۱۳۹۳ مرداد ۲۴, جمعه

آیا چبهه ملی و مصدق السطلنه در به قتل رساندن نخست وزیر ایران، سپهبد حاجعلی رزم آرا با فدائیان اسلام همدست بودند؟




آیا چبهه ملی و مصدق السطلنه در به قتل رساندن نخست وزیر ایران، سپهبد حاجعلی رزم آرا با فدائیان اسلام همدست بودند؟

تاریخ گواهی می دهد که مصدق السلطنه قبل از اینکه رزم آرا به نخست وزیری برسد در 23 خرداد 1329 در مجلس گفت:
" رزم آرا وسایلی فراهم می کند که نخست وزیر شود. من با صدای بلند به گوش ملت ایران و به سمع تمام جهانیان می رسانم که ما نمایندگان جبهه ی ملی تا روح در بدن داریم با تشکیل چنین دولتی مخالفت می کنیم."

در همین زمان کاشانی، نواب صفوی، بازاری ها و مطبوعات وابسته به جبهه ملی و فدائیان اسلام، همصدا با مصدق السطنه به مخالفت با رزم آرا، سم پاشی می کنند.
بعد از اینکه رزم آرا به فرمان پادشاه ایران مامور تشکیل کابینه می شود و به مجلس می رود.
روز ششم تیرماه 1329 مصدق السلطنه در پیامی به نمایندگی از جبهه ملی به پشت تریبون مجلس می رود و ضمن مخالفت شدید با رزم آرا:
" حکومت او را شبه کودتا نامید. "
و بعد در کمال بی ادبی و غیر اخلاقی، وقتی هئیت دولت مجلس را ترک می کنند، مصدق السلطنه به هئیت دولت می گوید:
" بروید گم شوید، در را ببندید که دیگر نیایند. "

در هشت تیر ماه 1329 مصدق در اخطاری به رزم آرا گفت:

" خدا شاهد است اگر ما را بکشند، پارچه پارچه بکنند، زیر بار حکومت این جور اشخاص نمی رویم. به وحدانیت حق خون می کنیم، خون می کنیم، می زنیم . کشته می شویم. اگر شما نظامی هستید من از شما نظامی ترم، می کُشم و همین جا شما را می کُشم."

با همه ی این تهدیدها و نقشه کشیدن ها در نهان با همدستی فدائیان اسلام، جهت به قتل رساندن ِ رزم آرا، مجلس به رزم آرا رای اعتماد داد ( 95 نفر از 106 نفر ).
مخالفین دولت رزم آرا عبارت بودند از:
مصدق السلطنه، شایگان، مکی، نریمان، عبدالقدیر آزاد، اللهیار صالح، بقایی و حائری زاده

و وقتی که در 16 اسپند 1329 رزم آرا در مسجد سلطانی به دست خلیل طهماسبی ترور شد، حسین مکی می نویسد:
" وقتی کشاورز صدر وارد کمیسیون ( نفت ) شد. خیلی آهسته در گوش دکتر مصدق مطلبی گفت که هیچ کس از آن چیزی نفهمید.
ولی دکتر مصدق با صدای بلند در جواب گفت:
" می خواست آن نطق را نکند."

حال نگاهی به نقشه ی ترور نخست وزیر ایران، حاجعلی رزم آرا که اعضای مرکزی جبهه ملی در آن شرکت داشتند، نیز بیاندازیم تا حقیقت دست داشتن جبهه ملی ایران در به قتل رساندن نخست وزیر ایران روشن تر شود.

حاج مهدی عراقی در کتاب «ناگفته‌ها» از تشکیل جلسه‌ای با حضور نواب صفوی رهبر فدائیان و تمامی اعضای مرکزیت جبهه ملی جز مصدق که به سبب بیماری حضور نیافته بود، سخن می‌گوید. از جمله حاضران در این جلسه می‌توان به دکتر سیدحسین فاطمی، سیدمحمود نریمان، عبدالقدیر آزاد، دکتر مظفر بقایی، سیدابوالحسن حائری‌زاده، سیدحسین مکی، دکتر کریم سنجابی و دکتر سیدعلی شایگان اشاره کرد. جلسه‌ای چند ساعته که نواب در آن با تشریح وضعیت کشور تنها سد مقابل مسیر ملی شدن نفت را رزم‌آرا دانسته و از حذف او سخن می‌گوید.
عراقی می‌نویسد: «سید گفت که تنها سد راه حرکت ما یا سد راه اجرای این برنامه‌ها، وجود آخرین تیر ترکش انگلستان، یعنی رزم‌آرا است. اگر رزم‌آرا از سر راه برداشته بشود ما به پیروزی نزدیک هستیم. چه بسا پیروزی را در دو قدمی خودمان می‌بینیم و به یاری خدا این کار‌ها را انجام خواهیم داد.»

این یادمانده ی عراقی از هر یادمانده ی دیگر به واقعیت بسیار نزدیک است.
زیرا:
بعد از 30 تیر ماه سال 1331 وقتی مصدق السلطنه به نخست وزیری بر می گردد، کاشانی رئیس مجلس شورای ملی است.
در همین مجلس دو طرح در فراکسیون جبهه ملی تهیه می شود که یکی مصادره ی اموال قوام السلطنه است و دیگری طرح سه فوریتی آزادی خلیل طهماسبی قاتل رزم آرا است که هر دو در مجلس به تصویب رسید.

"چون جنايت حاجيعلي رزم آرا و حمايت او از جانب اجانب بر ملت ايران ثابت است، بر فرض آنكه قاتل او استاد خليل طهماسبي باشد از نظر ملت ايران بيگناه و تبرئه شناخته ميشود."

حال حق داریم با این نگاه به صفحات تاریخ با صراحت بگوییم که مصدق السلطنه و جبهه ی ملی در کشتن نخست وزیر ایران با فدائیان اسلام همدست بودند؟
قصاوت را به وجدان تک تک شما خوانندگان این سطور از مطلبم واگذار می کنم.

احمد پناهنده

www.apanahan.blogspot.com
www.apanahan.wordpress.com

۱۳۹۳ مرداد ۲۳, پنجشنبه

آیا مصدق السطلنه به قانون اساسی مشروطیت مبنی بر تفکیک قوای سه گانه معتقد بود؟






آیا مصدق السطلنه به قانون اساسی مشروطیت مبنی بر تفکیک قوای سه گانه معتقد بود؟

تاریخ گواهی می دهد که پس از گرفتن فرمان تشکیل کابینه از سوی پادشاه ایران هم به قوه مقننه تجاوز کرد و هم به قوه قضائیه

زیرا:

وقتی که نماینده مجلس بود، در مخالفت با " دادن اختیارات ویژه " به وزیر ( داور در زمان رضا شاه بزرگ ) و نخست وزیر ( رزم آرا در زمان محمد رضا شاه )، فریاد می کرد:

" بالاخره عقیده هم داشتم که مجلس شورای ملی نمی تواند به دولت اجازه ی قانونگذاری بدهد.
چرا؟
برای اینکه مثل این است که یک کسی اجازه ی اجتهاد خودش را به کس دیگر بدهد. اجتهاد غیر قابل انتقال است و ما هم وکیل در توکیل نیستیم که به دولت بگوییم برو قانون وضع کن."
یا در جای دیگر می گوید:

اساسن قانونگذاری را از مختصات و وظایف مجلس شورای ملی می دانم. اگر بنا باشد به وزرا اجازه بدهد که بروند قانون وضع کنند، پس وظیفه ی مجلس شورای ملی چیست؟
این حق به موجب اصل 27 قانون اساسی از وظایف مجلس شورای ملی است و هیچ مجلسی نمی تواند این حق را به دولت واگذار کند."

