۱۳۸۹ خرداد ۲۶, چهارشنبه

ما همه ایرانی هستیم اما اسلامی نه


نگاهی اجمالی به بیانیه ی آخر موسوی
بیانیه ی آخر آقای موسوی بقدری از تناقض فزون است که اگر بخواهیم جمله جمله ی ایشان را مورد نقد مو شکافانه قرار دهیم، خود کتابی می شود که برای خواننده حوصله سوز است.
در این نوشته سعی می شود محورهای کلیدی این بیانیه مورد بازبینی قرار گیرد تا ملت ایران با خواندن بیانیه و این نوشته خود بتوانند تفاوت ها و نگاهها را تشخیص دهند.
می دانیم که " انقلاب شکوهمند اسلامی " مورد علاقه ی آقای موسوی در همان آغاز و حتا پیش از به ثمر رسیدن آن بر بستری از اقیانوس خون ایرانی بر پا شده است.
یک نمونه ی بارز و فجیع آن، کشتار مردم بیگناه در سیمنا رکس آبادان است که همین دین رحمانی آقای موسوی و مراجع و امام مورد علاقه ی ایشان این کشتار بربر منشانه را مجاز دانسته بودند و هم اکنون آنانی که در قید حیات هستند، مجاز می دانند.
آیا آقای موسوی می تواند این عمل جنایتکارانه اسلام و اسلامیون را تائید و یا رد کند؟
اگر تائید می کند باید با صدای بلند از پیشگاه ملت ایران به خاطر این جنایت اسلامی پوزش بخواهد.
و یا اگر تائید نمی کند باید با سند و ادله کافی ثابت کند که اسلام چنین کاری را مجاز نمی شمارد و اسلامیون و آیات عظام و آخوندهای مورد علاقه ی ایشان با چنین کشتاری مخالف هستد.
اما اگر نیک بنگریم و اسلام رحمانی و همچنین عملکرد بنیانگذار همین اسلام و جانشینان ِ شیعه و سنی اش و یا آیات عظام و آخوندهای مورد علاقه  آقای موسوی را مورد بررسی قرار دهیم خواهیم دید که اسلام رحمانی آقای موسوی در همان آغاز نطفه بستنش در خون متولد شد، در خون تغذیه کرد و هم اکنون در خون ادامه ی حیات می دهد.
حال با این مقدمه نگاهی به محورهای بیانیه ی ایشان می پردازیم.
آقای موسوی می نویسد:
"به یقین فجایع کهریزک و آدم کشی های روزهای ۲۵ و ۳۰ خرداد و عاشورای حسینی از خاطره جمعی ملت پاک نخواهد شد و نباید هم پاک شود که خیانت به خون شهدا و بی گناهان است. ما چگونه می توانیم تیرهای مستقیم به مردم و زیر کردن آنها توسط ماشین پلیس را از یاد ببریم"
بسیار خوب چنین فجایع و جنایت و یا خیانتی از اسلام و اسلامیون و یا هرکس دیگری هیچگاه از خاطره ی جمعی ایرانیان پاک نخواهد شد و جای بسی خوشحالی است که شما حداقل این مورد را ازنگاه ِ وجدان خود دور نداشتید. اما مگر جنایت حکومت اسلامی در طی این سی و یکسال فقط شامل 25 و 30 خرداد و عاشورای سینه زنان حسین هاشمی بعد از انتصابات سال هشتاد و هشت می شود که شما سخاتمندانه از کیسه ی خلیفه همه ی جنایت و خیانت و کشتار ایرانی در این سی و یکسال را نا جوانمردانه و غیر منصافانه چشم می پوشید و فقط جنایت حکومت اسلامی و اسلامیون در همه رنگش را به این روزها فرو می کاهید؟
شما اگر وجدانی برایتان مانده باشد چطور می توانید کشتار وحشیانه ی پایوران و نظامیان ِ نظام پادشاهی را در همان شروع انقلاب منحوس شکوهمند شما چشم بپوشید یا کشتار سبُعانه ی جوانان ایرانی را در مقطع 30 خردا سال شصت به بعد را از دیده و نگاه خود برگیرید و یا کشتار وحشیانه ی اسیران زندانی در تابستان سال شصت و هفت را که در تاریخ بشریت همتا ندارد و در زمان نخست وزیری شما چنین جنایت ضد بشری انجام گرفت، سخنی به لب تر نکنید و فقط جنایت حکومت اسلامی و اسلامیون را به این چند روز ِ بعد از انتصابات خرداد سال هشتاد و هشت کاهش دهید؟ 
 
خیر آقای موسوی
شما در همین آغاز نشان دادید که وجدانی در شما نمانده است و گرنه برای رهایی از این آدمخواران که در فردای نزدیک گردن شما هم زیر تیغ همین اسلام رحمانی خواهد رفت، می توانستید و هم اکنون می توانید بی پروا و با حمایت همه جانبه ی ایرانیان، جنایات ِ به طول و عرض تاریخ اسلام و اسلامیون در همه رنگش، علیه ایران و ایرانی را با صدای بلند فریاد می کردید و فریاد کنید. اما تا کنون نکردید. زیرا از جنس خودشان هستید.
و چون به تمام معنا ایرانی نیستید باز در انتخاب بین ایران و اسلام، جانب اسلام رحمانی را گرفتید و برای باز گرداندن تاریخ به دوره ی پر جور و جنایت وُ وحشت و کشتار امام رذلتان که خود در همه ی کشتارها در آن مقطع نخست وزیری تان شرکت داشتید، از هیچ کوششی فر گذار نمی کنید.
می گویید نه؟
می گویم به نوشته ی خودتان در زیر توجه کنید:
 
" جنبش سبز با پذیرش تکثر درون جنبش بر استمرار حضور دین رحمانی سرشار از رحمت، شفقت، معنویت، اخلاق و تکریم انسان تاکید دارد و راه تقویت ارزش های دینی در جامعه را تحکیم وجه اخلاقی و رحمانی دین مبین اسلام و نظام جمهوری اسلامی ایران می داند."
حالا فهمیدید که چقدر انسان با " وجدانی " هستید و یا عمد دارید جنایت اسلام در طول تاریخ و بویژه در ایران را از نگاه خود فرو گیرید و همچنین جنایت همین حکومت اسلامی، در طی این سی و یکسال را فقط به دولت احمدی نژاد آنهم بعد از انتصابات خرداد سال هشتاد و هشت فرو بکاهید؟
آیا هنوز اسلام شما با این همه خونریزی از ایرانیان و ویران کردن سرای ایرانی سیراب نشده است که شما تازه این جنایت ها را " رحمت، شفقت، معنویت و اخلاق " ارزیابی می کنید؟
خیر آقای موسوی
ملت ایران دیر زمانی است که از حکومت اسلامی و اسلام شما در همه رنگش عبور کرده اند و می روند برای همیشه این اسلام رحمانی شما را به جای سزاوارش فرو کشند.
و این جنبش سبزی هم که شما دنبالش هستید، مطمئن باشید جنبشی نیست که ملت ایران دنبالش هستند و حتا رنگ سبز ِ جنبش شما با رنگ سبز جنبش ملت ایران متفاوت است.
زیرا رنگ سبز شما از جنس " گنده واش *" است که ریشه ای در فرهنگ ایرانی ندارد. به عبارت ساده تر رنگ سبز شما چون رنگ ِ هرزه علف هایی است که قرنهاست شادابی باغ سرسبز ایرانی را کدر کرده است و ملت ایران اینبار عزمشان را جزم کردند تا این هرزه علف ها را از باغ شاداب ایران دور کنند و نشاط و سرسبزی ِ پرچم سه رنگ ِ شیر و خورشید نشان را برفراز خرابه های اسلام متجاوز، انسان کش و زندگی سوز اسلام بر افرازند.
 فراموش نکنید اسلام برای تمدن و فرهنگ ایران و ایرانی، دینی است بیگانه و متجاوز که آمده است ایران را با همه ی جلال و شکوهمندی اش در فرهنگ و تمدن و تاریخ و خدمت به بشریت بر سر ایرانی خراب کند و ملت ایران را به امت تنزل دهد.
و بدانید که هیچگاه اسلام با هیچ تمدن و فرهنگی همزیستی نداشته است که شما مدعی می شوید که"
"- رمز بقای تمدن ایرانی- اسلامی همانا همزیستی و همگرایی ارزش های دینی و ملی در طول تاریخ این سرزمین است."
 بلکه این تمدن ها و فرهنگ های مادر بودند که اسلام را در طول تاریخ به عنوان بخشی از فرهنگ در خود ادغام کردند. اما همین اسلام شما به جای قدر دانی از فرهنگ مادر که آن را از خوار بودن بیرون کشید و با هنر خود جلایی به آن داد، تیشه بر دست گرفت تا ریشه ی تمدن و فرهنگ مادر را بزند که نمونه اش در همین سی و یکسال به فراوانی دیده شده است که چه بر سر تمدن و فرهنگ ایرانی آوردید.
گواه این سخنم نگاه مردم این گیتی به ایرانیان است که فکر می کنند همه ی ایرانیان تروریست، آدمکش، خرافه پرست و حامی جهاد و حماس و القاعده و حزب الله است.
در حالی که همین ایرانیان در نظام گذشته در همه ی کشورها با عزت و احترام مواجه بودند و جهانیان در مقابل فرهنگ و تمدن ایران سر تعظیم فرود می آوردند.
بنا براین بهتر است از این پس نام ایران را در کنار اسلام نگذارید. زیرا اسلام هیچ همزیستی با فرهنگ و تمدن و تاریخ ایرانی ندارد.
و مطمئن باشید یک ایران آباد و آزاد از گذرگاه جنبش اسلامی حاصل نمی شود که افاضه می فرمایید:
 "جنبش سبز جنبشی ایرانی- اسلامی است که در جستجوی دستیابی به ایرانی آباد، آزاد و پیشرفته است. بر این اساس، هر فرد ایرانی که توسل به خرد جمعی توحیدی را به عنوان مبنای تلاش برای ایجاد فردای بهتر برای میهن خویش بپذیرد در زمره فعالان جنبش سبز به شمار می آید. جنبش “ایران را متعلق به همه ایرانیان می داند "
بلکه به گواهی تاریخ ِ هزار و چهارصد ساله ی ایران بعد از دوران طلایی ساسانیان همواره حضور اسلام در همه رنگش سبب ساز انحطاط فرهنگی، تاریخی و انسانی در همه سویش بوده است.
و بدانید که دیر زمانی است ملت ایران عطای این اسلام رحمانی شما را به لقایش بخشیده است و می رود با جنبشی ایرانی یک حکومت ایرانی با حاکمیت ملت ایران بر خاکروبه های همین اسلام رحمانی شما بنا کند.
زیرا شما با جملات و نگاهتان به آینده ی ایران صف خودتان را با ایران و ایرانی جدا کردید و می روید تا یک حکومت اسلامی با خرد جمعی توحیدی بنا کنید. اما غافل از این هستید که اسلام و توحید ِ اسلامی، خرد را بیگانه است. بر عکس هر چه در آن است جزء تعبد و ایمان گوسفندوار و کور نیست که به تبع آن امت اسلامی را چون و چرا، گناهی کبیره است.
اما در جملات بالا یک جمله ی درخشان وجود دارد که با اسلام و نگاه شما که به اسلام رحمانی معتقد هستید، بیگانه است و آن هم " ایران متعلق به همه ی ایرانیان است ".
زیرا اسلام متعلق به همه ایرانیان نیست. به عبارت دیگر ما همه ایرانی هستیم اما اسلامی نه.
این را هم بدانید که اسلام هیچگاه در هیچ شرایط موافق آزادی و برابری نیست که هیچ حتا مروج تبعیض در شکلهای گوناگون و بویژه تبعض علیه زن و ضد زن و کرامت انسانی زن است و مطمئن باشید اهداف آزادی و برایری در واقع اهدافی هستند که اسلام را نفی می کنند نه اینکه شما معتقد باشید که آزادی و برابری از اهداف انقلاب اسلامی بوده است و بعد امروز بنویسید"
"برقراری آزادی و برابری از اهداف انکارناپذیر انقلاب اسلامی است که جنبش سبز نیز بر ضرورت دستیابی به آن تاکید دارد. نفی هرگونه انحصار فکری، رسانه ای و سیاسی و همچنین مبارزه با حذف فیزیکی هر اندیشه و دیدگاه در سرلوحه اهداف جنبش سبز قرار دارد. ضروری است در این جهت، برای رهایی مردم از هرگونه سلطه سیاسی (استبداد و انحصار طلبی)، اجتماعی (تبعیض و نابرابری های اجتماعی) و فرهنگی (وابستگیی و تقید فکری) تلاش شود. جنبش سبز بر حمایت از حقوق زنان، نفی هر گونه تبعیض جنسیتی و حمایت از حقوق اقلیتها و اقوام تاکید ویژه دارد"
معلوم نیست بر چه اساسی فکر می کنید اسلام رحمانی شما مخالف انحصار طلبی و یا حذف فیزیکی و اندیشه و دیدگاه مخالف است.
تا آنجا که تاریخ گواهی می دهد اسلام در تمامیت ِ موجودیتش مروج انحصار طلبی بوده است. زیرا در همان قرآن شما به صراحت گفته شده است که اسلام آخرین دین است که بر کاکل ادیان دیگر سوار شده است. یعنی اگر ادیان دیگر در بعضی عرصه ها از پاسخ و حل مسائل انسانی و اجتماعی چه در این دنیا و چه در آخرت عاجز بودند اسلام اما برای تمامی جزئیات دنیوی و اخروی پاسخی در آستین دارد.
از طرف دیگر فقه اسلامی تمامی انسانها را غیر از فقها نادان و یا گوسفند می داند که باید چوپانی چون امامان شما این گوسفندان را بچرانند.
آیا این عمل اسلامی از آغاز تاریخ اسلام تا امروز تبعیض نیست و نشان از انحصار گرایی ندارد؟
در کجای تاریخ اسلام سراغ دارید که اسلام با اندیشه مخالف همزیستی داشته باشد؟
در کجای تاریخ اسلام سراغ دارید که اسلام به اندیشیدن و فلسفه ی اندیشه اعتقاد داشته باشد؟
وقتی سنگ بنای نگاه اسلام به انسان، تعبد و ایمان ِ بی چون و چرا است. چطور از امتش می خواهید چون و چرا کنند؟
اسلام اساسن موجودیتش بر حذف فیزیکی انسانهایی است که با این دین هیچ سازگاری ندارند.
اسلام حتا کسانی را که در خانواده ی اسلامی متولد می شوند و پس از بلوغ آگاهی می خواهند این دین را ترک کنند طبق قانون قرآنی شما حکمش مرگ است. پس چطور معتقد هستید که اسلام رحمانی شما با اندیسیدن و انتخاب کردن مخالف نیست؟
معلوم نیست چگونه معتقد هستید که با جنبش سبز اسلامی تان بتوانید حقوق زن را رعایت کنید و تبعیض علیه زنان را از بین ببرید.
اگر شما به دین اسلام معتقد هستید باید بگویم این حرف و نگاهتان ضد اسلامی است. زیرا اسلام هیچ گاه در هیچ شرایطی عنوان نکرده است که زن برابر با مرد است تا شما بخواهید با این دین رحمانی این تبعیض علیه زنان را بردارید.
حتا این نگاه ضد زن در قانون اساسی حکومت اسلامی به صراحت اعلام می کند که زن نمی تواند قاضی بشود و شهادت دو زن برابر یک مرد است.
یعنی زن نصف مرد در اسلام ارزیابی می شود.
تازه حتا فراتر از این هم رفته است و به مردها اجازه داده است که چهار زن برگزینند. این هم یعنی چهار زن برابر یک یک مرد. آیا این تبعیض نیست؟
شما چطور می خواهید این تبعیض آشکار و به قول شماها محکمات قرآن را بردارید؟
بسیار شگفت انگیز است که در عصر آگاهی چنین نگاه ارزانی را تحویل ملت ایران می دهید و معتقد هستید که جنبش سبز ِ اسلام رحمانی شما مخالف تبعیض علیه اقلیت است.
وقتی که شما با این دینتان بطور عام و با این مذهبتان بطور خاص، همه ی قدرتهای کلیدی و حتا جزیی ترین مسئولیت ها را در همه ی عرصه ها  در اختیار گرفتید، چگونه معتقد هستید که دین شما و جنبش سبز ِ اسلام رحمانی شما مخالف تبعیض ِ اقلیت ها نیست؟
اصلن چرا از اقلیت ها صحبت می کنید؟
ما همه شهروند ایران هستیم و همه باید از نظر قانونی برابر باشیم. چون همه ی ما ایرانی هستیم.
اقلیت فقط از نگاه ما ملت ایران موقعی است که در انتخابات پیش می آید که آن هم طبق قانون، اکثریت باید با در نظر گرفتن همه حقوق اقلیت در مجلس و یا نهادهای دیگر، نگاه و نظرشان را محترم بدارند و چه بسا برای پیشبرد اهداف آینده ی ایران از آنها استفاده کنند.
به عبارت دیگر همین اقلیت امروزی می تواند فردا با برنامه بهتر در انتخابات دیگر به اکثریت تبدیل شود.
بنا براین در تخالف با اسلام رحمانی شما ملت ایران پدیده ای بنام اقلیت نمی شناسد. زیرا اعتقاد داشتن به اقلیت و خودی و غیر خودی کردن ملت ایران، آغاز تبعیض است که اسلام رحمانی شما در همه ی عرصه ها مروج آن است.  عجیب اینکه تازه از کرامت انسانی و حقوق بنیادین بشر صحبت می کنید و می نویسید:
"نخستین ارزش اجتماعی مدنظر جنبش سبز دفاع از کرامت انسانی وحقوق بنیادین بشر فارغ از ایدئولوژی، مذهب، جنسیت، قومیت و موقعیت اجتماعی است."
آخر چگونه ممکن است با اسلام رحمانی  که از بنیاد بر تبعیض و ضد بشر بنا شده است، بتوانید کرامت انسانی و حقوق بنیادین بشر را فارغ از ایدئولوژی، مذهب، جنسیت، قومیت و موقعیت اجتماعی را برای همه ی ایرانیان ایجاد کنید؟
مگر یادتان رفته است که در آن بالا چه گفتید؟
اگر یادتان رفته است، جمله بندی شما را که با این جمله بندی ارزان در تضاد است، یکبار دیگر با هم می خوانیم تا برایتان ثابت گردد که هیچ پرنسیبی را برای گفته هایتان قائل نیستید.
"جنبش سبز جنبشی ایرانی- اسلامی است که در جستجوی دستیابی به ایرانی آباد، آزاد و پیشرفته است. بر این اساس، هر فرد ایرانی که توسل به خرد جمعی توحیدی را به عنوان مبنای تلاش برای ایجاد فردای بهتر برای میهن خویش بپذیرد در زمره فعالان جنبش سبز به شمار می آید."
پس معلوم می شود شما آن جملات ارزان بالا را بدون اینکه معنایش را فهم کنید از بخار معده بر روی کاغذ سیاه کردید زیرا معتقد هستید که این جنبش سبز مورد علاقه شما معیار سنجشش، اسلامی و توحیدی بودن افراد است و گرنه در زمره ی فعالان جنبش به شمار نمی آیند.
بگذریم که اسلام رحمانی شما، هم موافق تبعیض جنسیت است و هم مخالف حقوق بشر.
زیرا اگر چنین نباشد دیگر اسلام نیست بلکه می شود مثل مرام های انسانگرای دیگر که اساسن اسلام را با این مرام ها سنحیتی نیست.
تازه معتقد هستید که تمامی تلاشتان، برای به اجرا در آوردن تمامی ِ اصول پر از تبعیض و تناقض و ضد آزادی و ضد ایران و ایرانی ِ قانون اساسی حکومت اسلامی است و می نویسید:
"اجرای تمامی اصول قانون اساسی و به ویژه اصول ناظر بر حقوق ملت (فصل سوم) هدف و خواست تجدیدناپذیر و حتمی جنبش سبز است."
یا در جای دیگر ادامه می دهید:
"در این راستا، “اجرای بدون تنازل قانون اساسی” راهکار اصلی و بنیادین جنبش سبز است"

