.
* برای شام، تره ( نوعی خورشت از انواع سبزی های کوبیده شده با تخم مرغ که در تابه سرخ می کنند) آماده می کنند.
* انواع ماهی ( دودی، شور، سفید، کولی ( نوعی ماهی کوچولو )) را روی سفره می آرایند.
* دختران ِ دم ِ بخت را با جارو از خانه بیرون می کنند و بعد یکی از بستگان میانجیگری می کند و او را به خانه می آورد تا در سال ِ جدید شوهر پیدا کند.
* سوخته های هر چیزی را که آتش می زنند و از روی آن می پرند، زیر درختان می ریزند.
* بعصی از زنها به چاه دباغ خانه می رفتند و از پسر نابالغی می خواستند که بند تنبان شان را بگشاید تا در سال جدید بختشان باز شود.
* بعضی ها به فالگوش اعتقاد داشتند. مثلأ در همه شبهای چهارشنبه، خصوصأ شب چهارشنبه سوری، برای برآورده شدن خواستشان، نیت می کنند.
برای این کار پارچه ای به عرض دو تا سه و به طول بیست تا بیست و پنج سانتیمتر ( آب ندیده ) و دوک ِ کج ریسی ( نوعی ابریشم ِ مخصوص ِ چادرشب بافی ) را برمی دارند. دوک را وسط پارچه می گذارند و دو سر پارچه را با یک دست می گیرند و می کشند و با دست دیگر، محل ِ تا شده را به دور ِ دوک می پیچند و در گوشه ایوان می گذارند وخود در اطاق می نشینند. پس از نیم ساعتی، دوک را برمیدارند و دوسر پارچه را می گیرند و باز می کنند.
اگر دوک، خارج از پارچه قرار گیرد نیت برآورده می شود ولی اگر دوک در داخل دوسر پارچه قرار گیرد، نیت باطل است.
چهارشنبه سوری همه شما شادمان و آتش افشان باد
* برگرفته از کتاب ِ آئین ها و باورداشتهای ِ گیل و دیلم اثر زنده یاد، عزیز ِ جان محمود پاینده لنگرودی
a_panahan@yahoo.de

۱۳۸۹ اسفند ۱۵, یکشنبه

مادرم، همسرم، خواهرم، دخترم روزتان همایون باد




ای داد! این خواهر من نیست که این چنین بی رحمانه توسط ِ گرگان ِ درنده خو در زیر ِ مشت و لگد و هزاران تهمت و هتک حرمت، به زور به داخل ماشین برده می
 شود، در حالی که شیون سر می دهد که نمی خواهد؟


این خواهر تو نیست که توسط دو جانور در حالی که روسری بر سرش نیست با لگد به داخل ماشین پرت می شود؟


اینها خواهران ما نیستند که هروز توسط  اوباشان ِ شب پرست ،  ضد زیباییها، ضد رنگهای روشن و ضد آفتاب، به گناهی که نکردند فوج فوج دستگیر وتحقیر می شوند؟
آن هنگام وقتی که صحنه دل آزار ِ چهره خونین خواهرم رادیدم که خفّاشان شب، چنگال در تن و صورتش کرده بودند تا تمامی جانش را بدرند.


دلم

تَرَک برداشت
جگرم

ز خون پُر شد

و سرشک
 ازدریاچه ی چشمانم
جاری
تنم
لرزید
و التهاب
خواب را
از من
دریغ
دست خودم نیست
زیرا خود
سالهاست
که خونین جگرم
و درد
در دل ِ دگرگونم
انبار

و غم

در درونم
تلنبار
و راستی گناهشان چیست که این چنین بی حرمتی و ستم به آنها روا می شود؟
مگر زیبایی در جامعه ممنوع است که اینچنین بر گلها، هجوم ِ گراز گونه می برید؟
تو تحریک می شوی به درک اسفل، برو خودت را نابود کن و یا پائین تنه ات را گِل بگیر!