آیا به این گفته اش اعتقاد داشت یا نه معتقد بود " مرگ خوب است اما برای همسایه"؟

به باور من هیچ اعتقادی به گفته اش نداشت که هیچ حتا در مقام ریاست قوه اجرایی که قسم خورده بود اجرا کننده ی قوانین اساسی باشد، ضد قانونی عمل می کرد.
زیرا:

در ششم مرداد ماه 1331 از مجلس تقاضای " اختیارات وِیژه " کرد. او در موقع تقاضای اختیارات ویژه برای به مدت شش ماه گفت:

" با این که اعطای اختیارات مخالف قانون اساسی است این درخواست را می کنم. اگر در مجلسین به تصویب رسید به کار ادامه می دهم و الا از کار کنار می روم."
معنی سخن ایشان این است که می خواهد با تهدید کردن به نمایندگان مجلس، عملکرد ضد قانونی خودش را مشروعیت ببخشد و نمایندگان را در این آسیب ِ قانونی با خود همدست کند.
زیرا بو کشیده بود که با تهدید کردن نمایندگان در آن دوران بحرانی می تواند به کارهای ضد قانونی اش ادامه بدهد تا در این بازار بی قانونی ِ حکومتش، فرصتی ایجاد کند که پادشاهی ایرانساز دودمان پهلوی را بر اندازد و قبیله ضد ایرانی قاجاریه را به پادشاهی برگرداند.
به همین خاطر بود وقتی از پادشاه ایران خواست که وزارت جنگ را به عهده اش بگذارند، وقتی با این دلیل محکم پادشاه روبرو شد که طبق قانون اساسی مشروطیت پادشاه رئیس و فرمانده کل قوا است.
زیرا
اصل پنجاهم متمم قانون اساسی می گوید:
فرمانفرمایی کل قشون بری و بحری با شخص پادشاه است.
ولی مصدق السلطنه به جای کرنش به قانون، استعفا می دهد و غائله ی 30 تیر ماه 1331 را در خیابانها بلوا ایجاد می کند.
پادشاه ایران برای جلوگیری از هرج و مرج و به هم خوردن شیرازه ی امنیت اجتماعی از حق قانونی خودشان می گذرند و این مسئولیت را به مصدق السلطنه واگذار می کنند.
تا شاید بتوند کار مفیدی برای مملکت ایران بکند.
اما ایشان به همین بسنده نمی کنند که در ششم مرداد ماه سال 1331 تقاضای اختیارات ویژه از مجلس می کند که به گفته ی پنجاه و دو تن از نمایندگان:
" لایحه ی اختیارات نخستین سنگ بنای حکومت مطلقه است."
یا به نوشته اطلاعات به نقل از روزنامه نیویورک تایمز:

" دکتر مصدق با این تقاضا یک رویه ی هیتلری پیش گرفته است."
و عجبا که هنوز مدت اختیارات شش ماهه اش تمام نشده بود که به زننده ترین شکل ممکن، وقیحانه تقاضای اختیارات یک ساله در دی ماه 1331 کرد.
و برای رئیس مجلس نوشت:

" ریاست محترم مجلس شورای ملی
چون تسریع در تعیین تکلیف لایحه ی اختیارات که به مجلس شورای ملی تقدیم گردیده برای دولت واجد اهمیت و ضروری است و آقایان نمایندگان محترم نیز وظیفه ای که دارند البته در این مورد به حد لازم و کافی باید اظهار نظر بفرمایند برای این که جمع هر دو نظر شده باشد، خواهشمند است در صورت امکان موافقت فرمایند که جلسات مجلس صبح و عصر متوالین تشکیل شود تا تکلیف این امر زودتر روشن گردد. ضمنن به استحضار می رساند که از نظر دولت رای و نظر مجلس شورای ملی در مورد این لایحه به منزله ی رای اعتماد تلقی خواهد شد.
نخست وزیر دکتر محمد مصدق"

حال با این تفاسیر و اسناد می توانیم بگوییم که مصدق السلطنه یک فرد قانون گرا بوده است؟
یا نه ایشان ضد قانونی عمل کردند و اهمیتی هم به قانون نمی دادند؟
آیا این عملکرد زشت ِ ضد قانونی اش و ارسال نامه به رئیس مجلس، دخالت در کار قوه مقننه نیست؟
پاسخ را به وجدان خوانندگان این سطور واگذار می کنم.
در قسمت بعدی ادامه زشت کاری ها و ضد قانونی های مصدق السطنه را پی می گیریم.

احمد پناهنده

برای ثبت در تاریخ



برای ثبت در تاریخ

همه ی تلاش مصدق السطلنه با ترفند " ملی کردن نفت " بهانه ای بیش نبوده است. بلکه می خواسته است با این ترفند بر شانه های عوام سوار شود و پادشاهی ایرانساز ِ دودمان پهلوی را بر اندازد و دوباره قبیله ی ایران بر باد ده قارجاریان را برگرداند.

مکی می گوید:

" دکتر مصدق می خواست شاه را بر کنار کند و مطمئنن چنین بود. از اوایل مرداد 1331 اکبر میرزای صارم الدوله را فرستادند به اروپا تا با بچه های محمد حسن میرزا ولیعهد احمد شاه ملاقات کند.
دکتر صحت که طبیب مخصوص محمد حسن میرزا بود گفت بچه های محمد حسن میرزا قبول نکردند . . . "

عمل ننگینی که دو بار ملت ایران تو دهانی محکمی به او زد
یکبار در 9 اسفند ماه 1331
بار دوم در 28 امرداد 1332

در روزهای در پیش ورق ورق تاریخ آن دوره را با هم می خوانیم

احمد پناهنده

۱۳۹۳ مرداد ۱۷, جمعه

آقای اوباما چه عجب بیدار شدید






آقای اوباما چه عجب بیدار شدید

اعتراف می کنم که خوابتان خیلی سنگین بود
به سنگینی شش سال ویرانی جای جای جهان
و دلتان به این خوش بود که بعد از پایان ریاست جمهوری تان، در تاریخ بنویسند که اوباما در مدت زمامداریش بر جهان جنگی را استقبال نکرد
راستی هنوز هم در این اندیشه هستید که اعمال شما را نسبت به تروریست ها و حکومت های ضد انسانی ِ اسلامیون در ایران، حکومت بشار اسد در سوریه، تجاوز و بی پروایی پوتین در شرق اکراین و کریمه، تروریست های حماس و جهاد در باریکه ی غزه علیه اسرائیل، آدمخواران داعش در عراق، حزب الله در لبنان و سوریه، آدمکشان بوکو حرام در نیجریه و کامرون و وحشیان اسلامی در بنغازی لیبی،  فضیلت بنویسند؟
آیا نمی بینید که بی عملی و سیاست بسیار ضعیف شما، جای جای جهان را در مدت زمامداریتان در آتش ترور آدمکشان تروریست سوزاند و همچنان می سوزاند و امروز داعش به خودش اجازه می دهد که هر روزه جان ده ها انسان بی گناه را به فیجع ترین شکل ممکن بگیرد و اماکن تاریخی را با خاک یکسان کند و بعد در مقابل اخطار شما بگوید که تمامی چاه های نفت را به اتش می کشیم؟
و راستی از نظر شما که حقوق دان هستید، حقوق بشر را چه معنایی است؟
معنی اش این است که تا لحظه ی آخر دنبال مرتجع و آدمکشی چون مرسی در مصر باشید و به خواست مردم و دلاوران ارتش مصر توجه نکنید و همان بلا را بر سر مردمان مصر هموار کنید که پیشکسوت شما کارتر بر سر مردم ایران آورده بود؟
معنی اش این است که بر کشتار وحشیانه ی بشار اسد در سوریه که مصداق جنایت علیه بشریت است، چشم ببندید و این و پا کنید و مردمان بی گناه را به بهانه اینکه در میان مخالفین بشار اسد نیروهای آدمکش القایده است در دهان آدمخوران رها کنید؟
چه شد که جای جای دنیا نا امن شد؟
آیا اندیشیده اید که در مدت شش سال زمامداری تان بر دنیا، بیشترین صدمه را مردمان دنیا دیدند؟
آیا اندیشیده اید که چرا تروریست ها و آدمکشان و حتا مالکی به حرف ها و توپ و تشر شما، اهمیتی قائل نمی شوند؟
و پوتین امروز به خودش اجازه می دهد با بمب افکن های هسته ای اش وارد فضای هوایی آمریکا بشود؟
آدمکشان اسلامی در ایران بگویند که آمریکا مثل سگ است و بایستی در مقابلش بایستیم و فرار نکنیم؟
اینجاست که من به آقای نتانیاهو حق می دهم که برای کرامت و امنیت ملتش به حرف شما توجه نکند و انچه خود تشخیص می دهد با مشت آهنین با تروریست ها سخن بگوید.
دیروز هم همین نگاه را نسبت به دلاور مرد مصر، ژنرال السیسی داشتم که با مشت آهنین با آدمکشان اخوان المسلمین برخورد کرد تا آنچه بر سر ایرانیان با سیاست غلط و مخرب پیشکسوت شما کارتر امد، با سیاست ویرانگر شما بر سر ملت مصر نیاید.
راستی مسبب پیشروی اسلامیون آدمخوار در بنغازی لیبی چه کسان و یا نیروهایی هستند؟
و درودا بر شرف مصریان که تصمیم گرفتند به کمک مردم لیبی برخیزند.
آقای اوباما سخن در این باره زیاد است و حوصله بازگویی ملال آور
اما میل دارم برای چندمین بار تکرار کنم که پاسخ تروریست ها فقط مشت آهنین و شدت عمل است نه این پا و ان پا کردن
یادتان باشد که سر مار در ایران است و همه ی این آشوب ها در جای جای جهان، ردی پایی از آدمکشان اسلامی در ایران را با خود همراه دارد.
همان آدمکشانی که پیشکسوت شما کارتر بر دوش خودش و مردمان جهان و ایرانیان سوار کرد تا دنیا را چنین نا امن کند
و امروز شما به جای اینکه به آن سیاست ویرانگر پیشکسوت خودتان پشت کنید، با شتابی بی انتها همان سیاست را ویرانگرتر از او ادامه می دهید.
و بدا به حال جانشین بعدی شما در آمریکا که باید همه ی این ویرانگری و تخریب به جای مانده از سیاست غلط شما را آرام آرام با درایت و شدت عمل در برخورد با تروریست ها و آدمکشان ترمیم کند.
و بدانید که اعمال امروزی شما هیچ فضیلتی در تاریخ اضافه نمی کند بلکه آنچه از شما و نام شما باقی خواهد ماند، نامی ناشاد است و نفرین و نه آفرین مردمان جهان را نثار شما می کند. نفرین و نه آفرینی که ایرانیان به پیشکسوت شما کارتر کردند و می کنند.
پس تا دیر نشده است این دو سال باقی مانده را با شدت عمل بیشتری نسبت به زیاده خواهان تروریست و حکومت های آدمکش در پیش بگیرید و مردم را در در اندختن طرحی نو در آسمان غمزده شان یاری کنید.
بویژه ملت بزرگ و شرافتمند ایران با تاریخ و تمدنی شکوهمند را
احمد پناهنده