مگر تا حال قانون اساسی حکومت اسلامی اجرا نمی شده است؟
آیا مگر این اجرای اصول قانون اساسی امروزی با دوران شما که در کنار امامتان فوج فوج انسانهای ایرانی را می کشتید و سران و پایوران نظام پادشاهی را به وحشی ترین شکل ممکن شم آجین می کردید، فرق دارد که امروز اجرای کامل آن را طلب می کنید؟
همیشه چنین بوده است که ولی فقیه به هیچکس جزء خدایش پاسخگو نبوده است و نیست.
همیشه چنین بوده است که شورای نگهبان بالای سر قانون خیمه زده بود تا هیچ اندیشه ی مخالف اسلام رحمانی شما در مصدر مسئولیت حتا در بعد بسیار کوچک قرار نگیرد.
همیشه چنین بوده است که فقهای ششگانه ی شورای نگهبان را ولی فقیه انتخاب می کرده و می کند و شش عضو حقوقدان را رئیس قوه قضاییه.
رئیس قوه ی قضاییه هم انتخابی نیست بلکه منتصب ولی فقیه است. پس همه ی اعضای شورای نگهبان منتصب ولی فقیه بودند و هستند.
همیشه چنین بوده است که زن نصف مرد ارزیابی می شده است و مرد می توانست چهار زن اختیار کند و زن نتواند قاضی بشود و  همیشه ناقص العقل بوده است و شهادت دو زن برابر با یک مرد است.
همیشه چنین بوده است که ولی فقیه فرای قانون و رای مردم است و خمینی خود گفته بود که اگر در یک انتخابات 12 میلیون به یک نفر رای بدهند و او را انتخاب کنند اما ولی فقیه بگوید نه، آن رای ها باطل است.
همیشه چنین بوده است که ولی فقیه با سلاح حکم حکومتی هر قانونی را می توانست و می تواند وتو کند کما اینکه در دوران ریاست مجلس دوست شما وقتی حکم حکومتی خامنه ای مبنی بر وتو کردن قانون مطبوعات آمد، آقای کروبی دستش را بالا برد و گفت حکم حکم ولی فقیه است.
یادتان باشد شما وقتی که خودتان را برای ریاست جمهوری کاندید کردید اصلن کوچکترین اعتراضی به حذف فله ای کاندیداها نکردید که هیچ حتا بر این تبعیض و بی قانونی گردن نهادید.
و مطمئن باشید که اگر شما را از صندوق در می آوردند نه اعتراضی می کردید و نه به این قوانین تبعیض آمیز ایرادی می گرفتید. زیرا خودتان در بی قانونی و صحه گذاشتن بر بی قانونی و تبعض انتخاب شده بودید.
یعنی وقتی که پذیرفتید به رد و یا تائید صلاحیت های کاندید های مختلف از طرف شورای نگهبان گردن بگذارید و در این خیمه شب بازی انتصابات شرکت کنید، معنی اش این است که هم به همین قانون اساسی حکومت اسلامی سر فرود آوردید و هم اعمال ناپسند و ضد قانونی شورای نگهبان را تائید کردید.
دعوای شما امروز نه علیه بی قانونی حکومت اسلامی است بلکه دعوای شما این است چرا در این تقلبات انتخاباتی، شما را از صندوق بیرون نیاوردند.
البته بد نیست بدانید که در همه ی دوران این حکومت اسلامی در هر انتخاباتی تقلب بوده است و این در حکومت اسلامی چیز تازه ای نبوده است.
گواه این سخنم سخنان جنتی رئیس شورای نگهبان است که گفته بوده مگر چیز تازه ای اتفاق افتاده است که می گویید تقلب شده است؟
این تقلب همییشه و در همه ی انتخابات بوده است ( نقل به معنی ).
البته گفتنی در باره ی این بیانیه ی ارزان و سراسر تناقص بسیار است که امیدوارم دوستان و هموطنان ِ دیگرم ، گوشه های دیگر این بیانیه را مورد نقد مو شکافانه قرار دهند تا ملت ایران بتوانند سره را از ناسره و دوستان ایران را با دشمنان ایران تشخیص دهند.
* به علف های هرزه در گویش گیلکی بویژه در لنگرود می گویندگنده واش 
www.apanahan.blogspot.com
a_panahan@yahoo.de

۱۳۸۹ خرداد ۲۱, جمعه

عبور از حکومت ِ اسلامی و اسلام

نشانه ها و حرکت های اعتراضی ملت ایران به مناسبت های مختلف و اغلب در مراسم اسلامی و یادمانهای" انقلاب شکوهمند " اسلامی در یک سال گذشته، گویای عبور از اسلام و حکومت اسلامی است..
بطوریکه در هر حرکت و اعتراض، ملت ایران
بتدریج از ارزشهای اسلامی و انقلاب اسلامی فاصله گرفتند و می گیرند و گام به گام به خویشتن ِ خویش ایرانی و ارزشهای ایرانی پیوند خوردند و می خورند.
همین دیروز بود که در روز
" قدس سابق " همه ی نقشه ها و تبلیغات
ِ نخ نمای ِ ضد ایرانی ِ حکومت اسلامی که آمده بودند روضه ی ضد اسرائیلی برای فلسطین و آزادی " قدس " بخوانند و اشکی برای تروریستهای جهاد و حماس و حزب الله بریزند با عکس العمل ِ شدید و به موقع ِ وجدانهای بیدار ایرانیان روبرو شد که با شعار " نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران " همه ی ارکان حکومت پلیدشان را بلرزه انداختند که هنوز هم، دایناسورهای از گور ِ زمان گریخته، از طنین ِ صدای ِ جانم فدای ایران رعشه ی مرگ می گیرند و در هر فرصتی با ناله ی جگر سوز، زوزه می کشند که چرا ملت ایران می گوید " جانم فدای ایران "؟

سخن بسیار واضح و روشن است. ملت ایران در این گام با فریاد رسای جانم فدای ایران می خواهد بگوید که بالاترین ارزش برای ما ایرانی ها، ایران است و هر ارزش دیگر هر چند هم عزیز باشد باید در زیر ِ مجموعه ی ِ ارزشی بالاتر بنام ایران تعریف شود
.

معنی این سخن این است که اسلام باید به جای سزاوارش فرو کشیده شود و به مسجدها و سر ِ گورها برگردد تا آهسته آهسته کمرنگ و سپس بی رنگ گردد
.

به همین مناسبت بود که ملت ایران " روز قدس " سابق را به روز فریاد رسای " جانم فدای ایران " تبدیل کردند
.

 
سیزده ی آبان یکی دیگر از روزهایی بود که حکومت اسلامی آن را متعلق به خود می دانست و هر سال در این روز روضه ی ضد آمریکایی می خواند و اشک ضد امپریالیستی می ریخت. اما ملت ایران در سال گذشته با جدا کردن صفوفشان از عقب ماندگان تاریخ، فریاد " مرگ بر روسیه و چین " را سر دادند تا بگویند که منافع ما ایرانیان، در این شرایط نه ضدیت علیه آمریکا بلکه انزجار و نفرت از دول روسه و چین است که در همه ی مراحل سرکوب و کشتار ایرانیان و همچنین غارت منابع ایران پشت و تکیه گاه همین آخوندهای آدمکش و ویران کننده ی ایران هستند. به عبارت دیگر خواستند بگویند که منافع ما ایرانیان از منافع اسلامیون در همه رنگش و همچنین پادوهای روسیه و چین که به غلط نام اپوزیسیون حکومت اسلامی را حمل می کنند، جدا است. از این جهت بود که با این حرکت اعتراضی و چنین شعاری، دشمنان واقعی ملت ایران را نشانه رفتند.

