۱۳۸۸ اسفند ۱۶, یکشنبه

برای مادرم ایران و خواهرم ایراندخت




ای داد! این خواهر من نیست که این چنین بی رحمانه توسط ِ گرگان ِ درنده خو در زیر ِ مشت و لگد و هزاران تهمت و هتک حرمت، به زور به داخل ماشین برده می شود، در حالی که شیون سر می دهد که نمی خواهد؟
این خواهر تو نیست که توسط دو جانور در حالی که روسری بر سرش نیست با لگد به داخل ماشین پرت می شود؟


اینها خواهران ما نیستند که هروز توسط  اوباشان ِ شب پرست ،  ضد زیباییها، ضد رنگهای روشن و ضد آفتاب، به گناهی که نکردند فوج فوج دستگیر وتحقیر می شوند؟


آن هنگام وقتی که صحنه دل آزار ِ چهره خونین خواهرم رادیدم که خفّاشان شب، چنگال در تن و صورتش کرده بودند تا تمامی جانش را بدرند.

دلم

تَرَک برداشت
جگرم

ز خون پُر شد

و سرشک
 ازدریاچه ی چشمانم
جاری
تنم
لرزید
و التهاب
خواب را
از من
دریغ
دست خودم نیست
زیرا خود
سالهاست
که خونین جگرم
و درد
در دل ِ دگرگونم
انبار

و غم

در درونم
تلنبار
و راستی گناهشان چیست که این چنین بی حرمتی و ستم به آنها روا می شود؟
مگر زیبایی در جامعه ممنوع است که اینچنین بر گلها، هجوم ِ گراز گونه می برید؟
تو تحریک می شوی به درک اسفل، برو خودت را نابود کن و یا پائین تنه ات را گِل بگیر!

جامعه جوان ما گلها را دوست دارند و از بویشان لذت می برند

آواز پرندگان را بر جان، چنگ می نوازند

آفتاب را با چهره ی گشاده، آغوش می گشایند
دریا را با بلورین اندام خود نوازش می دهند
صحرا را چون اسب سرکش، برهنه می خرامند
شقایق زارن را عشق افشان، آتش فروزانند
جویباران را به نسیمی جانبخش؛ شادمانند
کوهساران را متانت و وقار، سرفرازند
آبشاران را در هم همه آبها، رقصانند
چایزاران را به بوی ِ معطر چای ِ بهاره، دست افشانند

برنجزاران را به طعم ِ رایحه ی تازه- خوشه ی برنج، پایکوبانند

لاله زاران را به لطافت ِ گلبرگ ِ گل، شاد و شادابند
چمن زاران را به بوسه ای از یار، در انتظارند
بهاران را در باغ ِ پر درخت ِ انار میهمانند
آنوقت شما بی حرمتان، بر خواهران ِ من و ما چنگ می درید و اشک به چشمان ِ آنها می آورید؟
تو چی می فهمی زیبایی یعنی چه؟

تو چی می فهمی شیدایی یعنی چه؟

تو چی می دانی رعنایی یعنی چه؟
تو چی می دانی شادابی یعنی چه؟
توچی می دانی دلربایی یعنی چه؟
تو چی می فهمی رسوایی یعنی چه؟
تو چی می دانی عشق یعنی چه؟
وقتی که در مغزت، انبانی از تیرگی، اندیشه ات را چون زغال سیاه کرده است، قدر گل را چون خار ِ بیابان می پنداری و از رنگها، سیاهی شب را به دل و جان مرده ات، دوستدار .
تو چی می فهمی که رنگهای روشن، شاداب کننده دیده و دل هستند و با آفتاب دمساز؟
تو چی می دانی بستر ِ آبی ِ دریا، نوازشگر ِ تن ِ مخمل گون ِ زیبایی سالاران را در انتظار است؟ 
و تو با چهره ی مالیده از گِل، باتلاق ِ جنون ِ شب را منتظر، تا بر سر بکوبی و زوزه شوم ازحنجره ی بیمار، بیرون.
تو چی می فهمی که لطافت چیست و جویباران، پای ِ برهنه ی پریوشان را آه می کشند تا نسیم ِ جانبخشش را در جان حیات فرو دمند؟
و تو آنوقت در مرداب لانه داری و  باتلاق پرست
می خواهی با دشنه و درفش خواهران ِ ما را در باتلاق ِ تیرگی فرو ببری؟
کسانی که از میان پرندگان به کلاغ سیاه عشق می ورزند، روزگار پیرامون را سیاه و تیره تار می خواهند.
به همین منظور است که زیباییها را در گونی سیاه می پیچند تا تیره گی را حاکم گردانند.
بیهوده نیست که بیشتر ایام ِ سال را با سوگواری و سیاهپوشی و گریه و ناله و بر سر کوفتن، به عزا می نشینند.
فرهنگ مرگ سالاری، شهید پروری و عاشورایی، حقا، فرهنگ ِ بی مایگان ِ زن ستیز و زیبایی کش است که از مکتب بیابان گردان، چون خزان سرد و سیاه، چنگال ِ خود را اختابوس وار در بهار ِ جان سرزمین ِ اهورایی ِ زیبایی سالار و زن سرور ِ ایران فرو  برده است.
و اما تو و شما که امروز اینچنین تیغ ِ جهالت بر صورت و تن خواهرانمان می کشید و با لگد جنون، تن ضعیف و نحیف آنان را کبود می کنید، باید بدانید که:
زنان ما مادران و خواهرانی چون ماندانا، رکسانا، پروچیستا، دقدو، منیژه، شیرین، آناهیتا، میترا، طاهره قره العین و ...داشتند و با زهرا و زینب و ام کلثوم و سکینه و رقیه و راضیه و ... هیچ تناسبی نداشتند و با آنها  بیگانه بودند.
خواهران و مادران ما بر تخت پادشاهی تکیه می زدند و یک امپراتوری عظیم را رهبری می کردند و با خانه نشستن و یا فقط امیال مردان را بر آورده کردن، بیگانه بودند.
زنان ما با لباس فاخر و آرایشی بی همتا با گیسوانی آراسته چون رودخانه ای جاری بر گردن و شانه، با عطر ِ معطر گلهای خوشبو در جامعه می خرامیدند و آن را زیر نگین خود داشتند و از لباس زمخت  و  تیره و تار ِ صحرا نشینان که خودشان را در چادر و چاقچور به بند کشیده بودند و چهره و موهایشان، رنگ آفتاب نمی دید، بیزار و بیگانه بودند.
زنان ما نمادشان آتش و روشنایی بود و نور را می بلعیدند و شب را خوار و زبون می داشتند.
و امروز تو و شما به خواهرم به مادرم به خواهران و مادرانمان هجوم می بری که در گونی سیاه بروند و شب را دمساز؟
زن ایرانی هرگز به چنین خفّتی تن نمی دهد که شما به اجبار سعی دارید، آن را تحمیل کنید.
زن ایرانی آزاده بوده است و می خواهد آزاده باشد. باورندارید؟
به تاریخ رجوع کنید!