جامعه جوان ما گلها را دوست دارند و از بویشان لذت می برند

آواز پرندگان را بر جان، چنگ می نوازند

آفتاب را با چهره ی گشاده، آغوش می گشایند
دریا را با بلورین اندام خود نوازش می دهند
صحرا را چون اسب سرکش، برهنه می خرامند
شقایق زارن را عشق افشان، آتش فروزانند
جویباران را به نسیمی جانبخش؛ شادمانند
کوهساران را متانت و وقار، سرفرازند
آبشاران را در هم همه آبها، رقصانند
چایزاران را به بوی ِ معطر چای ِ بهاره، دست افشانند

برنجزاران را به طعم ِ رایحه ی تازه- خوشه ی برنج، پایکوبانند

لاله زاران را به لطافت ِ گلبرگ ِ گل، شاد و شادابند
چمن زاران را به بوسه ای از یار، در انتظارند
بهاران را در باغ ِ پر درخت ِ انار میهمانند
آنوقت شما بی حرمتان، بر خواهران ِ من و ما چنگ می درید و اشک به چشمان ِ آنها می آورید؟
تو چی می فهمی زیبایی یعنی چه؟

تو چی می فهمی شیدایی یعنی چه؟

تو چی می دانی رعنایی یعنی چه؟
تو چی می دانی شادابی یعنی چه؟
توچی می دانی دلربایی یعنی چه؟
تو چی می فهمی رسوایی یعنی چه؟
تو چی می دانی عشق یعنی چه؟
وقتی که در مغزت، انبانی از تیرگی، اندیشه ات را چون زغال سیاه کرده است، قدر گل را چون خار ِ بیابان می پنداری و از رنگها، سیاهی شب را به دل و جان مرده ات، دوستدار .
تو چی می فهمی که رنگهای روشن، شاداب کننده دیده و دل هستند و با آفتاب دمساز؟
تو چی می دانی بستر ِ آبی ِ دریا، نوازشگر ِ تن ِ مخمل گون ِ زیبایی سالاران را در انتظار است؟ 
و تو با چهره ی مالیده از گِل، باتلاق ِ جنون ِ شب را منتظر، تا بر سر بکوبی و زوزه شوم ازحنجره ی بیمار، بیرون.
تو چی می فهمی که لطافت چیست و جویباران، پای ِ برهنه ی پریوشان را آه می کشند تا نسیم ِ جانبخشش را در جان حیات فرو دمند؟
و تو آنوقت در مرداب لانه داری و  باتلاق پرست
می خواهی با دشنه و درفش خواهران ِ ما را در باتلاق ِ تیرگی فرو ببری؟
کسانی که از میان پرندگان به کلاغ سیاه عشق می ورزند، روزگار پیرامون را سیاه و تیره تار می خواهند.
به همین منظور است که زیباییها را در گونی سیاه می پیچند تا تیره گی را حاکم گردانند.
بیهوده نیست که بیشتر ایام ِ سال را با سوگواری و سیاهپوشی و گریه و ناله و بر سر کوفتن، به عزا می نشینند.
فرهنگ مرگ سالاری، شهید پروری و عاشورایی، حقا، فرهنگ ِ بی مایگان ِ زن ستیز و زیبایی کش است که از مکتب بیابان گردان، چون خزان سرد و سیاه، چنگال ِ خود را اختابوس وار در بهار ِ جان سرزمین ِ اهورایی ِ زیبایی سالار و زن سرور ِ ایران فرو  برده است.
و اما تو و شما که امروز اینچنین تیغ ِ جهالت بر صورت و تن خواهرانمان می کشید و با لگد جنون، تن ضعیف و نحیف آنان را کبود می کنید، باید بدانید که:
زنان ما مادران و خواهرانی چون ماندانا، رکسانا، پروچیستا، دقدو، منیژه، شیرین، آناهیتا، میترا، طاهره قره العین و ...داشتند و با زهرا و زینب و ام کلثوم و سکینه و رقیه و راضیه و ... هیچ تناسبی نداشتند و با آنها  بیگانه بودند.
خواهران و مادران ما بر تخت پادشاهی تکیه می زدند و یک امپراتوری عظیم را رهبری می کردند و با خانه نشستن و یا فقط امیال مردان را بر آورده کردن، بیگانه بودند.
زنان ما با لباس فاخر و آرایشی بی همتا با گیسوانی آراسته چون رودخانه ای جاری بر گردن و شانه، با عطر ِ معطر گلهای خوشبو در جامعه می خرامیدند و آن را زیر نگین خود داشتند و از لباس زمخت  و  تیره و تار ِ صحرا نشینان که خودشان را در چادر و چاقچور به بند کشیده بودند و چهره و موهایشان، رنگ آفتاب نمی دید، بیزار و بیگانه بودند.
زنان ما نمادشان آتش و روشنایی بود و نور را می بلعیدند و شب را خوار و زبون می داشتند.
و امروز تو و شما به خواهرم به مادرم به خواهران و مادرانمان هجوم می بری که در گونی سیاه بروند و شب را دمساز؟
زن ایرانی هرگز به چنین خفّتی تن نمی دهد که شما به اجبار سعی دارید، آن را تحمیل کنید.
زن ایرانی آزاده بوده است و می خواهد آزاده باشد. باورندارید؟
به تاریخ رجوع کنید!