زیرا ملت ایران در این سی
و یکسال سال ِ سیاه و نکبت ِ حکومت اسلامی به این درک و آگاهی رسیده است که بتوانند تشخیص دهند که چه کسانی و یا کشورهایی، دشمن منافع ملی و سربلندی ایرانی است.

به همین دلیل بی پروا همه ی دوستان حکومت اسلامی را دشمنان ایران و ایرانی ارزیابی می کنند و تنفر خودشان را از آنها با صدای رسا فریاد می زنند
.

 
شانزده ی آذر، دیگر مراسم ِ متعلق به سینه زنان ِ عاشورایی چه از طایفه ی مصدقی، چه از قبیله ی اسلامی و چه از فرقه های کمونیستی بود که هر سال برای فرار از بی مسئولیتی و جنایت ضد ایرانی خود برایش روضه ها می خواندند و گریبانها می دریدند و جاهلانه بر سر و سینه خود می کوفتند تا فرهنگ کربلایی و عاشورایی را که جزء نکبت و خواری و ناله و غم و گریه نصیب ملت ایران نکرده است، هر چه بیشتر بر ملت ایران تحمیل کنند و آنان را هر چه بیشتر از شادی و پیشرفت اجتماعی باز دارند.

اما ملت بزرگ ایران 16 آذر
ِ سال ِ گذشته را چنان بر سر مصدقی ها، اسلامیون و کمونیستها کوبید که یاغی در گورش تکان خورد و رهروان یاغی از همه رنگش هنوز گیج از تکانی هستند که چرتشان را پاره کرده است.

به عبارت دیگر ملت ایران برای عبور از این ارزشهای ضد ایرانی ، آنان را چون سلاحی علیه خود آنها بکار گرفتند و هر روز فاصله شان را از همه ی مُردارهای تاریخ چه اسلامی، چه کمونیستی و چه ورشکسته دکانی بنام " ملی گرایی " زیاد می کنند تا هر چه بیشتر از آنها دور گردند و به اصلیت و ارزشهای ایرانی خود نزدیک شوند و با آن پیوند بخورند
.

مراسم مرگ منتظری هم یکی از این روزها است که ملت ایران از شرایط ایجاد شده به فراست استفاده کرد و فریاد های ایرانی را بر سر اسلامیون و ارزشهایی که منتظری به آن دل بسته بود فرود آور
دند.
یعنی اگر حکومت اسلامی تا این زمان از مرگ، کارناوال عزا برای تحمیق مردم در هر چه فرو رفتن به ارزشهای ضد انسانی و ضد ایرانی راه می انداخت و آنها را به جای شادی و سرور و جشن به اندوه و ناله و گریه دست به گریبان می کرد. اما در مراسم مرگ منتظری مردم این چس ناله های ارزان را به اندرون ِ حجره های نمور گرفته و تار عنکبوت تنیده ی اسلامیون در همه شکلش پرتاب کردند و به جای گریه و ناله تمامیت حکومت اسلامی را با شعارهای کوبنده ی مرگ بر دیکتاتور و خامنه ای و یا مرگ بر جمهوری اسلامی و جانم فدای ایران جشن گرفتند. یعنی قدمی دیگر به سوی وصل شدن به اصل خویش ایرانی برداشتند. اصلی که نیاکانمان را غم بیگانه بود و سراسر زندگی شان بر بستر ِ شادخواری و شادخوانی و شادگویی و شاد رقصی سفره ی شادمانی پهن کرده بود.   
اما این حرکات هنوز از نتایج سحر بود و ملت ایران عزم داشتند تا با ادامه ی این حرکت های شکوهمند، روزهای تاسوعا و عاشورای در پیش را برای همیشه از حرمت بیاندازند و گام های ِ نخست را برای ویران کردن ِ این دکان ِ هزار و چهارصد ساله ی تحمیق و پوک کردن خرد انسانی را در زمانی که اسلامیون حکومت می کنند، بردارند.
فراموش نشود که روزهای تاسوعا و عاشورا برای اسلامیون و حکومت اسلامی از قدسیت بالایی برخوردار بوده و هست و چهارده قرن بوسیله ی آن از مردم سواری گرفتند و هنوز هم می گیرند.
و حکومت اسلامی بر این گمان بود که مردم ایران در این روزها به پاس ِ احترام به حسین هاشمی برای عزا داری به خیابانها می آیند و حرمت نمی شکنند و چنین می پنداشت که سیل عظیم مردم به تنگ آمده در این روزها را در خیابان به حساب احترام به حسین هاشمی در تحکیم حکومت غارتگرانه، تجاوز گرانه، ویرانگرانه و کشتار ایرانی خودشان بنویسد. اما مردم ایران را در سر سودایی دیگر بود و از همان ساعات آغازین چنان چرت آخوندهای جَرَب گرفته را پاره کردند که اگر با بی رحمانه ترین شکل کشتار و سرکوب جلو نمی آمدند، نه از حکومت اسلامی نشانی می ماند و نه اسلام ِ محمدی و حسینی.
از این پس بود که حکومت اسلامی دریافت که ملت ایران را جزء سرنگونی تمام عیار ِ اسلامیون و اسلام در همه شکلش و جانشین کردن یک حکومت ایرانی با معیارها و سنت های اصیل ایرانی در سر سودای دیگری نیست. از این جهت بود که برای عقب انداختن سقوط ِ حکومت اسلامی و اسلام در ایران به برهنه ترین شکل ِ سرکوب ِ تاریخ بشریت روی آوردند.
این حرکت غرور انگیز ِ ملت ایران علاوه بر انداختن رعشه ی مرگ در تار و پود ِ آخوندهای جنایتکار، سبب شد که مشت مدعیان ِ کاذب ِ رهبری را به آشکارترین وجه ممکن در نگاه  ِ چشمان مردم ایران و جهان باز کند و نشان دهد که این مدعیان آنجا که بین انتخاب ایران و اسلام قرار می گیرند، ایران را فدا می کنند و چهار نعل به سمت  و آغوش همین اسلام خونریز شتابان می دوند. بطوریکه از این تاریخ به بعد، هم موسوی و هم کروبی از اسب ساختگی رهبری پایین فرو غلطیدند و دوباره به دامن " اسلام ناب محمدی و حسینی " و " دوران نورانی امام رذلشان " بر گشتند و مردم متوهم را در صحنه تنها گذاشتند.
و بی شرمانه این عمل ناجوانمردانه را تا امروز به لطایف الحیلی کماکان ادامه می دهند تا از این طریق طغیان و غلیلن مردم ایران را ساکن و راکت و بی حرکت کنند.
در همین رابطه در دیروز ِ نزذیک، این روزها را به خوبی پیش بینی کرده و نوشته بودم:
" . . . اگر هم موسوی و کروبی با جنبش همراه شدند نه به خاطر مردم بلکه برای اعتراض به خرد شدن شخصیت و هویت خودشان در نظام اسلامی بود که اینچنین عریان قربانی مطامع ولی فقیه در زیر پای احمدی نژاد می شدند.
البته دور از انصاف خواهد بود که همین قدر هم که با جنبش همراهی کردند، از آنها قدر دانی نکنیم
ولی یادمان باشد که موسوی و کروبی و خاتمی و رفسنجانی در هیچ شرایطی نمی توانند رهبری جنبش علیه جمهوری اسلامی را به عهده بگیرند
.
زیرا افراد نامبرده از عناصر خودی ِ جمهوری اسلامی هستند و همه ی تلاششان در عالی ترین شکلش، بقای همین جمهوری اسلامی با چهره ی بزک کرده تر
آن است.
و نباید کوچکترین توهمی از این افراد داشته باشیم که آنها دلسوز مردم و ایران باشند. زیرا خودشان می گویند که نظام مقدس جمهوری اسلامی از هر ارزشی بالاتر است و معتقد هستند حتی اگر برای حفظش ناچار شوند اصول مذهب شیعه را زیر پا بگذارند، بی پروا می گذارند و یا در تضاد بین اسلام و ایران، ایران را به پای اسلام فدا می کنند
.
توجه داشته باشیم که همه ی پایوران جمهوری اسلامی از صدر تا ذیل با تمامی نوچه های خود در پوشش اپوزیسیون هرگز از اعتراضات مردم برای ساختن ایرانی بدون جمهوری اسلامی استقبال نمی کنند و اگر بعضی اوقات خود را در شکل بسیار ضعیف شده با نارضایتی مردم همراه می کنند نه به خاطر پشتیبانی از مطالبات مردم که به حق خواهان پرچیده شدن ِ جمهوری اسلامی در تمامیتش هستند بلکه برای فروکش دادن عصیان ِ مردم و تسلیم بی قید و شرط آنها به شرایطی است که جمهوری اسلامی تحمیل می کند
.
و اعتراضات اخیر که در شکل های پراکنده، هنوز هم ادامه دارد و می رود در هیجده تیر به تظاهرات بزرگ تبدیل شود، چرت ِ خوش ِ همه ی پایوران جمهوری اسلامی، چه از نوع ولایی و چه از نوع " اصلاح طلبی اش " را پاره کرده و آنها را به چاره جویی وا داشته است
.
چنین است که همگی سخن از مقدس بودن نظام می گویند و حفظ همین جمهوری اسلامی را به زبانهای مختلف به میان می آورند و از مردم می خواهند در چهارچوب ِ قوانین ِ همین جمهوری اسلامی خواسته هایشان را به گوش مسئولین حکومتی برسانند
.
قوانینی که کوچکترین اعتراض به جنایات و سرکوب ِ همین رژیم را منع و حتی اجازه ی راهپیمایی آرام و مسالمت آمیز را از مردم دریغ می کند
."
اگر تا دیروز فهمیدن این اندیشه و نگاه برای بسیارانی که منافعی در همین حکومت اسلامی دارند، سخت و دشوار بود و یا دور از واقعیت ارزیابی می شد امروز اما با روشن شدن مواضع بغایت ارتجاعی موسوی و کروبی برای حفظ همین حکومت اسلامی و همچنین مردم را به حرکتی دعوت کردن، باید آنها را هوشیار کرده باشد و یا وجدان خفته شان را به بیداری قلقلک داده باشد.
در واقع مردم ایران با این حرکات اعتراضی غرور آمیز و شکوهمند، حساب خود را از موسوی و کروبی جدا کردند و می کنند و رفته رفته برای پیوند خوردن با رهبری ایرانی که ایران و فرهنگ و تاریخ ایران را برتر از هر ارزشی بداند، آماده می شوند.
  بدانیم و باور کنیم که برای زمین زدن حکومت اسلامی هیچگاه رهبری از دل همین حکومت پرورده و زاده نمی شود. چرا که هیچگاه افعی کبوتر نمی زاید.
برای به زمین زدن حکومت اسلامی و اسلام باید به اصل ِ خویش ِ ایرانی رجوع کرد و از ظرفیت های بی همتا و بی نظیرش بیشترین استفاده را برد.
بی گفتگو این ظرفیت بی همتا و توانا همانا ناسیونالیسم ایرانی است که می تواند در مقابل هر گونه بیگانه خویی و تجاوز بایستد و دشمن را در هر شکلش پوزه به خاک بمالد.
آیا با این تفاسیر مشکل است که ندانیم رهبری در همین خارج از ایران با همه ی توانش برای فراهم کردن سقوط حکومت اسلامی از همه ی ظرفیت ها استفاده می کند؟
فراموش نکنیم که این عبور تدریجی از حکومت اسلامی بر بستر آگاهی از فرهنگ ایرانی و پیوند خوردن به اصل خویش ایرانی دنبال می شود و گام به گام در روزهای ِ متعلق به حکومت اسلامی و همه ی دُم وُ دنباله هایش، گلویشان را می فشارد و با پیوند خوردن به رهبری اصیل ِ ایرانی با پشتوانه ی 57 سال سازندگی که ایران را از قعر عقب افتادگی ِ قاجاریه به قرن بیستم پرتاب کرد و ایرانی را از ذلت وُ خواری وُ عقب ماندگی بیرون کشید، حکومت اسلامی و روضه خوانان اسلامی و همه ی نا ایرانیان ِ به ظاهر ایرانی اما ضد ایران را به جای سزاوارش فرو خواهد کشید
.
روزهای در پیش اثبات این نگاه را در تاریخ ثبت خواهد کرد
.