اما افسوس که مشتی پا برهنه ی زیبایی کش بر بهار ِ بهشت ِ بوستان ِ ایرانزمین تاختند، گلها را پر پر کردند، زیباییها را به بند کشیدند و زنان سالار ِ ما را تا به قدرت رسیدن رضا شاه در گونی ِ سیاه پیجاندند و همه حقوق اجتماعی را از آنها سلب کردند.
این زنان که امروز توسط جاهلان و رهروان آن بیابانگردان اینچنین مورد ظلم و ستم و هتک حرمت قرار می گیرند، دختران آن مادرانی هستند که در 17 دی 1314 حجاب دست و پا گیر را از سر و تن خود دریدند و به آفتاب سلام کردند.
دختران آن مادرانی هستند که با مبارزاتشان از حق انتخاباب کردن و انتخاب شدن در 6 اصل اولیه ی انقلاب سفید  در ششم بهمن ماه 1341 برخوردار شدند.
دختران آن مادرانی هستند که بر مسند وزارت تکیه زدند و ملکه ایرانزمین شدند.
چگونه به شما زیبایی گریزان بگویند که نمی خواهند روسری بر سر بگذارند و کنیز وار در خانه بند شوند؟

مگر نمی بینید فریاد می کشند که نمی خواهند؟

مگر نمی بینید که با این همه بگیر و ببند و تحقیر و هتک حرمت، هر روز بیشتر از پیش بر حجاب اجباری شما هجوم می آورند و خواهران زینب شما را بیگانه می پندارند؟

بس کنید این معرکه ی زن آزاری را!

جمع کنید بساط خود را!
ببرید اسلامتان را از این خانه!

کنید گم! گورتان را!

تا کی حقه بازی؟
تا کی ظلم؟
تا کی دروغ؟

تا کی خرافات سالاری؟

تاکی فرو بردن مردم در چاه جمکران؟

اما با همه این ظلم و ستم و نامردمی، بدانید که دوره شما هم  توسط همین زنان که امروز زیر مشت و لگد و تحقیر و اهانت وهتک ِ حرمت ِ شما خرد و له می شوند، به پایان برده می شود.
و امروز این سالار زنان، پایان دوره خدعه و نیرنگ و نامردمی شما را در سراسر ایران با دریدن حجاب اجباری اعلام کردند.
آری:
این پیام را از حلقوم پر ازدرد ِ آن شیر زنانی که بر تاریکی هجوم برده اند، در غالب شعر گیلکی پائین که به همین منظور سروده شده است می توان دید.