اما افسوس که مشتی پا برهنه ی زیبایی کش بر بهار ِ بهشت ِ بوستان ِ ایرانزمین تاختند، گلها را پر پر کردند، زیباییها را به بند کشیدند و زنان سالار ِ ما را تا به قدرت رسیدن رضا شاه در گونی ِ سیاه پیجاندند و همه حقوق اجتماعی را از آنها سلب کردند.
این زنان که امروز توسط جاهلان و رهروان آن بیابانگردان اینچنین مورد ظلم و ستم و هتک حرمت قرار می گیرند، دختران آن مادرانی هستند که در 17 دی 1314 حجاب دست و پا گیر را از سر و تن خود دریدند و به آفتاب سلام کردند.
دختران آن مادرانی هستند که با مبارزاتشان از حق انتخاباب کردن و انتخاب شدن در 6 اصل اولیه ی انقلاب سفید  در ششم بهمن ماه 1341 برخوردار شدند.
دختران آن مادرانی هستند که بر مسند وزارت تکیه زدند و ملکه ایرانزمین شدند.
چگونه به شما زیبایی گریزان بگویند که نمی خواهند روسری بر سر بگذارند و کنیز وار در خانه بند شوند؟

مگر نمی بینید فریاد می کشند که نمی خواهند؟

مگر نمی بینید که با این همه بگیر و ببند و تحقیر و هتک حرمت، هر روز بیشتر از پیش بر حجاب اجباری شما هجوم می آورند و خواهران زینب شما را بیگانه می پندارند؟

بس کنید این معرکه ی زن آزاری را!

جمع کنید بساط خود را!
ببرید اسلامتان را از این خانه!

کنید گم! گورتان را!

تا کی حقه بازی؟
تا کی ظلم؟
تا کی دروغ؟

تا کی خرافات سالاری؟

تاکی فرو بردن مردم در چاه جمکران؟

اما با همه این ظلم و ستم و نامردمی، بدانید که دوره شما هم  توسط همین زنان که امروز زیر مشت و لگد و تحقیر و اهانت وهتک ِ حرمت ِ شما خرد و له می شوند، به پایان برده می شود.
و امروز این سالار زنان، پایان دوره خدعه و نیرنگ و نامردمی شما را در سراسر ایران با دریدن حجاب اجباری اعلام کردند.
آری:
این پیام را از حلقوم پر ازدرد ِ آن شیر زنانی که بر تاریکی هجوم برده اند، در غالب شعر گیلکی پائین که به همین منظور سروده شده است می توان دید.