۱۳۹۳ مرداد ۱۶, پنجشنبه

حمله کور به دوران پهلوی استقبال از کهنه پرستی است



حمله کور به دوران پهلوی استقبال از کهنه پرستی است

ای جوان باغ
ای چمن
ای جويبار
آب ِ روان
ما
در اين غربت
همه
جان سوخته ايم
آبی رسان
آه ه ه
چه دردی دارد اين دلها
جگر
خون می چکد اينجا
شود
روزی رسد
آيا
نرفته زين جهان
آغوش بفشارم
وطن
ايران؟

به نظر می رسد که ماراتن نفس گير ِ کينه پروری و خشم کور ِ زندگی سوز را پايانی نيست و تا امروز همانطور که ديده می شود نتيجهء چنين خشم ِ کر وُ کينه ی کوری جزء تفرقه و دامن زدن به اختلافات کهنه وُ به تاريخ سپرده شده بهره ای برای ملت ايران فراهم نکرده است که هيچ، حتا حاصل و ارمغانش فرو بردن ِ يک جامعه ی مدرن و سقوط در باتلاق عقب گرايی بوده است.
بيش از نيم قرن کينه ورزی، کينه جويان عمد دارند بسان مرتجعين مرده پرست، " عاشورای" ِ هزار و چهارصد و اندی سال پيش را در قامت " ۲۸ امرداد " عزا بگيرند و بر سر خود بکوبند و صورت خود را چنگال فرو ببرند.
عمد دارند شعلهء خشم ِ کور را روشن نگه دارند و چشمان خود را بر هر چه نو آوری وپيشرفت اجتماعی در دههء پنجاه و شصت خورشيدی ببندند و زنجير جهالت را هر ساله در هيئت " ۲۸ امرداد " بر پشت خود بکوبند و با قمه ی جنون، خودشان را جِر دهند تا از اين طريق همبستگی خود را با جاهلان حاکم به رخ بکشند و راه پر ضلالت و عقب گرایی و ویرانی ۱۴۰۰ ساله ی آنها را ادامه دهند.
آنها ( مذهبيون ) از ۱۴۰۰ سال به اينسو هر ساله به مناسبتی، وقت و بی وقت برای پروراندن تخم خرافات و جهل و جنون بر سر می کوبند و ناله های سوزناک اندر غم از دست رفتن ِ رفتگان نزاغ قبيلگی اعراب صدر اسلام سر می دهند و مردم بخت برگشته را در هپروت جنون و جهالت سقوط می دهند تا در تمامی عمر، فکر نکرده و خرد خود را بکار نگرفته بر هر چه زيبايی و شادابی و شادمانی ِ زندگی هجوم ببرند و خود و جان و جهان و زندگی ِ جوان ِ پيرامونيان را فنا کنند.
نهادينه شدن اين فرهنگ عزا و ناله و زجه و گريه، امروز بسان ويروسی انديشه خوار و خرد آزار در همه آحاد جامعه چنگال فرو کرده و تا بدانجا رسوخ کرده است که حتی در قرن بيست و يکم چشمان غبار گرفته خرافات باوران از نوع امروزی اش قادر به ديدن زيبايی و رعنايی و شيدايی جامعه نيست و تنگ نظرانه از اتحاد فراگير نيروهای اجتماعی گريزان و در غرقاب خود پرستی و منزه طلبی گرفتار است.
تو گويی بيش از نيمی از ملت ايران ايران همواره دشمن آنها هستند و از اين جهت به خود این حق نا داشته را می دهند تا پايان تاريخ با آنها دشمنی ورزند.
صحت اين گفتار را می شود از نامه ای استخراج کرد که يکی از افراد اين مکتب خشم باور و کينه پرور برايم نوشته بود که علی رغم پر محتوی بودن مقاله شما اما از آنجا که از دوران رضاشاه به نيکی ياد کرديد، از درج مقاله در سايت ما معذوريم. زيرا افرادی از ما در دوران آن پدر و پسر زندانی شدند.
با خود می گويم آخر چرا؟
مگر قرار است همه مقالات، ضد خانواده و دوران پهلوی نوشته شود و تا پايان تاريخ بايستی به اين خانواده فحش و ناسزا بدهيم و عملکرد ايران ساز آنها را منکر بشويم؟
می گويم آيا بيش از نيم قرن کينه پروری و خشم سروری، نبايستی ما را تا کنون شکيبا کرده باشد تا از پس اين شکيبايی انديشه ای به پهنای تاريخ کنيم که چرا امروز در همان شرايطی اسير هستيم که پدران ما در۱۴۰۰ و اندی سال پيش اسير آن شده بودند؟
آيا نبايستی اين زمان طولانی ما را شکيبا و خود آگاه کرده باشد تا از پس اين خود آگاهی و شکيبايی انديشه کنيم که چرا در مرحله و شرايط ِ بود و نبود ايران و ملت ايران ما به نبود آن رضا داديم و يار و همرزم ما را رها کرديم و سراسيمه به سوی " درخت سيب " شتافتيم و کرنش چاکرانه در برابر ديو ارتجاع به جای آورديم و به پايش افتاديم و بوسه ای مريدانه به جسم وجان ِ بی جان عفريت گونه اش زديم و عاقبت الحق و الانصاف نهايت ِ چاکری را در آستان خرافات پرستان بجای آورديم؟
سبب ساز اين همه فجايع در عرصه های اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی، سياسی در ايران پس از پادشاهان پهلوی کيست؟
سبب ساز تيره روزی زنان ِ سالار ايران کيست؟
سبب ساز آوارگی ميليونها ايرانی در اقصی نقاط ِ جهان کيست؟
سبب ساز کشتار اميران، سروران، دولتمردان، جوانان، مبارزان، هنرمندان و و و...کيست؟
چه کسانی در آن شرايط جنون آميز پشب ِ سرخمينی سينه زدند و با قمه جهالت خودشان را جِر دادند و تکه پاره کردند و کف بر دهان آوردند و مرگ بر شاه گفتند تا مرگ ِ خود و مرگ ِ ملت ايران را به تماشا بنشينند؟
چه کسانی در حاکميت اين مرتجعين ِ برگشته از قعر تاريخ، وزير و وکيل شدند و تيغ بر چهره و جان همرزم خود کشيدند؟
آيا نبايستی تاکنون اين همه فجايع ما را شکيبا و فروتن کرده باشد که در نهايت خضوع در مقابل تاريخ و ملت نجيب و بزرگ ايران زانو بزنيم و زمين ادب ببوسيم و از گذشته نا شاد خودمان پوزش بخواهيم و سپس چشمان خود را پاک بشوييم و بی کينه وخشم وجنون به گونه ای ديگر ببينيم؟
امروز ايران ِ جان ِ جانان ِ جهانمان در شرايطی بس خطير قرار گرفته است و می رود با بی لياقتی وعدم درايت ملايان نه از تاک نشان ماند و نه از تاک نشان.
اما ما هنوز اندر خم يک کوچه هستيم و هنوز در " کربلای " ۲۸ امرداد صورت خودمان را گِل می ماليم و بر سر می کوبيم. در حالی که در جلوی چشم ما مرتجعين ِ به قدرت رسيده از گرده و دوش ما، کشور و ملت ِ ايران رادر يک قدمی نابودی سوق داده اند.
چرا نبايد انديشه کنيم و خرد خود را بيدار نماييم که هر گونه حمله کور به نوآوری و مدرنيته، استقبال از کهنه پرستی و سر سپردن به ديو ارتجاع است که همواره در تاريک خانه زمان به انتظار نشسته است؟
آيا با اين توضيحات ِ واضحات گزافه است که بگوييم:

ما قدر نشناختيم
ما ناسپاسانه دستاوردهای ملی و ميهنی مان را با لگد جهالت کوبيديم
ما بر روشنايی و سپيده سحر تاختيم و شب را به استقبال شتافتيم
ما زيبايی و رعنايی را در چنگال دريديم و کهنه پرستی و زشتی و نکبت را بی صبرانه به انتظار نشستيم
ما چهرهای شادمان و آفتاب گون را به نفرت آميختيم و عبوس سالاری و افسردگی مذمن را سلام کرديم
ما قدر و اندازه نشناختيم، با ديو جماران ساختيم، بر خود تاختيم، هر آنچه داشتيم، باختيم، و افسار گسيخته به سوی مرگ شتافتيم
ما... ما... آه!
ما قدر نشناختيم

حال با دلی از درد وجگری از خون از همه وجدانهای آگاه سئوال می کنم که آيا وقت آن شرايط نرسيده است که عينک کبود را از روی چشمانمان برداريم تا آنچه هست بدون غرض و مرض شفاف ببينيم؟
ما همه ايرانی هستيم و مطمئناً به آب و خاک و چهارچوب ارضی ِ وطنمان عشق می ورزيم. بنابراين ايران متعلق به تک تک ايرانيان چه در درون مرز و چه در بيرون مرز است و اين حقی است مسلم و هيچ کس حق ندارد اين حق را از آنها سلب کند.
انديشه کنيم که ما دشمن يکديگر نيستيم بلکه مخالف فکری يکديگر می توانيم باشيم و اين حق ما است که لونی از عقايد وايده بين ما برقرا باشد.
دشمن ما و کل ايران و ايرانی امروز جمهوری اسلامی است و ما بايد در عين احترام به عقايد يکديگر در کنار هم نيرويی شويم که اين رژيم ضد ايران و ايرانی را با توان خود از ايران زمين محوکنيم تا ا اين طريق هم موجب آشتی ملی را فراهم کنيم و هم جلوی جنگ ويرانگری را که جمهوری اسلامی سبب ساز آن شده است، بگيريم
چنين باد!

احمد پناهنده

۱۳۹۳ مرداد ۱۴, سه‌شنبه

صد و هشتمین سالگرد انقلاب مشروطیت بر ملت بزرگ ایران خجسته باد






صد و هشتمین سالگرد انقلاب مشروطیت بر ملت بزرگ ایران خجسته باد

شرممان باد که مشروطه را دار زدیم

مقدمه

صد و هشت سال پیش در چنین روزهایی پدران ما برای برون رفت از جامعه ی جهل و جنون زده که بر بستری از خرافات و استبداد بنا شده بود، با مطالعه ی تاریخی و نگاه جهانی، جهت ِ همگام شدن با دنیای پیشرفته، تکانی خوردند و حرکتی را آغاز کردند که در تداومش، انقلاب مشروطیت نام گرفت.
بی گمان پدران ِ ما در جستجوی ِ تاریخی به این پرسش رسیده بودند که:
چرا ایران ِ سرفراز و بلند نظر به این روز سیاه افتاده و سراپایش را تار ِ عنکبوت تنیده است؟
چرا سیه روزی و فقر و فاقه بر این سرزمین ِ پر ثروت و پرآوازه و بلند نظر دامن گستر شده است؟
چرا زنان ما در گونی سیاه پیچیده شده اند و از هیچگونه حرمت انسانی و حقوق اجتماعی و مدنی برخوردار نیستند؟
چرا عوام الناس در جهل و جنون و خرافات و کهنه پرستی غرق شده اند؟
چرا گریه و زاری و مصیبت و بر سر زدن و جِر دادن خود با قمه و تیغ و زنجیر و کوفتن ِ مُشت بر پشت در جامعه نهادینه شده است؟
چرا ریش و پشم و لباس ِ چرکین و چروکیده و لباده و بند ِ تُمبان در جامعه رواج پیدا کرده است؟
چرا شادی و شادمانی و شادخواری و شادخوانی و شادگویی و شاد رقصی از جامعه رخت بسته است؟
چرا سنت های زنده کننده و زندگی بخش ِ دیرپای ِ ایرانی که سراسر عشق و شادمانی و سرور و سرود ِ جوانی بوده است به محاق و فراموشی سپرده شده است؟
چرا علم و دانش و فلسفه و مدرسه فقط به قرآن و مکتب خانه منتهی شده است؟
و مهمتر از همه چرا قانونی حاکم نیست، عدالت خانه ای موجود نیست، دین از حکومت جدا نیست، قوانین ضد بشری صدر اسلام ِ اعراب ِ جاهلیت در جامعه اجرا می شود؟
و چرا ... چرا...؟
بر بستر این ناهنجاریهای جامعه بوده است که روشنفکران ِ آن روزها، همینکه پایشان به فرنگ باز شد، نگاهشان به حقوق انسانی و وضیعت نابسامان جامعه ایران تغییر کرد.
تحت این نگاه بود که پس از بازگشت به ایران همراه سایر وطن دوستان و ترقی خواهان شوریدند و شور و شراب ِ زندگی ِ مدرن را در جامعه بذر پاشیدند.
جوانه های بذر به مردم امید بخشید که تکانی بخورند و برای دریدن جامه ی کهنگی و خرافات بشورند.
و اینچنین بود که هر روز به مقیاسی بر خرافات و جهل و جنون هجوم آوردند و مولدین خرافات و جهل و جنون را به عقب نشینی وا داشتند.
هر چند انقلاب مشروطیت به خواست های خود نرسید اما آن تکان، نقطه عطفی شد که تداومش خود را در مدرن کردن جامعه در دوران شانزده ساله پادشاهی رضاشاه در عرصه های مختلف نشان دهد و در دوران محمد رضا شاه به اوج برسد و رشک جهانیان و بویژه همسایگان ایران را برانگیزاند.
فراموش نکنیم که رضا شاه در دوران هرج و مرج ِ پس از انقلاب مشروطیت و خطر تجزیه ایران در تمامیتش با تدبیر و صلابتی بی همتا، ایران را از قعر تاریخ و نابودی بیرون کشید و جدایی طلبان ِ ضد ایران و ایرانی را گوش پیچاند و متجاسران را ادب کرد و ایران را زیر بنا از نو ساخت و در این نوسازی ایران را نوین کرد.
افسوس که جنگ جهانی و تجاوز متجاوزین به ایران این فرصت سازندگی و مدرن شدن را از او گرفت اما پسرش پس از جنگ، ایران زخم خورده و تجاوز شده را در مدت 37 سال به جایی رساند که هنوز هم پس از سی و دو سال حمله و هجوم ِ گرازوار ِ از گور گریختگان تاریخ و همپالیکیهای ِ چپ در همه رنگش و ملیون به ظاهر ملی اما مرتجع تر از همین مرتجعین حاکم، همان استخوان بندی دوران آن پدر و پسر چشمان را نوازش می دهد و ایران را هنوز رمق بر پا ایستادن داده است.
اما ارتجاع زخم خورده و به درزهای عنکبوت گرفته ی جامعه پناه برده، در قامت شیخ مرتجعی بنام فضل الله نوری تخم خرافات را بر بستر جهل در آن جامعه جوان پاشید و مشتی ارازل و اوباش را دور خود جمع کرد و با نام خود در آورده ی" مشروعه " بر مشروطه تازید.
هر چند سر خود را بالای دار برد اما توانست متمّمی در قانون مشروطه وارد کند که تداومش امروز در هیئت و قامت شورای نگهبان در قانون اساسی حک.مت اسلامی جلوه گر است.
سر بر آوردن ملاها از پستوی تاریخ و درزهای عنکبوت گرفته ی جامعه، حاصل جهالت و عدم مطالعه تاریخ ایران و بویژه تاریخ مشروطیت از طرف روشتفکران ما بوده است که پس از انقلاب اکتبر روسیه یا سر بر آستان مارکسیسم و لنینیسم سائیدند و یا به ایدئولوژی متروک و مدفونی پناه بردند که ایران را از هزار چهارصد سال به این سو به روز سیاه نشانده بود.
در پس این سر سائیدن و پناه بردن ها بود که از خود بیگانه شدند و در خود بیگانگی غرق گشتند.
به همین مناسبت بود که در تداوم این حرکت از خود بیگانگی، وطن و سرفرازی ایران برای آنها اهمیت نداشت. زیرا یا وطن خود را در اردوگاه سوسیالیست عملاً موهوم جستجو می کردند و یا در " مدینه فاضله " هزار و چهارصد سال پیش عربستان بدوی.
و عاقبت با خشمی کور سلاح جهالت بدست گرفتند و با انحراف افکار جوانان، عِرق ملی را در آنها سست کردند و شتابان سرنوشت کشور و ملت را به ملاهای بر آمده از گور تاریخ سپردند.
جا دارد که در صد و هفتمن سالگرد انقلاب مشروطیت، هر ایرانی وطن دوست تاریخ کشورش ، حتی اگر یکبار هم که شده از مشروطیت به این سو را بخواند و سپس بیاموزد و فهم کند تا با کسب معرفت تاریخی به کشورش عشق بورزد.