ولی دُونَم، شیمِه دوره، به مَه سر                 ( ولی می دانم که دوره شما بسر آمده است )
شیمِه موش مردگی، خدعه به مه سر            ( و دوره موش مردگی و خدحه تان بسر آمده است )
مردم دِ حرف ِ مفت ِ گوش نوکونن                ( دیگر مردم به حرفهای مفت، گوش نمی کنند )
امروز، مردم، آخوند ِ پُشت کونن                 ( بلکه امروز، مردم به آخوندها پشت کردند و می کنند )
دِ حسین وسین گریه نوکونن                       ( دیگر برای " حسین " گریه نمی کنند )
عربون وسین ناله نوکونن                      ( برای عربها عزاداری و ناله نمی کنند )
دِ روزه و نماز نیه عبادت                          ( دیگر روزه و نماز، عبادت نیستند )
دِ مسجد شون، نیه مردم ِ عادت                  ( مسجد رفتن، دیگر، عادت مردم نیست )
دِ ریش و پشم نیه الگوی ِ مردم                 ( ریش و پشم، دیگر الگوی مردم نیست )
مکّه، امروز نیه قبله ی مردم                   ( حتی مکّه دیگر قبله مردم نیست )
چادر و روسری، گوره، کونن، گُم              ( چادر و روسری، گورشان را گم می کنند )
هر کس، آخوند بَبون، باید بشون قم           ( هر کس آخوند باشد و یا چون آخوند فکر کند باید برود قم )
دِ گل، بیرون هَنه، از توی ِ گلزار              ( کم کم، گل از توی گلزار، سَرَک می کشد و بیرون می آید )
علف ِ هرز، مینه، توی ِ چمن زار             ( علف های هرزه، دیگر در چمن زار شانسی ندارند و می میرند )
دِ شادی، جای ِ دل تنگین ِ گینه             ( دیگر این شادی است که جای دلتنگی ها را می گیرد )
یواشِ خنده، لبون ِ سر، نشینه             ( پس از آن خنده به آرامی روی لبان می نشیند )
عاشق، با معشوقش، دِ ترس ندانن       ( در این شرایط دیگر عاشق با معشوقش، هیچ ترسی ندارند )
بیرون، با هم شونن، سر خر ندانن        ( با هم بیرون می روند و دیگر سرخری نیست که مزاحمشان شود )
کنار ِ آب، با هم، آب بازی کونن           ( در کنار آب، فارغ از داغ ودرفش و هتک ِ حرمت، آب بازی می کنند )
آب ِ میون، زیر ِآب، جووُنی کونن         (  هنگام شنا کردن بر روی و زیر آب، جوانی های دوران عشق سالار را انجام می دهند )
تو آفتو، ریگه ِ سر، درازه نِه نن         ( توی آفتاب، روی شن داغ، در از می کشند )
لباس در بارده، جون برهنه نِه نن       ( تمامی پوشش خود را از تن در می آورند و لخت به آفتاب سلام می کنند )
قشنگ پیرهن ِ رنگ وارنگ دو کونن   ( پیراهن ِ قشنگ ِ رنگین می پوشند )
خیابان راه  شونن، هی غمزه کونن     ( در خیابانها فارغ البال، قدم می زنند و غمزه می فروشند )
آها لاکو، خرفتی و خرافات               ( آری: دختر ِ زیبا! خرافات و خرافات سالاری )
گوما کونه، گوره، بعد با مکافات        ( با مکافات ِ در خور، گورشان را گُم می کنند)
وقتی فنا بَه بون، جهل و جهالت         ( این را بدان! وقتیکه جهل و جهالت، فنا و نابود بشود )
اونه جا سر هَنه، عقل و درایت          ( جای آن را عقل و درایت می گیرد و نهادینه می شود)
کم کم عاقل بونیم، عاقل موجینیم       ( کم کم در این شرایط ِ حاکمیت ِ عقل، عاقل می شویم و عاقلانه حرکت می کنیم )
کم کم بیدار بونیم، دِ خواب نَبونیم      ( و کم کم بیدار می شویم و دیگر به آن خوابی که 1400 سال پیش رفته بودیم، نمی رویم )
هزار و چهارصد سال، خمار ِ خواب بیم        ( هزار وچهارصد سال در خمار ِ خواب ِ خرافات بودیم )
امی چشمون باز بو، اما تو خواب بیم          ( هرچند چشم هایمان باز بود اما در نشئه آن خواب بودیم )
خواباودن اَمَره، همه بَبوردن                    ( ما را خواب کردند و بعد همه چیز ما را بردند )
هر چی داشتیم، هَمَه، غارت بَبوردن           ( هر چه اندوخته بودیم، همه را غارت کردند و بردند )
امی خاکه، هَمَه، پار پاره بَودَن                 ( سرزمین ما را پاره پاره کردند )
امی باغ ِ گل ِ، ویرونه  بَودَن                    ( تمامی باغ ِ گل ِ ما را ویرانه کردند )
دِ بَسّه خواب، بی یه بیداری، بَی سیم         ( دیگر بس است خواب، بیاییم از این پس بیدار بمانیم )
هوشیار بَبیم، هیتو، هوشیاری بَی سیم      ( هوشیار باشیم و همیشه هوشیار و بیدار بمانیم )
چقدر خوبه، آدم، بیداری بَی سه              ( چقدر خوب است که آدم بیدار باشد )
دنیا، بیدار بَی نَه، خماری نَی سه            ( با چشم ِ باز دنیا را ببیند ودر خمار خواب نباشد )
نویسنده و سراینده: احمد پناهنده
www.apanahan.blogspot.com