ولی دُونَم، شیمِه دوره، به مَه سر                 ( ولی می دانم که دوره شما بسر آمده است )
شیمِه موش مردگی، خدعه به مه سر            ( و دوره موش مردگی و خدحه تان بسر آمده است )
مردم دِ حرف ِ مفت ِ گوش نوکونن                ( دیگر مردم به حرفهای مفت، گوش نمی کنند )
امروز، مردم، آخوند ِ پُشت کونن                 ( بلکه امروز، مردم به آخوندها پشت کردند و می کنند )
دِ حسین وسین گریه نوکونن                       ( دیگر برای " حسین " گریه نمی کنند )
عربون وسین ناله نوکونن                      ( برای عربها عزاداری و ناله نمی کنند )
دِ روزه و نماز نیه عبادت                          ( دیگر روزه و نماز، عبادت نیستند )
دِ مسجد شون، نیه مردم ِ عادت                  ( مسجد رفتن، دیگر، عادت مردم نیست )
دِ ریش و پشم نیه الگوی ِ مردم                 ( ریش و پشم، دیگر الگوی مردم نیست )
مکّه، امروز نیه قبله ی مردم                   ( حتی مکّه دیگر قبله مردم نیست )
چادر و روسری، گوره، کونن، گُم              ( چادر و روسری، گورشان را گم می کنند )
هر کس، آخوند بَبون، باید بشون قم           ( هر کس آخوند باشد و یا چون آخوند فکر کند باید برود قم )
دِ گل، بیرون هَنه، از توی ِ گلزار              ( کم کم، گل از توی گلزار، سَرَک می کشد و بیرون می آید )
علف ِ هرز، مینه، توی ِ چمن زار             ( علف های هرزه، دیگر در چمن زار شانسی ندارند و می میرند )
دِ شادی، جای ِ دل تنگین ِ گینه             ( دیگر این شادی است که جای دلتنگی ها را می گیرد )
یواشِ خنده، لبون ِ سر، نشینه             ( پس از آن خنده به آرامی روی لبان می نشیند )
عاشق، با معشوقش، دِ ترس ندانن       ( در این شرایط دیگر عاشق با معشوقش، هیچ ترسی ندارند )
بیرون، با هم شونن، سر خر ندانن        ( با هم بیرون می روند و دیگر سرخری نیست که مزاحمشان شود )
کنار ِ آب، با هم، آب بازی کونن           ( در کنار آب، فارغ از داغ ودرفش و هتک ِ حرمت، آب بازی می کنند )
آب ِ میون، زیر ِآب، جووُنی کونن         (  هنگام شنا کردن بر روی و زیر آب، جوانی های دوران عشق سالار را انجام می دهند )
تو آفتو، ریگه ِ سر، درازه نِه نن         ( توی آفتاب، روی شن داغ، در از می کشند )
لباس در بارده، جون برهنه نِه نن       ( تمامی پوشش خود را از تن در می آورند و لخت به آفتاب سلام می کنند )
قشنگ پیرهن ِ رنگ وارنگ دو کونن   ( پیراهن ِ قشنگ ِ رنگین می پوشند )
خیابان راه  شونن، هی غمزه کونن     ( در خیابانها فارغ البال، قدم می زنند و غمزه می فروشند )
آها لاکو، خرفتی و خرافات               ( آری: دختر ِ زیبا! خرافات و خرافات سالاری )
گوما کونه، گوره، بعد با مکافات        ( با مکافات ِ در خور، گورشان را گُم می کنند)
وقتی فنا بَه بون، جهل و جهالت         ( این را بدان! وقتیکه جهل و جهالت، فنا و نابود بشود )
اونه جا سر هَنه، عقل و درایت          ( جای آن را عقل و درایت می گیرد و نهادینه می شود)
کم کم عاقل بونیم، عاقل موجینیم       ( کم کم در این شرایط ِ حاکمیت ِ عقل، عاقل می شویم و عاقلانه حرکت می کنیم )
کم کم بیدار بونیم، دِ خواب نَبونیم      ( و کم کم بیدار می شویم و دیگر به آن خوابی که 1400 سال پیش رفته بودیم، نمی رویم )
هزار و چهارصد سال، خمار ِ خواب بیم        ( هزار وچهارصد سال در خمار ِ خواب ِ خرافات بودیم )
امی چشمون باز بو، اما تو خواب بیم          ( هرچند چشم هایمان باز بود اما در نشئه آن خواب بودیم )
خواباودن اَمَره، همه بَبوردن                    ( ما را خواب کردند و بعد همه چیز ما را بردند )
هر چی داشتیم، هَمَه، غارت بَبوردن           ( هر چه اندوخته بودیم، همه را غارت کردند و بردند )
امی خاکه، هَمَه، پار پاره بَودَن                 ( سرزمین ما را پاره پاره کردند )
امی باغ ِ گل ِ، ویرونه  بَودَن                    ( تمامی باغ ِ گل ِ ما را ویرانه کردند )
دِ بَسّه خواب، بی یه بیداری، بَی سیم         ( دیگر بس است خواب، بیاییم از این پس بیدار بمانیم )
هوشیار بَبیم، هیتو، هوشیاری بَی سیم      ( هوشیار باشیم و همیشه هوشیار و بیدار بمانیم )
چقدر خوبه، آدم، بیداری بَی سه              ( چقدر خوب است که آدم بیدار باشد )
دنیا، بیدار بَی نَه، خماری نَی سه            ( با چشم ِ باز دنیا را ببیند ودر خمار خواب نباشد )
نویسنده و سراینده: احمد پناهنده
www.apanahan.blogspot.com