www.apanahan.blogspot.com

a_panahan@yahoo.de

۱۳۸۹ خرداد ۱۳, پنجشنبه

ایران یک کشور یک ملت است


  فراموش نکنیم که ما مخالف حکومت اسلامی هستیم و برای این کار با تمامی قوا، اندیشه و جان و خردمان با آن به مباره برخواسته ایم و 31 سال از بهترین دوران جوانی و زندگی مان را در این راه مایه گذاشته ایم تا این ننگ تاریخی را ازدامن پاک ِ مام ِ وطنمان ایران، سرزمین ِ همه ی جانان در تمامیتش پاک کنیم و غبار بیگانگی ِ قرون اعصار را از چهره ی عظمت ِ تمدن و فرهنگ ایرانیان که فخر و افتخار بشریت است، بزداییم. اما باید بدانیم که در کنار این مخالفت منطقی با حکومت اسلامی، هرگز، هرگز، هرگز  در هیچ شرایطی مخالف چهارچوب ارضی و آبی ایران نبوده و نیستیم و اجازه نداریم که مخالف چهار چوب ارضی و آبی ایران باشیم و مطمئن باشیم که اگر کسی و یا گروهی پیدا شوند که چنین بیاندیشند که چهارچوب ارضی و آبی ایران برایشان بی اهمیت باشد، باید به چنین اندیشه ای شک کرد و آن را شروع از خود بیگانگی قلمداد نمود که در تداومش به بیگانه شدن از تاریخ خود می انجامد که امروز برایش فرق نمی کند نام خرمشهر، المعمره باشد ویا اروندرود، شط العرب و خلیج همیشه فارس، خلیج عربی. زیرا دیگر نمی توان از آنها به عنوان نیروهایی که دل در گرو نجات ایران در تمامیتش دارند، حساب کرد. و اگر قرار باشد سرنگونی حکومت اسلامی به نابودی و تکه پاره شدن ایران بیانجامد،  و سرنوشت ایران بدست متجاوزین به سر زمین اهورایی مان رقم بخورد همان بهتر که برای حفظ ایران در تمامیتش از تجاوز بیگانه که چشم طمع به خاک ایران دوخته اند در کنار مردم و ارتش ایران قرار بگیریم که در اسارت رژیمی قرار دارند که امروز به خون ما تشنه است. زیرا دعوای ما با حکومت اسلامی یک امر داخلی است که می خواهیم این رژیم را  با یک مبارزه مدنی، مسالمت آمیز و خردگرا سرنگون کنیم بدون آنکه به چهار چوب ارضی و آبی ایران صدمه ای وارد شود. مطمئن باشیم کشور ایران از یک ملت با اقوام گوناگون تشکیل شده است نه از ملیت های مختلف که امروز افراد و  یا نیروهایی از روی جهالت تاریخی آن را بر زبان جاری می کنند. تا امروز هیچ قومی از بدو تشکیل ایران ِ بزرگ به زور به آن نپویسته است که به خود اجازه دهد از ایران جدا شود بلکه به گواهی تاریخ، بسیاری از اقوام همین ایران ِ جان ِ همه ی جانان را به زور و یا از روی بی کفایتی و بی تدبیری دولتمردان ِ وقت از نیاخاکمان جدا کرده اند.
امروز علی رغم میل ما حکومت اسلامی بر کشورمان حاکم است و ما هم در حد توان خود با آن مبارزه می کنیم تا بر افتد. ولی حاضر نیستیم که بر افتادن حکومت اسلامی، تجزیه ایران را سبب شود. تمامی تلاش و حسن ویژه نیاکانمان این بوده است که هزاران سال با صلح و آشتی و آرامش کنار هم زندگی کرده اند و به صورت اقوام به هم پیوسته، یک ملت را تحت نام ایران پایه گزاری کردند. نام گزاری بی پایه و بی مایه و جدایی ساز " خلقهای ایران و ملل ایران " جزء دامن زدن به تفرقه و سپس سرود جدایی خواندن  برای قسمتی از ایران ِ یکپارچه ثمر ِ دیگری ندارد. این موضوع را تاریخ ایران گواهی می دهد که چگونه پس از انقلاب مشروطیت تا هنگامه ی کودتای سوم اسفند ماه 1299 گوشه هایی از کشور ایران با نام همین " خلقها و ملل " بوسیله جدایی خواهان بی وطن و ضد ایران که رو به قبله کرملین سجده می کردند و یا از آب تایمز وضو می گرفتند،  در حال جدا شدن از نیاخاکمان ایران بودند. آیا مگر یادمان رفته است که چگونه شیخ محمد خیابانی با نام گذاشتن " آزادی ستان " بر آذربایجان می خواست تحت نام "خلق آزادی ستان" آذربایجان، مقرگاه آتشکده بزرگ ساسانیان، آذرگشنسب را از مام وطن جدا کند؟ مگر یادمان رفته است که کلنل محمد تقی خان پسیان بدلیل شخصی و قهر با احمد قوام نخست وزیر وقت تحت نام همین " خلق ها " قیام کرد و با کمک بلشویکهای ترکمنستان و جنگلیان گیلان می خواست به تهران حمله برد و قسمت های شمالی ایران را جدا کند؟ مگر یادمان رفته است که جنگلیان تحت رهبری میرزا کوچک خان همراه با سرسپردگان لنین و استالین مثل احسان الله خان دوستدار و پیشه وری می خواستند تحت نام " جنبش ملی "، گیلان و مازندران را جدا کنند؟ اگر غیر از این بود چرا نام حکومت خودشان را جمهوری سوسیالیستی شوروی گیلان گذاشتند؟ مگر یادمان رفته است که وطن فروش مرتجعی بنام شیخ خزعل در خطه  خوزستان حکومت عربستان درست کرده بود و می خواست با ترفند " خلق عرب " منطقه جنوبی کشور را با حمایت دولت فخیمه انگلیس جدا کند؟ مگر فراموش کرده ایم که درهنگامه ی جنگ جهانی دوم که هنوز ارتش سرخ بلشویک در کناره های شمالی کشور لنگر انداخته بودند و کنگر می چریدند، خود فروخته ای بنام پیشه وری تحت نام " خلق آذربایجان " حکومتی از قماش اقمار شوروی تشکیل داده و آذربایجان ایران را ملحق به آذربایجان باقراف کرده بود و اسمش را با کمال وقاحت گذاشته بود " حکومت ملی آذربایجان "؟. و عاقبت دیدیم که چگونه این پاره ی تن ِ وطن از دست اجانب پس گرفته شد. اگر تا دیروز این مسئله مبهم بود و برای بعضی از گروههای چپ هنوز جاذبه داشت و خواب " حکومت دموکراتیک " ساخته ی استالین را می دیدند، امروز اما می توانند چشمانشان را بشویند و طوری دیگر ببینند. زیرا اسناد وطن فروشی پیشه وری و آلت دست باقراف بودن و همچنین دخالت مستقیم استالین " آموزگار کبیر خلقهای " تلف شده در سیبری بوسیله " جمیل حسنلی " در یک کتاب جمع آوری شده و هفته نامه کیهان ( چاپ لندن ) آن را در صفحه تاریخ بطور پیوسته و ادامه دار چاپ کرده است و این کتاب امروز در همه ی کتاب فروشهای سراسر ایران و جهان موجود است.                                از یاد نبریم که پیشه وری هم ابتدا حرکتش را تحت نام خودمختاری شروع کرده بود که بعد با یک چرخش قلم به حکومت ملی تیدیل شد و سپس با تشکیل ارتش و مصادره پادگانهای استان آذربایجان و زنجان و...می خواستند از ایران جدا شوند.
فراموش نکنیم که چنین زمزمه های خیره سری و جدایی طلبی بوسیله افراد معلوم الحال که سر در آخور بیگانه داشتند، از فردای به قدرت رسیدن بلشویکها تحت نام کمونیسم در روسیه تزاری برداشته شد. تا قبل از آن هر چه بود اتحاد و یکپارچگی اقوام ایرانی بود که در مقابل راهزنان اعراب و صحرانشینان وحشی با همه ی همت خود، زبان پارسی، فرهنگ ایرانی و همین حدود و ثغور موجود را حفظ کردند.
تاریخ گواهی می دهد که هر وقت دولت مرکزی به هر دلیلی رو به ضعف می رفت، افراد و یا گروههای معلوم الحال پرچم جدایی را با ترفند خود مختاری، ملی گرایی و حق تعیین سرنوشت بلند می کردند و بعد با حمایت بیگانگان سرود جدایی می خواندند. امروز هم جماعتی بر ایران حکم می رانند که سبب ساز تشویق گروههای جدایی طلب می شوند. مثل آن فرقه کمونیستی که نه به دار است و نه به بار، خواهان حق تعیین سرنوشت یعنی جدایی می شود و ادعا می کند که اگر به قدرت برسد، چنین می کند. بنا براین چنین گروههایی با این تفکرات بغایت ضد ایران و ایرانی در صفحه ی مختصات ایران و وطن دوستی، جایی ندارند و از نظر این قلم بایستی آنها را در ردیف بیگانگان گذاشت که چشم طمع به آب و خاک و فرهنگ و نوامیس ما ایرانیان دارند.                     عده ای هم بدون مطالعه ی همه جانبه از شرایط فرهنگی و تاریخی ایران و همچنین آگاهی مردم بویژه در مناطق مرزی نام خودمختاری و این اواخر فدرالیسم را زمزمه می کنند که به قول یکی از اندیشمندان ایران زمین می تواند با چرخش قلمی به استقلال و سپس به جدایی راه ببرد.
ما یاد نگرفته ایم که حرف های منطقی و واقعی را دردل و جان خودمان بریزیم. زیرا برعکس همواره سعی می کنیم گفتارهای منطقی را با معیار فکری خودمان که صبغه ایی از خود بیگانگی دارد، در خدمت بیگانه پرستی بکار بگیریم.
مطمئن باشیم به میزانی که از خود و تاریخ خود بیگانه می شویم، به همان نسبت از عِرق وطن دوستی فاصله می گیریم و به همان نسبت به بیگانگی گرایش پیدا می کنیم. و آنجا که تصمیم بر سرَ مسائل مهم وطنی در چهارچوب ارضی و آبی پیش می آید، به دلیل همان از خود بیگانگی، جانب بیگانه را می گیریم و وطن دوستان را با چهار چوب ارضی و آّبی اش قربانی می کنیم.
مقوله ی فدرالیسم هم امروز مقوله ای است بیگانه که تا امروز در تاریخ و فرهنگ ایرانی جایی نداشت و اساساً در گفتمان سیاسی سخنی از آن نبود. چنین زمزمه ای پس از سقوط صدام حسین در عراق در بخش کرد نشین آن به میان آمد که تا دیروز برای خود مختاری مبارزه می کردند. اما همینکه شرایط عراق تغییر کرد این خود مختاری به چرخش قلمی به فدرالیسم تبدیل شد. و از این تاریخ است که مقوله فدرالیسم در زبان و گفتار روشنفکران ما باب شده است.
پذیرفتن چنین مقوله ای و پیچیدن چنین نسخه ای برای اقوام ایرانی از زبان و اندیشه ی هر کس که بر آید، چیزی جزء بی اطلاعی از تاریخ ایران و ندیدن شرایط اقلیمی، قومی و فرهنگی ایرانیان و همچنین یک قیاس مع الفارق با جوامعی که به شکل فدرال اداره می شوند، نیست.
ایران نه عراق است و نه ترکیه و سوریه که هموطنان کردمان در آن کشورها به حق با تبعیض نژادی، ملی و فرهنگی مبارزه می کنند. همین مسئله در مورد هموطنان آذری مان در بخش شمالی ِ آذربایجان صادق است که در قراد داد ننگین ترکمان چای ضمیمه خاک روسیه سابق شده بود و هم اکنون به عنوان یک کشور در همسایگی ایران زندگی می کند و همین طور سایر اقوام ایرانی که به زور ویا به دلیل بی کفایتی ِ دولتمردان ِ وقت از مام وطن جدا شده اند و امروز بسیاری از آنها میل پیوستن به هویت تاریخی و وطن اصلی خود، ایران را دارند. کردستان و آذربایجان بخشی از ایران است و اقوام تشکیل دهنده آنها از اولین اقوامی هستند که در ایران بزرگ حکومت می کردند. و تا جنگ چالدران با عثمانیان در دوره صفویان و سپس جنگ روس با ایران در مام وطن مأوا داشتند.
و اما امروز با اینکه این همه بیداد از جانب حکومت اسلامی بر تمامیت نیاخاکمان ایران می رود ولی هیچ صدای همبستگی از این گروها و افرادی که دم از حقوق " خلقها " و " ستم ملی " می زنند، با کل جنبش سراسری ایران بر نمی خیزد. انگار که در داخل ایران بسر نمی برند و مشکلی بنام کل ایران ندارند. آیا حق داریم با این پیشینه از عملکرد این گروها در چهارچوب ارضی ایران به ایشان شک کنیم که با عمده کردن حق تعیین سرنوشت و امروز فدرالیسم دل در گرو چهارچوب ارضی ایران ندارند؟
امروز همه اقوام ایرانی، تحت ستم رژیم ملایان روزگار سیاهی را طی می کنند و همگی قربانی این رژیم ضد فرهنگ و تمدن ایرانی هستیم. آینده روشن همگی مان در فردای سرنگونی این رژیم رخ می نماید که می توانیم بدور از هرگونه سرکوبی، خواسته های به حق خودمان را روی زبان جاری کنیم.                                 قهر بی دلیل با اقوام دیگر و مبارزه سکتاریستی با رژیم نه تنها به قوم خود ضربه می زند بلکه سایر اقوام در کلیت ایران از این ضربه متضرر می شوند. نجات اقوام ایران امروز در این نیست که بتنهایی پرچم مبارزه را بردارند و به قصد جدایی از مام وطن عزمشان را جزم کنند بلکه نجات همگی در این است که بطور پیوسته در کنار هم مشتی بشوند و به سرو صورت این رژیم بکوبند تا ایران در تمامیتش آزاد شود. حقوق اقوام در فردای آزادی ایران از جهنمی که این رژیم قرون وسطایی بر همگان حاکم کرده است، قابل دسترسی است. مطمئن باشیم تا وقتی که این رژیم در قدرت است، خواسته های قومی که امروز خود را در اشکال خود مختاری، فدرالیسم و حق تعیین سرنوشت نشان می دهد، خواسته هایی انحرافی است ورژیم می تواند به راحتی چنین خواسته هایی را سرکوب کند. از طرف دیگر چنین خواسته هایی در این شرایط حساس جنبش در عین حال که باعث تضعیف انرژیهای جنبش سراسری می شود، می تواند مورد سؤاستفاده کشورها و گروههایی قرار بگیرد که از دیر زمان منتظر چنین فرصتی بودند تا قسمتی از خاک وطن ما را ببلعند. زیرا نمونه تاریخی چنین حرکت انحرافی پیش چشم همگی ما است. فرقه دموکرات آذربایجان و فرقه دمکرات کردستان در بحبوحه جنگ جهانی دوم به جای یکپارچگی ملی که نیاز ملت ایران در تمامیتش در آن زمان بود، از حضور ارتش سرخ در قسمت های شمالی ایران بهره جستند و در صدد جدایی از ایران بر آمدند که حاصلش حکومت استالین ساخته در آذربایجان و کردستان بود.
امروز هر کس که ریگی در کفش ندارد باید برای به زیر کشیدن حکومت اسلامی از اریکه قدرت به جنبش سراسری بپیوندد و خواسته های قومی را پس از سرنگونی این رژیم در جامعه ی دموکراتیک فردا واگذار کند. گروههای قومی که در کناره های مرزی ایران زندگی و مبارزه می کنند باید توجه داشته باشند که هر حرکت آنها زیر ذره بین نگاه مردم در سراسر ایران است و از آنها توقع دارند که در این شرایط حساس بهانه بدست این رژیم ددمنش ندهند که زمینه سرکوب اپوزیسیون را فراهم کند. برای تقویت روحیه مقاومت عقل و خرد حکم می کند که در کنار هم قرار بگیریم.
بسیار متأسفم که امروز افرادی برای مشروعیت بخشیدن به نظراتشان از کشور آلمان مثال می آورند که در آنجا کشور به شکل فدراتیو اداره می شود. بدون اینکه به شرایط اقلیمی و تاریخی دو کشور توجه کنند. در حالی که بهتر می بود مثال آورده شود که چگونه آلمان برای وصل شدن پاره تنش که در جنگ جهانی دوم از دست داده بود تلاش کرد دوباره به آن وصل شود که عاقبت هم پس از فرو ریزی دیوار برلین موفق شدند. امروز که حاملان چنین تفکری دم از فدرالیسم می زنند مطمئناً دیروز از حکومت آلمان شرقی حمایت می کردند و به همین منظور مثل حزب کمونیست آلمان غربی خواهان برقراری سیستم آلمان شرقی در آلمان غربی بودند. و یا بهتر می بود ژاپن را مثال می آوردند که چگونه امروز تلاش می کند آن جزیره ای را که در تصرف روسیه است، حتی با پرداخت مبلغ هنگفتی از چنگ روسیه در آورد. با این توضیحات آیا بهتر نیست که ما هم به همین که داریم با چشم و گوش و گوشت و پوست از آن حفاظت کنیم و نگذاریم ایران ما از این که هست، کوچکتر شود؟ آیا بهتر نیست پس از سرنگونی این رژیم در کنار هم شرایطی ایجاد کنیم که پاره های جدا شده ی تن ایران دوباره به مادرش وصل شوند؟
شک نکنیم که ما از یک کشور و یک ملت که نامش ایران است، هستیم. اگر این اصل را می پذیریم، دیگر جنجال حول حق تعیین سرنوشت و فدرالیسم در این شرایط حساس نه اینکه مشکلی از کل جنبش حل نمی کند بلکه به مشکلات جنبش می افزاید. و اگر نمی پذیریم بایستی ایرانی بودن خود را اثبات کنیم. زیرا نمی شود ایرانی بود ولی کشور ایران و ملت ایران را قبول نداشت و من مطمئن هستم که افراد و یا گروههایی اینچنینی دلسوز ایران نیستند و تمام عیار دل در گرو ایران ندارند.
اضافه می کنم که هیچ قومی اجازه ندارد امروز از نیرویی که در اپوزیسیون است از او مطالبه حقوق فردا را کند که از دستش خارج است. بلکه باید برای آزادی وطنش بدون هیچ چشمداشتی به مبارزه بر خیزد و در این راه دست اقوام دیگر را بفشارد. مردم ایران اجازه نخواهند داد ایران از این کوچکتر شود. زیرا از قرن شانزدهم به این سو کشور ایران از چهار طرف به نا حق تراشیده شده است.
منطقه جغرافیایی ما به اندازه کافی از بی ثباتی رنج می برد و قرنها مرزهای کشورمان به دست قدرت های استعماری یا بوسیله تجاوز خارجی به دلیل عدم کفایت دولت مردان تهدید شده است و بعضاً قسمتهای بزرگی از آن را جدا کرده اند و هم اکنون در مناطق مرزی اقوامی زندگی می کنند که خویشاوندانی در آن سوی مرزها دارند.
در گذشته حکومتهای ایران برای جلوگیری از تجاوز بیگانه و خنثی کردن دسیسه ها  و تحریکات، چاره کار را در تمرکز هر چه بیشتر قدرت در پایتخت می دیدند که تا انقلاب مشروطیت این راه حل ادامه داشت. اما پدران مشروطه خواه ما در انقلاب مشروطیت به نا کار آمدی و محدویت های آن پی بردند و در قانون اساسی مشروطه، انجمن های ایالتی و ولایتی را گنجاندند که از طریق آن هر استان و یا شهرستان می توانستند نمایندگان محلی را انتخاب کنند و تحت نظر حکومت مرکزی مشکلات استان و شهرستان خود را حل کنند. امروز اما با فروریختن دیوار برلین و مردار شدن کمونیسم جهانی و از بین رفتن نسبی تهدید های مرزی در شمال و جنوب و غرب و شرق، بایستی سیاست افزودن قدرت های محلی را فراتر برد و با تقسیم قدرت حکومت، اختیارات کافی به نمایندگان مردم هر منطقه داد و از این طریق به استواری و پیوندهای ملی کمک کرد. پر واضح است که در اینجا تقسیم حکومت به معنای تقسیم حاکمیت نیست. زیرا حاکمیت تجزیه ناپذیر و غیر قابل تقسیم است و ایران یکپارچه از یک قانون تبعیت می کند و کشور های خارجی در ارتباط خود با ایران با یک دولت مرکزی سرو کار دارند. بنابراین برای استواری و پیوندهای ملی امروز بایستی همه نیروها و اقوام در کنار هم قراربگیرند و مانع این پیوندهای استوار بین اقوام را بردارند نه اینکه خودسرانه قهر کنند و دورشان را دیوار بکشند. راه حل این بی مهری بر اقوام ایرانی در فرار از خانه نیست بلکه بایستی با اتحاد همه اقوام، آنانیکه بر فرهنگ و مُلک وملت و میراث تاریخی و هویتی ما سوار شدند، از دوش ملت ایران به زمین پرت نمود و آنها را از خانه بیرون کرد. 
مگر قرار است قومی که در چهارچوب ارضی به هر دلیلی مورد بی مهری قرار می گیرد، قصد آن کند که از مام وطن جدا گردد؟ آیا بهتر نیست که به جای چنین تصمیم مخربی با سایر اقوام دست به تلاشی بزند که موجب گردد حکوت اسلامی را بر اندازد و جای آن حکومتی را جایگزین کند که به مسایل اقوام رسیدگی کند و با تلاش پیگیر موجبات پیشرفت و زدودن هر گونه بی مهری را در همه سطوح فراهم کند؟
خانه ایران متعلق به همه اقوام ایرانی است و تا زمانی که نام ایران در جغرافیای کره خاکی باقی است هیچ کس و یا قومی حق ندارد تقاضای ارث کند و بخواهد دورخودش را دیوار بکشد.
آنانیکه امروز در عصر آگاهیها و پیشرفت جوامع غربی، ایران را با کشورهای مثل آلمان، سوئیس و...مقایسه می کنند به نظر می رسد که از شرایط و ویژه گیهای فرهنگی و تاریخی کشورشان با خبر نیستند و بطور دگماتیسم یک قیاس مع الفارق می کنند ( دگم در اینجا به معنی ندیدن شرایط و پیاده کردن اصلی که با شرایط سازگاری ندارد، تعریف شده است).
امروز باید هر ایرانی قبل از فدرالیسم و خود مختاری به این بیاندیشد که چگونه می تواند در چهارچوب ارضی ایران و بدون اینکه به پایه ها و شیرازه های مملکت خساراتی وارد شود این رژیم را سرنگون کند. نه اینکه دنبال این باشیم که سرنوشت اقوام کشورمان را در کشورهای بیگانه و همسایه رقم بزنند.
و من مطمئن هستم که نویسنده مقاله " یک کشور، یک ملت " آنجا که به روشنی اشاره کرده است که
" کسانی که تا همین اواخر در ته دل آرزو می کردند آمریکاییان با ضربات هوایی بر مراکز اعصاب رژیم اسلامی آن را به آستانه سقوط بکشانند، امروز از اینکه چنان اندیشه ای را به به خاطر خود راه داده اند در نهان پوزش می خواهند. ما از همیشه بیشتر می باید در برابر هر حمله ای به خاک ایران ایستادگی کنیم و جای تردید نگذاریم که در چنان صورتی در پشت همین حکومتی که به خون ما تشنه است خواهیم ایستاد. اگر قرار است آینده ایران را در سلیمانیه و تلویزیون الجزیره تعیین کنند و سازمان هایی همه سر در کشورهای همسایه ایران، جمهوری های فدرالی عشیره ای خود را در غرب و جنوب ایران تشکیل دهند..."
جای هیچگونه شک و شبهه ای باقی نمی گذراد که چهار چوب ارضی ایران برایش در صدر الویت خواسته های ملی اش قرار دارد. به همین منظور سینه جلو می دهد که در برابر هر حمله احتمالی به خاک ایران جهت بلعیدن آن ایستادگی کند. فراموش نکنیم که با سقوط صدام حسین این صداهای جدایی طلبانه تحت نام فدرالیسم بیشتر از ناحیه جنوب و غرب کشور شنیده می شود. یعنی مناطقی که به سلیمانیه و بصره چشم دوخته اند تا با سرنگونی رژیم به آنها بپیوندند. و مطمئن دست های پنهان و آشکاری در پشت سر اینها است و این مسئله را بایستی جدی تلقی کرد.  زیرا همانطوریکه همگان می دانیم قانون اساسی جدید عراق کشور را به سه منطقه کردنشین، شیعه نشین و سنی نشین تقسیم کرده است که در چهارچوب فدراتیو حکومت کنند.
افکار کلیشه ای را بایستی از ذهن ها پاک کرد و به تمامیت ایران اندیشید. سعی کنیم چنین بحث بی مورد در مورد نوع حاکمیت را در این شرایط حساس دامن نزنیم و این موضوع بغرنج را به شرایط دموکراتیک فردا موکول کنیم که مردم ایران در کمال آگاهی و آزادی برای چنین امر مهمی در تصمیم گیریها شرکت داشته باشند. سعی نکنیم در این مورد کاسه داغ تر از آش باشیم و به نمایندگی از کل ایران برای مردم تصمیم بگیریم. هر ایرانی  بایستی در این شرایط به تمامیت ایران فکر کند و این فکر که حق تعیین سرنوشت را برای خلقها به رسمیت بشناسیم، از سرما دور کنیم. زیرا نه شرایط چنین گفتگویی فراهم است و نه کشور ایران از خلقها و یا ملت ها تشکیل شده است. فراموش نکنیم که اگر ما با حکومت اسلامی دشمن هستیم، با مردم ایران دشمن نیستیم، با ارتش ایران دشمن نیستیم بلکه با حک.مت و نگاه و سیاست حکومت اسلامی بر جامعه، فرهنگ، تاریخ و منافع ملی مان دشمن هستیم. و از این جهت می خواهیم او را از اریکه قدرت به زیر بکشیم. و مطمئن باشیم که بسیاری از کسان در همین حکومت اسلامی در شرایط فردای دموکراتیک از خدمتگذاران واقعی ایران خواهند شد. زیرا ایرانی هستند. و شک نداشته باشیم که من و تو شما و ما زمانی چنین فکر می کردیم و یا یک فرد مذهبی بودیم و حتی در " انقلاب شکوهمند " شرکت کردیم و چهره خمینی را در ماه نشاندیم و با دست خود تیشه به ریشه ایرانی مان زدیم. ولی امروز با گذشت زمان و فاصله گرفتن از آن روزهای انقلابی ِ کور کننده و خَرَد کشنده و ترکیدن ذهن گچ گرفته و کسب آگاهی به این نتیجه رسیدیم که کارمان اشتباه بوده است و بعد، از آن فاصله گرفتیم و امروز در صدد جبران آن هستیم. مطمئنن این راه برای کسان دیگر هم باز است و در فردا افراد بیشتری به صفوف ما خواهند پیوست.
بنابراین سعی کنیم در این گونه مقولات جانب احتیاط و حساسیت را نگاه داریم و بی گدار به آب نزنیم و قبل از هر تصمیم و فکری به تمامیت ایران بیاندیشیم که از نیاکانمان به ارث بردیم و به این بیاندیشیم که چگونه در بهترین شکلی از آن حفاظت نماییم و موجبات پیشرفت آن را فراهم کنیم تا فرزندانمان سپاسگزار پدرانشان باشند.
a_panahan@yahoo.de