چگونگی پیدایش انقلاب مشروطیت در ایران

برای بررسی انقلاب مشروطیت تا کنون صدها کتاب و مقاله از نگاههای مختلف نوشته شده است که هر یک در حدّ توان ِ خود در معرفی آن کوشیده اند. در صد و چهارمین سالگرد انقلاب مشروطیت جا دارد که تاریخ دانان و محققان گرانقدر ایران با نگاه امروزی و بدور از حبّ و بغض، منصفانه به تاریخ بنگرند و زوایای ناپیدای تاریخی را بر مردم آشکار کنند و دلایل عدم موفقیت انقلاب، همچنین دستاوردهای آن را بطور شفاف روشن گردانند. این نوشته بر آن است که بطور اجمال و در حوصله آن نگاهی اینچنینی داشته باشد.
پس از حمله اعراب به ایران و تا زمان تشکیل اولین سلسله متشکل یعنی صفویه، کشور ایران محل تاخت و تاز بیگانگان ِ صحراگرد شده بود که هریک چند صباحی در نقاطی و یا در تمامیت آن حکومت می کردند.
تأسیس پادشاهی صفویان این دوران هرج و مرج و تاخت و تاز بیگانگان را پایان داد. این سلسله ی حکومتی در ایران با فراز و فرودی همراه بوده است که اوج آن در زمان شاه عباس اول و سقوط آن در زمان آخرین پادشاه صفوی، سلطان حسین بود. در این زمان است که اندک اندک پای اروپائیان به ایران باز می شود زیرا به قدرت رسیدن صفویان با قدر قدرتی امپراتوری عثمانی در شمال غربی ایران همراه بوده است که جنگ میان آنها بخشی از تاریخ ایران زمین را تشکیل می دهد. به عنوان نمونه جنگ چالدران است که در زمان شاه اسماعیل مؤسس پادشاهی صفویه با سلطان سلیم امپراتور عثمانی بوقوع می پیوندد و علی رغم رشادت قزلباشان در جنگ ، ایران شکست سختی از عثمانیان می خورد. زیرا آنها به توپخانه مجهز بودند و ایران از چنین تجهیزاتی بی بهره بود. از این پس بود که برادران شرلی به ایران می آیند و ساختن توپ و تجهیزات نظامی را به ایرانیان می آموزند که سبب می شود در زمان شاه عباس با این تکنیک جدید بر عثمانیان فایق آیند. امّا این پیشرفت در زمینه نظامی و حتی فرهنگی به مرور زمان بر اثر نفوذ مذهب خرافی در حکومت، رو به زوال می رود،. بطوریکه در زمان سلطان حسین این نفوذ آنچنان در تار و پود حکومت و شخص سلطان حسین گسترش پیدا می کند که شخصی گمنام بنام محمود از یکی از استانهای ایران بنام افغانستان به ایران بزرگ حمله می کند و پایتخت را به محاصره خود در می آورد.
وقتی که سلطان حسین غرق در خرافات، تمامی تدبیر یک زمامدار را از دست داده بود و کشور در فساد وجهل دست پا می زد، طبیعی بود که محمود افغان با یاران اندکش بدون اینکه با موانع اساسی برخورد کند تا دروازه اصفهان پایتخت صفویه پیشروی کند و آنوقت شهر را به تصرّف در آورد وسبب گردد که شاه حسین در کمال بی تدبیری، ابلهانه تاج شاهی را بر سر محمود افغان بگذارد. به عبارت دیگر غرق شدن حکومت سلطان حسین در غرقاب خرافات دین، آنچنان شیرازه ی قدرت سیاسی حکومت را موریانه وار ازهم گسیخته بود که دیگر توان و رمقی برای حکومت نمانده بود تا در مقابل راهزنان ِ محمود افغان مقاومت کنند بلکه بر عکس قدرتشان را فقط در گسترش و حفظ حرمسرا و" کیان دین" خلاصه کرده بودند و وقتی که محمود افغان به اصفهان رسید، همین حرمسرا را هم از دست سلطان گرفت و متلاشی کرد. از پس ِ سقوط سلسله صفویه تا استقرار سلطنت قاجاریه حدود یک قرن طول کشید که در آن نادر شاه توانست در مدت سلطنت کوتاه خود اشرف افغان را از سرزمین ایران بیرون کند و با دلاوری و رشادت خود ایران را یکپارچه نگه دارد. کریمخان زند و جانشینان او اگر چیزی به کشور اضافه نکردند، چیزی را هم از دست ندادند. در مجموع طی سلطنت کوتاه نادر و فرمانروایی نه چندان طولانی کریمخان زند اغتشاشات یکچند فروکش کرد و انضباط نیم بندی در ایران بوجود آمد.
در همین ایام که کشور ایران یک دوران بحرانی هرج و مرج را پس از سقوط صفویه طی می کرد و ملت ایران تحت حاکمیت دینی صوفیان مرتجع در ناآگاهی و جهالت بسر می بردند، انقلاب کبیر فرانسه در اروپا بوقوع پیوست. انقلاب کبیر فرانسه نشان داد که می توان ملتی را در کوتاه مدت در زنجیر اسارت، جهالت و خرافات مهار کرد ولی نمی توان برای همیشه از تابیدن نور آگاهی و آزادی در قلوب و اندیشه شان مانع شد. زیرا در اثر گذر زمان، تغییرات تدریجی در عرصه ی اجتماعی روی هم انباشته می شوند و سپس در یک جهش به تحول اجتماعی راه می برد. انقلاب کبیر فرانسه حاصل این تغییرات تدریجی بود که در اوج خود به انقلاب اجتماعی رهنمون شد و خیل عظیم مردم را که در زنجیر اسارت و بندگی و بردگی و جهل و خرافه بسر می بردند، رها ساخت. همزمانی انقلاب کبیر فرانسه و برآمدن ناپلئون بناپارت با دوران نادر شاه و زندیه و متأخرتر قاجاریه همراه بود. پادشاهان قاجار نیز که خودشان را وارث برحق سلاطین صفویه می دانستند، با اعمال خشونت در جهت بسط قدرت هرچه بیشتر خودشان نسبت به دوران نادر شاه و شاه عباس اوّل بودند. بدون اینکه در محاسبه شان بگنجانند که کشورهایی مثل روسیه و انگلیس که قدرت های رقیب و استعمارگر بودند در اطراف مملکت جولان می دهند. به عبارت دیگر دولت قاجاریه بدون درک از موقعیت جغرافیایی خود که بر سر راه هند و در مجاورت عثمانی و ازبک قرار داشت، در دست دولت های همسایه به صورت یک مهره ی بازی در آمده بود. که البته در کنار این مهره ی بازی بودن، عقب ماندگی نظامی و سیاسی و فقدان آگاهی اجتماعی در دوران قاجاریه سبب می شد که چشم طمع روسیه، انگلیس و فرانسه به ایران بیشتر شود. دو بار شکست از روسیه در جنگ های قفقاز که منجر به از دست رفتن نواحی وسیعی از خاک ایران تمام شد و در کنارش دو بار درگیری با انگلیس که سرانجام به شکست سیاسی از آنها منجر گردید و حاصلش از دست رفتن افغانستان و حاکم شدن انگلیسیها بر نواحی جنوب کشور تمام شد که چنین شکست هایی، کشور ایران را هر چه بیشتر خوار و ذلیل و بی رمق کرد.
در حالی که در همین ایّام بدنبال انقلاب کبیر فرانسه کشورهای همجوار آن چون بلژیک و ایتالیا تکانی به خود دادند و حکومت ملی اختیار کردند و به دنبال آن ممالک بزرگ اروپا مجبور شدند اصلاحاتی را در امور اجتماعی کشورشان قائل شوند، ایران ِ اسیر در دست قاجاریه بواسطه ی دوری از اروپا نتواست بر جهل و نادانی خود فایق آید و از دست آوردهای انقلاب فرانسه بهره بگیرد. ولی با همه ی این موانع و عقب افتادگی، دستاوردهای رهایی بخش انقلاب فرانسه بوسیله مردان آزادیخواه فرانسه به کشور ایران راه یافت.