۱۳۸۹ اسفند ۱۰, سه‌شنبه

عاقبت اجرای ِ بی تنازل قانون اساسی




واقعن دردناک است حال و احوال کسانی چون موسوی و کروبی و خاتمی و رفسنجانی که امروز تیغ برهنه ی اسلام رحمانی گلویشان را فرو می رود اما لب به شکایت باز نمی کنند که هیچ حتا از ملت ایران استمداد نمی طلبند، زیزا از این می ترسند که مبادا ملت ایران از اسلام و حکومت اسلامی در تمامیتش عبور کنند.
سالها و شاید قرن ها این کسان و اجداد تاریخیشان در گوش مردمان نادان و خرافت زده چون مگس های مزاحم وز وز کردند که حسین هاشمی زیر بار زور نرفت و بر یزید خروج کرد و جانش را در این کارزار با همه ی هستی و خانواده اش بداد.
هر چند چنین تعبیری از حسین هاشمی یک دروغ مسلم است. زیرا او مثل این کسان حاکم امروزی یک عنصر تمامیت خواه چون پدرش بود و همینکه بوی کباب به حکومت رسیدن را  در پیام پسر عمویش مسلم در کوفه شنید که مردم همه آماده اند تا او را خلیفه کنند، با پای برهنه، سراسیمه و با ولع عشق به قدرت با همه کسان و خویشانش به طمع به دست گرفتن حکومت به سمت کوفه حرکت کرد اما دیری نپایید که آن همه ی مردمان در پیام مسلم چون برف در آفتاب تموز ِ عراق آب شد و سرانجام در نبرد آخرین حسین ماند و حوضش.
با این همه چون خلافت را از زندگی و خانواده اش بیشتر دوست می داشت. رفت و گردن زده شد و بسیار بسیار اسفا که این گردن زدنش دکانی شد برای این کسان امروزی و پدران تاریخی دیروزشان که هر ساله و یا متناسب با شرایط چون مگسان در گوش بی خردان و جاهلان و خرافت زدگان وز وز کنند که حسین زیر بار زور نرفت.
تا جایی که نادان رفیقی بنام خسرو گلسرخی از طایفه ی چپ کمونیستی او را بزرگترین شهید خاورمیانه لقب داد و درس آزادگی را در مکتب مولایش حسین آموخت و آنگاه به چاه دیگری بنام کمونیسم فرو رفت.
بسیار خوب اگر چنین بود که نبود پرسیدنی است پس چرا شمایان امروز بر یزید زمان خروج نمی کنید تا از زیر بار زور جانوران اسلامی به سلامت عبور کنید؟
مگر نمی پندارید خامنه ای یزید زمان است؟
مگر شعار مرگ بر دیکتاتور را که همین خامنه ای باشد، سر نمی دهید؟
پس چگونه است که می خواهید دوباره با شعار " الله اکبر " به جنگ خامنه ای بروید؟
چگونه است که هربار بی پروا سخن از اسلام رحمانی می رانید و اجرای بی تنازل همین قانون اساسی حکومت اسلامی را خواستار می شوید؟
آیا نمی اندیشید که شعار الله اکبر، همین اسلام خامنه ای و بی خردان خرافت زده ی تاریخ را تقویت می کند و همین شرایط را بر ملت ایران تحمیل می کند؟
آیا نمی دانید که اجرای بی تنازل قانون اساسی یعنی همین بی قانونی و جنایت بی پایان اسلامیون حاکم است؟
آیا به این درک نرسیده اید که تا زمانی که اسلام در هر شکلش حاکم باشد همین بلا و جفا و ایرانی کُشی و ویرانی ایران در جای جای میهن جاری می شود؟
از چه می ترسید؟
از جان خود یا نابودی اسلام و یا سقوط همین نظام ایرانی کُش اسلامی؟
به نظر می رسد که هم از جان خود می ترسید و هم بیشتر از جان خود از نابودی اسلام و سقوط همین نظام جانی اسلامی واهمه دارید.
وگرنه اینقدر قامت خم نمی کردید تا بر سرتان بکوبند و روز روشن در جلوی دوربین به دخترتان و یا زنتان بگویند فاحشه.
آنوقت شما به جای اسمتداد از ملت ایران برای جارو کردن این حکومت جانی ِ اسلامی آنان را از هر گونه حرکتی باز می دارید که مبادا از اسلامتان عبور کنند و فردا شما را در ترازوی قضاوت به محاکمه بکشانند.
سد درودا به یزید و پدرش بادا که نه به حسن و نه به حسین عقیده تی شما بی حرمتی کرد و نه آنها را در خانه زندانی کرد و نه به زن و دخترشان گفت فاحشه.
 بلکه گفت در چهارچوب قوانین آنروز اگر خلافت یا حکومت ما را قبول ندارید لااقل به آن التزام بدهید که مبادا صدمه ای به شما و خانواده تان برسد.
حسن عقیده تی شما التزام داد و زن بارگی را پیشه ی خود کرد و عاقبت در افراط از ماتحت ترکید و مُرد و حسین شما راه جنگ را برگزید و دکانی باز کرد تا شماها بتوانید برگرده خرافات زدگان تاریخ بنشینید و از آنها سواری بگیرید.