 

 

۱۳۸۹ خرداد ۳, دوشنبه

جشن ِ رسایی خردادگان شاد باد





در آغاز این جُستار برای اینکه دلهایمان از شادی لبریز بشود و صفای ِ عشق بی همتای وطن در تار و پودمان جاری گردد. با هم ترانه ی گیلکی " کاکولی " را با صدای بی نظیر خانم شیلا نهرور در گوش ِ هوشمان فرو می دهیم و از صدای دلنشینشان مدهوش می شویم.
و آنگاه آهسته آهسته با خواندن ِ این جُستار ِ شادی بخش، همه ی زیباییهایش را در خود گل افشان می کنیم.
بهار با همه ی زیباییهایش، با نشاطی بی همتا، نم نمک از ما عبور می کند و بر بستر ِ طبیعت، گل و گیاه را چون تنپوشی سراسر سبز با نگارهای رنگارنگین، در دیده و دل شناور می کند و آهسته آهسته نطفه ی تابستان را در خود به بلوغ می رساند و در اوج رنگارنگی ِ طبیعت و بار و بر ِ سبز، بر درختان و بوته ها، تابستان را می زاید.
خرداد ماه واپسین ماه بهار است
خود اوج است و در اوج بهار است
ماهی ست پر طراوت و نسیم
که نسیمش نوازشگر جان است
و چه درون زیبا بودند نیاکان ما
و برونی از نشاط و شاد، که در هرماه جشنی برگزار می کردند و شادی و شادمانی را در بی کران سرای ایرانزمین آواز می خواندند.
آغاز سال را با طبیعت ِ نوزاد، به شادی و سرور، سبز می شدند و جشنی بی همتا بر پا می داشتند و تداومش را در نوروز ِ بزرگتر در تولد ِ پیامبر ِ خرد، آشو زرتشت به اوج می رساندند و با پای سر در طبیعت ِ سبز ِ عریان، کنار جویباران با کبوتران و پرندگان، سیزده ی خود را بدری جانانه می کردند و آنگاه به یاد عزیزان از دست رفته شان با لباس سفید، شادمانی و سرور ِ فرو خفته ی آنها را  در فروردینگان ترانه می خواندند.
هنوز فروردین ماه را تمام نکرده، در اردیبهشت ماه، جشن  ماهانه اردیبهشتگان را با بی همتایی ِ سزاوار به شادمانی می نشستند و شاداب و شاداب تر می شدند و خود را نم نمک برای خردادگان آماده می کردند.
 گویی شادمانی از هر گوهری برایشان از هر اهمیتی برتر بود و برای دوری از هر آنچه که اندوه نام داشت به جشن می نشستند و اندوه را خوار می کردند و برای روشنی و دیده ودل، رنگ روشن را آغوش می گشودند و تیره  گی را زبون می داشتند.