ناپلئون پس ازتسلط بر اروپا، انگلیس را مانع گسترش و نفوذ خود می بیند. از آنجا که انگلیس جزیره ای بود که قدرت دریایی اش بسیار قوی بود، فکر پیروزی بر انگلیس از طریق دریا برای ناپلئون از محالات بود. لذا تصمیم گرفت از راه خشکی روی گلوگاه انگلیس پا بگذارد و فضای تنقسی اش را ببندد. بر همین اساس سعی کرد هندوستان را اشغال کند. برای رسیدن به این منظور تدبیر اندیشید و از راه تدبیر، راه دوستی با کشورهایی را که بر سر راه هندوستان بودند، پیش گرفت. از جمله این کشورها که در سر راه هندوستان قرار داشت، یکی هم ایران بود. برای این منظور ناپلئون جهت رسیدن به آرزوی قلبی اش هیأتی به ریاست ژنرال گاردان به در بار فتحعلیشاه فرستاد تا زمینه دوستی را با کشور ایران فراهم کند و از این طریق با بیدار کردن وجدان خفته در جهل و خرافات ایرانیان، زمینه تحول در ایران را فراهم کند.
برای نشان دادن میزان جهل و عقب ماندگی مفرط رجال ایران و ایرانیان در دوران قاجار و بویژه در دوران مورد بحث قسمتی از یادداشت های " هانری دوبرن " که از همراهان ژنرال گاردان در دربار فتحعلیشاه بوده است را با هم می خوانیم.
" ایرانیان مردمان با هوشی هستند ولی از اوضاع جهان و تحولاتی که در قرن اخیر روی داده بکلی بی خبرند چنانچه گویی در پشت دیوار چین زندگی می کنند. من وقتی که از انقلاب کبیر فرانسه و اصول جمهوریت و حقوق بشر برای بعضی از رجال مهم دولت صحبت می کردم آنها بدرجه ای در شگفت می شدند که گویی از کتاب هزار و یکشب برای آنها سخن می گویم ".
چنین بذرهای آگاهی بخش در کنار مسافرت ایرانیان به کشورهای مترقی و پیشرفته، انقلابات روسیه و پیدایش مشروطیت در ژاپن و روشنگری روزنامه حبل المتین ِ کلکته و روزنامه حکمت به مدیریت زعیم الدوله در مصر حول ترقیات ژاپن، ملل شرق را به پیروی از اصول و راهی که آن دولت کهنسال پیموده بود، توصیه می کردند.
در همین اوضاع که کشورهای اروپایی جهت نیل به پیشرفت ِ هرچه بیشتر و گسترش روز افزون جهانی لحظه ای غافل نبودند، کشور ایران اسیر شاهان مستبد و خرافات پسند قاجار بود که مردم را در جهل و نادانی مهار کرده بودند بویژه در زمان ناصر الدین شاه که اوج این استبداد بود. زیرا پادشاهی ناصرالدین شاه همزمان است با پیشرفت کشورهای اروپایی بویژه روسیه و انگلیس، که از دو طرف ایران را در چنگال خود گرفته بودند. در همین زمان است که تعدادی امتیازات انحصاری به دولتهای روس و انگلیس واگذار می شود. از جمله امتیاز تأسیس بانک شاهنشاهی و حق انحصاری چاپ اسکناس که از این طریق طلاهای ایران را جذب خزانه انگلیس می کرد، امتیاز کشتی رانی در رودخانه کارون، امتیاز راه خرمشهر تا تهران به انگلیسی ها است.
و در مقابل جهت توازن با همسایه شمالی امتیاز بانک استقراضی، امتیاز شیلات دریای خزر، امتیاز راه شوسه عشق آباد به مشهد و همچنین امتیاز تأسیس قزاقخانه به روسها داده می شود.
بر کسی پوشیده نیست که دولت مقتدر و مستبد روسیه پس از انعقاد قرارداد های ترکمان چای و گلستان و تضمین سلطنت در خانواده ی قاجاریه، رسیدن به خلیج فارس و دریای آزاد یکی از بزرگترین آرزوهای دیرینه روسیه تزاری بود که با تصرف تدریجی بخشهای بزرگی از ایران می خواست به این حرص سیری ناپذیر خود دست رسی پیدا کند. هر چند پس از انقلاب مشروطیت و سقوط روسیه تزاری بوسیله انقلابیون بلشویک این آرزو در دل به قدرت رسیدگان امپراتوری از نوع کمونیستی زبانه کشید و می خواستند بوسیله ایادیشان چون حزب توده و جدایی طلبان فرقه دموکرت آذربایجان و...ایران را ایرانستان کنند تا از این طریق آرزوهای ناکام تزارها را بر آورده کنند. اما ملت ایران با پایداری و عشق به وطن مانع از این ولع و حرص شوم آنها شدند.
چون هدف این نوشته مربوط به چگونگی پیدایش مشروطیت در ایران است، کنکاش تاریخی مربوط به نیت توسعه طلبی امپراتوری کمونیستی را به مقالات بعدی واگذار می کنیم و برای روشن کردن وقوع انقلاب مشروطیت در همین زمان مشروطیت درنگ می کنیم.
آغاز بیداری ایرانیان در اواخر سلطنت ناصر الدین شاه بوسیله دادن امتیازهای جدید به بیگانگان شروع شد که در صدر آنها بایستی امتیاز راه آهن بوشهر- گیلان و امتیاز توتون و تنباکو را نام برد. هر چند امتیاز راه آهن بوشهر- گیلان عملی نشد، امّا امتیاز توتون و تنباکو سبب گردید که در سراسر ایران شورش ایجاد گردد. ناصر الدین شاه برای جلوگیری از گسترش شورش ناچار شد که امتیاز را لغو کند. اگر چه پس از فروکش شدن شورش جهت خسارت وارده به طرف انگلیسی ِ قرارداد، گمرک بنادر خلیج فارس را در مقابل گرفتن وام به بانک شاهنشاهی انگلیس واگذاشت ولی آنچه که حائز اهمیت است، بیداری مردم از پس ِ این عقب نشینی شاه بود. زیرا تا قبل از آن اساساً مردم نسبت به سود و زیان این امتیازها واقف نبودند و سواد درک آن را نداشتند و به عبارت دیگر داخل بازی نبودند. چنین امتیازاتی که اسارت بار بود در وهله اول بازرگانان ایران را متضرر می کرد که کشاورزان مجبور بودند محصولات خودشان را با قیمت ارزان به کمپانی خارجی بفروشند و به قیمت گران، کالای تمام شده شان را بخرند.
در این زمان تنها گروه قدرت در مقابل دولت، روحانیون بودند که از این ماجرا ضرر می دیدند. چون بازرگانان که پایگاه اجتماعی- اقتصادی ملایان بودند ضرر می دیدند و بازرگانان به کشاورزان وابسته بودند که محصول آنها را می خریدند. به همین خاطر چنین وابستگی به یکدیگر سبب شد که ملایان، مردم را در شهرهای بزرگ کشور از جمله تبریز، اصفهان و تهران بشورانند. به حمایت از ملایان و مردم درایران، ملای بزرگتر در سامرا، محمد حسن شیرازی برخاست و از طریق این برخاستن و کنار هم قرار گرفتن، توانستند این امتیاز را به شکست بکشانند. قیام تنباکو اولین تجربه جنبش سیاسی مردم ایران بود که توانستند یکی از تصمیمات خودسرانه دولت را بر هم بزنند. این قیام سبب شد که به اقتدار ناصرالدین شاه لطمه شدیدی وارد کند و در عوض موجب بیداری مردم نسبت به قدرت خود گردد.
متعاقب این قیام روزنامه ها و دبستانها رو به فزونی گذاشت که در رشد آگاهی مردم تأثیر بسزایی داشت.
پنجاه سال سلطنت ناصرالدین شاه سبب شده بود که روابط میان ایران و اروپا بیشتر شود که حاصل این روابط سرازیر شدن اختراعات انقلاب صنعتی و آموزشی شامل تلگراف، تلفن، پستخانه، ضرابخانه، چراغ گاز و ... به ایران بود. وزارتخانها بشیوه اروپا در ایران شروع بکار کردند و مدرسه ی دارالفنون برای آموختن زبان فرانسه و علوم طبیعی و ریاضی یکی در تهران و دیگری در تبریز برپا گردید. شکل گیری ِ آگاهی در ذهن و اندیشه مردم سبب شد که مردم نسبت به اعمال ضد قانون عمله حکومت " عدالتخوانه " را پیشنهاد کنند و مبارزه در این راه در روند خود پس از بست نشینی روحانیون و مقاومت مردم و حمایت روشنفکران فرنگ رفته، مظفرالدین شاه را مجبور کرد که فرمان مشروطیت را در 13 امرداد 1285 به شرح زیر صادر کند. بر گرفته از کتاب تاریخ مشروطه ایران نوشته احمد کسروی چاپ هیجدهم صفحه 120 تا 122.