۱۳۸۸ اسفند ۱۲, چهارشنبه

اقتدار ِ فرهنگی از نوع ِ جمکرانی






این روزها به دلیل نزدیک شدن ِ جشن های سالار و بی همتایی، چون آتش ِ سور ِ سوری، نوروز ِ نو کننده ی طبیعت وُ وجدان ِ انسانی، تولد پیام آور خرد آشو زرتشت، جشن طبیعت ِ سبز ِ سیزده بدر و فروردینگان، بوزینگان ِ ضد این شادیها که در درازی هزار و چهارصد و اندی سال سعی کرده بودند هر بی حرمتی، بر این جشن ها روا بدارند و این روزهای ِ شاد وُ زنده کننده ی دیده و دل را به عزا و ناله و شیون و زاری فرو بکاهند، را وا داشت که کهنگی وُ مرده گی وُ تیره گی ِ فرهنگ اسلامی شان را با زندگی وُ تازه گی وُ روشنایی ِ فرهنگ ایرانی بیامیزند تا شاید از این فرو رفتگی فرهنگ اسلام، در گنداب ِ عصر جاهلیت ِ قبیله ی قریش را اندکی سرک به بیرون بکشانند و تازه گی و طراوت  وُ شادمانی  را تنفس کنند.
اما این بوزینگان غافل از این هستند که تیره گی را با روشنایی آشتی نباشد و گنداب وُ مرداب وُ  لجن زار ِ فرهنگ اسلامی آن هم از نوع شیعه ی اثناعشری را با رودخانه ی روان، جویبار ِ زلال و باغ ِ شاداب ِ انار ِ فرهنگ ایرانی هیچ خویشاوندی نیست.
و چه بیهوده تلاش می کنند ایرانیان منزجر از اسلام و فرهنگ جهل پرور و ضد شادی و ضد زندگی ِ اسلامی را با ریختن اشکی تمساح گونه برای جشن های ایرانی، آنها را در باتلاق سینه زنی فرهنگ ِ اسلامی فرو ببرند و نامش را " اقتدار فرهنگی " بگذارند.
کجای ی جشن چهارشنبه سوری با فرهنگ بیابانگردی ِ اسلامی قابل جمع است، که این بوزینگان می پندارند؟
جشن چهارشنبه سوری جشن آتش است. یعنی جشن پاسداشت نور و روشنایی و زیبایی که فرهنگ تیره گی ِ اسلام را با چنین مقوله های زیبا شناسی و زندگی آفرینی میانه ای نیست.
نوروز را در کجا با فرهنگ ِ قربان و تیغ کشی بر گلوی ِ زندگی انسانی قرابت است؟
یکی زنده می کند و زندگی می بخشد و زیبایی را در همه سو در چشمانشان سفره ی عشق و  بوی نفس ِ نسیم ِ نیلوفر ِ نشسته بر آب ِ تالاب ِ کهن دیار ِ یاران، ایران پهن می کند  آن یکی می کُشد وُ زندگی را با شمشیر جهالت گردن می زند و بر هر چه زیبایی است چنگال ِ وحشی گری فرو می برد و نکبت و زشتی را چون شب ِ تیره و تار، چادر بر سرش می کشد و مثل حشرات ِ از نور گریزان در بیغوله ها تاریکی را نشخوار می کند.
کجای ِ شادمانی وُ رقص وُ پایکوبی ِ جشن های ایرانی را با گریه و سینه زنی و قمه کشی و ناله پروری ِ فرهنگ اسلامی، کوچکترین تناسب و یا همسانی است که این بوزینگان می پندارند و می خواهند نکبت و زاری و پریشانی ِ جنون گونه شان را با آنها بیامیزند و عنتروار در کربلای جهالت وُ بنده گی ِ " حسین پارتی " با زوزه های مداحان ِ شب پرست و ضد شادی، دست ها را در هوا پچرخانند و بر سرشان بکوبند و گریه وُ زاری کنند.
و راستی چه شد که این روزها به یاد این جشن های شادی بخش و جلا دهنده ی دیده و دل افتادید و می خواهید با در آمیزی این شادمانی های بی همتای انسانی و طبیعی با فرهنگ مرگ پرور و ضد شادی و پایکوبی اسلامی، به جهانیان نشان دهید که اسلام شما با فرهنگ است؟
و یا می خواهید زبان پارسی را پاس بدارید که در درازی هزار و چهارصد و اندی سال پدران عقیده تی تان و سی و یکسال شما کوچکترین حرمتی برای این زبان قائل نشدید که هیچ حتا سعی کرده اند و کرده اید در جای جای این زبان حروف و جملات ِ زبان ِ بیانگردان و شتربانان تازیان را بیالایید و از طلوع سحر تا غروب آفتاب چُس ناله های موجود در کتاب تازیان را بر بام ِ خانه ها با صدای آزار دهنده ی گوشها، چون اصوات خر اذان بگویید.
خیر ای نا ایرانیان ایرانی نما
هرگز فرهنگ ایرانی را با فرهنگ بیابانگردی همسازی نبوده و نیست و وقتی که اسلامتان با زور شمشیر ِ پدران عقیده تی شما بر ایران غالب شد در کنار ایرانی کُشی ِ بیشمار، فرهنگ ایرانی را هم با تمامی توان ِ جنون آمیزشان سعی کردند، بکُشند اما ندانستند که فرهنگ ایران سر لوحه اش با نام آتش و نور مزین و سرشته شده است و این آتش و نور در درازی این تاریخ رنجبار ایران و ایرانی، همواره در دل هر ایرانی شعله ور بوده و هست و امروز هم این آتش ِ فرهنگ ایران است که گام به گام فرهنگ فاسد اسلامی را می سوزاند و جان و جهان همه ی شما را به آتش می کشد.
فرهنگ ایرانی متعلق به همه ی ایرانیانی است که ایران را برترین ارزش می دانند نه نا ایرانیانی چون شما که اسلام را بالای ایران می نشانید.
فرهنگ ایران با فرهنگ اسلام و جمکران و امام زمان و امامزاده و حسینیه و تکیه و آخوند بازی بیگانه است.
می گویید نه؟
می گویم افاضات همکیشان و همریشان خودتان را یکبار دیگر بخوانید:
به نقل از نوشته ی این قلم تحت عنوان " عشق به زمین و زن در اسفندگان عشق افشان باد "
  