از این جهت بود که بر هر روز از ماه، نامی گذاشته بودند و اگر نام چنین روزی با نام ماه یکی می شد، آن روز را جشن می گرفتند.
به عنوان نمونه ششم خرداد ماه ِ سالشمار نیاکان ما، خرداد روز نام داشت و چون این نام با نام ماه یکی می شد، پس این روز را بنام خردادگان جشن می گرفتند و امروز هم ادامه دهندگان ِ واقعی و حقیقی ِ نیاکانمان و بسیاری از ایرانیان، این روز را جشن می گیرند.
فراموش نکنیم که سالشمار نیاکانمان 12 ماه سی روزه داشته است و خردادگان در روز ششم خرداد ماه برگزار می شده است.
اما امروز چنین نیست:
زیرا سالشمار کهن، جایش را به سالشمار ِ جدید داده است که شش ماه اول سال، سی و یک روز و پنج ماه ِ پسین آن سی روز و آخرین ماهش بیست و نه روز و اگر سال کبیسه باشد، سی روز است.
چون سالشمار تغییر کرده است به تبع ِ این تغییر، دیگر جشن های ِ ماهانه،  در همان روز های ِ سالشمارِ  نیاکانمان برگزار نمی شود بلکه هماهنگ با تغییر، جلوتر از روزهای ِ سالشمار کهن برگزار می شود.
به عبارت دیگر، خردادگان دیگر نه در روز ششم بلکه در روز چهارم خرداد ماه برگزار می گردد.
زیرا به دلیل سی و یک روزه بودن ماه های فروردین و اردیبهشت این جشن مطابق با سالشمار قدیم، دو روز جلوتر یعنی چهارم خرداد ماه برگزار می شود.
به همین دلیل اردیبهشتگان یک روز جلوتر و تیرگان سه روز، امردادگان چهار روز، شهریورگان پنج روز و مهرگان و آبانگان و آذرگان و دیگان و بهمنگان و اسفندگان شش روز جلوتر بر گزار می گردد.
دلیل تأکید روی این موضوع این است که ادامه دهندگان راستین نیاکانمان در چنین روزهایی این جشن ها را برگزار می کنند.
حال اگر صاحب نظرانی در زمینه ی ایرانشناسی و متون کهن و همچنین دین زرتشتی برای برگزاری این جشن ها نظری دیگر دارند می بایستی با دلیل قانع کننده، نظراتشان را شفاف برای همگان روشن نمایند که چرا این جشن ها را بدون تغییر می خواهند در همان روز هایی که نیاکانمان در سالشمار کهن برگزار می کردند، امروز برگزار کنند؟
و این در حالی است که سالشمار قدیم به سالشمار جدید تغییر زمان داده است.
اگر ما تغییر ِ سالشمار از کهن به امروز را پذیرفتیم بنابراین منطق حکم می کند که تغییرات روزهای برگزاری جشن  های ماهانه، در روزگار کهن به امروز را هم بپذیریم.
نمی شود قسمتی را به دلخواه و بدون استدلال و منطق پذیرفت و قسمت دیگر را از نظر و پذیرفتن دور داشت.
از طرف دیگر در روزگار نیاکانمان، هر روز را نامی بود.
به عنوان نمونه روز ششم ِ هر ماه، خرداد روز بود. اما با تغییراتی که در سالشمار کهن  بوجود آمده است، امروز دیگر ششم خرداد ماه، خرداد روز نیست بلکه روز دی به آذر است که مطابق با سالشمار قدیم روز هشتم هر ماه است.
به این دلیل نمی شود، روز دی به آذر را امروز به نام خردادگان جشن گرفت.
با این توضیحات امروز اگر افرادی پیدا بشوند که بدون دلیل در برگزاری این جشن ها اختلاف بیاندازند، حتی اگر صاحب نظر باشند و بر کرسی دانشگاه تکیه داده باشند، بر طبل دگم می کوبند.
زیرا مفهوم واقعی دگم در عرصه ی سیاسی، یعنی ندیدن شرایط و پیاده کردن اصول
در این عرصه ی مورد بحث می شود، نادیده انگاشتن تغییرات سالشمار دیروز به امروز و پافشاری بی منطق  برای برگزاری این جشن ها در همان روزهایی که در گذشته برگزار می شده است و بدون اینکه تغییر را در نظر بگیریم.
امیدوارم افراد مخالف ِ این نظر، بدور از خود خواهی و عمل سکتاریستی در عرصه ی فرهنگ برای بیرون آمدن از میدان اشتباه ِ آگاهانه به رهروان راستین نیاکان زرتشتی مان رجوع کنند و از آنها بیاموزند که تاریخ دقیق برگزاری این جشن های ماهانه در چه روزی از ماه است.
فراموش نکنیم، آنزمانی که نه من بودم و نه شماها و حتی شما های ِ پیش و پیش از شماها، ادامه دهندگان راستین نیاکانمان در زیر تیغ و محرومیت از هر گونه امکانات اجتماعی، این جشن های ماهانه را در همین روزها در چهار دیواری خانه هایشان برگزار می کردند، نه در این روزهایی که شما می پندارید.
حال با این دیدگاه به پیشواز جشن خردادگان می رویم که در روز ششم خرداد ِ سالشمار نیاکانمان و چهارم خرداد ماه تقویم جدید برگزار می شود.
خردادگان، خرداد روز از ماه خرداد است و چون نام روز با نام ماه، همنام می گردد، نیاکانمان بنام خردادگان جشن می گرفتند.
خرداد در زبان اوستایی هَاُروتات به معنای رسایی، از پنجمين امشاسپندان و يکی از صفات اهورامزدا در گات ها است که دلالت بر رسایی و کمال اهورا مزدا دارد.
دکتر فرهنگ مهر در کتاب دیدی نو از دین کهن در صفحه ی 16 در مورد فروزه ی خرداد می نویسد:
" هَاُروتات ( خرداد ) که به معنای رسایی و کمال است. اهورا مزدا مظهر کمال است. او همه ی خوبی ها را در خود دارد و همه ی خوبی ها را از خود می دهد.
کمال نمادی از خودشناسی اهورا مزدا است. آدمیان می توانند با کوشش در راه رسیدن به کمال با به کار بردن خرد و کار کرد به راستی و مهرورزی، توان اهورایی بدست آورده در راستایی کمال راه پیموده، خود را شناخته و به اهورا مزدا برسند. ( زیرا ) هَاُروتات نماد رسایی و خودشناسی است."


امشاسپند ِ رسايی  و کمال ِ خرداد، همواره در کنار امشاسبند ِ جاودانگی و بی مرگی امرداد، نگهبان آب و گياه هستند.این دو امشاسبند همواره مکمل یکدیگر در مقابل دیو گرسنگی و تشنگی قرار می گیرند.
بطوریکه در گزارش دفتر پهلوی ی بندهشن، پيرامون نگهبانی امشاسپند خرداد و امرداد از آب و گياهان، چنين می خوانيم:
    " خورداد سرور سال­ها و ماه­ها و روزهاست ؛ [ و این ] از این روی است که او سرور همه است. او را آب مایملک دنیوی است. هستی، زایش و پرورش همه­ی موجودات جهان از آب است و زمین را نیز آبادانی از اوست. چون اندرسال، [ اگر ] نیک شاید زیستن، به سبب خرداد است ... او که آب را رامش بخشد یا بیازارد، آن گاه، خورداد [ از او ] آسوده یا آزرده بود. او را همکار، تیر و باد و فروردین است."
” امرداد ِ بی مرگی، سرور ِ گياهان ِ بی شما راست. زيرا او را به گيتی، گياه خويش است. گياهان را بروياند و رمه ی گوسفندان را افزايد. زيرا آفريدگان از او خورند و زيست کنند. به فرش کرت ( روز رستاخيز ) نيز انوش ( بی مرگی ) را از امرداد آرايند. کسی که گياه را آرامش بخشد يا بيازارد، آنگاه امرداد از او آسوده يا آزرده بود. او را همکار ر َشن ( ايزد عدالت ) اشتار ( ايزد بانوی راستی و درستی ) و زامياد ( ايزد زمين ) است.”
و در اين باره در زراتشت نامه چنين سروده شده است:
چو گفتار خردادش آمد به سر
همان گاه امرداد شد پيش تر
سخن گفت در باره رستنی
که زرتشت گويد ابا هر تنی
نبايد به بيداد کردن تباه
به بيهوده بر کندن از جايگاه
کزو راحت مردم و چار پاست
تبه کردن او، نه راه خداست

رسم بر این بوده است که نیاکان ما در روز خردادگان به کنار چشمه­سارها، رودها و دریاچه­ها رفته و همراه با نیایش اهورامزدا در این جشن سزاوار شادمانی، به پایکوبی ورقص مشغول می شدند و تن خود را نیز با آب می­شستند.ابوریحان بیرونی نیز در آثار الباقیه به مراسم شستشوی ویژه­ای که در این روز برگزار می­شده است، اشاره می­کند.
و چه زیبا منظری خواهد شد که ما بتوانیم در این روز با بکار گیری خرد ناب و راستی و داد و توانایی خشترا در کنار آرامش و مهر جهانی به رسایی و کمال دست یابیم و در امردادگان به بیمرگی و جاودانگی برسیم.
چنین باد