امروز پرسش این است که شما کدامین راه را راهنمای حرکت خودتان در مقابل یزید زمان به قول خودتان انتخاب کردید؟
به نظر می رسد با این کردار تا امروزی تان، شماها از حسن عقیده تی تان حسن تر هستید و بیشماران امتیاز را به جانیان دادید تا شاید بگذارند زندگی در خفت را در همین نظام ضد انسانی اسلامی به ازای نابودی ایران و ایرانی ادامه دهید.
اما نه اینکه همین زندگی خفت بار را بر شما روا نداشتند بلکه گام به گام چنگال در گلویتان فرو بردند و عنقریب است که جنازه ی شما را در ناکجا آباد خاک کنند.
اما دریغ و دردا که هنوز شما می گویید اجرای بی تنازل قانون اساسی و حاکم شدن اسلام رحمانی.
یا یکی از شماها برای نزدیکی به رهبر و نرم کردن دلش، جنبش شکوهمند 25 بهمن را حرام اعلام می کند اما همزمان اوباش اسلامی به دخترش حمله می برند و به او می گویند " جنده " و سپس شعار مرگ بر هاشمی سر می دهند.
و یا شیخک بی مقدار دیگری از همین طیف شما بی پروا اظهار لحیه می کند که مردم دموکراسی نمی خواهند و آن حرکت 25 خرداد غلط بود و می رفت نظام اسلامی را واژگون کند. بعد پرسش می کند که آیا ما می خواهیم نظام ما سرنگون شود؟
 اما با همه ی این خوش خدمتی به درگاه ولی فقیه هنوز ایشان به جانش ایمن نیست.
اینجاست که باید با صدای رسا در گوشتان فریاد کرد که:
چنین نپندارید که ما انحصار طلبی شماها را در داخل ایران و عمله های شما را در خارج از کشور فراموش کردیم و آنجا که حمایت بی دریغ ملت ایران را برای رهایی از این حکومت پشت خودتان احساس می کردید، به غلط چنین می پنداشتید که ملت ایران شیفته ی اسلام رحمانی ست و سپس دوباره چرخه ی خودی و غیر خودی را فعال کردید تا بار دیگر طینت تمامیت خواهی تان را به نمایش بگذارید.
اما هیهات که ندانستید ملت ایران را در سر سودای دیگری است و می خواهند از این فرصت تاریخی به دست آمده بهره بجویند و  از اسلام با هر رنگ و بویش عبور کنند و آن را در چاه های جمکران تاریخ مدفون نمایند.
و چنین بود که ملت ایران امروز شما را با همان اسلام رحمانی و اجرای بی تنازل قانون اساسی تان در مقابل جانیان اسلامی و یا بهتر بگوییم رافت اسلامی تنها گذاشتند تا به آرامی در چاه جمکران فروتر روید تا به دیدار امام ناپیدایتان نایل شوید.
و شگفتا که امروز این حافظان حکومت اسلامی در خارج از کشور چس ناله ها بلند کردند که چرا در مقابل زندانی شدن رهبرانشان سکوت کردیم.
گویا یادشان رفته است که در سال گذشته همین جماعت، نیروهای مخالف خارج از کشور را عددی حساب نمی کردند که هیچ حتا می گفتند نباید پرچم سه رنگ شیر و خورشید نشان را در راهپیمایی ها حمل کنند.
اما امروز دست گدایی به سوی همین نیروهای مخالف حکومت اسلامی دراز می کنند و از آنها برای نجات اسلام رحمانی و اجرای بی تنازل قانون اساسی استمداد می طلبند.
و جای بسی خوشحالی است که امروز ملت ایران هم در داخل و هم در خارچ به نیرنگ این کسان آشنا شدند و می روند بدون این کسان به رهبری حقیقی و ایرانی خودشان که میراث دار تاریخ پادشاهی ایران زمین است، گره بخورند تا در یک کارزاز جانانه و شکوهمند از تمامیت اسلام ظمانی و رحمانی عبور کنند.
با این توصیف از شرح و حال رقت بار این داعیان اسلام رحمانی و اجرای بی تنازل قانون اساسی، آیا گزافه است که بگوییم:
سی سال تجاوز به تمامی ِ نوامیس ِ تاریخی، فرهنگی، تمدنی و حتا خصوصی ترین عرصه ها ی زندگی ِ ملت ایران در همه سویش وجدانهای خفته و مسخ شده ی ایرانیان را تکانی داد و عنصر ناسیونالیسم را در آنها بیدار کرد.
زیرا در این سالیان ِ لگد کوب شدن ِ هر آنچه را که از نیاکان ِ نیک سرشت ِ خود به ارث برده بودند و مایه ی فخر و بزرگی ایرانیان در عرصه های تاریخ و فرهنگ و تمدن بشمار می رفت، در حالی که شراب ِ خون از پیاله ی چشمان باران می باریدند، نگاهشان را به عقبه ی تاریخ دوختند و خویشتن خویش ِ ایرانی را جستجو کردند.