" از طرف دیگر از یاد نبریم که تازش ِ تازیان به ایران و پس از آن حمله و هجوم اقوام وحشی و بیابانگرد ِ ترک و تاتار که با شهرنشینی میانه ای نداشتند، بر فرهنگ وتمدن ِ شهرنشینی تاختند و بی شمار آثار فرهنگی و تمدنی را یا نابود کردند و یا در حریق آتش سوزانند و به جای آن فرهنگ ِ بیابان گردی و ناله و مصیبت و جِر دادن خود را رواج دادند.
کافی است در این باره، افاضات ِ ابله و جنون مرد ِ تاریخ، محمد غزالی را از نظر بگذارنیم تا مشخص گردد این راهزنان ونابودکنندگان ِ فرهنگ ِ ایران، با چه جدّیتی، خواهان محو جشن های ایرانیان بودند."
" منکرات بازارها در نیمه سده پنجم هجری این است که چنگ و چغانه فروشند، اسباب بازی فروشند برای کودکان در عید، شمشیر و سپهر فروشند برای نوروز و بوق ِسفالین برای سده..."
سپس ادامه می دهد.
" اما اسباب بازی حرام است. و آنچه برای سده و نوروز فروشند، مخالف شرع است و از این جهت نشاید.
آراستن بازار به سبب ِ نوروز و تکلّف های ِ نو ساختن برای نوروز نشاید.
 بلکه نوروز و سده باید که مندرس شوند و کسی نام آنها نبرد.
حتی گروهی از سلف گفتند که روزه باید داشت و شب ِ سده چراغ نباید گرفت تا اصلأ آتش نبینند و نشاید که نام این روزها برند به هیچ وجه.
 بلکه آنها را با روزهای دیگر برابر باید داشت و شب ِ سده هم همچنین، چنانکه از آن، نام و نشان نماند"
و یا در کتاب کیمیای ضلالت نعره می کشد که:
" ایرانیان جشن نوروز و سده را نگیرند! چراغانی نکنند! لباس نو نپوشند! بر عکس عزاداری کنند تا مجوس از بین برود!"
 امروز هم ادامه دهنده و رهرو ِ راستین ِ آن شیخ ِ ابله، خرافه پرست و جنون نگر، آخوندی مرتجع بنام خزعلی اظهار لحیه می کند:
" روزی به آیت الله جنتی که از رفقای خوب من است گفتم که چرا مردم جوانه زدن درختان را در بهار جشن می گیرند ولی روزی را که پیامبر اکرم دستان علی را به عنوان جانشین خود به آسمان بلند می کند، همچون نوروز جشن نمی گیرند..." و افاضات خود را چنین ادامه می دهد " علی اگر پرسید جوانه درخت، عید اول بود و من عید دوم چه خواهیم گفت... به واقع آیا صحیح است که جوانه زدن درختان را جشن بگیریم ولی روز عید غدیر را به عنوان عیدی بزرگ قلمداد نکنیم...شماها باید زمینه را برای اعلام کردن غدیر به عنوان عید بزرگ شیعیان فراهم آورید. اگر در نوروز به فرزندان خود 100 تومان عیدی می دهید در غدیر 500 تومان بدهید. اگر در نوروز برای خانواده خود و همسرتان لباس هشت هزار تومانی می خرید برای عید غدیر لباس پانزده هزار تومانی تهیه کنید. در این صورت بچه ها و خانواده ها شجاع می شوند و تبدیل به امثال رجایی و باهنر خواهند شد و درعین عظمت همچون رجایی سوار اتوبوس خواهند شد".
بنا براین بهتر است شما چون همریشان ِ پیش از خودتان در همان اقتدار فرهنگی جمکرانی فرو بروید و چون امام زمانتان برای همیشه از خاک ِ پاک ایرانزمین غیب و نابود و در همان چاهها ی تاریک ِ تاریخ محو گردید.
زیرا ملت ایران را این سودا در سر است که دوباره فرهنگ شادخواری و شادخوانی و شادگویی و شاد رقصی ِ ایرانی را سفره ی شادمانی پهن کنند و غم و اندوه و گریه و زاری را در چاه های جمکران فرو ببرند و یا به همانجا پرتاب کنند که از آنجا آمده بودند.