خردادگان بر همگان خجسته باد!
www.apanahan.blogspot.com
a_panahan@yahoo.de

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۵, شنبه

پیام ِ خون ِ پنج ایرانی ِ کُردزبان


 
اعدام جنایتکارانه پنج تن از فرزندان ایرانزمین باید بیش از هر موضوعی هشداری باشد به همه سازمانها و احزاب سیاسی ِ سراسر ایران که از واگرایی ِ خرد گریز بیرون بیایند و به همگرایی خرد گرا آغوش بگشایند.
فراموش نکنیم که همه ی ما در هر گوشه ی ایرانزمین که نیاخاکمان بوسیله ی ادامه دهندگان راه وُ روش ِ تازیان ِ بی فرهنگ و ضد انسان وُ کرامت انسانی اشغال شده است، قربانی همین تازی صفتان خونخواری هستیم که اکنون در جای جای ایرانزمین خون می ریزند.
زیرا کتمان نمی کنند که آمده اند، ایرانی بکشند وُ فرهنگ وُ تمدن وُ تاریخ ایرانی را نابود و نیاخاکمان را بر سر ِ ایرانیان خراب کنند. زیرا براین باورند که اگر قرار باشد بین اسلام و ایران یکی را انتخاب کنند، آنها ایران را به ارزانی وا می نهند و جانب اسلام را می گیرند.
امروز اگر با چنین کشتار فجیعی، حاکمان سبُع ِ حکومت اسلامی جان هموطنان کرد زبانمان را گرفته اند، مطمئن باشیم که در واگرایی و تفرقه ی نابود کننده بین ما،  فردا و فردا ها در تهران و ارومیه و زاهدن و تبریز و اهواز و رشت و شیراز و یا هر جای ایران قربانی می گیرند.
از یاد نبریم که دشمن همواره تا زمانی قوی است که بین ما تفرقه باشد و آنگاه می تواند با دست باز دست به کشتار ما ایرانیان از هر قوم و دین و مذهب و مسلکی بزند و ما در این نبرد نا برابر به جای حمله متحد به دشمن که آمده است گام به گام از همه ی ما قربانی بگیرد و خانه وُ وطنمان را بر سرمان خراب کند، هرباره زخم کهنه شده ی تاریخی را پیراهن عثمان می کنیم و به جان یکدیگر می افتیم.
عملی که تا امروز با بی خردی آیینه نما در همه سویش پی گرفتیم و بجای اینکه خودمان را از زیر ستم حکومت ددمنش اسلامی برهانیم، با بی خردی مان سبب شدیم که حکومت اسلامی بتناوب ما را به زنجیر بکشد و سپس به دار ِ مرگ بیاویزد.
گواه این سخنم عدم همکاری نیروها در همه شکلش تا امروز با هم است و هربار به بهانه ای به جای یک مبارزه تمام عیار علیه حکومت اسلامی گریبان نظامی را می گیریم که اکنون در قدرت نیست.
امروز مهم این نیست که من مشروطه خواه هستم و تو جمهوریخواه
مهم این نیست که من نظام پادشاهی می خواهم و تو حکومت دموکراتیک خلق
مهم این است که همه ی ما ایرانی هستیم که کشورمان را بیگانه خویان تازی صفت اشغال کردند.
معنی اش این است که ایران ِ همه ی جانان را هم از توی جمهوریخواه در هر شکلش و هم از من ِ مشروطه خواه نظام پادشاهی، در حال حاضر در همه سو دریغ کردند.
بنابراین منطق ِ راهنمای عمل حکم می کند که همه ی قربانیان این حکومت وحشی با هر عقیده و مرام و یا علاقه مندی به نظام دلخواه، اختلافات بین خود را که فقط در یک جامعه ی آزاد و دموکراتیک قابل حل است، برای به زمین زدن اشغال گران وطنمان ایران، موقتن کنار بگذارند تا در پس ِ این حکومت جنایتکار در یک فضای نسبی آزاد بتوانیم شالوده ی یک نظام مورد پسند ملت ایران را پس از تشکیل مجلس مؤسسان و تدوین قانون اساسی به رای عموی بگذاریم.
مطمئن باشیم در این راه سترگ ِ مرگ وُ زندگی هر گونه خودی و غیری خودی کردن ِ نیروها ی مخالف، نفعش فقط در جیب همین حکومت اسلامی می رود که در جای جای ایران خون می ریزد.
سی و یکسال زمان باید هر انسان نا بالغی را بالغ و یا به عبارت دیگر گروه های سیاسی را متمدن تر و با ظرفیت تر و همه جانبه تر و مهم تر از همه خردگرا تر کرده باشد تا از خودی و غیر خودی کردن بپرهیزند و بپذیرند که فرای عقیده و مرامشان، عقاید و مرام هایی هستند که برای صاحبان آنها بسیار عزیز است.
 این را هم مایل هستم برای چندمین بار برای ثبت در تاریخ بنویسم که نیروهای جمهوریخواه و یا مشروطه خواه به تنهایی قادر نیستند این رژیم را سرنگون کنند بلکه سرنگونی حکومت اسلامی تنها از اتحاد این دو طیف از نیرو ها ممکن خواهد بود.
همچنین باید بیفزایم که هر گونه تفره رفتن از اتحاد بین این دوطیف، حال از جانب هر طیفی باشد گناهی است نا بخشودنی که دودش فقط در چشمان خودشان می رود و دست حکومت اسلامی را برای کشتار ایرانیان و نابودی ایران بیشتر باز می کند.
با اینکه این کشتار سبُعانه ی حکومت اسلامی یک همبستگی  و همدردی بین ایرانیان ِ سراسر جهان را سبب شد اما با کمال تاسف دیده می شود باز نیروهای به اصطلاح جمهوریخواه در همه رنگش با خودی و غیر خودی کردن نیروها همان راهی را ادامه می دهند که سی و یکسال آن را امتحان کردند.
امیوارم این نیروها در این شرایط حساس چشمانشان را باز کنند و تابوها را بشکنند و در چهارچوب ارضی و آبی ایران، برای بزمین زدن حکومت اسلامی دست نیروهای مشروطه خواه پادشاهی را بفشارند.
نیروهایی که به گواهی تاریخ بیش از هر نیرویی از آغاز حمله ی اعراب به ایران و بویژه در این سی و یکسال حکومت ننگین اسلامی، قربانی تازیان و تازی صفتان شده اند.
نیروهایی که به حق بیش از هر نیرویی به چهار چوب ارضی و آبی ایران، به ایرانی و فرهنگ و تاریخ و تمدن ایرانی وفادار هستند و در این راه از همه ی هستی خودشان مایه گذاشتند.
بدانیم که پیام خون کمانگرها این نیست که چون انسان تب کرده ای، سریع عرق بکنیم و سپس سرد شویم.
پیام خون کمانگرها این نیست که در فقدانش دسته های سینه زنی راه بیاندازیم و بر سر بکوبیم و گریه سر دهیم.
پیام خون کمانگرها این نیست دوباره علم فرقه ای بلند کنیم و نیروهای مخالف حکومت اسلامی را خودی و غیر خودی صف بندی کنیم.
پیام خون کمانگرها هشداری است که از واگرایی خرد گریز بیرون بیاییم و به اتحاد خرد گرا آغوش بگشاییم.
معنی اش این است که همیشه منتظر نمانیم تا دژخیمان حکومت اسلامی از ما در جای جای ایرانزمین قربانی بگیرد و سپس فریادهایمان را بلند کنیم، شور و فتوری راه بیاندازیم، گریبان بدریم و ناله ها سر دهیم.
معنی اش این است که چنین های هوی ابن الوقتی هیچ کمکی به وضعیت ما در این دوران پر رنج و شکنج نمی کند و ای چه بسا نا دانسته مبلغ و ترویج دهنده فرهنگی می شویم که از آن سوی ایران از هزار و چهارصد و اندی سال پیش به این سو آمده است.
باید بدانیم فرهنگ عزا و سینه زنی و جِر دادن تن و پیکر خود با فرهنگ ایرانی هیچ سنخیتی ندارد. ایرانی در درازی تاریخی وجودیش همیشه مردمانی با فرهنگ بودند که به کرامت انسانی بیشتر بها را می دادند.
برای همین در سراسر تاریخ و فرهنگشان شادی و نشاط همیشه حرف اول را می زده است.
طوری که داریوش بزرگ در کتیبه ی خود از اهورامزدا می خواهد ایران را از خشکسالی نجات دهد و برای مردمان ایرانزمین شادی طلب می کند.
پس اگر می خواهیم خون و زندگی کمانگرها را زنده نگاه داریم باید بدون هیچ اما و اگری کنار هم قرار بگیریم تا این غده ی سرطانی را که در جای جای وطن زندگی ایرانی را می گیرد از اریکه قدرت بزیر بکشیم و بر خاکروبه هایش حکومتی ایرانی بنا کنیم.
به امید آ نروز
www.apanahan.blogspot.com
a_panahan@yahoo.de

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۶, پنجشنبه

کو انصاف؟


به تازگی گزارشی از دویچه وله ( صدای آلمان ) خواندم که در آن به معرفی کتابی به قلم فریدون وهمن در باره ی سرگذشت جامعه ی بهایی و دیانتشان پرداخته بود.
این گزارش به قدری مغرضانه تنظیم شده بود و ضدیت کورکورانه را با دوران ایران ساز پهلوی حکایت می کرد که انسان در شگفت می ماند از اینکه حتا با روشن شدن تاریخ سرفراز دوران پهلوی علی رغم کاستی ها در همه ی عرصه ها و  بویژه حمایت بی دریغ پادشاهان پهلوی از اقلیت های مذهبی و خصوصن بهائیت امروز هم کسانی پیدا شوند که به عمد چشمان خودشان را از تاریخ بر گیرند و درونمایه ی لجن آلود درونشان را که بیش از همه خود سزاوارشان هستند، فرافکنانه به سمت نظام پادشاهی ببارانند.
البته بر گزارشگرانی که این گزارش را تهیه کردند و همگی چه به لحاظ ژنی و چه به لحاظ سیاسی یک ضدیت کور با دودمان پهلوی رادر گذشته حمل می کردند و حال حمل می کنند، بر آنها حرجی نیست.
زیرا این افراد در قبیله ی حزب توده و فرزند نامشروعش"  اکثریت " شیر خوردند و قرار نیست به ایران و سرفرازی ایرانی فکر کنند. اما اگر این گزارش، مورد تایید نویسنده ی کتاب و جامعه ی بهاییان هم باشد، باید گفت وا اسفا.
برای روشن شدن اذهان ملت ایران به شیوه ی  مغرضانه ی چنین گزارشی ابتدا قسمتی از آن را با هم می خوانیم و آنگاه گام به گام این گزارش و نیات پلید چنین گزارشگرانی را با چشمانی باز و خردی بیدار، در اوج انصاف مورد باز بینی قرار می دهیم.
" همنوایی حکومت‌های پهلوی در سرکوب بهائیان"
" تجددخواهی جنبش بابی در دیانت بهائی به حیات خود ادامه داد، همان گونه که خشونت و سرکوب نیز علیه آیین بهائیت به حکومت‌های پهلوی پدر و پسر و جمهوری اسلامی راه گشود. کتاب وهمن به شرح دقیق سرکوب و کشتارهای بابیان و بهائیان می‌پردازد، که از جمله می‌توان نام برد از: فاجعه ‌بهائی‌کشی در یزد سال ۱۲۸۲ به تحریک یک امام جمعه سی‌ساله که در پی بابی‌کشی اصفهان در پی شهرت و محبوبیت در یزد بود؛ بهائی‌کشی در خراسان (تربت حیدریه)، کشتار بهائیان و غارت خانه و اموال آنها در شاهرود در سال ۱۳۲۴، قتل دکتر سلیمان برجیس، رئیس محفل روحانی کاشان به دست مسلمانان افراطی و تبرئه قاتلان در دادگاه؛ اشغال نظامی و تخریب مرکز اداری بهائیان ایران (حظیرةالقدس) در تهران به تحریک حجت‌الاسلام فلسفی با حمایت شهربانی؛ آزار و پیگرد بهائیان و تاراندان آنها از خانه و زندگی در شهرهای آباده، اردستان، نی‌ریز، ده بید، نجف‌آباد، منشاد، نطنز، کاشان، بیرجند، رشت، کرج ماه‌فروزک، مشهد، حصار خراسان در دهه‌ی ۱۳۳۰.
از نظر فریدون وهمن، تمامی رژیم‌های سیاسی معاصر، چه در دوره‌ی قاجار و چه در دوره‌ی پهلوی، هرگاه که حکومت به بحران درغلتیده و خود را در شرف تحول، دگرگونی و فروپاشی دیده، جامعه بهائی را به زیر ضرب برده‌است. هدف از این شگردی که با همکاری درباریان و روحانیان عملی می‌شده، منحرف کردن مردم از ستیز با حاکمیت و راه‌انداختن جنگ‌های مذهبی بوده است. در واپسین ماه‌های حیات رژیم پهلوی یک رشته یورش‌ها علیه جامعه بهائیت توسط ساواک با همکاری برخی روحانیان آغاز شد که دنباله‌ی آن به سال‌های پس از انقلاب کشیده شد. در کشتار و آتش‌‌سوزی که در قریه سعدیه شیراز در آذر ۵۷ صورت گرفت، صدها مغازه و خانه‌ی بهائیان غارت شد و شماری کشته شدند. یورش بر بهائیان بویراحمدی در دی‌ماه ۵۷ و اشغال مرکز بهائیان اصفهان (حظیرة‌القدس) در اردبیهشت ۵۸ آغازگر موج جدید بهائی‌ستیزی در ایران اسلامی پس از انقلاب بود.
از آن پس رهبران جامعه بهائی ایران در شهرهای مختلف یا ربوده و سربه نیست شدند و یا آنها را به جرم جاسوسی برای اسرائیل به جوخه‌های اعدام سپردند، بی‌آنکه جرم آنها اثبات شده باشد. وهمن شرح موج دستگیری‌ها و اعدام‌ها را به همراه عکس قربانیان در پاره‌ی دوم کتاب به تفصیل آورده است.
ویران ساختن اماکن مذهبی و تاریخی بهائی، ضبط اموال موروثی بهائیان، اخراج بهائیان از مشاغل دولتی و خصوصی و محرومیت از تحصیل از جمله مواردی است که فریدون وهمن به آن می‌پردازد".
همانطوریکه ملاحظه می کنیم در همین آغاز، گزارشگر نیت پلید خود را در تیتر همین گزارش می ریزد تا ذهن خواننده را با عقده هایش همراه نماید. به عبارت دیگر با این تیتر چنین القا می کند که پادشاهان پهلوی در کشتار بهاییان همنوایی کردند.
اما اگر نیک بنگریم و تاریخ پادشاهان پهلوی را منصفانه ورق بزنیم، خواهیم دید که بهائیان در دوران پادشاهان پهلوی از بیشترین حرمت نسبت به اقلیت های دینی و یا مرامی دیگر برخوردار بودند و نسبت به جان و مال و ناموس آنها بیشترین حافظت در برایر آدمخواران انجمن حجتیه و آخوندهای امامیه می شده است.
اما چون گزارشگر و یا نویسنده ی چنین کتابی را قصد بر این نیست که تاریخ را آنچنان که گذشت، در نگاه ملت ایران بگشاید، پس باید آسمان و ریسمان کند تا  جنایت نکرده ی پادشاهان پهلوی  علیه بهایان را هر چه پر رنگتر نشان دهد.
چگونه؟
پیوند زدن دوران جهل و جنایت قبایل قاجار با دوران ایرانساز دودمان پهلوی.
یعنی گزارشگر این گزارش، تاریخ دوران پر از جهل و جنون و راهزنی  قبیله ی قاجار را به تاریخ پر افتخار و ایران ساز دوران پهلوی گره می زند تا نتیجه دلخواه که همانا کدر کردن اذهان توده های ناآگاه و تاریخ نخوانده می باشد، را کسب کند.
باید در همین آغاز از نویسنده ی کتاب و گزارشرگر پرسید که اصلن چه پیوندی بین تاریخ سال های منتهی به سال 1282 با تاریخ دوران پادشاهی پهلوی وجود دارد، که گزارشگر با چنین تیتری می خواهد عقده های کثیف درونی خودش را بر بستر دورانی بریزد که تاریخ از آن به نیکویی یاد می کند و از زمان ساسانیان تا پایان دوران نکبت آلود قاجاریان هیچگاه ایرانیان چنین دوران ایرانسازی را نه در هیچ کتابی خوانده و نه به چشم خود دیده بودند.
حال اگر حوصله ی خوانندگان اجازه دهد، می پردازیم به تواریخ 1324، دهه ی 1330 و آذر و دی ماه 1357 .
در سال 1324 که گزارشگر مایل است به نقل از کتاب قلمرسایی کند و کینه ی درونی خود را بر سر و روی دودمان پهلوی بریزد، از حقیقت و واقعیت و انصاف گرایی تهی است. زیرا اگر چنین فشاری و یا آزاری بر جامعه ی بهائیت اعمال شده باشد، ربطی به پادشاهی محمد رضا شاه ندارد که گزارشگر سعی کرده است موذیانه حمایت نهادهای پادشاهی را از این عمل نشان دهد.
زیرا در همین سال ایران در بدترین شرایط نا امنی بسر می برد که ارتش سرخ بعد از پایان جنگ دوم جهانی هنوز در نوارهای مرزی ایران لنگر انداخته بودند و آذربایجان و کردستان را با همکاری بیگانه پرستان خیانتکاری چون پیشه وری و قاضی محمد که از همریشان و هم مسلکان تاریخی و ایدئولوژیک گزارشگر بودند و هستند، از پیکر ایران جدا کرده بودند.
به عبارت روشن تر اگر هم آخوندهای اثنا عشری در این تاریخ مورد بحث مرتکب چنین جنایتی شدند، باید آن را در  چهارچوب همان شرایط نا امنی ارزیابی کرد و اجازه نداریم که پای دودمان پهلوی را به این موضوع بکشانیم.
وگرنه از وقتی که نظام پادشاهی بعد از این بحران ها تثبیت شد، تمامی این راهزنی ها و آدمکشی های اسلامی و کمونیستی در سراسر ایران موقوف شد.
فراموش نکنیم که این دوران نا امنی حتا تا سال 1332 ادامه یافت که نمونه ی بارز این نا امنی سو قصد به جان  محمد رضا شاه در 15 بهمن 1327 است.
سالهای 1330 تا 1332 سالهایی هستند که هم توده ایها و هم به اصطلاح ملیون همراه روحانیت مرتجع و آدمکشان اسلامی از سنخ فدائیان اسلام، کشور ایران را به ورطه ی نا امنی و سقوط کشانده بودند که حتا نخست وزیر ایران مثل حاجیعلی رزم آرا به جانش ایمن نبود چه رسد به اقلیت های مذهبی در برابر آدمخواران امامیه ی اثنا عشری که به جانشان ایمن باشند.
گواه این سخن تبرئه قاتل نخست وزیر ایران حاجیعلی رزم آرا بوسیله حکومت مصدق و مجلس تحت فرمان او بود.
می گویید نه؟
می گویم به این سند بنگرید و بخوانید.