دردا که شراب خون می چکد از پیاله ی چشم
آنجا که شکستیم همه ی ابریق عشق به خشم

از این پس بود که با رها شدن آن نیروی عظیم ناسیونالیسم که طی ِ قرن ها همواره نگهبان و نگهدار ایران در برابر بیگانان و بیگانه پرستان بوده است، چون پُتگی بر سر متجاوزین به تاریخ، فرهنگ، تمدن ِ ایران و انسان ایرانی باریدن گرفت و با فریاد جانم فدای ایران و جمهوری ایرانی ( بخوان نظام پادشاهی ) از حلقوم ِ زخمی ِ ملت ایران آواز شد.
پس باید این ناسیونالیسم در ازدحام بیگانه پرستی و مسخ شدگی و ماه گرفتگی آغازین ِ توده های عظیم مردم، برای این روزها به انتظار می نشست و با قلبی از مهر به ایران در تمامیتش بذر ِ کلام عِرق ِ وطن را دانه دانه در دلها می کاشت و با اشک ِ چشمان آن را آبیاری می کرد تا  چون دشتستانی سبز به وسعت ایران در چشمان عاشقان جنگل برویاند.
و چنین بود که آن دانه دانه های بدر ِ کلام ِ گوهرین، چون گردن بند ِ جواهر نشان در قلب هر ایرانی گردن آویز شد و نام معطر ایران را بر بام هر خانه ای به صدا در آورد تا هشداری باشد که بیگانه پرستان را در همه رنگش پریشان کند.
و این آغاز ِ پایان حکومت بیگانه پرستان و حامیان ِ بیگانه پرست تر از خود بود که جرقه اش در هنگامه ی " انتخابات " زده شد و می رود تا به شعله تبدیل شود و دودمان هر ضد ایرانی و ایران را خاکستر کند.
فراموش نکنیم که در درازنای تاریخ ِ پر شکوه، غرور انگیز و در عین حال خونبار ایران این عنصر ناسیونالیسم ایرانی بوده است که در مقابل بیگانگان و بیگانه صفتان، از ایران در تمامیت ِ تاریخی، فرهنگی و تمدنی اش دفاع کرد و بیگانگان ِ متجاوز را از خاک اهورایی ایرانزمین بیرون انداخت.
وگرنه سلمان فارسی های ِ وطنی همیشه و همواره در جبهه ی دشمن در دل ِ خاک و جگر و جان ایران و ایرانی خنجر فرو کرده اند و می کنند.
a_panahan@yahoo.de