a_panahan@yahoo.de


۱۳۸۸ اسفند ۹, یکشنبه

سخنی دیگر با خانم رجوی


خانم رجوی

این دومین بار است که با شما سخن می گویم. اولین بار زمانی بود که شما در راس سازمان مجاهدین در یک منشور 10 ماده ای، محترمانه و شاید هم مصلحت گرایانه از مبارزه ی تروریستی مسلحانه در حرف فاصله گرفته و چنین وانمود کرده بودید که به مبارزه ی سیاسی روی آوردید، که در آن سخن این حرکت شما را به فال نیک گرفتم. کتمان نمی کنم که از همان تاریخ تا کنون همه ی حرکات و حرفهای شما را همواره قدم به قدم  دنبال کردم تا صحت این موضوع برایم اثبات گردد.
اما باید بگویم که حرف و موضع شما در بیرون با آنچه که در درون و پنهان شما می گذرد  هیچ سنخیتی ندارد.
به عنوان مثال هم شما و هم آقای رجوی در گفتارها به مناسبت های مختلف هنوز حرف از " ارتش آزادی بخشی " می زنید که بعد از سقوط صدام حسین وجود خارجی ندارد.
معنای چنین سخن و یا باوری این است که هنوز شما به آن مبارزه ی تروریستی و حمله و هجوم از سرزمین بیگانه به مرزهای ِ نیاخاکمان ایران و کشتار ایرانی که بیشترشان سرباز وظیفه و یا پاسدار وظیفه هستند، معتقد هستید و اگر شرایط ِ جهانی و یا منطقه ای برای شما مهیا گردد، باز هم سر هر گذرگاهها و یا چهار راهها خون جاری می کنید و می کُشید تا کشته شوید.
وگرنه لزومی ندارد بیش از سه هزار نفر ایرانی را در کمپی از هر گونه ارتباط بیرونی با دنیای آزاد محروم کنید تا مبادا با دیدن اقیانوس افکار ِ رنگین کمان و زیباییها در شرایط مساوی، نگاه و نظرشان تغییر پیدا کند و در این تغییر، به دیدگاه تنگ ِ شما پُشت کنند و حصار ایدوئلوژیکی ایجاد کرده ی شما را فرو بریزند و تجربیاتشان را در عرصه ی سیاسی برای حال بازگو کنند و برای آینده به یادگار بگذارند.
فراموش نکنید که همین دیروز باز در گفتارتان، هم شما و هم آقای رجوی آن حرکت تروریستی ِ مسلّم " سیاهکل " را همراه با پس مانده های تروریست که با سازمان شما و " شورای ملی مقامت " شما همکاری دارند، جشن گرفتید و بر خاکروبه های ویرانی ایران به شادمانی پرداختید و آدمکشی آن تروریستهای دیروزی را مهر تایید زدید.
کافی است در این باره به آرم سازمان خودتان و همان سازمان چند نفره ی همکار شما در " شورای ملی مقاومت " توجه کنید که هنوز اسحله ی آدمکشی بر آنها کماکان نقش بسته است.
معنی اش این است که هم شما و هم آنها حتا هم اکنون هم به مبارزه ی تروریستی معتقد هستید و هستند اما چون عرصه ی جهانی و اذهان ایرانی، بیزار از این حرکت ضد انسانی و خونریزی است، شما اجبارن و نه وجدانن و درونن وانمود می کنید که به مبارزه ی سیاسی روی آوردید.
فراموش نکنید که دروازه ی " شورای ملی مقامت " شما زمانی بر روی نیروهای دیگر باز می شود که تاکتیک مبارزه ی مسلحانه را پیشاپیش بپذیرند.
معنی اش این است که برای سرنگونی حکومت اسلامی که البته شما و آقای رجوی این سرنگونی را نمی پسندید بلکه معتقد هستید فقط ولایت فقیه و استبداد دینی و نه اسلام سرنگون گردد، باید فکرن، فطرتن، وجدانن،عملن، درمن، قدمن و حرفن به انسان کُشی " شورای " شما که نام دیگری از سازمان شما است، تحت نام مبارزه ی مسلحانه مهر تایید بزنند و گرنه عملکردشان در ابقای همین حکومت خرج می شود!!!
این را هم بگویم که من با همه ی این اختلافات و حتا مخالفت با شما هیچگاه در هیچ شرایطی بین شما و همین حکومت اسلامی، موضعی نمی گیرم که به نفع حکومت اسلامی تمام شود و در هیچ شکلی به ازای قربانی شما که به ماندگاری همین حکومت بیانجامد، ساکت نمی نشینم و آنجا که جان انسان ایرانی در میان است با تمامی هستی ام به شکل سمبلیک از انسانیت دفاع می کنم.