" جبهه ی ملی در آزاد سازی خلیل طهماسبی قاتل حاجیعلی رزم آرا نخست وزیر که مورد نفرت مصدق و کاشانی بود از هیچ کوششی دریغ نورزید و در شانزدهم امرداد 1331 با طرح ماده واحده ای به قید سه فوریت! در مجلس خواستار آزادی قاتل رزم آرا از زندان شد. بر طبق این ماده واحده " چون جنایت حاجیعلی رزم آرا و حمایت او از جانب اجانب بر ملت ایران ثابت است، بر فرض آنکه قاتل او استاد خلیل طهماسبی باشد از نظر ملت ایران بیگناه شناخته و تبرئه شاخته می شود. همچنین کاشانی در مصاحبه ای با روزنامه " دیلی اکسپرس " چاپ لندن علنن از قتل رزم آرا حمایت و عنوان داشت: " این عمل به نفع ملت ایران بود و این گلوله و ضربه عالیقدرترین و مفیدترین ضربه ای بود که به پیکر استعمار و دشمنان ملت ایران فرود آمد . . . قاتل رزم آرا باید آزاد شود. زیرا این اقدام در راه خدمت به ملت ایران و برادران مسلمان عملی شده است . . . خلیل طهماسبی مجری ارداه قاطبه ملت ایران است و این در حالی است که در همین زمان مصدق نخست وزیر و کاشانی رئیس مجلس شورای ملی است ."
 بناراین ملاحظه می شود که در این سالها و حتا سالهای بعد که کتاب و گزارشگر آن مایل هستند پای محمد رضا شاه را به این موضوع بکشانند، محلی از اعراب ندارد.
زیرا مصدق قصد آن داشت که پادشاهی دودمان پهلوی را در ایران برچیند و در این راه حتا دست آدمخوارانی چون فدائیان اسلام را باز گذاشته بود تا نخست وزیر ایران را ترور و بعد در مجلس دست ساخت خود قاتل را با همدستی سنتی خود کاشانی، تبرئه کند.
  در این سالها به دلیل بی ثبات شدن کشور ایران و پر وبال گرفتن آدمکشان حتا سو قصد دیگری هم به جان محمد رضا شاه  در تاریخ 21 فروردین ماه 1344 در تاریخ ثبت شده است
معنی اش این است که اینگونه هرج و مرج در اثر بی ثباتی و همکاری و همدستی به اصطلاح ملیون و شیوخ مرتجع شیعه ی اثنا عشری با همه ی نیروهای چپ موجود در آن زمان بوده است.
از این جهت می توان با صراحت عنوان کرد که هم نویسنده کتاب و هم گزارشگر غیر منصفانه به قاضی رفته اند و راضی برگشته اند.
حال می پردازیم به تاریخ آذرو دی ماه 1357
بی گفتگو سال 57 بطور عام و خصوصن ماههای آذر و دی همین سال، سال و ماههای ِ سقوط ارزشها و اخلاق در همه ی عرصه ها است که همه ی نیروهای چپ و نیز جبهه ی به اصطلاح ملی همراه و همگام با مذهبی ها در همه رنگش برای ویران کردن ایران در تمامیت تمدنی و فرهنگی اش دست در دست هم داده بودند تا نه از تاک نشان بگذارند نه از تاک نشان.
بنا براین چُس ناله هایی از این دست که به فرقه ی بهائئت اجحاف شد نشان از خود پرستی و دیدن منافع اندک فرقه ی اما بی توجه بودن به منافع عموم ملت ایران در تمامیتش است.
زیر در این سال و ماههای مورد بحث، ایران در سراسر موجودیتش می سوخت و حق این بود همین فرقه ی بهائیت اگر به ایران و به اخلاق پای بند بود در کنار ایرانخواهان علیه آدمخواران اسلامی و چپ و به اصطلاح ملیون در همه رنگش قلمی و یا قدمی همراهی می کرد. نه اینکه امروز برای دلجویی و گرفتن اندک امتیازی از حکومت اسلامی  یقه ی نظام پادشاهی پهلوی را بگیرد که چرا آدمخواران در همه رنگش را سر کوب نکردند.
فراموش نکنیم در همین سال 57 و ماههای منتهی به آذر و دی ماه، در شامگاه 28 مرداد ماه سینما رکس آبادان بوسیله آدمخواران اسلامی آتش زده شد و ده ها نفر از مردم بی گناه آبادان در آتش قهر کور اسلامی و پشتیبانی بی دریغ به اصطلاح ملیون و چپ در همه رنگش سوختند و خاکستر شدند و در کنار این وحشی گری قرون وسطایی در جای جای خاک ایران باران خون از چشمان ایراندوستان جاری می شد و هر نقطه در آتش خشم انقلابیون می سوخت.
خوب توجه کنید که سینما رکس در روز 28 مرداد ماه سال 57 با همه ی انسانهایی که برای تماشای فیلم گوزنها در سالن سینما حضور داشتند، به آتش کشیده شد.
آیا در تمامی تاریخ ایران چنین همبستگی بی همتایی بین آدمخواران اسلامی با به اصطلاح ملیون می توان یافت؟
می گویم آری. این همبستگی اینبار توسط به اصطلاح ملیون با آدمخواران اسلامی بود که در روندش دوست و همراه و همریشش را برای کسب قدرت یا متاع اندگی چون " گندم ری " پای اسلامیون قربانی کردند و برای جبران آن همبستگی مرگ بار اسلامیون در 28 مرداد ماه سال 57 برای آخرین ضربه بر پیکر ایرانخواهان با پای برهنه به زیر درخت سیب در پاریس شتافتند و بوسه ای مریدانه بر دست و پای ارتجاعمرد قرن خمینی زدند.
نگویید چنین نمی خواستید. زیرا شما آنروز نه اینکه اسلامیون را در  به آتش کشیدن سینما رکس محکوم نکردید بلکه این جنایت ضد بشری را به نظام پادشاهی نسبت دادید و اذهان ساده مردم و ملت ایران به نفرت علیه پادشاه ایران آلوده کردید.
 اما گویا این همه جنایت علیه تمامیت ایران و ملت ایران فرقه ی بهائیت را وجدان بیدار نکرد و چشمانشان را باز نکرد تا ببینند و بیدار شوند که چگونه ایران را ویران کردند.
آیا حق نداریم با صراحت اعلام کنیم که این فرقه با چنین مواضعی نه در فکر ایران بلکه به منافع اندکش است؟
حال با این توصیف از آن روزهای شوم و ایران بر باده فرقه ی بهایی زبان باز کرده و ناله سر می دهند که چرا یک چک به بناگوششان نواخته شد؟
حقا که بسیار و بسی فزون تر از بسیار بی انصاف هستید.
***

چه شده است که دیروز نمک خوردید و امروز نمکدان می شکنید؟
امروز به جای اینکه تمامی فریادها را بر سر همین حکومت اسلامی ببارانید که بر هر نماد ایرانی و ایران خواهی چنگال دریده و بر همه ی مرام ها و مسلکها هجوم وحشیانه وار می برد، به نظامی سنگ می پرانید که هم اکنون وجود ندارد و هوا خواهانشان نیز اولین قربانی همین حکومت اسلامی بوده و هست.
مگر شما با این مرامتان کم مورد حمایت قوانین نظام گذشته قرار گرفتید؟
به گواهی همه ی زنده گان ِ آن دوران که هم اکنون سنشان بالای 50 است، شما در آن نظام در صدر نشسته بودید و قدر درو می کردید.
چگونه است امروز بعد از سالیان دراز یاد ِ دوران کربلای 28 مرداد افتادید و بی مالیات به نظامی حمله ور می شوید که شماها را از هر گونه گزندی تا آنجا که در کنترلش بود در مقابل آدمخواران اسلامی حفظ کرد؟
و گرنه همان انجمن حجتیه شما را خام خام می خوردند.
انصاف هم بد نیست که آن را قدری و یا اندکی در خود پرورش بدهید.
دکتر ِ شخص اول مملکت بهایی بود، آنوقت شما از کشتار بهایی ها در نظام گذشته و آن پدر و پسر نفیر می کشید؟
اقتصاد و بازار کلان و حتی تلویزیون در دست بهایی ها بود اما امروز شما به جای سپاسگزازی، جهت دلجویی و نزدیکی با حکومت اسلامی برای آن نظام سنگ پرتاب می کنید.
شما اگر کمی انصاف و صداقت داشتید می بایستی قبل از هر کسی در مقابل نوشته کسی که نه بهرام است و نه چوبینه- که چندی پیش منتشر شد- موضع می گرفتید و این خزعبلات بلاهت بار او را محکوم می کردید.
نه اینکه از آشیانه ی فرقه ای تان بیرون می آمدید و امروز در کتاب مجعول و با تاریخی مجعول تر بر چهره ی نظام گذشته که جان و مالتان را باید مدیون آن پدر و پسر باشید چنگال می دریدید.
شما اگر می خواهید حق از دست رفته ی خود را در این نظام اسلامی به دست آورید باید آستین ها را بالا بزنید و مثل همه ی شهروندان ایرانی وارد صحنه ی مبارزه شوید تا این نظام برچیده شود، نه اینکه به نظامی سنگ پرانی کنید که الان در قدرت نیست.
طوری از کشتار بهایی ها در نظام گذشته سخن می رود که انسان در شگفت می ماند.
حداقل بگذارید نسل های باقی مانده آن دوران بمیرند تا شاهید و یا گواهی دهنده ای بر این بلاهت گفتاری شما وجود نداشته باشد که اسرار هویدا کنند و شما را مضحکه ی تاریخ نمایند.
من خود در دوران جوانسالاریم نه سیاسی بودم و نه مذهبی، یک هفته به خاطر حمایت ِ قوانین نظام گذشته از جامعه ی بهایی، در زندان دژبان لشکر 28 سنندج بازداشت شدم.
با اینکه در دوران خدمت ِ سربازی ام در پادگان سنندج در سال 54 بین همه ی افسران و درجه داران وظیفه در امتحان پیکار با بی سوادی نفر اول شده بودم.
با اینکه در رشته ی فوتبال و والیبال برای گردانمان مقام اول آورده بودم.
و با اینکه فرمانده ی گروهان ما ستوان یکم جعفر کوهی با من دوست بود، اما نتوانست مرا از بازداشت شدن برهاند.
آری:
داستان چین بود که ما درجه داران و افسران وظیفه در اوقات بیکاری دور هم می نشستیم و با یکدیگر شوخی و مزاح می کردیم.
در یکی از این روزها در جمع ما دو برادر بنام صمیمی که هر دو بهایی و از شهر شاهی بودند و تازه وارد گروهان ما شده بودند، حضور داشتند.
در بین صحبت و شوخی کردن یکی از درجه داران که اهل مریوان بود به من گفت سرکار پناهنده!
آیا درست است که می گویند، شیعیان دُم دارند؟
من با اینکه مذهبی به معنی واقعی نبودم اما در برابر چنین سئوال بلاهت باری عکس العمل نشان دادم و شلوارم را پایین کشیدم و گفتم ببین آیا من دُم دارم؟
در حالی که همگی می خندیدیم و آن دو برادر هم می خندیدند، رو کردم به آنها گفتم راستی داستان شب دوشنبه ی بهاییان چیست؟
گفتند منظورت از این سئوال چه است؟
گفتم کتابی خواندم تحت عنوان " امشی علیه حشرات " که در آن از شب ِ دوشنبه بهاییان نوشته بود.
آنها سرشان را پایین انداختند و شروع به گریه کردند.
محفل ما با این گریه به هم خورد تا اینکه فرمانده ی آنها که یک افسر وظیفه بود و او هم بهایی بود مرا صدا کرد.
و از من خواست از آنها معذرت بخواهم و تهدیم کرد که اگر معذرتخواهی نکنم به فرمانده هان بالای پادگان گزارش می کند.
من هم در جوابش گفتم هر غلطی که می خواهی بکن.
چند روز بعد فرمانده گروهان مرا صدا کرد و گفت برای تو یک هفته بازداشت صادر کردند که فرمان از مافوق است و من هم نمی توانم کاری برایت انجام دهم.
در حالی که ناراحت بود و ناراحت بودم، یک هفته در بازداشتگاه دژبانی ماندم.
می خواهم از این واقعه نتیجه بگیرم که آن نظام تا این حد از بهایی ها حمایت می کرد.
حال چه شد که امروز به جای سپاسگزاری از آن نظام، چنگال در صورتش می درید؟
درود بر انصاف که امروز متاعی کمیاب است.
www.apanahan.blogspot.com
a_panahan@yahoo.de