" جناب اشرف صدر اعظم! از آنجا که حضرت باریتعالی جل شانه سررشته ترقی و سعادت ممالک محروسه ایران را بکف کفایت ما سپرده و شخص همایون ما را حافظ حقوق قاطبه اهالی ایران و رعایای صدیق خودمان قرار داده لهذا در این موقع که رأی و اراده همایون ما بدان تعلق گرفت که برای رفاهیت و امنیت قاطبه اهالی ایران و تشیید و تأیید مبانی دولت اصلاحات مقتضیه بمرور در دوائر دولتی و مملکتی بموقع اجراء گذارده شود چنان مصمم شدیم که مجلس شورای ملی از منتخبین شاهزادگان و علماء و قاجاریه و اعیان و اشراف و ملاکین و تجار و اصناف به انتخاب طبقات مرقومه در دارالخلافه تهران تشکیل و تنظیم شود که در مهام امور دولتی و مملکتی و مصالح عامه مشاوره و مداقه لازم را بعمل آورده و به هیئت وزرای دولتخواه ما در اصلاحاتی که برای سعادت و خوشبختی ایران خواهد شد اعانت و کمک لازم را بنماید و در کمال امنیت و اطمینان عقاید خود را در خیر دولت و ملت و مصالح عامه و احتیاجات قاطبه اهالی مملکت بتوسط شخص اول دولت بعرض برساند که بصحه همایونی موشح و بموقع اجرا گذارده شود بدیهی است که بموجب این دستحط مبارک نظامنامه و ترتیبات این مجلس و اسباب و لوازم تشکیل آن را موافق تصویب و امضای منتخبین از این تاریخ مرتب و مهیا خواهد نمود که بصحه ملوکانه رسیده وبعون الله تعالی مجلس شورای مرقوم که نگهبان عدل ماست افتتاح و با صلابت لازمه امور مملکت و اجراء قوانین شرع مقدس شروع نماید و نیز مقرر می داریم که سواد دستخط مبارک را اعلان و منتشر نمایید تا قاطبه اهالی از نیات حسنه ما که تماماً راجع به ترقی دولت و ملت ایران است کما ینبغی مطلع و مرفه الحال مشغول دعاگویی دوام این دولت و این نعمت بی زوال باشند. در قصر صاحبقرانیه بتاریخ چهاردهم شهر جمادی الثانی 1324 هجری در سال یازدهم سلطنت ما."
روز چهاردهم جمادی الثانی که این فرمان بیرون داده شد روز تولد مظفرالدین شاه بود. بست نشینان برای قدر دانی از شاه و حمایت از او در جشن فرمان مشرو طیت شرکت کردند و بر سر در سفارت خانه ها و ادارات پرچم ها بر افراشتند و با شکوه شهرها را چراغانی کردند. ولی چون فرمان مشروطه بیرون آمد و آن را چاپ کردند و بر دیوارها نسب کردند، مشروطه خواهان آن را نپسندیدند و با خواسته خود سازگار ندیدند و افرادی را بسیج کردند که فرمان را از دیوارها بر کنند زیرا نام ملت در آن فرمان ذکر نشده بود واز طرف دیگر جمله بندی فرمان شفاف نبود. بدینسان مشروطه خواهان در شب شانزدهم مرداد ( 17 جمادی الثانی ) نشستی در خانه مشیر الدوله در قلهک بر گزار کردند که از شاه بخواهند فرمان را تکمیل و تصحیح کنند. در نتیجهء آن نشست، مظفرالدین شاه فرمان زیر را بیرون داد.
" جناب اشرف صدر اعظم! در تکمیل دستخط سابق خودمان مورخه 14 جمادی الثاتی 1324 که امر و فرمان در تأسیس مجلس منتخبین ملت فرموده بودیم مجدداً برای آنکه عموم اهالی و افراد ملت از توجهات کامله همه ما واقف باشند امر و مقرر می داریم که مجلس مزبور را بشرح دستخط سابق صریحاً دایر نموده بعد از انتخاب اجزاء مجلس فصول و شرایط نظام مجلس شورای اسلامی را موافق تصویب و امضای منتخبین بطوری که شایسته ملت و مملکت و قوانین شرع مقدس باشد مرتب نمایند که بشرف عرض و امضای همایونی ما موشح و مطابق نظام نامه مزبور این مقصود مقدس صورت و انجام پذیرد."
مردم این فرمان را پذیرفتند، بازارها را باز کردند و سه شب در شهر چراغانی و جشن برپا کردند.
چندی نگذشت که بین علما اختلاف در گرفت و شیخ فضل الله خواهان مشروطه مشروعه و متمم قانون اساسی شد که در آن پنج مجتهد بر قانون اساسی نظارت داشته باشند، موضوعی که امروز در جامه شورای نگهبان بالای سر قانون اساسی است تا مبادا قوانین عرفی با " دین عنبر " مغایرت داشته باشد. لجاجت این روحانی مرتجع سبب شد که عاقبت در دادگاهی پس از دوره یکساله استبداد صغیر مفسد فی الارض شناخته شود و بالای دار برود. حال ببینیم شیخ فضل الله چه می گفت و چه می خواست؟ بر گرفته از کیهان چاپ لندن شماره 1066 مورخ 6 - 12 مرداد ماه 1384 خورشیدی.
" ای خدا پرستان! این شورای ملی و حریت آزادی و مساوات و برابری و اساس قانون مشروطه حالیه لباسی است به قامت فرنگستان دوخته که اکثر و اغلب طبیعی مذهب و خارج از قانون الهی و کتاب آسمانی هستند...
و حریت و آزادی و مساوات و برابری جزو قانون مجعوله و موضوعات مفروضه آنهاست. دیگر شرع و شریعتی به وضع اسلام و اسلامیان قائل و قابل نیستند" یا می گفت " فرار بود مجلس شورا فقط برای کارهای دیوانی و دولتی که به دلخواه اداره می شد قوانینی قرار بدهد که پادشاه و هیأت سلطنت را محدود کند. امروز می بینیم در مجلس شورا کتب پارلمنت فرنگ را آورده، در دایره احتیاج به قانون توسعه قائل شده اند. غافل از اینکه ملل اروپا شریعت مدونه نداشته اند، لهذا برای هر عنوان ( موضوع ) نظامنامه ای ( قانونی ) نگاشته اند و در موقع اجرا گذاشته اند. و ما اهل اسلام شریعتی داریم آسمانی و جاودانی که از بس صحیح و متین و کامل و مستحکم است نسخ بر نمی دارد. صادع آن شریعت در هر موضوع حکمی و در هر موقع تکلیفی مقرر فرموده است..." شیخ می گفت " اگر قصد مشروطگی حفظ اسلام بود چرا خواستند اساس او را بر مساوات و حریت قرار دهند زیرا هر یک از این دو اصل موذی و مشئوم، خراب کننده قانون الهی است. قوام اسلام به عبودیت است نه به آزادی. بنای احکام قرآن بر اختلاف حقوق اصناف بنی نوع انسان است و بنای قرآن بر آزاد نبودن قلم و لسان است. پس آن کس که به قرآن سوگند یاد می کند با مشروطگی همراه هست مخالفت کتاب مبین را کند".
در مقابل امّا ملک المتکلمین فریاد می زد.
" ای مشروطه خواهان و آزادی طلبان، ما باید پیش از استبداد گذشته از این مشروطه مشروعه که همان مستبدین و دشمنان آزادی هستند، بیم و وحشت داشته باشیم و در بر انداختن آن کوشش کنیم، زیرا اینها می خواهند استبداد را در لباس دین و شریعت دوباره زنده کنند و ظلم و ستمگری و حکومت خود مختاری را با حربهء تکفیر رواج دهند و آزادی و عدالت را مخالف دین اسلام معرفی کنند و مردم عوام را در تحت این عناوین ریا کارانه دور خود جمع و مشروطیت را پایمال نمایند.
اینک استبداد و کهنه پرستی، سالوسی و عوام فریبی در لباس مشروطه مشروعه بر ضد آزادی و عدالت که با این همه فداکاری بدست آمده قیام نموده و کوشش می کند آنچه را که ما با حسن نیت و علاقه مندی به مملکت و ملت بدست آورده ایم، بیغما ببرند و به دنیا نشان دهند که ایرانی قابل آزادی و تمدن نیست و باید در زیر یوغ استبداد و حکومت جابره و خود مختار آخرین رمقی که از او باقی مانده از دست بدهد و برای همیشه طوق بندگی و بردگی برگردن نهد."
بر گرفته از کتاب تاریخ انقلاب مشروطیت ایران اثر دکتر مهدی ملک زاده، چاپ سوم، صفحه 479 .