باز تکرار می کنم که من با همه ی همکاران اطلاعاتی حکومت اسلامی که تا دیروز در دامن شما شیر می نوشیدند و امروز به جای مبارزه با حکومت وحشی و ضد انسانی ِ حکومت اسلامی با شما مبارزه می کنند، مرز دارم و بارها انزجار دل آزار خودم را از این جرثومه های ضد ایرانی اعلام کردم و می کنم.
اما چرا دوباره با شما سخن می گویم؟
نیک می دانید که ایران در تمامیتش چه ارضی و چه آبی برایم از هر ارزشی بالاتر و والاتر است. یعنی اگر بین جان و حفظ ایران مرا مجبور کنند که یکی را برگزنیم، شک نکنید که ایران را بر جانم مقدم می دارم.
زیرا معتقد هستم هر چند جان انسان بسیار پر ارزش است اما همین انسان در یک تندپیچ ِ تصمیم گیری ِ تاریخی وقتی بین حفظ وطن و جانش قرار می گیرد، جانش را در راه وطن فدا می کند.
گواه این گفته ام تاریخ بشریت است که مشحون است از این فدا کاری های انسانی برای حفظ وطن در هجوم و اشغال بیگانه.
نمونه ی گویایش همین ایرانیان هستند که در حمله ی اسکندر و تازیان و ترک و تاتار با همه ی هستی شان جنگیدند تا همین ایران بماند.
و امروز هم سی و یک سال با اشغالگران از نوع اسلامی ِ شیعه ی اثناعشری درگیر هستند و مطمئن هستم دیگر جایی برای عقیده ی شما که از همین نوع اسلام است، نمانده است. زیرا هم اسلام و هم مذهب شما چون اسلام و مذهب ِ حکومت اسلامی ِ حاکم، ملت نمی شناسد بلکه همه مردم جهان را امت می پندارد و با وطن بیگانه است، چون جهان وطن است.
و این در حالی است که ملت ایران را این سودا در سر است که برای همیشه اسلامیون از هر رنگ را به جای سزاوارشان پایین بکشند.
 و من به سهم خود برای حفظ ایران در چهارچوب ارضی و آبی اش اگر نگویم بیشتر از دیگران در این راه قلم زدم، کمتر هم نزدم و هر جا که بوی ضدیت با ایران در تمامیت ارضی اش شامه ها را می آزارد و یا از ملل موهومی در نیاخاکمان در اینجا و آنجا سخن گفته می شود و یا می گویند تا بتوانند ملت سازان را به دور خود جمع کنند، با صراحت بی همتا قلم را در خون جگر زدم و می زنم و افکار پریشان و بغایت ضد ایرانی شان را جلوی آینه ی چشمان ملت ایران گرفتم و می گیرم تا بتوانند صف ایراندوستان واقعی را از ناکسان به ظاهر ایرانی نما جدا کنند.
در همین راستا بود وقتی که سخنان شما را در گردهمایی به اصطلاح همبستگی در پاریس در تاریخ 30 تیر 1373 خواندم و باز پخش آن را در سامانه ی " همبستگی " در تاریخ چهارشنبه 21 بهمن ماه 1388 دیدم، بر آن شدم تا موضع ضد چهار چوب ارضی ایران را که در سخنان شما موج می زند برای ملت ایران درواز بگشایم و قضاوت را در این باره به وجدان تاریخ و ملت ایران واگذار کنم.
با هم یکبار دیگر سخنان شما را در این باره می خوانیم و سپس موضع شما را مورد ارزیابی و یا نقد قرار می دهم.
" از سخنان رئیس جمهور برگزیده مقاومت در گردهمایی همبستگی در پاریس – ۳۰تیر ۱۳۷۳
... امشب جشن همبستگی ملی‌است، همبستگی ملی کلیهٌ اجزای ملت ایران.  همهٌ ‌آنهایی که برای آزادی و استقلال ایران دلشان می‌تپد و به آن عشق می‌ورزند.  از کلیهٌ ملیتها: فارس، کر‌د، ترک، لر، بلوچ، ترکمن، عرب و غیره، از تمامی مذاهب: مسیحیان ارجمند، کلیمیها، زرتشتیها و سایر مذاهب، کلیه ورزشکاران و ملی‌پوشهای قهرمان کشور، فرهنگیان، د‌انشگاهیان، دانش‌آموزان، دانشجویان، متخصصان، همهٌ‌اقشار، چه‌زن  و چه مرد، چه پیر، چه جوان و هنرمندان.‌و چه شب مبارکی است امشب که پیوند همهٌ آنها به‌خصوص جامعهٌ هنرمندان است با مقاومت ایران.
آخرین به روز رسانی ( چهارشنبه، ۲۱ بهمن ۱۳۸۸ ۱۰:۴۲ )"

با خواندن جملات بالا اگر کوچکترین تردیدی تا کنون در اندیشه ام وجود اشت که شاید نسبت به مواضع شما و همچنین نگاه مکتبی شما نسبت به ایران در چهارچوب ارضی و آبی اش به خطا می روم. امروز اما با این سخنان و باز تکرارش در ماه گذشته همان تردید اندک از ذهن و اندیشه ام نسبت به شما و نگاه شما به ایران پاک شد و به این باور مسلّم رسیدم که هم اسلام شما و هم اسلام ِ حکومت اسلامی ِ حاکم و هم همه ی مکاتب کمونیستی و جهان وطنی یک ایران یکپارچه را خاری در چشمان خود می پندارند و برای رسیدن به قدرت و منافع اندک سازمانی شان جهت ویران کردن ایران دست هر بیگانه و بیگانه صفتی را می فشارند.
اینجا بود که با خود گفتم که چگونه است " رئیس جمهور " منتصب ِ یک جمعی که به غلط خود را تنها آلترناتیو رژیم ولایت فقیه  آواز می دهد، به گونه ای سخن می گوید که از محتوای حرفهایش بوی ضدیت با چهارچوب ارضی در تمامیتش شامه ها را می آزارد و دلهای ایرانی را به درد می آورد.
گویی ایران را متشکل از چند " ملت " به هم پیوسته می پندارد که به زور و یا خونریزی به نیاخاکمان، ایران ملحق شده اند و امروز برای آنها دل می سوزاند.
حیرت انگیزتر اینکه در سخنانشان ملت موهومی بنام " ملت فارس " را در کنار ترک و تاتار و بلوچ و ترکمن و عرب و لر و کرد و غیره ردیف می کنند تا این حقانیت را در گفته هایشان ایجاد کنند که در کنار " ملت فارس، ملل " دیگری هم در ایران موجود است.
چنین نگاهی به تمامیت ایران و آن را متشکل از " ملیت های " مختلف پنداشتن یک نگاه ضد ایرانی در چهار چوب ارضی ایران است و گواهی بر بی اطلاعی و عدم مطالعه ی تاریخی گوینده ی چنین سخنانی را می دهد.
و این در حالی است که همین ایران از دیرباز تا کنون بویژه از پادشاهی کورش به این سو از همین اقوام متشکله ی ایران کنونی تشکیل شده بود و شده است که همواره در کنار هم چون تن واحد زیسته اند و خواهند زیست.
اما هنگامی که انقلاب بلشویکی در روسیه بوقوع پیوست این تخم لق ِ ملت سازی بوسیله ی حزب کمونیست روسیه برای متلاشی کردن کشورهای یکپارچه و تاریخی و سپس بلعیدن آنها، در دهان بیگانه خویان وطنی شکسته شد که یکپارچگی ایران را دشمن بودند. به همین مناسبت به نوکری از استالین و باقر اف استان های شمالی کشور را در مقطعی، تحت عنوان جمهوری کردستان و حکومت آذربایجان از ایران جدا کرده بودند.
 پیش تر هم همین عمل ضد ایران و ایرانی بوسیله ی لنین و گماشتگانش از قبیل میرزا کوچک خان، احسان الله خان و پیشه وری در گیلان به اجرا در آمده بود و گیلان را تحت نام " جمهوری سوسیالیستی شوری گیلان " از ایران جدا کرده بودند.
اما به گواهی تاریخ هر بار ملت یکپارچه ی ایران و همین اقوام که امروز هم توسط خانم رجوی " ملیت ها " خطاب میشود چنان گوشمالی ای به بیگانه خویان و اجیر شده گان دادند که دیگر جرئت چنین گستاخی به سرشان نزند.
و عجبا امروز که حکومت اسلامی روزهای آخر عمرش را سپری می کند خانم رجوی باز نا آگاهانه و بدون مطالعه از تاریخ ایران اما آگاهانه برای رسیدن به منافع اندک ِ سازمانی شان به ازای تجزیه ی ایران در شیپور تفرقه و زمینه سازی جهت جداکردن گوشه های از نیاخاکمان، تحت عنوان " ملیت های " موهومی چون فارس و کرد و ترک و . . . می دمد.
در پایان مایل هستم برای روشن شدن ذهن شما و همه ی آنهاییکه مثل شما می اندیشند و با چنین اندیشه ی مخربی به ایران در چهارچوب ارضی اش می نگرند، بگویم و تکرار کنم که ایران فقط یک کشور و یک ملت است و هر کس بخواهد ایران را متشکل از " ملیت ها " بداند، دشمن یکپارچگی ایران در تمامیتش است. زیرا با چنین موهوماتی بنام " ملیت ها " به تجزیه طلبان حرفه ای و بیگانه پرستان حق می دهید به ازای ویرانی ِ ایران و کشتار ایرانیان از نیاخاکمان جدا شوند.
عملی که پیشه وری کرد و قاضی محمد ادامه داد و قبل از آن کوچک خان و احسان الله خان و شیخ خزعل و پسیان و شیخ محمد خیابانی و لاهوتی وسمیتقو و . . . کرده بودند.
حال که به اینجا رسیدم برای ثبت در تاریخ باید از شما پرسش کنم که اگر در یک تندپیچ ِ تصمیم گیری ِ تاریخی بین ایران در تمایتش و اسلام قرار گرفتید که یکی را انتخاب کنید، کدام را انتخاب می کنید؟
پرسشی که همواره برای میزان علاقه مندی به ایران و ایران دوستی از همه ی مدعیان ی مبارزه در راه ایران می کنم.
حال این شما هستید که باید به ملت ایران و اعضا و مخاطبین خود پاسخ دهید که چقدر ایرانی هستید؟

a_panahan@yahoo.de