شگفتا که در صد و هشتمین سالگرد انقلاب مشروطیت میراث خواران شیخ فضل الله بر ایران حکومت می کنند و مردم و کشور را به راهی می برند که شیخ قضل الله طالب آن بود. هر چند اتحاد شیخ فضل الله و محمد علیشاه ایران را به قعر ظلمت برد. امّا سر انجام با قیام مردمی این دوران سیاه به پایان رسید. محمد علی شاه از تخت به زیر کشیده شد و شیح فضل الله بر طناب دار آویزان شد و تلف گردید.
و دریغا که ما قدر نشناختیم و بر تمامی دستاودرهای درخشان پدران صدر مشروطه و دوران بی همتای سازندگی و نو آوری رضا شاه و شکوفایی و رونق و رفاه دوران محمد رضا شاه، چنگال دریدم و خود و مشروطه را دار زدیم.
شرممان باد که مشروعه ی فضل الله نوری را بر کشیدیم و هنوز هم با نگاه ِ کج و معوجمان در پشتش سینه می زنیم.

دکتر احمد پناهنده
www.apanahan.blogspot.com
www.apanahan.wordpress.com

۱۳۹۳ مرداد ۱۳, دوشنبه

تروریست ها هیچ حقانیتی ندارند






تروریست ها هیچ حقانیتی ندارند

تروریست ها در هر جای جهان که بسر می برند، فاقد هر گونه حقانیتی هستند که در جوامع انسانی نفس بکشند.
باید با این افراد ضد زندگی و ضد انسان ها با زبان زور سخن گفت و در موردشان شدت عمل به خرج داد.
هرگونه مماشات یا دلجویی و یا حمایت از این افراد ضد زندگی به هر بهانه ای سبب می شود، فردا شمشیر آخته شان را بر گردن حمایت کنندگان و یا مماشات گران فرود آورند.
و امروز آنانیکه به هر دلیل با علم کردن کشته شدگان در جنگ و بویژه کودکان و یا دفاع از حقوق نداشته ی تروریست ها از موضع به اصطلاح روشنفکری از تروریست ها و عقب ماندگی دفاع می کنند، بی هیچ گفتگو خودشان یک تروریست هستند و مطمئن باشیم اگر روزی همین کسان، دست برتر پیدا کنند، همین می کنند که امروز حماس و جهاد و حزب الله و حکومت اسلامی در ایران با اسرائیل می کنند.
یعنی نابودی اسرائیل به هر قیمت
و دردا که امروز این جماعت به اصطلاح روشنفکری و نیروهای چب در همه رنگش و حتا به اصطلاح ملیون، پشت عقب مانده ترین و ضد انسانی ترین گروه تروریست ِ حماس صف کشیدند تا با کمک آنها اسرائیل را نابود کنند.
البته این نگاه امروزی شان برگرفته و یا ادامه ی نگاه دیروزی شان به جامعه ی انسانی هست. یعنی دیروز هم این جماعت به اصطلاح روشنفکری و نیروهای چب در همه رنگش، در کنار تروریست های جهان و کشورهای حامی تروریست مثل شوروی و کوبا و آلبانی و چین و یک دوجین از این کشورها، برای نابودی نظام ایرانسالار پادشاهی که امنیت و رفاه ملت ایران، در همه سویش از وظایف و خدماتش بوده است، سلاح به دست گرفتند تا با گرفتن زندگی مامورین امنیت اجتماعی و حتا مردم، ایران را ویران کنند که کردند.
و وقتی هم نیرویی از جنس خودشان به قدرت رسید، در همه ی عرصه ها خلع سلاح شدند و شرمگیانانه البته بی پروا در درون خیمه ی حکومت اسلامی حلقه زدند و روی سفره ی سراسر خون از جانهای پاک دلاوران ایرانزمین، نشستند تا تکه استخوانی برایشان پرتاب شود و آن را به دندان بگیرند.
چرا خلع سلاح شدند؟
این جماعت به اصطلاح روشنفکری و نیروهای چپ در همه شکلش، یک جامعه انسانی و سرشار از رفاه و آزادی اجتماعی را چشم دیدن نداشتند و ندارند و برای ایجاد جامعه  متشکل از رسوبات جاهلی و عقب ماندگی تحت عنوان حکومت دیکتاتوری پرولتاریا و یا حکومت پا برهنه ها و مستضعفان، شعار نابودی امپریالیسم جهانی به سرگردگی امپریالیسم آمریکا و فرزند ناخلفش اسرائیل سر می دادند و امروز هم چنین شعارهایی را نشخوار می کنند.
اما حکومت اسلامی با مصادره ی این شعارها، آنها را به زائده و حمال و بارکش بی مزد و بامزد خودشان تبدیل کردند تا هربار در جنگ دنیای وحشی با دنیای متمدن، پشت نیروهای پست مانده و آدمخوار قرار بگیرند و زندگی انسانهای متمدن را به ویرانه ای تبدیل کنند.
نمونه ی اخیر ِ حمالی شان برای حکومت اسلامی در ایران و تروریست های حماس و جهاد، بیانه ی است که به اصطلاح کانون نویسندگان بیرون دادند. با آنکه در آن بیانه بیش از هفتاد درصد به اسرائیل حمله کردند، در کنارش تروریست های حماس را یک نیروی ارتجاعی و عقب مانده ارزیابی نمودند.
اما همین ارتجاعی ارزیابی کردن تروریست های حماس، اعضای توده ای و اکثریتی ِ به اصطلاح این کانون را خوش نیامد و بلافاصله در رذیلانه ترین شکلی امضای خودشان را پس گرفتند و فریاد زدند تا اخرین نفس و توان در کنار تروریست های آدمکش ِ حماس و حکومت ضد ایران و ایرانی آخوندهای اسلامی با دنیای متمدن می جنگند.
و یا یکی از این کسان به اصطلاح روشنفکر اما تروریست دیروزی و در فکر تروریست امروزی که دیروز با جمع دوستانش می خواست در قالب فیلمبرداری برای کانون پرورش کودکان و نوجوانان، شهبانوی ایران و ولیعهد را به گروگان بگیرد، در مطلبی به جانب داری از تروریست های حماس اظهار لیحیه و سپس پرسش کرد:
" امروز که اسرائیل به بهانه مخفی شدن تروریست ها در مدارس، مدرسه را در هم می کوبد اگر همین تروریست در یکی از مدارس اسرائیل مخفی شود، اسرائیل برای از بین بردن آن تروریست، مدرسه را با خاک یکسان می کند؟"
پرسشی بغایت احمقانه و از روی بی سوادی و صد البته دلجویانه از تروریست ها و شستشو دادن اعمال آدمکشی انها طرح شده است، که میزان فهم این فرد مفلوک را می رساند.
اما با این همه برایش پاسخ می نویسم که اگر تروریستی از طایفه حماس یا جهاد و یا حزب الله و یا هر تروریست دیگری در مدرسه ی اسرائیلی مخفی شود، مطمئنن معلمین و شاگران مدرسه او را کد بسته به دست عدالت و نیروهای امنیتی می سپارند.
کاری که مردم ِ روستایی گیلانزمین در حمله ی تروریستی چریکهای آدم کش به پاسگاه سیاهکل انجام دادند و قبل از شروع فاجعه ی آدمکشی تروریست های چریک، مردم ساده دل روستای شبخوسلات هادی بنده خدای تروریست را کد بسته به دست نیروهای امنیتی و عدالت سپردند.
و یا وقتی که آذوقه ی تروریست های چریک تمام می شود و ادمکشان تروریست به رهبری صفایی فراهانی به زور وارد خانه ای روستایی می شوند تا غذایی طلب کنند، روستائیان با هماهنگی هر سه تروریست را با مشت و لگدف طناب پیچ می کنند و تحویل نیروهای امنیتی می دهند.  
این مثال ها را آوردم تا به این بیمار روانی که این پرسش را کرده است، شیر فهم کنم، پرسش تو محلی از اعراب ندارد.
نمونه ی دیگر یکی از افرادی است که تا قبل از نوشتن مطلب آخرش در سایت ایران امروز، سخت مخالف آمریکا و اسرائیل بود و در همه ی زمانها از تروریست ها حمایت می کرد.
بویژه در نظام پادشاهی که کارنامه ی مخرب و ننگینی دارد. اما واقعیت های امروز او را متحول کرد و در نوشته آخرش به نحوی از اسرائیل دفاع کرد و عملکر تروریست های حماس و حکومت اسلامی ایران را شماتت کرد.
بناگاه آخوندی خلع لباس گشته و از ایران رانده شده در همین اروپا، صدای وا اسلاما سر داد که چرا از صیهونیست ها نه اسرائیل دفاع می کنی و ادامه داد که تحمل خواندن این مطلب را ندارم و بعد اراجیفی را سر هم کرد تا به تروریست ها و حکومت ضد ایرانی آخوندها مشروعیت بدهد و از انها دلجویی کند.
به باور من بسیار جای خوشحالی دارد که امروز واقعیت ها خودش را به این بی خبران از غم انسان و کرامت انسانی تحمیل می کند و دلشادم آقای محسن حکیمی در سایت اخبار روز، ترفندهای نخ نمای این توده ایها و توده ای صفتان را افشا کرد.
و این در حالی است که خودش یکی از نویسندگان بیانیه به اصطلاح کانون نویسندگان بود و ماهیت ضد ایرانی زرافشان و عمویی و دارالشفا و شهابی و مادر تروریست و همکار حکومت اسلامی بنام انوشیروان لطفی را به نیزروهای چپ موجود شناسانید.
احمد پناهنده